لینک‌های قابلیت دسترسی

logo-print
دوشنبه ۱۵ آذر ۱۳۹۵ تهران ۰۰:۳۳ - ۵ دسامبر ۲۰۱۶

راه های پیش روی جنبش سبز: ۱) سرنگونى و فروپاشى رژیم؛ پاورقی ها


*- سخنرانى ايراد شده در دانشگاه كلگرى- كانادا، ۱۴ مهر ۸۸(۶ اكتبر ۲۰۰۹). اين مقاله در سخنرانى هاى زير مجدداً ارائه گرديد:

آلمان، برمن: ۳۰ آبان ۸۸(۲۱ نوامبر ۲۰۰۹).

آلمان، كلن: ۱ آذر ۸۸(۲۲ نوامبر ۲۰۰۹).

آلمان، برلين: ۸ آذر ۸۸(۲۹ نوامبر ۲۰۰۹).

سوئد، استكهلم:۱۳ آذر ۸۸(۴ دسامبر ۲۰۰۹).

بلژيك، بروكسل: ۲۰ آذر ۸۸( ۱۱ دسامبر ۲۰۰۹).

فرانسه، پاريس: ۲۸ آذر ۸۸(۱۹ دسامبر ۲۰۰۹).

انگليس، لندن: ۲۰ دى ۸۸(۱۰ ژانويه ۲۰۱۰).


۱- در سال ۱۷۹۳، در حالى كه انقلاب فرانسه در جريان بود، كندورسه، خصيصه ى كل گرايانه ى انقلاب را اين گونه بازگو مى كرد:

"در فرانسه، انقلاب شامل حال كل اقتصاد جامعه شد، همه ى روابط اجتماعى را تغيير داد، و راه خود را تا به دورترين حلقه هاى زنجيره ى سياسى گشود، حتى تا به افرادى كه در صلح و آرامش، با سرمايه ى شخصى حود يا حاصل كارشان، مى زيستند و دليلى نداشت در امور عمومى مشاركت كنند- نه تنها از جهت عقيدتى، نه از جهت اشتغال يا رفتن به دنبال ثروت، و نه از جهت قدرت يا شهرت"(كندورسه، طرح كلى تابلويى تاريخى از پيشرفت انسانى، دوران نهم).

آيزايا برلين به نقل از هرتسن همين داورى را در خصوص انقلاب فرانسه بازگو كرده است:

"آلكساندر هرتسن، انقلابى روس، مى گويد مردان ۱۷۹۲ به اين ويژگى ممتاز مى شدند كه سراسر نظام قديم را يكسره مردود مى دانستند، و نه تنها رذائل، بلكه حتى فضائل آن را تقبيح مى دانستند، و مى خواستند همه چيز را براندازند و آن سياه را از بالا تا پائين تماماً نابود كنند تا چيزى مطلقاً تازه و كاملاً پاك به جاى آن بسازند. هيچ سازشى را روا نمى دانستند، و نمى خواستند مدينه ى نوين خويش را بر ويرانه هايى بنا كنند كه كوچكترين دينى به آن داشته باشند"(آيزايا برلين، آزادى و خيانت به ازادى، شش دشمن ازادى بشر، ترجمه ى عزت الله فولادوند، نشر ماهى، ص ۲۱۶).

چارلز تيلى، ويژگى هاى زير را به عنوان اوصاف انقلاب هاى كلاسيك گذشته برشمرده است:

تغييرات سريع و فراگير اجتماعى، پيدايش نهضت هاى مردمى، انجام اصلاحات بى ثمر از سوى حكومت هاى مركزى پس از دو رويداد پيشين، مشاركت روشنفكران، از هم پاشيدگى كلى نظامات اجتماعى، خشونت هاى انتقام جويانه، وجود پايگاه طبقاتى، بصيرت هاى كاريزماتيك، اعتقاد به سياست به عنوان ابزارى در مسير نوآورى هاى سازنده، و در نهايت مقاومت زمامداران پيشين در مقابل اقدامات منجر به سقوط شان.

۲- توكويل كه در زمانه ى انقلاب فرانسه مى زيست و شاهد وقايع آن دوران بود، نوشت:

"پادشاهى مشروطه به دنبال رژيم كهن فرارسيده بود، پس از جمهورى، امپراتورى؛ پس از امپراتورى، رستوراسيون؛ و آن گاه پادشاهى ژوئيه. پس از هر يك از اين تغييرات پى در پى، مى شد گفت كه انقلاب فرانسه، پس از به انجام رساندن آنچه گستاخانه كار انقلاب خوانده مى شد، به پايان خطش رسيده اس؛ مردم چنين مى گفتند و چنين مى انديشيدند. افسوس! من خودم هم در طول دوره ى رستوراسيون و حتى پس از سقوط حكومت رستوراسيون اميروار بودم چنين باشد؛ اما انقلاب فرانسه دوباره با همان شيوه ى كهن از نو آغاز مى شد. . . من كه نمى توانم موافق باشم و نمى دانم كى اين سفر طولانى تمام خواهد شد. من از اين كه مه، دوباره و دوباره، فريبم دهد كه باور كنم ساحل نزديك است، خسته شده ام، و غالباً با خود در عين شگفتى و تحير مى انديشم آيا اين زمين سفتى كه اين همه در پى اش بوده ايم اصلاً وجود دارد يا نه، يا اين كه آيا سرنوشتمان اين نيست كه الى الابد با اين دريا بجنگيم؟!".

