لینک‌های قابلیت دسترسی

شنبه ۲۰ آذر ۱۳۹۵ تهران ۲۰:۴۸ - ۱۰ دسامبر ۲۰۱۶

ديداري با حميد رحمانيان، فيلمساز و گرافيست مقيم نيويورك، سازنده فيلم "آلفرد فرودگاه شارل دوگل"


بهنام ناطقي (مجله نيويورك)

بهنام ناطقي (راديوآزادي): امروز در مجله نيويورك، ديداري با گرافيست برجسته و فيلمساز مقيم نيويورك، حميد رحمانيان، كه هفته گذشته فيلم مستند او در باره ايراني كه بيش از 15 سال است در فرودگاه شارل دوگل پاريس سرگردان است، در مركز فيلم دانشگاه نيويوزك به نمايش در آمد. رحمانيان، كه كارهنري را با تهيه پوسترهاي خيره كننده هنري در ايران آغاز كرد، در مصاحبه با راديوآزادي در باره كارسينمايي خود، از جمله فيلمي توضيح مي دهد با نام شهربانو كه در باره زندگي يك خانواده فقير تهراني، برخورد آنها نسبت به آمريكا ساخته است. مستند سازي شخصي در باره هويت و برخورد فرهنگ ها، امروز در مجله نيويورك. ... ب. ن: هفته گذشته در جشنواره فيلم هاي ايراني و عرب در نيويورك فيلمي از آقاي حميد رحمانيان، يك كارگردان نوگرا، و برنده جايزه بهترين فيلم در جشنواره فيلم هاي كوتاه لس آنجلس، براي نخستين بار در اين شهر به نمايش عمومي گذاشته شد در باره يك مرد ايراني كه 15 سال سرگرداني او در فرودگاه شارل دوگل پاريس از او يك چهره بين المللي ساخته است، موضوع ده ها مقاله و فيلم خبري و مستند در اروپا و آمريكا. اما فيلم آقاي رحمانيان، برخلاف همه گزارش هاي تصويري ديگري كه ازاين ايراني سرگردان درست شده است، نه يك فيلم مستند است و نه يك فيلم خبري، بلكه ديدي شخصي است، به سبك فيلم هاي خانگي يا هوم ويديو Home Video، از تجربه ديدار آقاي رحمانيان و همكار هنرمند او خانم مليسا هابارد Melissa Hibbard با اين شخصيت، كه خود را "سر آلفرد Sir Alfred" مي خواند. صداي صحنه اي از فيلم "سر آلفرد" ب. ن.: صداي صحنه اي را مي شنيديم از فيلم "سرآلفرد فرودگاه شارل دوگل" ساخته آقاي حميد رحمانيان و خانم مليسا هبارد. آقاي رحمانيان كه اين فيلم را از مدت يك ماه كوشش خود براي مكالمه با اين ايراني سرگردان ساخته است، در مصاحبه با راديوآزادي مي گويد كه اين فيلم سرانجام به تفكري تبديل شد در باره هويت، در باره شخصي كه در مرز بين دو فرهنگ و دو سرزمين گير كرده است. حميد رحمانيان: اسمش هست مهران كريمي ناصري ولي اسمش را عوض كرده و به خودش مي گويد سر آلفرد. اسم فيلم هست Sir Alfred of Charles de Gaulle Airport يا آقاي آلفرد فرودگاه شارل دوگل. ايراني اي هست كه نزديك به 13 سال است در فرودگاه شارل دوگل هست و اينجور كه روزنامه ها و رسانه ها جلوه دادند، اين آقا قرباني مسائل بوروكراتيك هست و نمي تواند از آنجا برود و آنجا حبس شده است و مشكل ويزا دارد. ولي وقتي من رفتم آنجا مي خواستم ببنيم او را چون يك عالم در باره اش خوانده بودم. يك عالم در باره اش شنيده بودم. براي من جالب بود كه اين آدم را ببينم. و وقتي رسيدم آنجا ديدم كه اصلا مشكل اين آدم مشكل بوروكراتيك نيست. بلكه او مشكل هويت دارد آنجا. داستان فيلم بيشتر داستاني است كه اين آدم را نگاه مي كند كه مي خواهد آدم ديگري باشد. اين آدم بين مرز دو تا فرهنگ در فرودگاه گير كرده است و توي ترك بين دو فرهنگ حبس شده وداستانش اين بود. ب.