لینک‌های قابلیت دسترسی

چهارشنبه ۱۷ آذر ۱۳۹۵ تهران ۰۱:۳۲ - ۷ دسامبر ۲۰۱۶

نقش حزب توده واحزاب چپ در پيروزي انقلاب سال 57: احزاب و انقلاب (بخش چهارم)


مهدي خلجي

مهدي خلجي (راديوآزادي): حزب توده ايران که پس از شهريور سال هزار و سيصد و بيست، فعاليت خود را گسترش داد، تداوم جريان هاي چپ گرائي بود که در دوران مشروطيت سرچشمه داشت. ميرزاصالح تاريخ نگار سياسي ايران معاصر در تهران، حزب اجتماعيون عاميون را از نخستين کانون هاي چپ در ايران مي داند. غلامحسين ميرزا صالح (استاد علوم سياسي در تهران): آشنايي مشروطه گرايان ايران با چپگرايان، از طريق انجمن ملي و كميته 9 نفره و هسته مركزي 5 نفره آن صورت مي گيرد. انجمن ملي و حزب همت، با همكاري يكديگر، حزب "اجتماعيون-عاميون" را تشكيل دادند. مهدي خلجي: به نظر مي رسد از نظر ساختار تشکيلاتي حزب توده از ديگر احزاب، به الگوي مدرن حزب نزديک تر بود. به همين دليل است که بيژن حکمت، از اعضاي پيشين جنبش چپ، حزب توده را تنها حزب واقعي ايران مي داند. بيژن حکمت: احزاب به معني واقعي كلمه شايد فقط در مورد حزب توده بشود گفت كه در گذشته ايران به صورت يك حزب بروز كرده. ساير گرايش ها چه ملي و چه مذهبي و چه ملي - مذهبي، حالا كه اين اصطلاح مد شده، اينها هيچكدام از حالت يك محفل هايي كه به هرحال ارتباط هايي با مردم داشتند، فراتر نرفتند. من منكر تاثير اينها در روند حوادث جامعه مان نيستم. ولي از نظر ساختاري اگر توجه بكنيد، هيچكدام اينها نه برنامه آموزشي داشتند و نه عضو گيري فعال مي كردند و به هر حال جبهه ملي و نهضت آزادي هيچكدام نتوانستند تبديل به حزب هاي واقعي بشوند. مهدي خلجي: حزب توده بر پايه مباني ايدئولوژيک خود مدعي بود که نماينده منافع کارگران و دهقانان است، اما جواد طباطبائي، تاريخ نگار انديشه سياسي در پاريس، باور دارد که در آن دوره طبقه اي به عنوان طبقه کارگر يا دهقان نمي توانست وجود داشته باشد و به همين روي بود که حزب توده تصورات حزبي را با واقعيت هاي اجتماعي جامعه اشتباه گرفته بود و در لايه هاي مختلف جامعه ايران ريشه نداشت. جواد طباطبايي: در جامعه ايراني هنوز فرديت به آن معنايي كه قبلا توضيح داديم، ايجاد نشده بود. منافع مشخص طبقه كارگر هنوز به وجود نيامده بود. هنوز دهقانان آن طبقه به معناي جديد ترش كه حزب كمونيست مي توانست نمايندگي منافع آنها را بكند، هنوز به وجود نيامده بود. بنابراين حزب كمونيست ايران و حزب توده بعدا نماينده در واقع منافع آنها نبود بلكه توهم اين را داشت كه منافعي را نمايندگي مي كند كه آن منافع در داخل كشور است. بنابراين يك نوع تمايز و يك نوع جدايي به نظر من وجود داشت هميشه اين ماند ميان طبقات به قول حزب توده، طبقات زحمتكش و حزب زحمتكشان و اين جدايي هرگز نتوانست كه از بين برود. حزب توده بيشتر از آنكه بخواهد نمايندگي منافع و مسائل گروه هاي اجتماعي را در ايران بكند، كه البته كمابيش يك چيزي را از اين بابت منعكس مي كرد، ولي نماينده تشكلي است كه در بيرون از مرزهاي ايران صورت گرفت، يا بهتر بگوييم، يك تحول بين المللي