۳- ماركس در خصوص انقلاب گفته بود:

"تغيير انسان ها در ابعادى گسترده و توده اى لازم است، تغييرى كه فقط در جنبشى عملى مى تواند رخ دهد، يعنى در يك انقلاب؛ اين انقلاب لازم است، بنابر اين، نه فقط به اين دليل كه طبقه ى حاكمه را نمى توان از راه ديگرى سرنگون كرد، بلكه به اين دليل كه طبقه اى كه آن را سرنگون مى كند فقط در يك انقلاب مى تواند موفق شود كه خود را از شر همه ى زشتيهاى اعصار خلاص كند و آماده شود جامعه را از نو بنيان نهد".

Marx and Engels, The German Ideology, ed. C. J. Arthur, No trans. Given (New York: International Publishers, ۱۹۷۰). P. ۹۴- ۹۵.

۴- ماركس در مانيفست كمونيست، به نحو خيره كننده اى در خصوص انقلاب هايى كه بورژوازى ايجاد كرده، سخن گفته است. توصيف هاى پر شور و مدافعانه ى او قابل توجه اند:

"بورژوازى در طول فرمانروايى اش كه هنوز به صد سال نمى رسد نيروى توليدى بس متنوعتر و عظيمترى از جمع جميع نسلهاى قبلى خلق كرده است. تسليم نيروهايى طبيعت به دست بشر و خلق ماشين آلات و استفاده از شيمى در كشاورزى و صنعت و دريانوردى با كشتيهاى بخار و اختراع تلگراف الكتريك و آمايش كل قاره ها براى كشاورزى و ايجاد نهرهاى منشعب از رودخانه ها و احضار انبوه مردمان همچون لشكر جنها؛ آدميان در كداميك از قرون ماضى حتى گمان مى كردند كه چنين قدرت خلاقى در بطن نيروى كار اجتماعى نهفته است؟. . . ايجاد انقلاب مستمر در توليد و درانداختن آشوب بلاوقفه در تمامى روابط اجتماعى و عدم يقين و تلاطم پايان پاپذير، عصر بورژوايى را از تمامى اعصار قبلى متمايز مى سازد. تمام روابط ثابت و منجمد، همراه با پيشداوريها و عقايد كهنه و محترم وابسته به آنها به حاشيه رانده مى شوند و تمامى روابط تازه شكل يافته قبل از آنكه استوار شوند منسوخ مى گردند. هر آنچه سخت و استوار است دود مى شود و به هوا مى رود، هر آنچه مقدس است دنيوى مى شود و دست آخر آدميان ناچار مى شوند با صبر و عقل با وضعيت واقعى زندگى و روابطشان با همنوعان خويش روبرو گردند"( كارل ماركس و فردريك انگلس، مانيفست كمونيست، صص ۳۱۷- ۲۷۵ ، در كتاب لئو پانيچ؛ كالين ليز، مانيفست، پس از ۱۵۰ سال، ترجمه ى حسن مرتضوى، نشر آگه ).

۵- ماركس در اين خصوص نوشته است:

"انقلاب سياسى با واژگونى اين قدرت حاكم امور دولتى را به امور مردم تبديل كرد؛ دولت سياسى را به صورت موضوع توجه عموم؛ يعنى به صورت يك دولت واقعى در آورد و به طور اجتناب ناپذيرى تمام رسته هاى فئودالى، انحصارات صنفى، گروه هاى انحصارى و امتيازات را نابود كرد چرا كه آن ها همه نمودهاى جدايى مردم از جماعت بودند. به اين ترتيب، انقلاب سياسى خصلت سياسى جامعه ى مدنى را از بين برد، و جامعه ى مدنى را به اجزاى ساده ى آن يعنى از يك سو به افراد و، از سوى ديگر، به عناصر مادى و معنوى سازنده ى محتواى زندگى و جايگاه اجتماعى افراد، تقسيم كرد. اين انقلاب، روح سياسى را، كه گويى پاره پاره شده و اجزاى آن جدا از هم در بن بست هاى مختلف جامعه ى فئودالى پراكنده شده بودند، رهانيد. انقلاب سياسى، بخش هاى پراكنده ى روح سياسى را گرد هم آورد، آن ها را از امتزاج با زندگى مدنى آزاد كرد، و هم چون قلمرو جماعت، يعنى امر عمومى ملت، و به طور ايده آل، مستقل از ديگر عناصر خاص زندگى مدنى، مستقر ساخت"(كارل ماركس، درباره ى مسئله ى يهود، گامى در نقد فلسفه ى حق هگل، ترجمه ى مرتضى محيط، نشر اختران، ص ۴۰). "انقلاب سياسى زندگى مدنى را به اجزاى سازنده اش تجزيه مى كند، بى آن كه اين اجزا را دگرگون سازد يا به نقد بكشد. اين انقلاب، جامعه ى مدنى، جهان نياز ها، كار، منافع خصوصى و حقوق مدنى را بنيان موجوديت خود مى داند"(پيشين، ص ۴۱).