ن.: آقاي رحمانيان مي گويد برخلاف مستند هاي ديگري كه به موضوع اين ايراني سرگردان در فرودگاه پرداخته اند، به جاي شرح و بسط 13 سال تقلاي بوروكراتيك اين شخصيت با دولت هاي فرانسه و بلژيك و انگلستان، كوشش كرده است در اين فيلم مشكل اين شخصيت را با مسئله هويت نشان بدهد. حميد رحمانيان: فيلم بررسي مي كند مشكل هويت اين آدم را. بررسي نمي كند كه بله، اين آدم اينجوري زندگي مي كند و مثلا اين جا غذا مي خورد و اينجوري به او پول مي رسد و اينجا دارد دوش مي گيرد. اينها اول فيلم به صورت يك سري گزيده در فيلم هست از روزنامه ها، ولي فيلم در واقع با داستان اسم او شروع مي شود. با اسم او شروع مي شود كه خود را "سر آلفرد" معرفي مي كند و مي گويد اگر اينجوري بگوئيم، اسم قشنگ تر است. دائما هر سئوالي كه از او مي كنيم در باره گذشته اش، آن را نفي مي كند. مثلا پدر و مادر، معلوم نيست كي است. خواهر و برادر داري؟ معلوم نيست. دائما در حال رد گذشته خودش است و يك جور ساختن حال، كه به خصوص با كمك رسانه ها و مطبوعات، دنيائي براي خودش ساخته است كه آن را باور دارد و دنياي كوچكي دارد كه در آن گوشه نشسته است و هنوز هم هست. ب.ن.: كارش هم درست شد. حميد رحمانيان: كارش هميشه درست بوده. اين از سال 1982 اين مهاجرت داشته است و تمام مسئله اش اين است كه بايد يك ورقه اي به من بدهند كه محل تولد در آن نبايد ايران باشد. ب. ن.: آقاي حميد رحمانيان مي گويد به اين علت به ساختن فيلمي در باره اين شخصيت علاقمند شد كه مشكل او را مشكلي عمومي تر از يافت و به نوعي مشكل خود را به عنوان يك مهاجر در آمريكا در اين داستان پيدا كرد. و ديد اين به نوعي مشكلي است كه نه تنها همه مهاجراني كه در جائي غير از سرزمين خود زندگي مي كنند آن را لمس كرده اند، بلكه مشكلي است كه گريبانگير تمام كساني است كه فرهنگ آنها تحت الشعاع فرهنگ غرب قرار گرفته است. حميد رحمانيان: اين مشكل را من هم دارم ولي توي اين آدم اين قضييه اغراق شده و اغراق شده موردي است كه نه تنها همه آدمهائي كه مهاجر هستند، بلكه توي خود ايران هم هستند اين مشكل را دارند. من خودم وقتي بزرگ مي شدم، حرفهائي كه مي شنيدم از آدمهاي دور وبرم هميشه اين بود كه ايران خيلي مزخرف است و اي كاش ما جاي ديگري به دنيا آمده بوديم. موسيقي ايراني چي است؟ موسيقي خارجي خوب است. غذاي ايراني و... هميشه يك فرهنگ برتر هست كه آن فرهنگ ضعيف تر هميشه به آن نگاه مي كند به عنوان يك سوپرمن كه ما بايد به آن برسيم و آنچه خودمان داريم بد است. مشكل هويت است كه وقتي آدم مهاجرت مي كند اين قضييه بيشتر تبلور دارد تا موقعي كه در خود ايران هست. ب.