لینک‌های قابلیت دسترسی

logo-print
سه شنبه ۱۶ آذر ۱۳۹۵ تهران ۰۷:۰۵ - ۶ دسامبر ۲۰۱۶

نقش ناچيز احزاب مخالف شاه در جريان انقلاب ضدشاه: احزاب و انقلاب (بخش ششم)


مهدي خلجي

مهدي خلجي (راديوآزادي): احزاب ايران در سال هاي پاياني عصر پهلوي، حضور آشكار و قانوني چنداني در عرصه سياسي كشور نداشتند و هر يك به نحوي و از سويي، پراكنده يا پنهان شدند. در همين شرايط بود كه امواج انقلاب، نيرومند مي شد و توده مردم در سطوح گسترده اي عليه حكومت محمد رضا پهلوي بسيج مي گشتند. بابك اميرخسروي عضو پيشين حزب توده، با تآكيد بر غياب احزاب در آن دوره، نقش احزاب را در پيدايش انقلاب ناچيز مي شمارد. بابك اميرخسروي: احزاب سياسي به ويژه احزابي كه نام شان سر زبان ها بود، يعني سابقه داشتند و سنت مبارزاتي داشتند، مثل حزب توده ايران يا جبهه ملي واقعا نقش چنداني نداشتند در تدارك انقلاب و يا در خود انقلاب. علتش هم اين بود كه حزب توده ايران بعد از 28 مرداد و صدماتي كه ديد، و مجبور شد تقريبا مدت 25 سال در مهاجرت زندگي بكند، و عملا سازمان هاي خود را در ايران از دست داد و به همين ترتيب است كه جبهه ملي هم عملا در حقيقت از بين رفت و شخصيت هايي ماندند از جبهه ملي مثل آقاي دكتر سنجابي و غيره كه آنها هم به طور كلي بسيار منفعل بودند واصولا طرفدار اقدامات انقلابي و سرنگوني نبودند. بعد احزاب و سازمان هاي ديگري كه در جريان غيبت ما در ايران رشد كردند، مثل سازمان مجاهدين خلق و سازمان چريك هاي فدايي خلق، اينها هم به خاطر اقدامات مسلحانه اي كه انجام دادند، به تدريج يا كشته شدند، به خصوص رهبران اصلي شان، يا اينكه به زندان افتادند. مهدي خلجي: در واپسين دهه هاي پيش از انقلاب و در پي نوسازي هاي اقتصادي دوران پهلوي، چهره شهرها تغيير كرد. شهرهاديگر مكان اجتماع و زندگي طبقات ميانه و اشراف نبود، بلكه سيل عظيم مهاجرت از روستاييان و شهرهاي كوچك، قشر گسترده شهرنشيني را پديدآورد كه از ريشه هاي فرهنگي و تعلقات اقتصادي خود گسسته بودند و در عين حال در ساخت شهري، جذب نشده بودند و ميانه تناقض هاي ذهني و عملي شكننده اي مي زيستند. در دوران انقلاب اين بخش عمده از لايه هاي اجتماعي، نقش فعال تري يافتند و اتفاقاكمترين مخاطبان احزاب نيز در ميان اين اقشار پيدا مي شد،زيرا ذهنيت فرهنگي آنها به يك كاريزماي مذهبي بيشتر تن مي داد تا به احزاب و نهادهاي جديد. بيژن حكمت، از فعالان جنبش چپ، با تآكيد بر اين نكته، به روابط تاريخي احزاب در جامعه ايران اشاره مي كند و نقش احزاب را در شكل گيري انقلاب، يك سره، هيچ، نمي داند. بيژن حكمت: حزب توده ايران يا در آن دوران جبهه ملي يا نهضت آزادي، يك سري ارتباطات تاريخي با مردم داشتند و در نتيجه پيام اينها مي توانست در تحولات انقلابي موثر واقع شود. بنابراين مي شود گفت تا اين حد كه اينها پيوندهاي تاريخي خود را حفظ كرده بودند، در روند انقلاب تاثير گذار بودند. ولي تاثير اينها محدود بود. به نظر من محدود بودن تاثير اينها بيشتر به مخاطبين بر مي گردد. يعني تحولي كه از نظر جامعه شناسي، ساخت شهرهاي ايران پيدا كرده بود و به هرحال آن توده جا افتاده سنتي ديگر در شهرهاي ايران وجود نداشت، توده اي كه به هرحال تا قبل از آنچيزي كه به آن انقلاب شاه و ملت مي گفتند قبل از اصلاحات ارضي وجود داشت، تغيير اساسي پيدا كرده بود و اين را