ماركس انقلاب هاى سياسى را، انقلاب ناقص قلمداد مى كرد:

"نه انقلاب راديكال و نه آزادى عمومى انسان، هيچ يك روياى ناكجا آبادى آلمان نيست؛ روياى آلمان، انقلابى ناقص و صرفاً سياسى است كه ستون هاى بنا را دست نخورده باقى مى گذارد. يك انقلاب ناقص و صرفاً سياسى بر چه بنيادى استوار است؟ بنياد ان بخشى از جامعه ى مدنى است كه با آزاد كردن خويش به سلطه ى عمومى دست مى يابد؛ طبقه يى كه بر اساس وضعيت ويژه ى خويش مسئوليت آزادى عمومى را بر عهده مى گيرد. اين طبقه كل جامعه را آزاد مى كند، اما تنها با اين پيش فرض كه كل جامعه در وضعيت همان طبقه قرار گيرد يعنى اين كه به عنوان مثال داراى پول و تحصيلات باشد، يا بتواند به آسانى آن ها را به چنگ آورد"(پيشين، ص ۶۷).

۶- ماركس در درآمدى بر نقد اقتصاد سياسى ، نظرش در خصوص انقلاب اجتماعى را طرح كرده است. ابتدا مى گويد:

"به اين نتيجه رسيدم كه روابط حقوقى و نيز شكل هاى دولت را نه مى توان بر حسب پيشرفت اصطلاحاً كلى ذهن بشر توضيح داد، بلكه اين روابط در شرايط مادى زندگى ريشه دارند كه هگل آن را جامعه ى مدنى مى نامد. . . آناتومى جامعه ى مدنى را بايد در اقتصاد سياسى جست".

سپس حاصل تحقيقات خود را چنين معرفى مى كند:

"انسان ها در توليد مادى زندگى خود وارد مناسبات معينى مى شوند كه لاينفك و مستقل از اراده ى آن هاست؛ اين مناسبات توليد مطابقت دارد با مرحله ى معينى از تكامل قواى مادى توليد آن ها. كل اين مناسبات توليد منوط است به ساختار اقتصادى جامعه- همان زيربناى واقعى كه روبناهاى حقوقى و سياسى برآن شكل مى گيرند و شكل معينى از آگاهى اجتماعى با آن مطابقت مى يابند. شيوه ى توليد زندگى مادى به خصلت عمومى روند اجتماعى، سياسى و معنوى زندگى شكل مى دهد. آگاهى انسان ها نيست كه هستى شان را تعيين مى كند، بلكه برعكس، هستى اجتماعى آن هاست كه آگاهى شان را تعيين مى كند. نيروهاى مادى توليد در جامعه، در مرحله ى معينى از تكامل اين نيروها، با روابط موجود توليد در تعارض قرار مى گيرند، يا- صرفاً با بيان حقوقى همين امر- با مناسبات مالكيت كه قبلاً در چارچوب آن عمل مى كرده اند در تعارض قرار مى گيرند. اين مناسبات كه شكل تكامل نيروهاى توليد بوده اند به قيد و مانع بدل مى شوند. در اين هنگام، دوران انقلاب اجتماعى فرا مى رسد. با تغيير زيربناى اقتصادى، كل روبناى عظيم نيز دير يا زود دگرگون مى شود. اما در بررسى چنين دگرگونى هايى بايد هميشه تمايز قائل شد ميان دگرگونى مادى شرايط اقتصادى توليد كه با دقتى در حد علوم طبيعى مى توان آن را تعيين كرد، و شكل هاى حقوقى، سياسى، مذهبى، زيبايى شناسانه يا فلسفى- خلاصه، ايدئولوژيكى- كه در آن ها انسان ها از تعارض آگاهى مى يابند و براى رفع آن مى جنگند. همان طور كه نظر ما درباره ى فلان فرد مبتنى بر تصور خود آن فرد از خودش نيست، پس درباره ى كل يك دوران انقلابى هم نمى توانيم به همان شيوه اى كه اين دوران از خودش آگاهى دارد قضاوت كنيم:بر عكس، اين آگاهى را بايد به مثابه ى محصول تناقض هاى زندگى مادى توضيح بدهيم، محصول تعارض ميان نيروهاى اجتماعى توليد و مناسبات توليد. هيچ نظم اجتماعى از ميان نمى رود مگر بعد از آن كه همه ى نيروهاى مولدى كه براى شان در اين نظم جايى هست تكامل يافته باشند، و مناسبات توليد جديد عالى تر هيچ گاه پديد نمى آيد مگر بعد از آن كه شرايط مادى موجوديت آن در بطن جامعه ى كهنه به پختگى رسيده باشد. بنابر اين، بشر فقط آن نوع مسائل را مقابل خود قرار مى دهد كه مى تواند حل كند، زيرا با بررسى دقيق تر همواره معلوم مى شود كه شرايط مادى لازم براى حل آن وجود داشته باشد يا لااقل در جريان تكوين باشد".

Karl Marx, Selected Writing in Sociology and Social Philosophy , London, ۱۹۵۶, pp ۵۱- ۲.