ن.: صداي آقاي حميد رحمانيان را مي شنويم. كارگردان مجموعه اي از مستند هاي شخصي در باره برخورد فرهنگ ها و مسئله هويت كه در باره فيلمي توضيح مي داد كه در باره يك ايراني سرگردان در فرودگاه شارل دوگل پاريس ساخته است. آقاي رحمانيان در مصاحبه با راديوآزادي در باره انگيزه ساختن اين فيلم توضيح مي دهد. حميد رحمانيان: به خاطر اينكه خود من هم فكر مي كنم يك مقدار از اين مشكلات دارم. براي همين فكر كردم يك آدمي كه اين مشكل در او اغراق شده باشد، جالب باشد كه من خودم را يك جوري در اين آدم پيدا كنم. ب.ن.: و خودت هم توي فيلم گذاشته اي. حميد رحمانيان: اصلا داستان اين فيلم از اينجا شروع مي شود كه اين آدم با من صحبت نمي كند. اول كه رفتيم مليسا، همسرم، زنگ زد و با او توي تلفن صحبت كرد. شما الان مي توانيد به فرودگاه شارل دوگل زنگ بزنيد و بگوئيد مي خواهم با سر آلفرد صحبت كنم و پيدايش مي كنند و مي آورندش. وقتي رسيديم آنجا من گفتم بروم سلام و عليكي با اين آقا بكنم و بگويم كه آمده ايم با تو حرف بزنيم. تا رفتم جلو گفتم سلام آقاي مهران خان. حالتان چطور است. يك هو برگشت وفرياد زد سرمن كه من ايراني نيستم. با من حرف نزن. برو. بعد يك هو مليسا پريد اين وسط و گفت ما از لس آنجلس آمده ايم و قبلا با تو در اين باره حرف زده ايم و يك هو آرام گرفت و شروع كرد با مليسا صحبت كردن به انگليسي و من اصلا نيامدم جلو و تا مدت زيادي، يعني يك ماه ما با او وقت گذرانديم، شايد دو تا مصاحبه آخربود كه اگر من هم دور وبر بودم حرف مي زد. وگرنه من بايد مي رفتم يك جاي ديگر تا اين حرف بزنذ. ب.ن.: با ايراني حاضر نيست حرف بزند؟ حميد رحمانيان: اصلا. فارسي اصلا صحبت حاضر نيست بكند و با ايراني حرف نمي زند و مي گويد من ايراني نيستم و هيچ ربطي ندارم به ايران و هر چي در رابطه با گذشته اش است رد مي كند و يك مقدار مشكل رواني پيدا كرده است صر اين قضييه ويكي از علت هاي آن فكر مي كنم روزنامه ها و خبرگزاري ها هستند كه تقريبا يك جوري وادارش كرده اند كه مشكل خود را قبول كند. ب.ن.: فيلم "آقاي آلفرد فرودگاه شارل دوگل" از آقاي حميد رحمانيان هفته آينده در آرشيو فيلم معتبر "انتولوژي" نيويورك بارديگر به نمايش در مي آيد و از جمله در جشنواره فيلم "داكلندز Doclands" ايرلند و جشنواره فيلم هاي تبعيديان در سوئد به نمايش در آمده است. ... ب.ن.: آقاي رحمانيان، اين شيوه بياني را كه مخلوطي است از فيلم مستند و روايت شخصي و وصف حال را كه بيشتر به موضوع هويت و برخورد فرهنگ ها مي پردازد، در كارهاي ديگر خود هم به كار مي برد. از جمله فيلمي به نام "نان و نمك" در باره برخورد خود او با يك خانواده مهاجر كره اي در كاليفرنيا، فيلمي كه به قول خود او، داستان شكست روياي آمريكائي يك مهاجر را بازگو مي كند. مهاجري از كره شمالي، كه بعد از مشقات زياد، به آمريكا مي رسد ولي با فقر و بيماري روبرو مي شود. فيلم ماجراي تقاضاي دم مرگ يك مهاجر كره اي است براي سبزي پلو و ماهي ايراني. صداي صحنه اي از فيلم "نان و نمك." ب.