لینک‌های قابلیت دسترسی

شنبه ۲۰ آذر ۱۳۹۵ تهران ۰۳:۱۳ - ۱۰ دسامبر ۲۰۱۶

راه هاى پیش روى جنبش سبز: [۲] چیستى دموکراسى؛ پاورقی ها


۲۶- تاریخ آغاز و توسعه ى دموکراسى در مغرب زمین موید این مدعاست. پس از آنکه حق رأى پذیرفته شد، ابتدأ این حق فقط براى مردان سفید پوست مالک در نظر گرفته شد. زنان در بیشتر جوامع در قرن بیستم صاحب رأى شدند(آمریکا ۱۹۲۰، سویس ۱۹۸۰) سیاه پوستان آمریکا در سال ۱۸۶۰ از بردگى رهایى پیدا کردند و یکصد سال بعد پس از جنبش حقوق مدنى در دهه ى ۱۹۶۰ حق رأى پیدا کردند. به سیاه پوستان آفریقاى جنوبى در سال ۱۹۹۴ حق رأى داده شد.

۲۷-Foucault, “what is enlightenment” in Foucault Reder, edited by Paul Rabinow, p.۴۲ .

به گفته ى مارشال برمن اگر قرار باشد کسى به عنوان نخستین مدرنیست معرفى گردد، آن کس یقیناً بودلر است. به نظر بودلر:

"هر نوع شکوفایى[در هنر] امرى خودانگیخته و فردى است... هنرمند از خود نشأت مى گیرد... او فقط ضامن خویش است و بس. او بى فرزند مى میرد. او همواره سلطان خویش، کشیش خویش، و خداى خویش بوده است"(مارشال برمن، تجربه ى مدرنیته، ترجمه مراد فرهادپور،طرح نو، ص ۱۶۷).

۲۸- رابرت نوزیک، به عنوان یکى از شاخص ترین اختیارگرایان (libertarians)، به خوبى این نوع نگاه را به نمایش مى گذارد. مى گوید:

"افراد صاحب حق اند، و چیزهایى هست که هیچ کس یا هیچ گروهى نمى تواند نسبت به آنان انجام دهد(چون حقوق آنان را نقض مى کند). این حقوق چنان نیرومند و چنان گسترده دامن هستند که این سئوال را پیش مى آورند که با این حساب دولت و کارگزارانش چه کارهایى باید بکنند و اصلاً آیا کارى مى ماند که بکنند؟ حقوق فردى چه جایى براى دولت باقى مى گذارد؟ ".

Robert Nozick, Anarchy, State, and Utopia. New York: Basic Books.۱۹۷۴. ix.

"مسئله ى اصلى در فلسفه ى سیاسى، که مقدم بر مسئله ى چگونه سازمان دادن به دولت است، این مسئله است که آیا اصلاً دولت باید باشد یا نه".

Nozick, Anarchy, State, and Utopia. ۴.

۲۹- جان استوارت میل بر این باور بود که عامل خود مختار تنها در محیط متنوع و متکثر آزاد از قیود بیرونى مى تواند استعدادهاى خود را شکوفا سازد. اگر تصمیم به انجام عملى تحت اجبار گرفته شده باشد آن عمل نمى تواند خودمختارانه باشد. هیچ کس حق دخالت در انتخاب ها و گزینش هاى افراد را ندارد، مگر در موارد اضرار به غیر. فقط پیشگیرى از صدمه زدن به دیگران مى تواند توجیه گر محدود ساختن آزادى باشد:

"تنها هدفى که براى آن مى توان علیه یک فرد در یک جامعه ى مدنى خلاف میل او اعمال زور کرد، عبارت است از جلوگیرى از صدمه دیدن دیگران. خیر مادى یا اخلاقى خود شخص[در این خصوص] توجیه کافى به شمار نمى آید. نمى توان او را به طور مشروع به انجام کارى اجبار یا از آن نهى کرد،به این دلیل که برایش بهتر است، به این دلیل که او را سعادتمندتر مى سازد، به این دلیل که به نظر دیگران، چنین اقدامى خردمندانه یا حتى حق است"(جان استوارت میل، رساله درباره ى آزادى، ترجمه ى جواد شیخ الاسلامى، شرکت انتشار علمى فرهنگى، چاپ چهارم، ۱۳۷۵).