امروز همه مي دانند و در شهرهاي ايران اكثريت با كساني بود كه در حقيقت از روابط پيشين توليد گسسته بودند ولي هنوز در روابط جديد جا نيفتاده بودند. طبيعتا اين ها خيلي راحت تر مي توانستند ارتباط را با يك رهبر فرهمند مثل آيت الله خميني برقرار بكنند تا اينكه با احزاب سياسي سنتي. مهدي خلجي: علي صالحي، از فضلاي حوزه علميه قم، نيز مي گويد، اگرچه احزاب ديگر مجال فعاليت اجتماعي نداشتند، اما انديشه آنها بي گمان در تكوين انقلاب تاثيري ژرف داشت. علي صالحي: اگر در ساحت انديشه و به لحاظ گفتماني بخواهيم تاثير آنها را جستجو بكنيم، اين تاثير را مي توانيم به نحو اثباتي ما مشاهده بكنيم. انديشه سوسياليسم و جريان چپ كه به صورت مسلط در عرصه بين المللي بخشي از بلوك كشورهاي دنيا را هم در بر گرفته بود، ما مي بينيم كه در تفسيري كه دكتر شريعتي از اسلام مي كنند، خودش را بازسازي مي كند ويك نوع اسلام انقلابي ابوذر محور را معرفي مي كند كه با همان پتانسيل مي آيد و در واقع موجي ايجاد مي كند در دانشگاه ها كه جوانان ما را به دنبال خودش مي كشد؛ و يا اينكه فرض بفرماييد كه تاثيراتي كه ملي ها داشتند در جناح هاي سنتي ما، آنها را در واقع به نحوي به جامعه مدرن نزديك مي كند به خواست هاي متناسب با دنياي مدرن نزديك مي كند واز آن بستر تنگ و تاريك سنت آنها را بيرون مي كشد. مهدي خلجي: فقدان احزاب، زمينه را براي يك جنبش توده اي كه در برابر يك روحاني و فرهمند، تسليم است، آماده كرد. ساختار فرهنگي ايران هنوز مدرن نشده بود و چنان كه ابراهيم يزدي، دبيركل نهضت آزادي، بارو دارد، از همين روست كه روحانيت توانست با تكيه بر جايگاه و اعتبار تاريخي خود، مهار عواطف و اراده عمومي را به دست بگيرد و كاركرد احزاب را بي تاثير كند. ابراهيم يزدي: روحانيتي كه در انقلاب بوده اين دست بالا را گرفت و آرام آرام روحانيت همه كاره شد و قدرت را در دست گرفت، اين ناشي از يك ساختار هاي ديگري است در جامعه ما. واقعيت قضييه اين است كه در جامعه ايران تا قبل ازانقلاب روحانيت ايران يك رابطه ويژه اي با توده هاي مردم داشته و برخي از تحليل ها اين رابطه را تنها منحصر به دوران اسلامي نمي داند و اين رابطه اي است كه از قبل از اسلام هم بوده و از قبل از اسلام هم ساختار قدرت سياسي در ايران روحاني و پادشاه باهم بودند واين نقشي كه روحانيت داشته، حتي روحانيت قبل از اسلام، به دليل رابطه ويژه اي است كه با توده هاي مردم دارد. مهدي خلجي: روحانيت، ازنظر تاريخي، يكي از كهن ترين بخش هاي جامعه ايران بودو بنابراين شناخته شده ترين نماينده سنت به شمار مي رفت. نمايندگان سنت، اساسا محافظه كارند و انقلاب با انديشه سنتي هيچ خويشاوندي ندارد. اما نسل جديدي از روحانيت كه در عين مخالفت با ماركسيسم، تحت تاثير آموزه هاي آن ايدئولوژي قرار گرفته بودند به همراهي نويسندگاني كه روشنفكران مذهبي خوانده مي شدند، طرح يك ايدئولوژي اسلامي را ريختند. سنت ايدئولوژيك شده، زمينه ساز مشروعيتي سنتي براي انقلاب شد. به همين دليل بود كه همه انقلابيون در دهه پيش از انقلاب، نيرو و انسجام خود را از دست دادند، ولي انقلابيون سنتي، يعني روحانيان، تشكل سيال خود را در برابر حكومت، حفظ كرده بودند. علي صالحي معتقد است كه حكومت پهلوي براي از ميان بردن تشكل هاي سياسي خود برنامه داشت، ولي به روحانيت، به چشم نهادي كه بايد