است كه حزب توده در واقع نماينده آن هست در ايران. مهدي خلجي: اما بابک اميرخسروي، عضو پيشين حزب توده با اين نظر موافق نيست. بابك امير خسروي: اين حرفها به نظر من اساسا نادرست است. اشكال ما اگر هست كه هست، در اين بود كه از نظر ايدئولوژي ما وابسته به اتحاد شوروي بودم و به خاطر اين وابستگي ايدئولوژيك به اتحاد شوروي در جهان دو قطبي آن روز دچار يك سلسله خطاهاي اساسي شديم كه خطاهاي ما از جمله در مسئله امتياز نفت شمال بود و در مسئله آذربايجان بود و به ويژه به ويژه در دوران ملي شدن صنعت نفت. اشتباهات ما بود كه ما را به اين روز انداخت، نه اينكه ما ميان كارگران يا روشنفكران يا اقشار مختلف جامعه ايران نفوذ نداشتيم. معلوم است، جامعه ايران جامعه عقب افتاده اي بود. هشتاددرصد روستايي بودند. وقتي تهران، در روز 30 تير، در اوج هيجان بود، روستاييان مشغول جمع آوري گندم بودند و كارهاي كشاورزي. يعني دور بودند از كارهاي اجتماعي. مهدي خلجي: در عين حال وابستگي حزب توده به اتحاد جماهير شوروي،امري نيست که از نظر تاريخي چندان مناقشه پذير باشد. ميرزاصالح باور دارد اين وابستگي از حزب توده آغاز نشد، بلکه احزاب چپ از همان آغاز مشروطيت، در پيوند نزديک با شوروي به عرصه سياسي ايران قدم نهادند. غلامحسين ميرزا صالح: اين حزب و احزاب كوچكتر وابسته به آن از آغاز تا به انجام، يك تشكيلات ملي و ميهني محسوب نمي شدند بلكه وابسته به نيروهاي چپ پراكنده در نواحي مرزي و بعدهم وابسته به دولت اتحاد شوروي بودند. برنامه هاي حزبي آن هيچ گونه رنگ و بويي از مسائل ايران نداشت و هيچ كدام آنها راه حلي براي مسائل روز بيان نمي كرد. در واقع مرامنامه هاي آنها ترجمه برنامه ها واعلاميه هاي احزاب چپ اروپايي و ساير جاها بود. مهدي خلجي: حزب توده که مارکسيسم را از راه ترجمه ها و تفسيرهاي روسي آن مي شناخت، انقلاب و جنبش قهرآميز را برنامه اصلي خود مي دانست و به خشونت در مقام يگانه شيوه عمل سياسي، مشروعيت مي بخشيد. اميرخسروي با تأبيد اين نکته، نشان مي دهد که هر چه به سمت بهمن 57 نزديك مي شويم، بذري را که حزب توده کاشته بود، بارورتر مي شود و گروه هاي سياسي اي که از حزب توده منشعب شده اند، در انقلابي گري حتي از حزب توده نيز پبشي مي گيرند و کوبنده بر طبل خشونت، حزب توده را به مداراگري متهم مي کنند. بابك امير خسروي: يكي از اشكالات نيروهاي چپ اين بود كه لنين زده بودند. لنينسم چراغ راهنماي ما بود، انديشه راهنماي ما بود. چپ مائوييسم بود. يعني جوان روشنفكري كه كشيده مي شد به مبارزه هاي سياسي، بلافاصله آن را در كتاب هاي لنين و آثار مائو و هوشي مين جستجو مي كرد. گوهر تفكر لنين، قهر است. گوهر تفكر او اين بود كه بايد انقلاب كرد و مي گفت هرقدر عميق تر و هرقدر مبارزه خشن تر، دمكراسي بهتر. درست و اصلا و به كلي وارونه فكر مي كرد. واين جوانها طبعا از لحاظ ايدئولوژيك بود كه دنبال كار مسالمت آميز نمي رفتند. آن روز ها من يادم است كه به حزب توده ايران مي گفتند رفرميست هستند اينها. به ما مي فتند رفرميست. به ما مي گفتند بلشويك. يعني