میل قلمرویى از آزادى فردى براى افراد درست مى کند که دولت به هیچ دلیل و بهانه اى مجاز به دخالت در آنها نیست. یعنى تعرض بدان هرگز موجه نیست. به گفته ى او:

"دلیلى ندارد که همه ى انسان ها به شیوه اى واحد یا به چند شیوه ى معدود زندگى کنند. اگر فردى از میزان قابل قبولى از عقل سلیم و تجربه برخوردار باشد، سبکى که خودش براى زندگى اش انتخاب مى کند بهترین است، نه به این دلیل که فى نفسه بهترین است، بلکه به این دلیل که سبک خود اوست. انسان ها مثل گوسفند نیستند، و حتى گوسفندها هم همه عین هم نیستند".

میل بر این باور بود که رفتارهاى فرد ممکن است موجب آزار دیگران شود، اما باید آزار دیدن از چیزى را از صدمه دیدن از آن چیز تفکیک کرد. آزار دیدن از باورها و نگرش هاى فرد رنج دیده ناشى مى شوند، اما صدمه مترادف مورد حمله و تهدید قرار گرفتن ، از بین رفتن دارایى ها و بدتر شدن وضعیت فرد است. فرمانفرمایى شخص بر بدن و رفتارش مطلق است و فرد مجاز به هر کارى است به سرط آنکه به دیگران صدمه وارد نیاورد:

"هر وقت صدمه اى قطعى، یا احتمال صدمه اى قطعى به فرد یا به عموم مطرح است، آن مورد از قلمرو آزادى خارج و وارد قلمرو اخلاق یا قانون مى شود".

بدین ترتیب باید میان صدمه و دل آزارى (offense) تمایز قائل شد. ممکن است رفتار فردى(مثلاً همجنس گرایى، سقط جنین و...) ناقض باورهاى اخلاقى فرد دیگرى باشد،این نوع رفتارها دل آزارند،نه صدمه زننده. دولت مطلقاً مجاز به دخالت در رفتارهاى زشت و زننده ى افراد که صدمه به دیگران وارد نمى آورند نیست، اما دیگر شهروندان، نه دولت، حق و اخلاقاً وظیفه دارند - که از راه اعتراض، استدلال، ترغیب و درخواست- بر رفتار این گونه افراد تأثیر بگذارند. نگاه بدبینانه ى لیبرال هایى چون میل به دولت ، غیر قابل انکار است.

جودیت اشکلار گفته است که بى اعتمادى عمیق لیبرالها به دولت به حوادث اوائل دوران مدرن باز مى گردد که طى آن تجربه نشان مى داد که دولت ها متمایل به سوء استفاده از قدرت و انجام اعمال بیرحمانه اند. آنان براین باور بودند که هیچ انسان خطاناپذیر و خوبى وجود ندارد که از قدرت گسترده ى دولت سوء استفاده نکند. توانایى آدمیان براى بیرحمى کردن، در مقابل آنها بود. به همین دلیل بود که آنان به این سو رفتند که اعلام کنند زمامداران سیاسى و نهادهاى اجتماعى به راحتى مى توانند فاسد شوند و از قدرت شان سوء استفاده کنند.

۳۰- نگاه منفى مارکس و انگلس به دولت و قدرت سیاسى انکارناپذیر است. مارکس در مانیفست کمونیست نوشته است:

"قوه ى اجرایى دولت جدید چیزى نیست مگر کمیته اى براى مدیریت امور مشترک کل بورژوازى".

در جاى دیگرى نوشته است، انقلاب سوسیالیستى:

"دیگر نخواهد کوشید این دستگاه دیوان سالارى- نظامى را از دستى به دست دیگر منتقل کند، بلکه مى کوشد آن را خرد کند، و این پیش نیازى است براى هر انقلاب مردمى واقعى در این قاره"

انگلس در این خصوص نوشته است:

"در واقع دولت چیزى نیست مگر دستگاهى براى سرکوب طبقه اى به وسیله ى طبقه ى دیگر، و در واقع در جمهورى دموکراتیک وضع بهتر از نظام سلطنتى نیست".