۷- به طور نمونه، بخش هاى پيامبر گونه(پيش بينى كننده) و تكليفى(سرنگونى قهرآميز دولت هاى بورژوايى و تصرف دولت) مانيفست كمونيست در خصوص انقلاب پرولتاريايى، مويد اين مدعايند. مى گويند:

"از ميان تمام طبقاتى كه اكنون رو در روى بورژوازى قرار گرفته اند، فقط پرولتاريا طبقه ى واقعاً انقلابى است. . . پرولتاريا، كه پائين ترين لايه ى جامعه ى كنونى ماست، نمى تواند از جا برخيزد و سر برافرازد بى آن كه سراسر لايه هاى فوقانى جامعه ى رسمى نابود شوند. . . پرولتاريا با سرنگون كردن قهرآميز بورژوازى سلطه ى خويش را بنيان مى گذارد. . . . بورژوازى پيش از هر چيز گوركنان خود را پديد مى آورد. سقوط بورژوازى و پيروزى پرولتاريا به يك اندازه ناگزير است. . . هدف فورى كمونيست ها همان هدفى است كه تمام احزاب پرولترى در پى آن هستند: تشكل پرولتاريا به صورت طبقه، برانداختن سلطه ى بورژوازى، تصرف قدرت سياسى به دست پرولتاريا. . . انقلاب كمونيستى ريشه اى ترين گسست از هرگونه مناسبات سنتى در عرصه ى مالكيت است؛ پس شگفت آور نيست كه اين انقلاب در جريان تكامل خود از انديشه هاى سنتى به ريشه اى ترين نحو بگسلد. . . پرولتاريا. . . با انقلاب خود را به طبقه ى حاكم تبديل مى كند. . . كمونيست ها همه جا از هر جنبش انقلابى كه بر ضد نظام اجتماعى و سياسى موجود باشد حمايت مى كنند. . . كمونيست ها فقط با سرنگونى قهرآميز تمام نظام هاى موجود اجتماعى به اهداف شان دست خواهند يافت. باشد كه طبقات حاكم از انقلاب كمونيستى بر خود بلرزند"(مانيفست كمونيست، پيشين).

۸- ماركس در سال ۱۸۵۳ نوشته است:

"حقيقت اين است كه انگلستان به خاطر منافع مشمئزكننده ى خود مسبب انقلاب اجتماعى در هندوستان شد و در راندن هنديان بدين سو روشى احمقانه را پيش گرفت. اما مسئله اين نيست. پرسش اين است كه آيا بشر مى تواند بدون يك انقلاب بنيادى در وضعيت اجتماعى آسيا، تقدير خود را محقق كند؟ اگر نمى تواند، جرم بريتانيا جز اين است كه ابزار ناخودآگاه تاريخ در مهيا كردن شرايط آن انقلاب بوده است؟".

Karl Marx, “The British Rule in India,” in Marx and Engels, On Colonialism, (New York: International Publisher, ۱۹۷۲), pp. ۳۵-۴۱, pp. ۴۰-۴۱.

هويت انسانى بخشيدن به تاريخ توسط ماركس، انگلستان را به مجرى ناآگاه مقاصد تاريخ تبديل مى كند. خداوند تاريخ دو وظيفه بر دوش انگلستان نهاده است:

"بخش اول اين مأموريت تخريبى است و بخش ديگر آن از نو ساختن است. ابتدا جامعه ى كهن آسيايى نابود مى شود و سپس شالوده هاى مادى يك جامعه ى غربى، در آسيا مهيا مى شود". بدين ترتيب "هند عملاً به جهان غرب ملحق خواهد شد".

Karl Marx, “The Future Results of British Rule in India,” in Marx and Engels, On Colonialism, (New York: International Publisher, ۱۹۷۲), pp, ۸۱- ۸۳.

همه ى اين رويدادها بخشى از وظايف تاريخى بورژوازى غرب است تا بربرهاى خشك مغز و اسير خرافه و سنت را وارد تاريخ كنند:

"آيا بورژوازى تاكنون چيزى بيش از اين انجام داده؟ آيا به پيشرفت منتهى شده است، بدون آن كه انسانها و خلقها را از معركه ى خون، نكبت، سيه روزى و بدبختى بيرون آورد؟"

Ibid, p ۸۵.

"وقتى يك انقلاب اجتماعى عظيم بر محصولات عصر بورژوازى، بازار جهانى و نيروهاى جديد توليد فائق آيد و آنها را در كنترل مترقى ترين خلقها قرار دهد، آن گاه، پيشرفت انسانى، شباهت خود را به آن بت نفرت انگيز باستانى از دست خواهد داد، همان بتى كه به جاى شراب خدايان، خون آدميان را در كاسه ى سرشان مى نوشيد".

Ibid, p. ۸۷.

ماركس در مانيفست كمونيست هم مردم جهان را به ملت هاى "متمدن" و "وحشى" و "بربر" تقسيم كرده است.

۹- لنين مى نويسد:

"بدون انقلاب قهرى، تعويض دولت بورژوايى با دولت پرولتارى محال است. . . ناگزيرى انقلاب قهرى مربوط به دولت بورژوايى است. اين دولت نمى تواند از طريق "زوال" جاى خود را به دولت پرولتارى(ديكتاتورى پرولتاريا) بدهد و اين عمل طبق قاعده عمومى ، فقط از طريق انقلاب قهرى مى تواند انجام شود"(لنين، دولت و انقلاب، طبع و نشر جمهورى خلق چين، صص ۲۹- ۲۸). "سرنگونى بورژوازى فقط وقتى عملى است كه پرولتاريا بدل به طبقه ى حاكمه اى بشود كه قادر است مقاومت ناگزير و تا پاى جان بورژوازى را سركوب[كند]. . . پرولتاريا براى سركوب مقاومت استثمارگران. . . به قدرت دولتى. . . و سازمان قوه ى قهريه نيازمند است. . . پرولتاريا دولت را به عنوان سازمان مخصوصى براى اعمال قوه ى قهريه عليه بورژوازى لازم دارد"(پيشين، صص ۳۵- ۳۴). انگلس به روشنى گفته است:"نياز پرولتاريا به دولت از نظر مصالح آزادى نبوده بلكه براى سركوب مخالفين خويش است"(پيشين، ص ۱۲۴).

