لینک‌های قابلیت دسترسی

جمعه ۱۹ آذر ۱۳۹۵ تهران ۰۷:۵۵ - ۹ دسامبر ۲۰۱۶

جریان هجوم شبانه ماموران مسلح جمهوری اسلامی به منزل کارگر اعتصابی شرکت واحد اتوبوسرانی: مصاحبه با همسر یعقوب سلیمی


(rm) صدا | [ 3:17 mins ]
ماموران اطلاعاتی با هجوم به خانه یعقوب سلیمی عضو سندیکای شرکت واحد، در ساعت چهار بعد از نیمه شب شنبه، همسران چند تن از رانندگان بازداشت شده را نیز دستگیر کرده بودند که پس از چند روز حبس، با گرفتن تعهد و «اعتراف» آنها را آزاد کردند. منصوره شیرزادفر همسر یعقوب سلیمی در مصاحبه با رادیو فردا می گوید از آنجا که رانندگان فعال در سندیکای کارگری دستگیر شده بودند، از همسران آنها و بچه ها دعوت کرده بود شب را برای اینکه خود او و آنها تنها نباشند در منزل او بگذرانند که نیمه شب ماموران امنیتی بدون داشتن حکم دادستانی به خانه آنها ریختند. وی گفت: باتوم به دست و پوتین به پا آمدند داخل و حتی روی پتو و رختخوابها آمدند و پتو را از روی زنها و بچه ها کنار زدند و با توهین و ضرب و شتم آنها را دستگیر کردند. شماری از همسران رانندگان بازداشت شده شرکت واحد اتوبوسرانی تهران و حومه که توسط ماموران اطلاعاتی و امنیتی بازداشت شده بودند، آزاد شدند. ماموران اطلاعاتی با هجوم به خانه یعقوب سلیمی عضو سندیکای شرکت واحد، در ساعت چهار بعد از نیمه شب شنبه، همسران چند تن از بازداشت شدگان را نیز دستگیر کردند و پس از چند روز با گرفتن تعهد و اعتراف آزادشان کردند. منصوره شیرزادفر همسر یعقوب سلیمی در مصاحبه با رادیو فردا از نحوه دستگیری خود و فرزندانش، از جمله کودک دو ساله اش توسط ماموران جمهوری اسلامی می گوید. منصوره شیرزادفر (همسر یعقوب سلیمی عضو سندیگای شرکت واحد): من با خانم حیات غیبی و خانم رضوی تلفنی تماس گرفتم، چون شوهران آنها را از قبل گرفته بودند. بعد گفتم بچه ها تنها هستند، احساس تنهایی نکنند. گفتم بیایید پیش ما هم شما تنهایید هم من. چون من هم در واقع شوهرم را نگرفته بودند، ولی یک هفته بود از او بی اطلاع بودم. حال به قول معروف مخفیانه عملیاتشان را انجام می دادند. آنها آمدند و دور هم بودیم حدود ساعت سه و ربع نیمه شب بود که دیدم در کوچه کسی بلند گو دستش بود مثل این که. داد می زد سلیمی، سلیمی. همزمان با این گفتن زنگ در حیاط هم به صدا درآمد که من از پنجره آشپزخانه نگاه کردم و دیدم که چند مامور ایستادند. گفتند آقای سلیمی؟ گفتم نیستند منزل. گفتند کجاست: گفتم خبر ندارم. گفتند در را باز کن. گفتم نمی توانم در را باز کنم، شوهرم خانه نیست. گفت من با شما کار دارم، شما در را باز کنید. به هر حال من در را باز کردم و همین که در را باز کردم هلم دادند سمت حیاط. گفتم چرا همچین می کنید؟ به من گفت زودباش، زودباش برو لباسهایت را بپوش می خواهیم برویم. من هر چه التماس کردم که حکمتان را به من نشان دهید، نشان ندادند. امیر آرمین (رادیو فردا): لباس شخصی بودند یا لباس ماموران پلیس تنشان بود؟ منصوره شیرزادفر: نصفشان لباس شخصی بودند و نصفشان لباس نیروی انتظامی بود. من گفتم حرفی ندارم من فقط حکم را ببینم، در را باز می کنم قدمتان روی چشم. گفت زیادی صحبت نکن، خفه شو و برو کنار. دستش را روی سینه ام گذاشت و هلم داد. حتی با آرنجش گذاشت روی سینه ام و هلم داد من هم عقب عقب از پله ها رفتم بالا. دیگر در باز شد و اجازه ندادند که من به مهمانانم بگویم که روسری بپوشند. چون خانمها معمولا موقع خواب لباس راحتی می پوشند. اجازه ندادند همینطور آمدن تو. با کفش و باتوم به دست و پوتین به پا آمدند داخل و حتی روی پتو و رختخوابها آمدند. پتوها را از روی بچه ها می کشیدند کنار که ببینند؛ آن زیر کی خوابیده. من می گفتم آقا محترم یعنی چی شاید اینها لخت باشند، چرا پتوها را کنار می زنید، گفتند ساکت شو. بچه ها را نگاه کردند یکی از آن آقایان لباس شخصی که کت طوسی به تن داشت، ولی اتیکت نداشت که من اسمش را بدانم، گفت این بچه ها را معلوم نیست از کجا جمع کردند. گفتم آقای محترم حرف دهنتان را بفهمید. بچه ها را از کجا جمع کردیم؟ از کدام کوچه جمع کردیم و آوردیم؟ منصوره شیرزادفر: ما را به زور وادار کردند با آنها برویم. بعد من این بچه دو ساله ام خواب بود، آمدم لباسش را تنش کنم، بیدارش کردم نشاندمش که لباسش را از توی کشو دربیاورم، این بچه هراسان بلند شد و دید خانه شلوغ است و نزدیک به بیست نفر ریختند در یک خانه چهل متری، چون واقعا خانه ما چهل متر است، در این فضای چهل متری نزدیک به بیست نفر فقط ماموران نیروی انتظامی و لباس شخصی ریختند توی خانه. یکی هم بود که حالت آدم آهنی بود، مثل آدم آهنی توی فیلمها هست، که بیشتر قیافه اش به سربازای بعثی می خورد با نیروهای اسرائیلی، خیلی خشن و استوار ایستاده بود وسط خانه. بچه من که دو سال و نیمه اش هست، بلند شد یک خورده گریه کرد و بعد بین این همه آدم پای آن را که مثل آدم آهنی بود گرفت به دستش و سرش را گذاشت روی ران آن آقا و شروع به گریه کرد. که خود آقایان گفتند بغلش کن. خانم رضوی گفتند حیف است آن آقا دستش به این بچه بخورد. خلاصه ما را گرفتند و به زور وارد مینی بوس کردند. وقتی آمدم توی کوچه دیدم وای! نصف این مامورانی که در خانه هستند، دو برابرشان در کوچه است. یک جعبه هم باتوم دست یکیشان بود که تویش هم باتوم بود هم دستبند بود. گفتم نگاه کنید برای سه زن و پنج بچه این همه نیرو نیاز بود؟ این همه دستبند و باتوم نیاز بود. اینقدر از ما می ترسیدید؟ خلاصه ما را ریختند توی مینی بوس و آن یکی که لباس شخصی تنش بود خیلی خشن بود، حتی ما را چندین بار با مشت و لگد زد. نمی دانم ضربه به سینه من وارد شد وقتی می خواستم وارد مینی بوس شوم، نمی دانم اینقدر این ضربه شدید آمد نفهمیدم باتوم بود، لگد بود یا مشت بود. ولی کتفم هنوز هم درد می کند. ا. آ: کجا بردند شما را؟ منصوره شیرزادفر: بچه ام را هم پرت کردند کف مینی بوس و الان لب و دهنش زخم است. ما را بردند بگو کجا؟ بردند منکرات وزرا در ولی عصر. ما جرمی که نکرده بودیم و اصلا هر اقدامی هم که داشتیم به منکرات ربطی نداشت. گفتیم آقای حالا تا اینجا ما را کشاندی و آوردی، حالا حکم را نشان بده. گفت خفه شو پتیاره، خفه شو پتیاره. گفتم درست صحبت کن آقا، حکم را بده. بعد یکیشان گفت برو اسپری بیار. یک دانه اسپری مانند بود آوردند که یکی دو تا با انگشت فشار داد و گفتم بیا بزن دیگه بیان ما و بچه های ما را بیهوش کن و ببر توی زیرزمین. به هر حال رفتیم توی زیر زمین. من فکر می کردم زیر زمین حالت یک اتاق مانند و دفتر مانند داشته باشد ولی