مارکس در آثارش درباره ى کمون پاریس نوشته است که پس از ۱۸۳۰ :

"قدرت دولت بیش از بیش خصلت قدرت ملى سرمایه بر کارگر، و خصلت یک قدرت دولتى سازمان یافته براى برده سازى اجتماعى، و خصلت موتور و نیروى محرک استبداد طبقه به خود مى گیرد".

مارکس و انگلس در نقد برنامه ى گوتا نوشته اند:

"میان جامعه ى سرمایه دارى و کمونیستى دوره اى از دگرگونى انقلابى از جامعه اى به جامعه ى دگر قرار دارد. مترادف با آن نیز گذارى سیاسى است که در آن دولت مى تواند چیزى جز دیکتاتورى انقلابى پرولتاریا نباشد".

Karl Marx , Selected Writings, ed. David Mclellan (Oxford: Oxford University Press, ۱۹۷۷), p. ۱۳۷.

در جامعه ى کمونیستى دولت وجود نخواهد داشت:

"طبقه ى کارگر... به جاى جامعه ى مدنى پیشین انجمنى را جایگزین خواهد کرد که طبقات و مخاصمات آنها را حذف خواهد کرد، و دیگر قدرتى سیاسى که دقیقاً مناسب این نام باشد وجود نخواهد داشت، زیرا قدرت سیاسى دقیقاً بیان رسمى خصومت در جامعه ى مدنى است".

مارکس در پاسخ به باکونین آنارشیست که مدعى بود او جباریت تازه اى به نام دولت دیکتاتورى کارگران را جایگزین دولت هاى ستمگر پیشین کرده است،پاسخ مى گفت که در دوران کمونیسم دولت و حکومت وجود ندارد، بلکه:

"توزیع وظایف عمومى به مطلبى کسب و کارى بدل خواهد شد که جایى براى سلطه باقى نمى گذارد".

Selected Writings, ۵۶۳.

مارکس که داراى نگاهى سراسر ناقدانه و طرد کننده درباره ى دولت داشت،دولت و تقسیم کار را محدود کننده ى آدمیان به شمار مى آورد و مى گفت، فقط در یک جامعه ى کمونیستى فاقد دولت و تقسیم کار است که قابلیت آفرینش گرى انسان، در نبود حیطه ى فعالیت انحصارى، فراهم مى گردد:

"در جامعه ى کمونیستى، که در آن هیچ کس داراى یک حیطه ى انحصارى فعالیت نیست بلکه هر کس مى تواند در هر شاخه اى که بخواهد کارآمد شود، جامعه تولید کلى را تنظیم مى کند و از این رو به من این امکان را مى دهد که امروز یک کار بکنم و فردا کارى دیگر، صبح شکار کنم،بعداز ظهر ماهیگیرى، عصر دامپرورى کنم، و پس از شام به کار نقد بپردازم. یعنى دقیقاً هر کارى که در ذهن دارم، بى آن که هرگز شکارچى، ماهیگیر، چوپان، یا منتقد بشوم".

German Ideology, ۵۳.

۳۱- توکویل در این خصوص نوشته است:

"مردم تلاش مى کنند مدیریت عمومى را در دست حکومت متمرکز کنند، تا بتوانند مدیریت امور محلى را از چنگ اشرافیت در آورند. به عکس، در مراحل پایانى چنین انقلابى، معمولاً این اشرافیت مغلوب است که تلاش مى کند مدیریت تمامى امور را به دولت واگذار کند، زیرا چنان اشرافیتى از جباریت مردمى که با او برابر شده و غالباً اربابش شده اند بیمناک است... تا زمانى که انقلاب دموکراتیک ادامه داشته باشد، همیشه یک طبقه در کشور وجود خواهد داشت، که از لحاظ تعداد و از لحاظ ثروت قدرتمند است و هیجانات یا منافع خاصى وادارش مى کند مدیریت عمومى را متمرکز کند".