۱۰- هانا آرنت، انقلاب، ترجمه ى عزت الله فولادوند، انتشارات خوارزمى، صص ۱۵۶-۱۵۵.

آرنت تمامى انقلاب هايى كه مدل آنها انقلاب فرانسه بوده است را، حكومت ترور و وحشت مداوم خوانده و نوشته است:

"انقلاب حتماً بايد فرزندان خود را ببلعد و هر انقلاب ناگزير است در سلسله اى از انقلابهاى پياپى مسير خود را تعقيب كند و در پى دشمنان آشكار، دشمنان زير نقاب "اصحاب شبهه" خواهند آمد و انقلاب به دو جناح افراطى "بخشايندگان" و "خشمگينان" منشعب خواهد شد كه در واقع و "به طور عينى" براى سست كردن بنياد حكومت انقلابى دست به دست هم خواهند داد و سرانجام انقلاب را فردى در ميانه "نجات" خواهد داد كه نه تنها ميانه رو نيست بلكه چپ و راست را متساوياً نابود خواهد كرد همانگونه كه دانتن و ابر به دست روبسپير نابود شدند"(پيشين، صص ۸۱- ۹۰). "نه تنها در انقلاب فرانسه بلكه در همه ى انقلاب هايى كه از آن الهام گرفتند، نفع مشترك در لباس دشمن مشترك ظاهر مى شود. در "نظريه ى ارعاب"، از روبسپير تا لنين و استالين، فرض هميشه بر اين بوده است كه نفع كل بايد خود به خود و دائماً با منافع جزيى شهروندان در ستيز باشد"(پيشين، صص ۱۱۰- ۱۰۹).

۱۱- آرنت مى گويد:

"حكومت هاى انقلابى هم بيش و كم به حكومت هاى پيشين شباهت داشتند كه نه از مردم بودند و نه به وسيله ى مردم اداره مى شدند. در بهترين حالت حكومت هايى بودند براى مردم و در بدترين حالت غاصبانه قدرت و حاكميت را به دست افرادى مى سپردند كه ادعاى نمايندگى مردم را داشتند ولى خويشتن را "مطلقاً مستقل از ملت" مى ديدند"(آرنت، انقلاب، ص ۱۰۲). "از روزگار انقلاب فرانسه تاكنون، هميشه همين گونه احساسات بيكران سبب شده است كه انقلابيون در برابر واقعيت به طور اعم و واقعيت به فردى اشخاص بالاخص سرد و بى درد شوند و بدون هيچ پشيمانى و ناآسودگى وجدان، افراد را به خاطر "اصول" يا سير تاريخ يا هدف انقلاب قربانى كنند"(پيشين، ص ۱۲۴).

انسان گمان مى كند كه جمله ى زير را آرنت نه درباره ى روبسپير، كه درباره ى آيت الله على خامنه اى نوشته است:

"بى اعتمادى جنون آميزى كه روبسپير نسبت به ديگران و حتى نزديكترين دوستان خود احساس مى كرد، نهايتاً از بدگمانى نه چندان جنون آميز و بلكه طبيعى وى نسبت به خودش سرچشمه مى گرفت. مرامى كه برگزيده بود او را برآن داشت كه هر روز در ملاء عام نقش انسانى فسادناپذير را بازى كند و فضيلت خود را به تماشا بگذارد و لااقل هفته اى يك بار قلبش را آنگونه كه دركش اجازه مى داد در برابر خلق بگشايد. چنين كسى چگونه مى توانست مطمئن باشد كه خود وى همان رياكارى نيست كه از همه بيشتر سبب وحشت او بود؟"(پيشين، صص ۱۳۴-۱۳۳).

۱۲-E. E. Rich and C. h. Wilson, dirs. , Cambridge Economic History of Europe, Vol. ۵, The Economic Organization of Early Modern Europe (Cambridge: Cambridge University Press, ۱۹۷۷), ۵۸۳.

۱۳- توكويل نهادهاى جامعه ى مدنى را سپرها و حفاظ هاى ميان فرد و دولت به شمار مى آورد كه از حقوق افراد دفاع مى كنند:

"انجمن براى مقاصد سياسى، تجارى، يا صنعتى، يا حتى مقاصد علمى و ادبى. . . با دفاع از حقوق خود در مقابل دست اندازيهاى حكومت، آزاديهاى عمومى كشور را حفظ مى كند". او، "هنر انجمن كردن"، را"مادر اقدام" قلمداد مى كرد. افراد از طريق گرد آمدن و تأسيس انجمن ها، خود را قدرتمند مى سازند، "دولت تأسيس" مى كنند، قلمرو سياسى(دولت) را مهار و كنترل مى كنند. بدون اين حفاظ ها، افراد منزوى و فاقد قدرت مى شوند.