اين روحيه انقلابي گري را يكي از فضيلت هاي خودشان مي دانستند بنابراين دنبال تفنگ بودند و دنبال اين تئوري مائو كه مي گفت قدرت از دهانه تفنگ مي آيد بيرون. مهدي خلجي: پيشينه استفاده از خشونت به عنوان ابزاري سياسي، بي گمان به قبل از شهريور بيست برمي گردد. ميرزاصالح گمان دارد که خشونت به شکل امروزي آن، اساساً دستپخت چپگرايان است و راديکاليسم و خشونت تاريخي آنها در هر دوره، زمينه اي براي تقويت استبداد سياسي شد. غلامحسين ميرزا صالح: جناح چپ يا جريان چپ يا هر اسمي كه مي شود برايش گذاشت، از آغاز فعاليت در ايران برنامه اصلي اش ايجاد ترور و وحشت بود. اولين اقدام تروريستي گروه هاي چپ به وسيله انجمن تبريز صورت گرفت و آن ساختن اولين بمب در ايران بود و استفاده از پست براي اولين بار در تاريخ منطقه. يعني براي اولين بار بود كه يك بمب را در ايران ساختند و به وسيله پست براي يك كسي فرستادند و آن شخص هم شجاع نظام بود كه هم شجاع نظام و هم شجاع لشگر پسر او، هر دو كشته شدند. بر خلاف آن جريان آرامي كه از فراموشخانه شروع شد و به تشكيل مجلس انجاميد و گروه هاي سياسي كاملا داخلي كه فعاليت خودشان را شكل دادند، يك باره يك گروه آنارشي وابسته به تشكيلات خارجي خودش را داخل اين جريان آرام داخلي كرد و مقدمات را براي خارج شدن اين فرايند از مسير اصلي اش فراهم كردند. اقداماتي كه باعث شد شاه نگران بشود و بترسد و دست به كودتا بزند و قدرت مجلس كم بشود و در نتيجه شرايط كلي فراهم بشود براي ظهور يك دولت مركزي در ايران. مهدي خلجي: راديکاليسم سياسي، دور بودن از واقعيت هاي جامعه ايران و وابستگي به ابرقدرتي خارجي، برنامه ريزي احزاب چپ را از چارچوبي ملي خارج مي کرد، چرا که براي آنان منافع حزب کمونيست مادر، بر منافع آنچه طبقات زحمتکش مي خواندند، تقدم داشت. احزاب چپ، نه تنها نتوانستند در پيچ هاي سرنوشت ساز تاريخ ايران، تصميمي ملي بگيرند، که درست به دلائلي که گفته شد، مطالبات سياسي و اجتماعي جامعه را افزايش مي دادند تا ماشين راديکاليسم نيرو بگيرد و ضرورت خشونت توجيه شود. غلامحسين ميرزا صالح: اين حزب از همان آغاز برنامه هاش هيچگونه پايه و اساس ملي نداشت. حتي چيزهايي مي خواست كه در آن زمان براي كشورهاي اروپايي هم دست نيافتني بود. در واقع در 1907 در حزب دمكرات خراسان كه در تهران هم پخش شده اعلاميه اش، در 1907 براي همه مردم حق راي عمومي مي خواهد، حق اعتصاب براي كارگران مي خواهد، تقسيم املاك اشراف را توصيه مي كند، 8 ساعت كار براي دهقانان تقاضا مي كند كه هيچكدام اينها اصلا در جامعه ايران شناخته شده نبود و اعتنايي به آن نمي شد. جريان چپ به علت ماهيت بيگانه اي كه داشت، هيچوقت نتوانست در آن مواقع حساس و بحراني در تاريخ ايران، تصميم درستي اتخاذ كند، بلكه از همان اول مطيع و فرمانبردار يك دولت خارجي بود. يعني در دوراني خودشان را پرچمدار مبارزه با امپرياليسم نشان مي دادند كه درواقع درايران وضعيت شبه فئودالي وجود داشت. مهدي خلجي: البته اکبر مهدي، استاد جامعه شناسي دانشگاه در امربکا، اينها را مشکلاتي عمومي