Democracy, ۲: ۳۱۵- ۳۱۶.

توکویل نگران بود که افکار عمومى به جاى آن که به عنوان یک نیروى انتقادگر عمل کند، به نیرویى خشن براى همرنگى با جماعت تبدیل شود:

"انسان ها هر اندازه یک رنگتر و همشکل تر مى شوند،اعتقادشان به فرد یا طبقه ى خاص کمتر مى شود و در عوض بیشتر به توده ایمان مى آورند. افکار عمومى نیز روز به روز بیشتر ارباب دنیا مى شود... و در دموکراسى هاى امروز از قدرت شگفت انگیزى برخوردار است.[افکار عمومى] براى القاى ایده هایش لازم نیست آدمیان را ترغیب کند، زیرا قدرت خارق العاده ى اذهان عمومى قادر است هوش هر فرد را متحیر سازد و ایده هاى رایج را در روح او تزریق کند. در ایالات متحده، اکثریت توانسته است آرا و افکار بسته بندى شده را در اختیار هر کس بگذارد و لذا او را از ضرورت فکر کردن برهاند. به همین دلیل امروزه بسیار از نظریه هاى فلسفى، اخلاقى و سیاسى وجود دارند که افراد بدون فکر و بر مبناى ایمان به افکار عمومى آنها را مى پذیرند".

Democracy, ۳۹۹-۴۰۰.

توکویل با اینکه افکار عمومى قدرت ها را کنترل کند، مخالفتى نداشت، اما مخالف آن بود که اکثریت آن چنان سیطره یابد که هیچ کس نتواند از زیر سیطره ى آن بگریزد:

"وقتى در ایالات متحده، در حق یک فرد با یک حزب بى انصافى و بى عدالتى شود به کى باید مراجعه کند؟ به افکار عمومى؟ این که عین اکثریت است. به هىأت مقننه؟ این هم که نماینده ى اکثریت و مطیع بى چون و چراى آن است. به قوه ى مجریه؟ این هم که منتخب اکثریت است... به پلیس؟ پلیس چیزى نیست جز اکثریت در لباس نظامى. به قضات؟ قضات همان اکثریت اند...".

Democracy, ۲۳۳.

جان استیوارت میل هم در این خصوص نوشته است:

"اراده ى مردم... عملاً به معناى اراده ى بیشترین عده، یا فعالترین بخش مردم است: یعنى اکثریت، یا آنهایى که موفق مى شوند خودشان را به جاى اکثریت جا بزنند؛ بنابراین مردم ممکن است دلشان بخواهد بر بخشى از مردم ستم روا دارند؛ و در برابر چنین امکانى به همان اندازه ى سوء استفاده از قدرت باید به هوش بود و تدبیرى اندیشید..."استبداد اکثریت" امروزه عموماً جزو آفاتى به حساب مى آید که جامعه باید در برابرش به هوش باشد... استبدادى که اکثریت اعمال مى کند بسى هولناکتر از هر نوع ستم سیاسى دیگر است،زیرا، اگر چه در این نوع استبداد مجازاتهاى بسیار افراطى به کار گرفته نمى شود، اما در مقابل راههاى گریز از آن بسیار کمترند، و عمیقاً در جزئیات زندگى نفوذ مى کند، و خود روح را به بردگى مى کشاند".

John Stuart Mill ,On Liberty, in Warnock American Library, New York, ۱۹۷۴.pp. ۱۲۹-۱۳۰.

میل زیر بار چنین استبدادى نمى رفت و مى گفت:

"اگر همه ى افراد بشر به استثناى یک نفر عقیده ى واحدى داشته باشند، و فقط آن یک نفر عقیده اى خلاف عقیده ى همه ى افراد بشر داشته باشد، تلاش نوع بشر براى ساکت کردن آن یک نفر همانقدر ناموجه است که تلاش آن فرد براى به سکوت کشاندن کل نوع بشر، در صورتى که قدرتش را مى داشت"

John Stuart Mill ,On Liberty, p. ۱۴۲.
XS
SM
MD
LG