ن.: آقاي حميد رحمانيان، در مصاحبه با بخش فارسي راديواروپاي آزاد، راديوآزادي در باره فيلم خود "نان ونمك" اينطور توضيح مي دهد. حميد رحمانيان: اين آقاي كيم Kim پدر يكي از دوستان من بود. من چهارپنج سال پيش كه در پرات Pratt Institute درس مي خواندم، اين همكاسي من بود. يك روز براي روز شكرگذاري مرا دعوت كردند و من براي آنها سبزي پلو ماهي درست كردم و اين خيلي خوشش آمد از اين غذا و هروقت با من صحبت مي كرد مي گفت بيا اينجا پدرم مي خواهد يك بار ديگر اين غذا را براي ما درست كني. بعد من رفتم به لس آنجلس از نيويورك و ارتباطم يك مقدار دور شدولي هر بار كه با او صحبت مي كردم مي گفت بيا اين غذا را درست كن. تا اينكه تابستان سال 1999 بود كه من از ايران برگشتم بعد از مدت كوتاهي و دوستم به من زنگ زد و گفت پدرم سرطان كبد گرفته و دكترها گفته اند تا دوماه ديگر بيشتر زنده نيست. و گفت پدر من روي تخت خوابيده و مي گويد به حميد بگو تا من نمرده ام، يك بار ديگر بيايد و اين غذا رابراي ما درست كند. من هم فكر كردم خيلي جالب است. چون آن موقع همه اش صحبت از گفتگوي تمدن ها بود، من با خود گفتم اين سوژه جالبي است چون اينها يك خانواده بودائي هستند و من از يك خانواده مسلمان مي آيم و اين دوست من داشت آن موقع با يك خانم يهودي ازدواج مي كردو داستان زندگي اش يك داستان جالب بود، جوري كه فرار مي كند از كره شمالي مي آيد كره جنوبي و چه جور پول جمع مي كند و سيگار و آدامس و اينجور چيز ها مي فروخت و پول جمع مي كند كه بيايد آمريكا و به روياي آمريكايي برسد. فكر كردم وقتي من اين غذا را درست مي كنم براي اين خانواده و اتفاقاتي كه مي افتد، مي توانم همه اينها را ضبط كنم، كنار گفتن داستان فرار و زندگي او. تا اينكه جمع و جور كردم بروم، درست روز قبل از اينكه من برسم، او فوت كردولي من با سماجت فيلم را ادامه دادم و گفتم هر چه هست همين الان درست مي كنيم. دوست من گفت كه اينها چون بودائي هستند در مذهب بودائي هفت تا شب هفت دارند و معتقد هستند كه روح تا 49 روز روي زمين مي ماند و بعد هر جا مي خواهد برود، به دنياي ديگر، زندگي ديگر، يا هرچه، بعد از 49 روز مي رود. اينها هر شب هفت غذاهاي مورد علاقه مرده را مي برند توي معبد بودائي ها مي گذارند براي او و دعا مي خوانند. من فكر كردم يكي از اين شب هفت ها من مي توانم غذا درست كنم. سبزي پلو ماهي. ولي كنارش اتفاقاتي كه براي اين خانواده مي افتد من ضبط كردم. يكي اش اين بود كه دو روز قبل ازاينكه اين آقا فوت كند، متوجه مي شوند كه خانه شان را بانك "فوركلوز" كرده است و همه زندگي آنها را بانك مي برد و سختي هائي كه اين خانواده كنار فوت اين آدم مي كشند اين فيلم به تصوير مي كشد و يك جوري شكست اين روياي آمريكائي است ونگاه شخصيت زن اين فيلم كه مادر دوست من است و زن آقاي كيم، نگاه خيلي روحاني و جالبي است به زندگي و مرگ. ب.ن.: آقاي حميد رحمانيان، سازنده فيلم هاي مستند شخصي مقيم نيويورك، در باره فيلم "نان و نمك" توضيح مي داد كه از كانال هاي تلويزيون غيرانتفاعي آمريكا در جنوب كاليفرنيا پخش شد و مورد توجه منتقدان قرار گرفت. ... ب.