براي همه احزاب چپ در جهان سوم مي داند و به همبن سبب مي انديشد که گرايش چپ به دليل آن که سرشت برنامه آن بر نفي حکومت استوار بود، نه تنها نتوانست با دولت موجود وارد تعامل سياسي شود که حتي از آفربدن نهادهاي مدني پايدار و متناسب با نيازهاي خود بازماند. اكبر مهدي: چپ ايران تنها نبود كه دچار اين بيماري ها بود. تمام جنبش هاي چپ در كشورهاي جهان سوم كمابيش دچار اين مسئله بودند، به خصوص اگر آن بخششان كه وابستگي و نزديكي بيشتر با كشور شوروي داشتند در آن زمان. از آنجا كه چپ همواره با ديدگاه آن زمان به مسائل نگاه مي كرد، دولت ايران را عملا دست نشانده وبرده امپرياليسم مي دانست به عنوان يك نقطه اضافه شده و مائده امپرياليسم و هدف عمده اش اين بود كه با امپرياليسم بجنگد و چپ اصلا حركاتش حركات نفيي بود و از آنجا كه نفي مي كرد، وارد هيچگونه تعاملي با دولت نشد و چون وارد تعاملي با دولت نشد و بده و بستاني نداشت در جامعه هم علاقه اي نشان نمي داد كه نهادهاي لازمي را به وجود بياورد كه بتواند با دولت در تعامل باشد مثل حزب و غيره. مهدي خلجي: بر خلاف اين ديدگاه اميرخسروي حزب توده را در حزبي با نفوذ و در تأسيس نهادهاي مدني، موفق ارزيابي مي کند. بابك اميرخسروي:اين تحليل كاملا نادرست است. دوره اي را من اشاره مي كنم كه حزب توده ايران در ايران بود و يك دوره اي فعاليت اش علني بود و قانوني بود و يك دوره اي فعاليت مخفي داشت دوره مصدق هم فعاليت نيمه علني داشت. در اين دوره ها اصلا اين فرضيه به هيچ وجه درست نيست. حزب توده ايران در حقيقت، شوراي متحد مركزي كارگران را به وجود آورد در كارخانه ها اعتصاب هاي بزرگي راه انداخت. حتي اتحاديه هاي دهقاني داشت، آنهم در جامعه اي كه دهقان ها بي سواد هستند و عقب مانده هستند. تشكيلات زنان به وجود آورد. براي جوانان تشكيلات به وجود آورد. براي دانشجويان سازمان به وجود آورد. براي معلمان تشكيلات به وجود آورد. در حقيقت، تشكل و آن چيزي كه شما امروز به عنوان جامعه مدني نمي گوييد، در واقع پايه گذارش حزب توده ايران بود. مهدي خلجي: احزاب چپ مردم را هميشه به نابودي حکومت موجود تشوبق مي کردند، زيرا بر پايه نگرش حزبي آنها همه دولت هاي غير کمونيست، تجسم شيطان امبرياليسم بودند. ميرزا صالح مي گويد اين مرام آنها بر جريان هاي سياسي دبگر نيز تأثيرهاي گوناگون نهاد و از جمله برخي از گرايش هاي ميانه روي سياسي را به سمت ارتجاع سوق داد. غلامحسين ميرزا صالح: جريان چپ با دست زدن به چنين اقداماتي ساير احزاب را مرعوب خود كرد. اين حزب هميشه به مردم توصيه مي كرد كه بر ضد حكومت وقت خود باشد. حالا اين حكومت با هرگرايشي كه بود. اين قبيل تبليغات باعث وحشت گروه هاي ميانه رو شد و آنها را به سوي نوعني اقدامات ارتجاعي و خشونت آميز سوق داد. مهدي خلجي: دولت در برابر ابن راديکاليسم سياسي، خشونت و سرکوب را پيشه کرد و با افزابش درگيري ميان آن دو، احزاب چپي ديگر نه به سان نهادهائي مدني که در چشم دولت، اهرمي خطرناک و تهديدکننده به نظر مي آمدند و اين هراس و سرکوب دوسويه، فعاليت احزاب چپ و از