Tocqueville, Democracy in America, ed. Phillips Bradley, trans. Henry Reeve, Francis Bowen, and Phillips Bradley, ۲ vols. (New York: Vintage Books, ۱۹۴۵), ۲:۱۱۴, ۲:۳۴۲. ۲:۱۲۵.

۱۴- آراى گرامشى در چهاردهمين بخش با اين رژيم چه بايد كرد؟ ، زير عنوان "نقش فاعلانه ى نوانديشى دينى در گذار به دموكراسى"، توضيح داده شده است.

۱۵- ريچارد رورتى در اين خصوص گفته است:

"يك جامعه ى ليبرال آن جامعه اى است كه آرمان هايش را از طريق اقناع به عمل مى آورد تا از طريق زور، به وسيله ى اصلاح تا انقلاب، با رويارويى هاى آزاد مبتنى بر زبان گشوده جارى و ديگر رويه هاى متلازم با طرح هاى مربوط به رفتارهاى جديد. اما بايد گفت كه يك جامعه ى ليبرال آرمانى، آن جامعه اى است كه هيچ مقصودى جز آزادى و هيچ هدفى جز رضايت خاطر از ديدن چگونگى جريان چنين رويارويى هايى و پيروى از نتايج آنها ندارد".

Richard Rorty, Contingency, Irony and Solidarity, op ,cit. , p. ۵۰.

ريچارد رورتى در جاى ديگرى نوشته است:

"به نظر كسانى كه با اين مفهوم نيچه موافق اند كه "آخرين انسان ها" بوى بد مى دهند، مسخره خواهد آمد كه پيشنهاد كنيم هدف سازمان اجتماعى انسان، و تفكر اخلاقى رسيدن به آسايش باشد، ولى اين پيشنهاد به نظر ديكنز مسخره نمى آمد و به همين دليل است كه ديكنز را ماركسيست ها و ساير كشيشان رياضت كش تحت عنوان "مصلح بورژوا" طرد كرده اند. اصطلاح ماركسيستى "بورژوا" معادل اصطلاح "آخرين انسان" نيچه است و شامل همه ى چيزهايى مى شود كه كشيش رياضت كش خواهان تطهير آنهاست. چرا كه ماركسيسم همانند افلاطونيسم و هايدگريسم براى انسانها چيزى بيش از آسايش مى خواهد. خواستار تغيير شكل است، تغيير شكلى بر مبناى طرح واحد جهانى؛ ماركسيست ها پيوسته آنچه را انسان نوين سوسياليستى مى نامند به تصوير مى كشند. ديكنز نمى خواست كسى را تغيير دهد جز از يك جنبه: او مى خواست عابران خيابان را ببينند و مقصودشان را بفهمند؛ او نمى خواست مردم با زدن برچسبهاى اخلاقى يكديگر را معذب سازند بلكه خواستار آن بود كه متوجه همنوعان خود شوند. . . به رغم نداشتن هدفى بالاتر از راحتى ارتباطات انسانى، ديكنز براى رسيدن به برابرى و آزادى بسيار تلاش كرد. آخرين خط نوشته ى سنگ مزار سويفت كه خود سفارش نوشتن اش را داده بود:"اگر جرأت داريد از او تقليد كنيد؛ او در خدمت آزادى انسان بود". براى لوح مقبره ى ديكنز نيز كاملاً مناسب است. ولى ديكنز خدماتش را به آزادى با خشمى لجام گسيخته كه سويفت به خود نسبت مى داد انجام نداد، بلكه با چيزى كه بورژواتر بود انجام داد- اشكهاى احساساتى و آنچه ارول خشم رحيمانه مى ناميد. . . "در اليورتويست، روزگار سخت، خانه ى متروك و دوريت كوچولو ديكنز با خشونتى بى سابقه به نهاد هاى انگليسى حمله كرد با اين حال توانست اين كار را بدون منفور شدن انجام دهد. بالاتر از همه اينكه خود مردمى كه ديكنز به آنها حمله كرده بود چنان او را تمام و كمال جذب كردند كه خود ديكنز به صورت نهادى ملى درآمد". به همين دليل من فكر مى كنم اصطلاح خشم رحيمانه نزد ارول به اين معنى است: خشمى برى از شرارت است چرا كه فرض را بر اين مى گذارد كه گناه نتيجه ى نادانى است تا رذالت و شر را به محض وقوف به آن مى توان درمان كرد. اين همان خشمى است كه بعدها مارتين لوتركينگ به آن اشاره كرد. ولى از نوع خشم كشيشان رياضت كش نيست چون آنان عقيده دارند كه تغيير اجتماعى نوعى سازگارى دوجانبه نيست بلكه بازآفرينى است- براى اينكه اوضاع بهتر شود بايد انسان جديدى بيافرينيم. . . خشم آنها(كشيشان رياضت كش) رحيمانه نيست به اين معنا كه هدف آنها نشان دادن فقدان فهم متقابل افراد خاص از مقصود يكديگر نيست، بلكه بيشتر، هدف آنها برملاساختن نقصانى انتولوژيك است. . . بخشندگى و رحمت نهفته در در خشم ديكنز و كينگ از اين فرض آنها نتيجه مى شود كه مردم بايد به جاى توجه به بازسازى دستگاه معرفت و شناخت خود فقط به افراد آسيب ديده توجه كنند و به جزئيات درد و رنج آنها بپردازند"(ريچارد رورتى، "هايدگر و كوندرا و ديكنز، ترجمه ى يوسف اباذرى، فصلنامه ى ارغنون، شماره ى ۱ ، ۱۳۷۳، صص ۲۱۰- ۲۰۸).