از ميان برود، نمي نگريست. علي صالحي: و اگر روحانيت موضوع بحث او نيست به اين دليل است كه روحانيت يك حزب مشخص و شناسنامه داري ندارد و روحانيت در اقشار اجتماعي زمينه دارد و لايه هاي آن در اقشار اجتماعي پهن و منتشر هست. مهدي خلجي: منابع فكري روحانيت، دانش هاي سنتي بود. به همين سبب بود كه تلاش مي كرد از ابزارها و مفاهيم سنتي در مبارزه سياسي استفاده كند. آيت الله خميني به خوبي توانست، مبارزه سياسي خود با شاه را در قالب جنگ كفر و ايمان صورت بندي نمايد. وي در مصاحبه با خبرگزاري فرانس پرس صريحا حكومت پهلوي را ضد اسلام خواند و جنبش مردم را اسلامي دانست. همان شيوه اي كه در سال هاي پس از انقلاب نيز در برابر مخالفان خود به كار برد. با اين همه وقتي روحانيت به عرصه سياسي گام نهاد، انديشه سياسي نداشت و به عقيده بابك اميرخسروي، بدون ياري حاملان انديشه چپ در ايران، فكر انقلاب و زبان سياسي در روحانيت، پانمي گرفت. بابك اميرخسروي: جامه روحاني ايران هم از نظر سياسي بيسواد بود. حزب توده ايران آمد اصلا خط امام را تئوريك كرد و زبان سياسي را وارد زبان سياسي جامعه كرد. مثلا امپرياليسم و ليبراليسم و تمام اين ها را حزب توده باب كرد. مهدي خلجي: اميرخسروي ردپاي چپ ها را در شعارهاي انقلاب نمايان مي بيند و در عين حال به محاسبات اشتباه حزب توده براي قرار گرفتن در كنار آيت آلله خميني و در ساخت قدرت اشاره مي كند. بابك اميرخسروي: تئوري كيانوري، يا لااقل توهم كيانوري اين بود. تصادفي نبود كه ما اين قدر روي اين جنبه ضد آمريكايي جنبش دميديم. روي اين شعله دميديم. تصور او اين بود كه هرچه جمهوري اسلامي با آمريكا در گيري پيدا كند وآمريكا در حقيقت، در مقابل جمهوري اسلامي قرار بگيرد، جمهوري اسلامي ناچار به طرف شوروي خواهد آمد و اگر آمد به طرف اتحاد شوروي، آن وقت جا براي ما باز تر خواهد بود. احتمال دارد ما در يك روند طولاني وارد حكومت بشويم و وارد دولت بشويم. اين مخيله او بود. به همين دليل هم صد در صد از خميني حمايت مي كرد در حالتي كه در آغاز انقلاب اسكندري يك مصاحبه اي كرد با تهران مصور و در آن مصاحبه كه بسيار مصاحبه جالبي است، در آنجا از دو تاكتيك صحبت مي كند. مي گويد ما بايد در رابطه با آزادي ها، از دولت موقت حمايت بكنيم؛ در مبارزات ضد امپرياليستي، البته از آيت الله خميني. مهدي خلجي: در چنين شرايطي، احزاب و گروه هاي سياسي، به اميد دستيابي به اهداف كوتاه مدت خود كه سرنگوني رژيم بود، به رهبري آيت الله خميني سرسپردند و چنان كه ابراهيم يزدي مي گويد، يك اجماع سياسي ميان گروه هاي مختلف به وجود آمد. ابراهيم يزدي: در دوران انقلاب همه نيروهاي سياسي اعم از چپ و اسلامي و غير اسلامي، همه به يك اجماع رسيدند براي سرنگوني نظام سلطنتي. و در آن دوران اين رهبري اين انقلاب به دست آقاي خميني افتاد كه در خارج از كشور بودند. در آن مجموعه طبيعي است كه نيروها بر اساس دوري و نزديكي با هم، با هم تعامل مي كردند. مهدي خلجي: بدون اين اجماع سياسي، امكان وحدت و بسيج عمومي براي انقلاب ممكن نبود، اما توافق نيروهايي كه در شرايط عادي يكديگر را نفي مي كردند نيز امر ساده اي به شمار نمي آمد. از جواد طباطبايي، استاد علم سياست در پاريس، پرسيدم كه اين گرايش ها و گروه هاي ناهمساز حزبي، چگونه توانستند به چنين همفكري و اتقافي برسند؟ جواد طباطبايي: براي اينكه نه احزاب بودند و نه نمايندگان منافع و مصالحي كه واقعا در جامعه ايران عمقي داشت. به اين دليل هم بود كه اين توهم يا آن اجماعي كه در زمان انقلاب پيش آمد، اين در واقع ناشي و حاكي از آن ابهامي بود كه در روابط و مناسبات ما بود و ابهامي است كه در منافع و مصالح گروه هاي مختلف ما بود كه با برخي از شعار هاي كلي مي شد كه اجماعي را به وجود آورد بين گروه هاي مختلف ايران براي اينكه منافع و مصالح مشخصي نداشتند و تمايل و مرز بين اينها روشن نبود. احزاب ما دچار همان ابهام هايي بودند كه تمام گروه هاي مردم ايران بودند و بنابراين با گفتن برخي شعارهاي كلي و عرضه كردن برخي شعار هاي كلي، مي شد يك اجماعي بين اينها درست كرد. به اين دليل هم بود كه وقتي اين اجماع درست شد، ديگر حزب در واقع معني نداشت. مهدي خلجي: ناكارآمدي احزاب و اجماع ناپايدار و ظاهري آنها، رهبري آيت الله خميني را ممكن كرد و در فقدان رقابت دموكراتيك، جنبش كاريزماتيك، زمام همه چيز را به دست گرفت و در اين شور و هيجان و برانگيختگي مهارناپذير كه فقط خواهان اطاعت امت و وحدت كلمه است، جايي براي تكثرگرايي باقي نمي ماند و به گفته علي صالحي، تنها، جريان هايي مي توانند ادامه حيات دهند كه به نوعي وابسته به سنت و مطيع رهبر برآمده از آن باشند. علي صالحي: جنبش كاريزماتيك اصولا بحث مشاركت مدني و تولد نهاد هاي سياسي و مدني را بر نمي تابد. آنچه را كه جنبش هاي كاريزماتيك يا جنبش هاي شبه فاشيستي مي پسندند بسيج سياسي و مشاركت فراگير و تبعيت آميز توده اي است و ما دقيقا در سال هاي 56 به بعد شاهداين هستيم كه جنبش كاريزماتيك دارد در ايران به وقوع مي پيوندند و با رهبري فرهمندي روز به روز دارد اين جنبش بالنده تر مي شود و پيروزي انقلاب نقطه اي است كه اين جنبش را به اوج خودش مي رساند و همين جنبش است كه در واقع منشاء و منبع تاسيس نظام جديد سياسي خواهد بود. بنابراين ما بعد از انقلاب دو عنصر يعني جنبش توده اي از سويي و رهبري خميني از سوي ديگر كه خود رهبري امام خميني هم به دليل خاستگاه ويژه اي كه ايشان دارد و از مجموعه جامعه روحانيت ايشان برآمده است تنها امكان بقاء و بسط جريان هاي وابسته و مرتبط را فراهم مي سازد. يعني اين جريان ها مي توانند جريان هايي سنت گرا باشند، خواه در شكل راديكاليسم و چپ گرايي كاريزماتيك كه حول و حوش پيشوا و رهبر اينها سامان گرفته اند و خواه در شكل محافظه كاري و راست گرايي سنتي كه البته هردو اينها ديگر سبقه ايدئولژيك دارند در حال حاضر، نه اينكه از يك نوع سنت گرايي ناب بخواهند تغذيه بكنند. مهدي خلجي: موسي غني نژاد، نويسنده كتاب جامعه مدني در ايران امروز به اين نكته توجه مي دهد كه آيت الله خميني، به دليل پيشيينه خود از سازوكاري عرفاني براي رهبري استفاده كرد، يعني فناي همه خلق در وجود و اراده يكي، و طبيعي است كه در انتقال وحدت عرفاني به ساحت سياسي، ديگر تكثرگرايي مدرن معناي خود را از دست مي دهد. موسي غني نژاد: واقعيت به اصطلاح انقلاب اسلامي وجود يك شخصيت كاريزماتيك در راس آن بود و اين شخصيت كاريزماتيك يعني امام خميني كه رهبري انقلاب را برعهده گرفت به يك نوعي به يك شخصيت عرفاني سياسي تبديل شد يعني نوعي اين هماني بين مردم، توده ها و رهبرشان ايجاد شد كه اين هماني هرگونه بازي دمكراتيك را بي معني مي كرد يعني مردم اراده خودشان