جمله حزب توده را زيرزمبني کرد. بابک امبرخسروي باور دارد که با حذف حزب توده، از يک سو جا براي فعاليت بخش هاي سنتي مانند روحانيت باز شد و از سوي ديگر گروه هاي راديکال تر از درون احزاب سابقه دار بيرون آمدند. بابك اميرخسروي: به خاطر سياست ضد كمونيستي كه در ايران و در جهان دو قطبي آن زمان حاكم بود، به طور كلي تمام توجه ساواك و سازمان امنيت ايران و دولت ايران متوجه جريانات چپ بود و عملا ميدان را براي نيروهاي اسلامي باز گذاشتند و حتي تا حدي تقويت كردند. حتي اينطوري مثلا بود كه كمربند سبز دور اتحاد جماهير شوروي كشيده بشود و مساجد عملا بعد از تعطيل كلوپ هاي حزبي و جلسات سخنراني جزبي، تبديل شد به تنها جايي كه مي شد حرفي زد و پيامي رساند و به همين علت بسياري از افراد چپ ومترقي ايران هم براي اينكه بتوانند با مردم تماس بگيرند، به همين مساجد و حسينيه ها روي مي آوردند. يك بار بازرگان را كه محاكمه مي كردند، گفت ما آخرين كساني هستيم كه با زبان صحبت مي كنيم. ديگر تمام شد. و همينطور هم شد يعني از درون همين نهضت آزادي، يك جريان انقلابي به نام مجاهدين در آمد و از جريان درون توده ايران جزني ها و از درون جزني ها، اميرپرويز پويان وساير جريانات چپ لنينيستي در آمد و طبيعتا اينها هيچگونه تمايلي به اقدامات مسالمت آميز نداشتند. مهدي خلجي: جدا از برنامه سياسي و ساختار حزبي چپ در ايران، تأثبر عمده تر اين گرايش در آفريدن يک گفتمان سياسي نبرومند بود که به آساني رويکردهاي ديگر فکري را تحت شعاع خود قرار داد و حتي بر مخالفان خود نيز تأثيري عميق بر جا نهاد. به اين لحاظ جواد طباطبائي عقيده دارد همه گرايش هاي سياسي پيش از انقلاب، در چارچوب ايدئولوژي چپ مي اندبشيدند و همين، راه بسبج عمومي را هموار کرد و به انقلاب، مشروعيتي توده اي داد. جواد طباطبايي: فكر مي كنم كه حتي جريان هايي كه چپ نبودند در زمان انقلاب بسيار تحت تاثير ايدئولوژي هاي چپ قرار داشتند و شايد بشود گفت فكر اوليه ايئولوژيك كردن دين و تبديل دين به يك ايدئولوژي نظريه اي است كه بخش اعظم آن از ايدئولوژي چپ گرفته شده و درواقع انقلاب اسلامي در شرايطي پيروز شد و موفق شد كه به طور عمده همه جريان ها اعم از چپ و راست، اعم از مذهبي ها و غيرمذهبي ها، همه در داخل ايدئولوژي هاي چپ فكر مي كردند يعني همه مسئله سرنگوني را مطرح مي كردند با توجه به عمل سياسي و باتوجه به جريان و روند انقلابي. مهدي خلجي: اگرچه برخي مي گوبند حزب توده در ميان کارگران و دهقانان پايگاه نداشت، ولي اين واقعيت را انکار نمي کنند که کانون جاذبه اي عظيم براي روشنفکران دوران خود بود. گرايش روشنفکران به جريان چپ قدرت تئوريک آن را بالا مي برد و همين قدرت نظري کشش آن را براي روشنفکران بيشتر مي کرد، تا آن جا که انديشه هاي رقيب مارکسيسم در فضاي فکري آن زمان رنگ باختند. ميرزا صالح اين امر را محصول شرايطي طبيعي نمي داند و همچنين عامل مهم تضعيف و حکومتي شدن احزاب ديگر سياسي تلقي مي کند. غلامحسين ميرزاصالح: حزب توده كه درواقع جانشين حزب كمونيست شد از 1320 به اينسوي، تقريبا