لینک‌های قابلیت دسترسی

logo-print
سه شنبه ۱۶ آذر ۱۳۹۵ تهران ۰۹:۴۰ - ۶ دسامبر ۲۰۱۶

گزارش ويژه راديوفردا در باره ارگ بم: «هر ذره خاک ارگ رازي دارد»


(rm) صدا |
مسعود ملک (راديوفردا): گزارشي را كه مي شنويد، يك سال پيش آزاده رهسپار، روزنامه نگار و مستند ساز ايراني در سفري به استان كرمان تهيه كرده است. گزارش مستند در آن زمان از راديو آزادي پخش شد. اكنون گزارش را براي به يادآورن روزهايي كه ارگ بم با شكوه تمام بر فرازي شهري كهن سر برافراشته بود، بار ديگر مي شنويم. نازي عظيما (راديوفردا): هر ذره خاك ارگ رازي دارد، هر كنگره اش ز فخر نازي دارد، گر باز كند زبان به صحبت خشتي، داني كه چه سوزي و سازي دارد. آزاده رهسپار (مستند ساز): ارگ قديم زير پايم بود، روز آفتابي خوبي هم بود، در افق رنگ آبي آسمان وصل مي شد به يك مدار سبزي از نخلستانهاي دور ارگ. آن وسط قلعه حكام قديم در بالاي يك تپه نسبتا بلندي قدرت نمايي قديمش را مي كرد و دورتادور شهر قديم بم بود، با ديوارها و بناهاي گلي، كرم رنگ، رنگ كوير از گل كوير، با كوچه و بازار و خيابانهاي تنگش كه حتي تا دوران صفويه، بيش از سه هزار نفر در آن زندگي مي كردند و قبل از آن حتي بيشتر. زيبايي منظره اي كه جلويم بود غير قابل توصيف بود. بعد از چند لحظه به خودم آمدم و متوجه شدم كه از پايين دارند اشاره مي كنند كه راهنما منتظر است. حالا با شما پياده روي در ارگ بم را با يك راهنما شروع مي كنيم. اول ايشان شرح حال اين شهر قديم را با كليات شروع كردند كه به دو بخش تقسيم مي شود، بخش حاكم نشين و عامه نشين، وعامه نشين، شامل همه چيزهايي است كه در هر شهر ديگري پيدا مي شود، مثل مسجد..... راهنماي ارگ بم: حسينيه، حمام عمومي، مدرسه، زورخانه، كاروانسرا. مسجد قبل از اسلام آتشكده بوده و حسينيه هم ميدان بارانداز. قسمت حاكم نشين شامل باز چند قسمت است، آن قسمت حكومتي، سربازخانه و اسطبل حكومتي. آب مورد نياز اين ارگ از نهري بوده بيرون از شهر، بيرون از ارگ به نام نهرشهر مي آمده پشت اين حصار داخل يك قسمتي به نام شترگلو مي شده، مي آمده آب مورد نظر نياز اين اهالي را تامين مي كرده، مازادش از طريق جنوب بيرون مي رفته. اگر احتمالا دشمن راه آب را مسدود مي كرده، اينها داخل هر خانه اي چاه آب داشتند. نيازي به بيرون ديگر نداشته. يعني دشمن نمي توانسته از بيرون اينها را به تنگ بياورد. زماني كه در اين ارگ جنگي، دعوايي نبوده، مردم محل كار روزانه و حتي زندگيشان بيرون از ارگ يعني ربز داشته. غير از اين حصار اصلي سه تا حصار ديگر بوده بيرون. آنجا كارهاي روزمره شان كه كشاورزي و دامداري بوده، بيرون از ارگ انجام مي دادند. زماني كه جنگي، دعوايي در مي گرفته، مي آمدند داخل ارگ و اين دروازه اي كه تشريف برديد، به اين صورت نبوده، به صورت خشابي، يعني اينطوري باز كه مي شده، پل مي شده روي خندق و خودشان مي رفتند و مي آمدند. بسته كه مي شده، ديگر راه نفوذي نبوده كه اين خندق هم دورتادور آب داشته و ديگر دشمن راه نفوذي به داخل ارگ نداشته. يك بند شعري هم دوست ما در رابطه با همين ارگ گفته كه جالب است. آزاده رهسپار: بخوانيد. راهنماي ارگ: هر ذره خاك ارگ رازي دارد، هر كنگره اش زفخر نازي دارد. گرباز كند زبان خشتي، داني كه چه سوزي و چه سازي دارد. آزاده رهسپار: به! به!. اين معاصر است؟ راهنماي ارگ: اين شعراز دوست ما آقاي توحيدي، همكار ما است، من هم خودم دبير آموزش و پرورش هستم. كل مصالحي كه در ساخت اين ارگ به كار رفته، گل خام به صورت چينه روي هم انباشته و به صورت ديوار در مي آيد. خشت خام است اينها. گل خام. آزاده رهسپار: گويا قديمترها داخل گلي که استفاده مي شد، براي استحکام پشم شتر، الياف خرما، پوست برنج، و حتي پهن هم مي ريخته اند. در راه وقتي شروع کرديم به سمت چينه ها و خشت زني که در فاصله اي با ما مشغول به کار بوده است برويم، از راهنما پرسيدم تا چند وقت پيش ارگ مسکوني بوده است؟ راهنما: اوائل سلطنت قاجاريه (حدود 200 سال قبل) و تا زمان رضاشاه هم قسمت نظامي داخل همين ارگ بوده است. بعد رضاشاه مي آيد از سيستان و بلوچستان اين جا و دستور مي دهد که سربازخانه را ببرند بيرون از ارگ. آزاده رهسپار: خوب، آن وقت ارگ همين جوري متروکه مي افتد؟ راهنما: نه، اين ارگ يک مدتي متاسفانه در و بندي نداشت و مردم مي آمدند و اين جا را خراب مي کردند و از بين مي بردند و خاکش را براي کود درخت ها استفاده مي کردند. اين باعث خرابي شد. بعدها، زمان شاه، شهبانو آمد اين جا و دستور داد که ديگر ارگ را حفظ کنند و جزو ميراث فرهنگي باشد. هنوز نقشه هايي داشتند که ديگر بعد نشد و رفتند و ... آزاده رهسپار: آقاي رفسنجاني مثل اينکه آمده بود اين جا چند وقت پيش ... راهنما: سال 76. آزاده رهسپار: خوب؟ راهنما: آمدند اين جا دستور دادند و حتي پيام هم دادند که من توصيه مي کنم حتي براي يک بار هم که شده از ارگ بم ديدن کنيد. آزاده رهسپار: مثل حج رفتن، يک بار در ... ... آزاده رهسپار: خدا قوت! حاج آقا سلام. آزاده رهسپار: پيرمردي روي زمين لاي گل زانو زده بود و مشغول بود. همين طور که خشت درست مي کرد، تعريف کرد که خاک رس را با آب قاطي مي کند، بعد از مدتي اين گل را در يک چارچوب چوبي مي گذارد، و بعد مي گذارد براي آفتاب تا خشک و خشت بشود. پيرمرد: اين خاک رس است. هفته به هفته خيسانده مي شود، آن وقت قاطي مي شود و به اين صورت در مي آيد و مي رود در اين قالب. يعني مي شوند خشت چهارگوش. ... آزاده رهسپار: هرازگاهي من به سنگفرش يا به ديواري اشاره مي کردم و از راهنما قدمتش را مي پرسيدم. بعضي جاها بازسازي شده بودند، بعضي جاها ترميم. کلا مورخين و متخصصيني که ارگ را يکي از بزرگترين شهرهاي خشت و گلي دنيا مي دانند، قدمتش را به زمان ساسانيان نسبت مي دهند. ولي سبک معماري و آنچه که امروز ديده مي شود، مال بعد از اسلام است. گوشه و کنارها، کارگران و مسئولين سازمان ميراث فرهنگي ديده مي شدند. به سمت يکي از آن ها رفتم و پرسيدم در ارگ مشغول چه کاري هستند؟ مسئول سازمان ميراث فرهنگي: زير نظر سازمان ميراث فرهنگي ما مشغول تعميرات هستيم. البته يک سري برنامه هاي تحقيقاتي داريم، برنامه هاي تعميراتي داريم، حفاظتي داريم، انواع و اقسام برنامه ها... برنامه معرفي داريم، که اين را معرفي کنيم به مردم و به دنيا و از اين برنامه ها. آزاده رهسپار: توريست اين جا مي آيد؟ مقدارش... مسئول سازمان ميراث فرهنگي: مي آيد، فصل هاي بهار و پائيز که هوا خوب است. آزاده رهسپار: از کجا مي آيد؟ مسئول سازمان ميراث فرهنگي: توريست خارجي مي آيد معمولا از ژاپن، ايتاليا، آلمان، انگليس، و فرانسه. آزاده رهسپار: داخلي چطور؟ مسئول سازمان ميراث فرهنگي: داخلي هم اکثرا مي آيند. در حدود سالي 100 هزار نفر توريست داخلي مي آيد براي بازديد از ارگ. حدود سالي 15-10 هزار نفر هم توريست خارجي. آزاده رهسپار: و برنامه بازسازيش در چه حالي است؟ يعني تمام اين ديوارهاي گلي را مي خواهيد... مسئول سازمان ميراث فرهنگي: نه، ما اکثر را سعي مي کنيم با همان حالتي که هست حفظ کنيم که هر محققي که مي ايد خودش تصور کند که اين چه بوده است. ما اگر همه اش را دستکاري کنيم از نظر محقق ها اين کار صحيح نيست. ولي بعضي جاها را مجبوريم به خاطر نيازهايي که دارد، خود ارگ يا نيازي که براي بازديد کنندگان هست، کاملا احيا کنيم. بعضي قسمت ها را، مثلا اصطبل را احيا کرده ايم، چون در واقع سالم هم بوده است و به عنوان يک موزه از آن استفاده مي کنيم. ... آزاده رهسپار: به بازار رسيديم که خيلي دور از در اصلي نبود. گويا قديم ها نمي خواستند غريبه ها خيلي داخل ارگ بشوند، در نتيجه داد و ستد بهتر بود همان نزديکي هاي برج مدخل انجام بشود و داد و ستد مفصلي هم گويا زماني برقرار بوده است. در دوران شکوفايي تمدن اسلامي در قرون سوم و چهارم هجري، چغرافيادان هاي عرب مثل مختصي و ابن هكل که از بم ديدن کرده بودند، در نوشته هايشان تعريف از نساجي و تجارت خارجي بم مي کنند. ولي احتمالا تا قرن نهم و دهم که انگليس ها تجارت از شرق را در انحصار کشتي رانان خودشان در مي آورند، تجارت خارجي بيشتر از راه بنادر جنوب (بندرعباس، بوشهر، و بعد کرمان) بوده است و جاده قافله رويي هم بين بم و کرمان در اوايل دوران قاجار نبوده است. در نتيجه از همان، زمان تجارت خارجي بم رو به رکود بوده است. ولي درهر حال، آن بازار قديمي با حجره هايش جلو ما بود و راهنماي من تعريف کرد که: راهنما: اين به اصطلاح محل کار اقليت هاي مذهبي بوده است، چون بيشتر يهودي ها داخل اين بازار محل کسب و کارشان بوده است. در آن زمان پارچه هاي ابريشم، حنا، وسمه، پارچه کتاني، گيوه، و اين جور چيزها اين جا درست مي شده است. حتي از طريق جاده ابريشم که از کنار بم مي گذشته است، اين ها را به خارج هم صادر مي کرده اند و خانه هاي اطراف اين بازار، باز مربوط مي شود به همان اقليت هاي مذهبي. آزاده رهسپار: ديگر به محل خانه هاي عامه نشين ارگ رسيده ايم. بناهاي اعيان نشين، مثل اين که بهتر مانده بودند. بعضي از آن ها معلوم بود که قديم ها دو طبقه بوده اند. در بعضي از سقف ها هنوز بادگيرهايي که در اغلب شهرهاي کويري ديده مي شوند، محکم سرجايشان بودند. از منزلي گذشتيم که در اندرونيش 30-20 دانشجوي معماري در حال طراحي بودند و جالب بود که نزديک همين جا، راهنما مرا با مدرسه قيدم ارگ آشنا کرد. راهنما: ببينيد، مدرسه ميرزا نعيم که براي دروس حوزه علميه بوده است. مردم از اطراف بم مي آمده اند پيش اين آقا براي ياد گرفتن اصول ديني و قرآني و دور تا دور اين مدرسه حجره حجره است، يعني اتاق اتاق ساخته اند که مي امده اند داخل اين اتاق ها منزل مي گرفته اند و آقاي ميرزا نعيم هم از خانه اش که ان پشت مي بينيد مي آمده درس مي داده و مي رفته است. اين دركوب ها براي اين به اين شكل است كه آن زمان خيلي