ن.: فيلم ديگر آقاي حميد رحمانيان، فيلمي كه همراه با همسر خود خانم مليسا هبارد در ايران ساخته است، "شهربانو" نام دارد و در باره برخورد او و همسرش با يك خانم ميان سال ساكن محلات فقيرنشين جنوب تهران. اين فيلم ها به نوعي سينماي مبتني بر واقعيت ولي شخصي تعلق دارند كه ارزان شدن وسايل فيلمسازي و سادگي مونتاژ فيلم در كامپيوتر خلق آن ها را ميسر كرده است. سبكي كه در آن دوربين به سياق معمول مستند سازي نگاه عيني ندارد بلكه خود وارد معركه مي شود و با شخصيت ها و زندگي آنها چنان در مي آميزد كه مرز ميان مستند و روايت و يادگار سازي فيلم هاي خانگي را از بين مي برد. فيلم با تصوير نيويورك و آغاز سفر آقاي رحمانيان و خانم هابارد به سوي ايران شروع مي شود و صداي خانم مليسيا هبارد، كه ضمن معرفي خود و شوهرش، آقاي رحمانيان بيننده را از همان لحظه اول آگاه مي كند كه نه به تماشاي يك فيلم مستند حرفه اي و عيني، بلكه با يك واقعه نگاري شخصي سروكار دارد و به جاي اينكه تماشاگر تصوير مونتاژ شده اي از يك زندگي باشد، داخل آن زندگي مي شود و با آن زندگي همراه مي شود. صداي شروع فيلم شهربانو ب.ن.: صداي خلبان هواپيمائي ملي ايران را مي شنويم در آغاز فيلم "شهربانو" و تصوير خانم مليسيا هيبارد را مي بينيم كه براي نخستين بار سركردن حجاب اسلامي را در هواپيما ياد مي گيرد. خانم مليسيا در اين گفتار كوتاه آغاز فيلم، به شنونده حالي مي كند كه نه روزنامه نگار است ونه فيلمساز بلكه يك توريست ساده است كه همراه با شوهرش به ايران مي رودو اين لحني است كه تا پايان فيلم حفظ مي شود. آقاي حميد رحمانيان، در مصاحبه با راديوآزادي، فيلم "شهربانو" را فيلمي صميمي توصيف مي كند در باره خدمتكار منزل مادرش در ايران وخانواده حزب اللهي او و برخورد ساده آنها با همسر آمريكائي او، خانم مليسا هيبارد. حميد رحمانيان: ما موقعي كه توي ايران بوديم، يك خانمي در منزل ما كار مي كرد كه هنوز هم كار مي كند. نزديك 35 سال است كه او هفته اي يك بار مي آيد منزل ما كمك مادرم مي كند. از خانواده فقيري مي آيد. از آن خانم هاي "استريوتيپ stereotype" هستيد كه همه جا مي بينيد. چادري و خيلي حزب اللهي و مومن ومقدس و انقلابي. فكركردم داستان جالبي باشد كه مليسا را با خانواده اين روبرو بكنم. براي همين مليسا يك بار از او خواست كه اگر مي شود با او مصاحبه بگيريم وخيلي روي خوش نشان داد. قرار بود يك سكانس بشود از يك فيلم بزرگتر ولي بعد از 11 سپتامبر فكر كردم يك چيزي ساخته بشود كه برخورد استريوتيپ آمريكائي از نقطه نظر ايراني استريوتيپ ايراني ديده بشد و احساس كردم اين خيلي مربوط است به اتفاقي كه بعد از 11 سپتامبر افتاده. و نگاه خيلي نزديكي است به اين خانواده و آخر فيلم حس مي كنيد كه با اين خانواده بوديد و دوربين هيچ آبچكتيو objective (عيني) نيست بلكه ميان اين آدمها است و شما از بيرون به اينها نگاه نمي كنيد. توي خودشان هستيد. نگاه اين ها هست، اين خانواده بسيار مذهبي به آمريكا و آمريكائي و همچنين اتفاقاتي كه توي اين خانواده دارد مي افتد به عنوان يك "مايكروسم" در ارتباط با اتفاقي كه در خود جامعه دارد مي افتد كه نسل جوان چقدر با نسل قديم در تضاد هستند و برخورد هائي كه مي شود همه را من فيلم گرفتم. ب.