۱۶- كارل پوپر، جامعه ى باز و دشمنان آن، ترجمه ى عزت الله فولادوند، انتشارات خوارزمى، صص ۹۵۸- ۹۵۷ .

رورتى و پوپر كاهش درد و رنج مرده را مهمترين ركن وظيفه ى اخلاقى سياستمداران و روشنفكران به شمار مى آوردند.

۱۷-Gertrude Himmelfarb. The Roads to Modernity: The British, French, and American Enlightenments. Alfred . Knopf. New York. ۲۰۰۴. P. ۱۸.

۱۸-Ibid. ۱۸- ۱۹.

۱۹-Ibid. ۵۱.

آيزايا برلين هم به خرد نقشى محورى در انقلاب فرانسه مى دهد. مى گويد:

"از قرن هجدهم فرانسه آغاز مى كنيم. قرنى آراسته و فاخر كه همه چيز در آن به ارامى و هموارى آغاز مى شود، زندگى و هنر تابع قوانين است، خرد، به طور كلى، رونق بازارى دارد، عقلانيت روى به پيشرفت نهاده، كليسا عقب مى نشيند، هر آنچه غير عقلانى است در برابر حملات فيلسوفان فرانسوى سپر مى اندازد. دوران، دوران صلح و آرامش است، دوران بناهاى فاخر مجلل، دوران اعتقاد به اين كه مى توان امور انسانى، فعاليت هنرى، اخلاقيات، سياست و فلسفه را تابع خردى جهانشمول كرد. . . بى ترديد آن اصولى كه الهام بخش هواداران انقلاب فرانسه بود اصولى برخاسته از خرد جهانشمول، نظم و عدالت بود و به هيچ روى با حس يكتايى، خودكاوى عميق عاطفى، حس تفاوت چيزها، عدم شباهت به جاى شباهت، يعنى كيفياتى كه ملازم با جنبش رومانتيك است، پيوند نداشت. . . آن روسويى كه الهام بخش افكار روبسپير بود، آن روسويى كه الهام بخش افكار ژاكوبن هاى فرانسوى بود، به گمان من همان روسويى نيست كه رابطه اى آشكار با رومانتيسم داشت. آن روسو، روسويى است كه قرارداد اجتماعى را نوشت، كه رساله اى كلاسيك و نمونه است، رساله اى كه از بازگشت به اصول آغازين و اصيل سخن مى گويد، اصولى كه همه ى انسان ها در آنها مشتركند، حكمفرمايى خرد جهان شمول كه مايه ى وحدت انسان هاست، در تقابل با عواطف و احساسات كه آدميان را جدا مى كند، فرمانروايى عدالت همگانى و صلح همگانى، در تقابل با ستيز و آشوب و اغتشاش كه دل آدمى را از عقل او جدا مى كند و انسان ها را به رويارويى با يكديگر مى كشاند"(آيزايا برلين، ريشه هاى رومانتيسم، ترجمه ى عبدالله كوثرى، نشر ماهى، صص۲۸- ۲۶).

برلين در كتاب آزادى و خيانت به آزادى ، شش دشمن آزادى بشر، ترجمه ى عزت الله فولادوند، روسو را به عنوان يكى از شش دشمن آزادى به شمار آورده و آرايش را نقد كرده است.

۲۰- چارلز تيلى در تعريف انقلاب گفته است:

"انقلاب يعنى تعويض قدرت در يك كشور با توسل به زور كه در جريان آن حداقل دو گروه رقيب كه ادعاهاى حذف كننده نسبت به هم در دستيابى به قدرت دارند با هم در چالش اند، در حالى كه بخش عمده اى از اتباع كشور با درخواست ها و مطالبات يكى از اين جناح ها به حمايت بر مى خيزند".

او "وضعيت انقلابى" را داراى سه خصوصيت به شمار آورده است:

"يك- ظهور اشخاص منفرد و يا ائتلاف هايى كه ادعاهاى حذف كننده نسبت به هم در دستيابى به قدرت در كشور و يا بخش هايى از آن دارند. دو- حمايت بخش وسيعى از طبقات مردم از اين ادعاها. سه- صاحبان قدرت حاكم در وضعيتى نيستند و يا نمى خواهند كه ائتلاف هاى جانشين و يا حمايت هواداران آنها از ادعاهايشان را سركوب كنند"(چارلز تيلى، انقلاب هاى اروپايى، ۱۹۹۲- ۱۴۹۲ ، بررسى تحليلى پانصد سال تاريخ سياسى اروپا، آموزه هاى انقلاب، ترجمه ى بهاءالدين بازرگانى گيلانى، انتشارات كوير، ص ۹۸).

تيلى "نتايج انقلابى" را هم داراى چهار خصوصيت ذكر كرده است:

"يك- افراد جامعه به ضديت با رژيم روى مى آورند. دو- ائتلاف هاى انقلابى صاحب نيروهاى مسلح رژيم مى شوند. سه- نيروهاى مسلح رژيم بى طرفى خود را اعلام و يا به نيروهاى مخالف مى پيوندند. چهار- اعضاى ائتلاف هاى انقلابى قدرت دستگاه حكومتى را به دست مى گيرند"(پيشين، همان).