متعصب بوده اند. مي خواستند بفهمند که کسي که پشت در دارد در مي زند، زن است يا مرد، اگر زن بوده است صداي زير و اگر مرد بوده است صداي بم. اين طوري مي فهميده اند که پشت در زني هست يا مرد. ... آزاده رهسپار: بالاخره به منزل شخصي ميرزا نعيم هم سري زديم و مدت زيادي در آن جا بوديم. از بيروني و اندرونيش ديدن کرديم، از حمام و خزينه اش ديدن کرديم، از حياط و اتاق تابستانيش که بادگيرهايش 28 دهنه بودند، ديدن کرديم. از جايي که راهنمايي محترمم، پارکينگ منزل ميراز نعيم خواند، ديدن کرديم که چطور آخور شترها و اسب ها از هم مجزا بوده است. يواش يواش داشتم فکر مي کردم نکند يک نفر من را محکوم کرده است که تا آخر عمر در منزل ميرزا نعيم پرسه بزنم و دنياي خارج را ديگر نبينم، که خوشبختانه راه فرار پيدا شد. به مسجد وارد شديم. راهنما: اين جا هم آتشکده بوده است. آزاده رهسپار: راهنما به من نشان داد که اين آتشکده سابق چندين محراب دارد. تعجب آور بود و من هرچه نگاه کردم، هيچ کدام رو به قبله نبودند. ولي يکي از آن ها با گچ کاري بسيار ماهرانه و زيبايي تزئين شده بود. راهنما: اين هم يکي از محراب ها است که گچ بري است. آزاده رهسپار: اين مال کي است؟ راهنما: زمان صفويه، در حدود 330 سال قدمت اين محراب است. اين هم جهت قبله را اين جا نشان داده است و اين گچ بري ها را نگاه کنيد که چه ظرافتي دارد در داخل کار. ما ايراني ها در آن زمان ها چقدر متمدن بوده ايم، ولي حالا چقدر از قافله عقب مانده ايم. ... آزاده رهسپار: به بخش حاکم نشين رسيديم که باز هم يک حصار خشتي بلندي دورش بود. در اين جا از زندان و سياهچال، ميدان نيايش، اصطبل، و محل مسکوني حاکم به اسم چهار فصل (چون از هر چهار جهت باد مي گرفت) ديدن کرديم. براي من اصطبل از همه جالبتر بود، چون در همين اصطبل ارگ بود که در حدود 200 سال پيش شهريار زند (لطفعلي خان)، جوان خوش سيما و قامت و به نوشته بعضي ها اخرين شمشير زن قهار و دلير ايران به تله افتاد و اسير شد. ... راهنما: و اما واقعه تاريخي که داخل اين ارگ و در بم اتفاق افتاده است، دستگيري لطفعلي خان زند بوده است. در اوايل سلطنت قاجاريه و زماني که آغامحمدخان قاجار مي آيد کرمان را تسخير مي کند، لطفعلي خان زند، بنا به سابقه دوستي اي که با حاکم بم (شخصي به نام محمدعلي خان سيستاني) داشته، مي آيد و خودش را با اسبي که هران يا غران نام داشته است، شبانه به بم مي رساند. مي آيد در داخل همين ارگ و اسبش را داخل همين اصطبل نگهداري مي کنند و خودش مي رود خانه حاکم. فردا که مي خواسته از اين جا برود به طرف سيستان و بلوچستان، حاکم بم متاسفانه فکر مي کند که اگر لطفعلي خان را از دست بدهد، امروز فردايي است که موقعيت خودش پيش آغامحمدخان به خطر مي افتد. در نتيجه مي آيد بالاي اين اطاق و خانه ميرآخور، يعني آن کسي که سرپرست اين اصطبل است. اين جا مي ايستد و دستور مي دهد که لفعلي خان زند را بايد زنده دستگير کنيم. لطفعلي خان وقتي که سوار بر اسب مي شود و مي خواهد به طرف سيستان و بلوچستان برود، سربازان مانع مي شوند از رفتنش. لطفعلي خان سوار بر اسبش مي شود، دور اين حوض بنا مي کند به چرخيدن و با شمشير از خود دفاع کردن. مي بينند زورشان به لطفعلي خان نمي رسد که اين جوري دستگيرش کنند. مي آيند و چکار مي کنند؟ مي زنند و باشمشير رگ دست و پاي اسب را پي مي کنند. در اثر خوني که از اسب مي آيد، لطفعلي خان ناچارا پناه مي برد به پشت بام اين حوض. از آن جا باز شروع مي کند به دفاع کردن که بالاخره از پشت مي زنند با شمشير و كتف راست لطفعلي خان را زخمي مي کنند. در اثر خوني که از لطفعلي خان مي آيد، ديگر تاب و طاقت نمي اورد و شمشير از دستش مي افتد که در همان حال لطفعلي جان را متاسفانه دست و پايش را مي بندند و سوار بر اسب مي کنند و مي برند تحويل آغامحمدخان در کرمان مي دهند. ... آزاده رهسپار: تازگي ها مورخين از لطفعلي خان به عنوان يکي از شاهان معصوم و دلاور و فروتن، گرچه اندکي فاقد تدبير سياسي، ياد کرده اند. تاريخ نويس هاي قاجار از ترس، از محسنات و رشادت هاي او کم گفته اند، ولي مردم معمولي آن زمان گويا از روي دلسوزي به لطفعلي خان يا تنفر از آغامحمدخان، تصنيف هاي سياسي و طنز آميز زيادي ساخته اند. يکي از آن ها به خود لطفعلي خان نسبت داده مي شود که وقتي زخمي و نيمه جان بوده است، با خداي خودش گله به اين ترتيب مي کند که: يارب ستدي ملک ز دست چو مني. دادي به مخنثي، نه مردي نه زني! از گردش روزگار معلومم شد پيش تو چه دف زني، چه شمشير زني! آزاده رهسپار: و شعر ديگري که مردم به حالت تسنيف آن را مي خوانده اند، چند خطش اين جوري بوده است که: بالاي بوم اندرون، قشون اومد مازندرون، جنگي کرديم نيمه تموم. بازم صداي ني مياد، آواز پي در پي مياد. حاجي تو رو گفتم پدر، تو ما رو کردي در به در، خسرو دادي دست قجر. بازم صداي ني مياد، آواز پي در پي مياد. لطفعلي خان پرهوس، زن و بچش را بردن طبس، طبس کجا، تهران کجا؟ بازم صداي ني مياد، آواز پي در پي مياد. لطفعلي خان مرد رشيد، هرکس رسيد آهي کشيد! مادر، خواهر، جامه دريد، لطفعلي خان بختش خوابيد. بازم صداي ني مياد، آواز پي در پي مياد. ... ديداري از ارگ داشت تمام مي شد. سر يکي از برج ها، که به چايخانه اي تبديل شده بود، با تشکر از راهنمايم خداحافظي کردم. قلعه حکام و تاريخ و لطفعلي خان را داشتم پشت سر مي گذاشتم و فکر کردم که شايد هم ايرج ميرزا راست گفته است که: آن همه شوکت و ناموس شهان، آخر کار، چند سطري است که بر صفحه دفتر گذرد. عاقبت زير دو خط جمع شود از بد و نيک، آن چه يک عمر ز دارا و سکندر گذرد. ... در راه خروج، به گروهي دانش آموز چادر به سر برخوردم. فکرم به زمانه خودمان برگشت. فکر کردم که اين روزها، نوه هاي خشت زني که يکي دو ساعت پيش ديده بودم، چينه سوار مي شوند؟ يا در اتاق هاي دربسته با اسباب بازي هاي پلاستيکي ساخت چين سر خودشان را گرم مي کنند؟ يا خود آن خشت زن هفتاد و دو ساله، اگر امروز 100 تا خشت بزند، با دستمزد 500 تومانش در بازار چه مي تواند بخرد؟ نان تافتون دانه اي 12 تومان، ماست کيلويي 400 تومان، 200 گرم پنير 450 تومان، شکر کيلويي 350 تومان، نيم کيلو چاي 2000 تومان، يک شانه تخم مرغ 2000 تومان، برنج کيلويي900 تومان، مرغ کيلويي 1100 تومان، گوشت گوساله کيلويي 2500 تومان، بادمجان بم کيلويي 100 تومان. راديو فردا، گزارشي پخش مي كند از مستند ساز برجسته، آزاده رهسپار، در باره ارگ بم كه چندي پيش از بخش فارسي راديواروپاي آزاد، راديوآزادي، پخش شد.ن
XS
SM
MD
LG