وقتی رفتیم دیدیم بیشتر به یک سردخانه شباهت داشت . باور کن عین سردخانه بود، اتاق، اتاق، فضای سرد و تاریک. یک خرده بازجویی شدیم نسبت به آن خانمها، خانمهای پلیس، بعد ما را گذاشتند توی اتاقک انفرادی ته سالن با فضای خیلی تاریک و سرد. یعنی زیرانداز هم نبودچند تا دونه پتو بود که آنها را ما گفتیم روی بچه ها بیندازیم یا زیر بچه ها بیندازیم. در آهنی هم داشت که روی ما قفل کردند و رفتند. ما هم دیگر هر چه صدا زدیم و گفتم کار خلافی انجام ندادیم، که ما را آوردید بین یک مشت دختران فراری، زنان خیابانی، دختر من یازده سالش است. دختر خانم حیات غیبی دوازده سالش یا سیزده سالش است، گفتیم بابا دختران ما اینجا چیزهایی می بینند و چیزهایی یاد می گیرند جای ما اینجا نیست مگر ما چه خلافی کردیم؟ می گفتند ساکت شو ما اصلا حوصله نداریم. صحبت نکنید اصلا حوصله نداریم. عذر می خواهم بچه هم چون هوا سرد بود، دم به دقیقه دست شویی نیاز داشتند، به التماس می خواستیم در را باز کنند. اینقدر می زدیم، آنها هم داد می زدند که خانم مگر اینجا هتل است؟ اعصابمان را خراب کردید. مگر از جنگل آمدید؟ به هر حال حدود نه و نیم ده صبح در به رویمان باز شد و یک آقایی بود خیلی محترم به خانم پلیسی که آنجا بود گفت اینها را برای چه اینجا آوردید؟ گفت نمی دانم دستور دادند. گفت کی دستور داده؟ اسمش را پیش ما نیاوردند. گفت سریعتر اینها را از اینجا منتقل کنید به کتابخانه و بهشان صبحانه بدهید. ما را به کتابخانه منتقل کردند ولی بازهم کتابخانه سرد بود و بدون زیر انداز نه از صبحانه خبری شد نه از چیزی. ا. آ: چند وقت آنجا ماندید خانم سلیمی؟ منصوره شیرزادفر: ما را همان روز بلاتکلیف نگه داشتند تا ساعت حدودا سه بعد از ظهر و ناهار بچه ها را هم که مشخص بود پس مانده غذای خودشان بود، ما گفتم خودمان پول می دهیم این بچه ها این غذا را نمی خورند. همه اش پوست و استخوان مرغ بود با برنج لهیده. گفتیم بابا پول می دهیم ساندویچ بخرین برای بچه ها می گفتند این جا هتل نیست و اینجا منکرات است. به هر حال تا ساعت سه که از ما بازجویی کردند، بعد کشید تا ساعت هشت و نیم و نه شب. به ما گفتند بچه هایتان را راهی منزل کنید. من که اقوامی اینجا نداشتم، کسی را نداشتم، خانم حیات غیبی اقوامشان آمدند و بچه ها را بردند. منم تماس گرفتم با همسایه ها و آمدند دو تا بچه را بردند. به محض آن که بجه ها بردند، یک تعهدنامه برای ما خودشان نوشته بودند گفتند این را امضا کنید و بروید خانه. گفتم برای چه امضا کنیم؟ جرمی که نکردیم. از توی خانه ما را کشاندید بیرون. گفتند شما چند نفر بودید و می خواستید اطلاعیه پخش کنید. گفتم این حرفها چیه؟ شما خانه ما آمدید ریختید ودیدید، اطلاعیه اگر درآوردید، حرف شما سند.من حرفی دیگر ندارم بزنم. تعهد نامه را امضا نکردم، چون می دانستم این تعهد نامه را امضا کنم یا اوین بروم هر دو حال برای من یک جواب دارد. یعنی مرتکب خلاف شدم. بعد دیگه یکی از آن خانمها می گفت سوء تفاهم شده خانم من، این را امضا کن. گفتم امضا نمی کنم چون هیچ اشتباه و کار خلافی نکردم. اگر این را امضا کنم یعنی این خلاف را کردم. به هر حال ما را بردند اوین. ا. آ:کی بردند اوین؟ منصوره شیرزاد فر: شنبه شب حدودا همین ساعت یازده یا زده و نیم بود که ما بردند اوین. دم در اوین دستهایمان را باز کردند و چشمهایمان را بستند از پله ها بردند بالا و معاینات پرشکی شدیم و بعد من از خانم حیات غیبی دیگر خبر نداشتم چون از هم جدا شدیم، چشمهایم بسته بود ندیدم کجا رفت. من توی یک اتاقک انفرادی نگه داشتند تا فردا بعد از ظهرش. صبحانه و ناهار هم خداییش می آوردند. خیلی برخوردشان در اوین با ما خوب بود. از لحاظ بهداشتی خیلی عالی بود. ولی در منکرات که بودیم از لحاظ بهداشتی زیر صفر بود دیگر چیزهای دیگر بماند. ا. آ: در اوین چشم بسته بودید همینطور؟ منصوره شیرزادفر: ما را چشم بسته بردند بالا ولی داخل آن اتاقها که بردند، چشمهایمان را باز کردند. یک سری لوازم بهداشتی به ما دادند، حوله، خمیردندان، مسواک، ظروف غذا، حتی سفره برای غذا خوردنمان. ا. آ: بازجویی هم کردند از شما در آنجا؟ منصوره شیرزادفر: بازجویی ماند فردا بعد از ظهر، فردا بعد از ظهرش ما را بردند که می شود دیروز بعد از ظهر، ما را بردند، من را اول بردند، نمی دانم خانم حیات غیبی را هم بردند یا نه؟ ولی من را بردند پایین و بازجویی کردند و آخر بازجویی گفتند بیا و این تعهدنامه را امضا کن. من نگاه کردم دیدم یک چیزهایی هست که اصلا به من ربط ندارد. همه اش هم اینها وارد بحث سیاست می شدند. گفتم بابا من اصلا نه مخالف نظامم هستم نه مخالف دینم هستم نه اصلا با سیاست کار دارم، اصلا من از سیاست چیزی نمی دانم. همه خانواده شرکت واحدیها و کارگران نه با سیاست کار دارند نه از سیاست سردرمی آورند. این فقط یک حق خواهی شخصی بوده. درعین این که می خواستند از من تعهد نامه را امضا کنم، من یک صدایی شنیدم، صدای بچه بود. گوش دادم ببینم این صدای دختر من است؟ نه اینها را دیروز فرستادم خانه. با این حال گوش کردیم و دیدم که دختر من است که گریه می کند. گفتم آقای محترم اینها بچه های من هستند؟ گفت بله سریع امضا کن این را که بچه هایت منتظرند. اگر امضا نکنی اینجا می مانی. منم چون بچه هایم آنجا بودند به خاطر بچه هایم، نمی دانستم که شوهرم را هم آوردند، به خاطر بچه هایم متن را ا مضا کردم و وقتی آمدم پیش بچه هایم، دخترم یواشی به من گفت که مامان بابا را هم بردند. ا. آ:حالا از آقای سلیمی هیچ اطلاعی دارید که چه طور است وضعش؟ منصوره شیرزادفر: نخیر، فقط می دانم اوین هستند؛ همین. ا. آ: می گویند که در اعتصاب غذا هستند، شما این را هم اطلاع ندارید؟ منصوره شیرزادفر: این را یکی از آشنایانمان گفتند. چون من خودم هم آنجا در اوین با این حال که سرویس دهیشان خوب بود و خانمها خیلی برخورد مناسبی داشتند با این حال من لب به غذای اوین نزدم ببینم چی هست. نه صبحانه نه ناهار، بعدا متوجه شدم که آقایان هم اعتصاب غذا داشتند، اصلا غذا نخوردند، لبه به هیچی نزدند. چیزی نزدیک هفقتصد و خرده ای هم هستند که یک تعدادشان را انفرادی نگه داشتند و یک تعدادیشان هم دستجمعی در یک اتاقکهایی هستند. منهم آنجا نشستم کلی گریه کردم و اصرار کردم که شوهرم را ببینم. بعد آقای سلیمی را آوردند یک کم صحبت کردیم با آقای سلیمی. بعد بچه ها را برداشتم، آژانس هم حتی برایمان گرفتند. چون هوا برفی بود و نمی خواستم اذیت شویم، برایمان خود آن آقای عبدالهی، خیلی برخورد مناسبی با ما داشتند.
XS
SM
MD
LG