به نظر تيلى، اگر يك يا چند شرط از شرايط سه گانه ى زير محقق شود، وضعيت انقلابى پديدار خواهد شد:

"اولاً: زمانى كه مغايرت بين مطالبات حكومت از شهروندان به خوبى سازمان يافته اش با آنچه كه حكومت توانسته چنين مطالباتى را از مردم اخذ كند به طور عميق و آشكارى تشديد شده باشد؛ ثانياً: زمانى كه مطالبات حكومت از مردم هويت جمعى آنان را در معرض مخاطره قرار داده و يا حقوق مرتبط به چنين هويتى را مخدوش ساخته باشد؛ و ثالثاً: زمانى كه سيطره ى حكومت به واسطه ى مبارزه جويى رقيبان قدرتمند به شدت تضعيف شده باشد"(تيلى، انقلاب هاى اروپايى، صص ۴۰۹- ۴۰۸).

۲۱- ريچارد رورتى، پيشامد، بازى، و همبستگى، ترجمه ى پيام يزدانخواه، نشر مركز، ص ۱۴۵.

۲۲- درباره ى تحريم اقتصادى، به خصوص در مقاله ى زير بحث شده است:

با اين رژيم چه بايد كرد؟(۱۵). "دموكراسى خواهى و تحريم اقتصادى".

۳۲- توكويل در اين خصوص گفته است:

"انقلاب ها هميشه در اثر سقوط تدريجى از حالت بد به حالت بدتر شكل نمى گيرد. مردمى كه با شكيبايى و تقريباً ناآگاهانه ستم طاقت فرسايى را تحمل كرده اند اغلب در لحظه اى كه احساس كنند فشار بر آن ها كم شده است طغيان مى كنند. نظام سياسى اى كه در اثر انقلاب سرنگون مى شود معمولاً همراه با بهبودى در زندگى مردمى است كه درست پيش از انقلاب زندگى مى كرده اند. . . بدبختى هايى كه با شكيبايى تحمل مى شوند، زمانى كه راه فرارى براى آن ها مطرح مى شود، ديگر آن بدبختى ها كه اجتناب ناپذير به نظر مى رسيدند تحمل ناپذير مى شوند".

A. De Tocqueville, The Old Regime and the French Revolution (trans. By John Bonner), N. Y. :Harper & Bros. , ۱۸۵۶, p. ۲۱۴. The Stuart Gilbert translation, Garden City: Doubleday & Co. , Inc. , ۱۹۵۵. Pp. ۱۷۶- ۱۷۷.

۲۴- آمارتياسن، اقتصاد دان هندى، برنده ى نوبل اقتصاد بخاطر تحقيقات در خصوص فقر، استدلال معكوسى در اين زمينه ارائه كرده است. به گفته ى او "قحطى در دموكراسى روى نمى دهد"(ص۱۶۵)، قحطى و فقر گسترده متعلق به نظام هاى استبدادى است:

"هرگز در هيچ كشور آزاد برخوردار از دولت دموكراتيك و مطبوعات آزاد، هيچ نوع قحطى مهمى روى نداده است. . . قحطى هرگز در هيچ كشورى مستقل، در كشورى كه مرتباً در آن انتخابات انجام مى شود، در كشورى كه داراى احزاب مخالف است كه مى توانند علناً انتقاد كنند و اجازه مى دهد كه روزنامه ها آزادانه گزارش دهند و منطق سياست هاى دولت را فارغ از سانسور گسترده، زير سوال ببرند مشاهده نشده است"(آمارتياسن، توسعه يعنى آزادى، ترجمه ى محمد سعيد نورى نائينى، نشر نى، ص ۲۸۰). دموكراسى و آزادى به طور ابزارى و اساسى با فقر و قحطى ارتباط دارند: "اول، حمايت در مقابل گرسنگى، بيمارى هاى مسرى و همه گير و محروميت شديد و ناگهانى خود نوعى اعتلاى فرصت زندگى امن و مطلوب است. از اين نظر، پيشگيرى از بحران هاى مخرب جزيى جدايى ناپذير از آزادى هايى است كه مردم براى آن ارزش قائل اند. دوم، فرايند پيشگيرى از قحطى و ساير بحران ها را مى توان با استفاده از آزادى هاى ابزارى مانند فرصت بحث هاى آزاد، بررسى هاى عام، سياست هاى انتخاباتى و رسانه هاى سانسور نشده تقويت و كمك كرد. مثلاً، فضاى سياسى باز و انتقاد پذير در يك كشور، تمام دولت هاى وقت را مجبور به اتخاذ روش هاى موثر و به هنگام در پيشگيرى از قحطى ها مى كند، اقدامى كه تحت ترتيبات غير دموكراتيك اتفاق نيفتاد، نه در چين و كامبوج و اتيوبى و سومالى در گذشته و نه در كره ى شمالى و سودان در حال حاضر"(پيشين، ص ۳۲۰).

۲۵- در خصوص حمله ى نظامى به ايران در سال هاى گذشته بارها سخن گفته ام. از اين رو نيازى به تكرار آن سخنان وجود ندارد.
XS
SM
MD
LG