تمام روشنفكران ايران را از 1320 به بعد به نفع خودش مصادره كرد. 38 حزب ديگري كه تا واقعه 28 مرداد 32، يعني از 1320 تا 32 در ايران فعاليت داشتند به دليل اينكه هيچ كس از روشنفكران و فرهيختگان وهنرمندان حاضر نبودند در اين احزاب به دليل تبليغات شديد حزب توده عضويت پيدا بكنند، سبب شدند كه اين 38 حزب از نظر انديشه و حزب دچار نوعي ضعف اساسي بشود. در واقع اين 38 حزب به علت فقدان اين عناصر روشنفكر، بيشتر به وسيله كارگزاران دولتي و دولتمردان تشكيل مي شد. مهدي خلجي: بابک امير خسروي نيز بر اعتبار اجتماعي انديشه چپ و زمينه عمومي پذيرش آن در جامعه ايران تأکيد مي کند. بابك امير خسروي: حزب توده ايران خوب يك اكيپ خيلي قوي روشنفكري داشت كه هيچ سازمان چپ ديگري نداشت. خوب، ما افرادي مثل طبري داشتيم. افرادي داشتيم مثل خود كيانوري كه بلد بود حرف بزند، استدلال بكند، منطق داشت و خود بهزادي بود، ميلاني بود و يك اكيپ خيلي قوي از نظر تئوري براي آن دوران -- حالا ممكن است تمام اينها غلط باشد امروز -- ولي براي دوران آن زمان و براي آن جامعه لنين زده، حرفهاي ما حرفهاي افلاطون بود. مهدي خلجي: با آن که اغلب ابن تحليل گران باور داشتند که انقلاب در عمل و نظر تا اندازه بسياري وامدار جريان چپ بوده است، اما اميرخسروي به اين نکته اشاره مي کند که با نزديک شدن انقلاب، برخي از رهبران حزب توده بر خلاف مباني ايدئولوژيک خود با آن مخالف بودند. بابك اميرخسروي: در آستانه انقلاب اينطوري نيست كه حزب توده ايران طرفدار سرنگوني بود. در درون رهبري حزب توده ايران دو تاحزب وجود داشت. اتفاقا يك حزب مال شادروان اسكندري بود كه او طرفدار تحول آرام و مسالمت آميز بود. او طرفدار اين بودكه آقا نريد دنبال انقلاب. شما برويد دنبال انقلاب، آلترناتيو مانيستيم. آلترناتيو روحانيت است. اينها اگر بيايند روي كار، اولين قربانيان ما خواهيم بود. مي گفت متحدين طبيعي ما جبهه ملي و ديگر نيروها هستند. چرا مي خواهيم برويم دنبال سرنگوني و انقلاب. چرا نمي خواهيم مشروطه را كه اين همه براش مبارزه شده واقعا زنده بكنيم. اين تزي بود و اين دبير اول حزب بود و سر همين تز هم موقعيت خودش را از دست دادو از دبيراولي افتاد و كيانوري كه در حقيقت خودش را انقلابي نشان مي داد آمد جاي او را گرفت و دبير اول حزب شد و حزب را به اين كجراهه كشانيد. مهدي خلجي: در کنار احزاب چپ، گرايش ديگري که جريان ملي شناخته مي شود، نيز وجود داشت. در برنامه بعد نگاهي کوتاه به کارنامه سياسي احزاب ملي خواهيم انداخت.

در چهارمين بخش از سلسله برنامه ويژه راديوآزادي در باره "احزاب وانقلاب،" مهدي خلجي، يكي از مفسران سياسي راديوآزادي، طي مصاحبه هايي با كارشناسان جامعه شناسي و علوم سياسي و فعالان سياسي سابق، به بررسي نقش حزب توده واحزاب چپ در عرصه سياسي ايران معاصر مي پردازد. غلامحسين ميرزا صالح، جواد طباطبايي، بيژن حكمت، بابك اميرخسروي و اكبر مهدي در اين باره اظهارنظر مي كنند. براي مطالعه متن كامل اين برنامه دگمه "متن فارسي" را "كليك" بزنيد.

در همین زمینه

XS
SM
MD
LG