را در رهبري ديدند، در رهبري كاريزماتيك مي ديدند و از اطرافيان و حواريون و احزاب هم فقط وقتي مي توانستند حرف شان را به گوش مردم برسانند كه از اين كانال مي شد يعني اراده رهبري را به مردم مي خواستند منتقل بكنند. بعد از مدتي خوب واضح است كه در يك همچون سيستمي وجود احزاب و اين واسطه ها بي معني است. مهدي خلجي: و در كنار اينها، پاره اي از شعارهاي انقلاب نيز، امتناع رقابت سياسي آزاد را به خوبي نشان مي داد. موسي غني نژاد: يعني مهم ترين شعار انقلاب استقلال بود، بعد آزادي و بعد جمهوري. جمهوري اسلامي. مسئله استقلال خوب نيازي به تعدد احزاب ندارد و استقلال توسط آن واحد سياسي تعريف مي شودو تكثر احزاب و بازي دمكراتيك مربوط به حقوق فردي مي شود در وقتي ما شعار استقلال را به شعار اصلي بدل كنيم، آن طور كه در انقلاب مطرح شده بود، بازي دمكراتيك و حقوق فردي در رده دوم اهميت قرار مي گيرد. مهدي خلجي: اما سقوط نظام شاهنشاهي، به معناي تغيير ساختارها نبود و همان طور كه علي صالحي مي گويد، پس از انقلاب، درست همان ساختارها و صورت هاي پيشين در چارچوب ديگري بازآفريده شدند و به زندگي خود ادامه دادند. علي صالحي: ساختار نظامي سياسي جديد در دوره تكوين خودش نمي تواند ارتباط خودش را به لحاظ منطقي با ساختار هاي پيشين قطع بكند و ساختار هاي پيشين در دل ساختار هاي جديد بازتوليد مي شود و بازسازي مي شود، ولو اينكه به صورت فرعي باشد و در حاشيه جنبش كاريزماتيك قرار بگيرد. يعني شما مشروعيت امام خميني را اگر بخواهيد به عنوان حاكم اين دوره و كسي كه در راس نظامي سياسي قرار گرفته بررسي كنيد، ممكن است عنصر كاريزما و رهبري فرهمند را به عنوان عنصر هژيمونيك و برجسته اين مشروعيت تببين كنيد ولي در عين حال مي توانيد به عناصر ديگري هم كه از دوره هاي پيشين مانده اشاره كنيد. مثلا ما از دوره پاتريمونياليسم سنتي دوران قاجار و قبل از پهلوي ما عناصري را كاملا مي توانيم شناسايي بكنيم در همين دوره و همچنين از دوره مدرنيسم مطلقه دوران پهلوي باز مي توانيم عناصري را در اين ساختار مشاهده بكنيم يعني ساختار ميل دارد به اينكه يك ساختار عمودي باشد و ميل دارد به اينكه يك ساختار غير مشاركتي و غير رقابت آميز باشد و ميل دارد آن پدرسالاري سياسي و اجتماعي را، اطاعت مطلق را، و قداست حكومت را، رابطه ميان دولتمردان و خداوند را، اينها را احياء كند و ميل دارد آن فرهنگ سياسي متناسب با خودش را كه نوعي اطاعت پذيري، فرصت طلبي، اقتدار گرايي، انفعال و اعتراض خاموش و پنهان، ترس گسترده و فردگرايي منفي است، اينها را احياء بكند. مهدي خلجي: پيروزي انقلاب، البته پايان برنامه احزاب نبود. حكومت گذشته فرجام يافت، اما انقلابي هاي تازه نفس بر سر سفره انقلاب نشستند و چالش بر سر سهم گيري از قدرت را آغاز كردند.

در ادامه سلسله برنامه ويژه راديوآزادي از مجموع اظهار نظر هاي جمعي از صاحب نظران خاص با گرايش هاي مذهبي، ملي و چپگرا، در باره نقش احزاب مخالف حكومت شاه در پيروزي انقلاب اسلامي، مهدي خلجي، يكي از مفسران راديوآزادي نتيجه گيري مي كند كه در سال هاي آخر حكومت شاه و روزهاي پيش از انقلابي كه به سقوط حكومت سلطنتي در ايران منتهي شد، احزاب مخالف شاه با ناكارآمدي و عدم فعاليت، عملا راه را براي پيروزي رهبري فرهمند آيت الله خميني باز كردند.

در همین زمینه

XS
SM
MD
LG