ن.: صداي آقاي حميدرحمانيان را مي شنويم، سازنده فيلم "شهربانو" كه در گفتگو با راديوآزادي، شخصيت اول فيلم خود، خانم شهربانو را معرفي مي كند. حميد رحمانيان: فرمي كه اين زندگي مي كند در فيلم نشان داده مي شود و اين را نمي توانيد انكار كنيد. اين آدم شخصي است كه آمپول زن محله هست، آرايشگر محله هست. يواشكي بدون اينكه خانواده اش بدانند مي آيد منزل مادر من كارمي كند كه پول ببرد به خانه اش. يك شيرزني به اصطلاح و دارد اين كارها را مي كند. اما كنار قضييه، چادري است، مذهبي است سفت وسختي است كه نمي شود طرفش رفت، ولي كنارش اين زندگي است كه دارد. ب. ن.:آقاي رحمانيان مي گويد اين فيلم با بردن دوربين به ميان يك خانواده مذهبي و حزب الهي ايراني، تصويري كه از زن مسلمان ايراني در غرب وجود دارد را نفي مي كند. حميد رحمانيان: توي دانشگاه كلمبيا ما يك "focus group" گذاشتيم، قبل از اينكه اين فيلم را بفرستم جائي، كه ببينم برخورد جامعه آمريكائي يا خارجي چي است. من نوشته هاي اين ها را جمع كردم. چيزي در حدود صد نفر يا بيشتر آدم آمده بودند. دقيقا به خاطر اينكه ببينم نگاه اينها به اين زن چه جوري بود. مبناي 98 درصد از اين نوشته ها اين بود كه چيزي كه به ما ياد داده اند توي جامعه آمريكائي و جامعه غربي، كه زن مسلمان ايراني كه حجاب دارد و فلان و اين حرفها، هميشه اين تحت فشار هست و هميشه توي خانه نشسته است و شوهر دارد توي سرش مي زند و صدائي ندارد و اينجوري تصوير شده است. اين فيلم اين را رد مي كند. بيانيه هم صادر نمي كند. فيلم خيلي روان شما توي اين خانواده مي گرديد كه دارند چه جوري زندگي مي كنند. ب.ن.: علاقمندان هنر در ايران از 15 سال پيش با نام آقاي حميد رحمانيان هنگامي آشنا شدند كه پوسترهاي خيره كننده او در باره جشنواره هاي هنري و تاسيسات صنعتي ايران بر درو ديوار و در مجلات به چاپ رسيد. رحمانيان كه دانشكده هنرهاي زيبا درايران را تمام كرده است، پنج سال در ايران به كار گرافيك سرگرم بود پيش از آنكه در سال 1994 عازم آمريكا شود و در هنركده معتبر "پرات اينستيتوت Pratt Institute" نيويورك به تحصيل فيلسمازي نقاشي متحرك كامپيوتري مشغول شود. پس از آن حميد رحمانيان مدت دوسال در شركت معظم والت ديسني Disney دركاليفرنيا به كار مشغول بود تا اينكه جادوي مستندسازي شخصي ووصف حال را كشف كردو به ساختن مجموعه اي از فيلمهاي ابتكاري در باره مهاجرت و هويت پرداخت.

حميد رحمانيان، فيلمساز و گرافيست برجسته مقيم نيويورك، در مصاحبه با راديوآزادي در باره فيلم خود در باره يك خانواده كارگر در جنوب تهران و همچنين فيلم مستندي كه در باره سرگرداني يك ايراني در فرودگاه پاريس ساخته است، توضيح مي دهد. براي مطالعه متن كامل گزارش راديوآزادي در باره فيلم هاي مستند حميد رحمانيان، دگمه "متن فارسي" را "كليك" بزنيد.

در همین زمینه

XS
SM
MD
LG