لینک‌های قابلیت دسترسی

logo-print
یکشنبه ۱۴ آذر ۱۳۹۵ تهران ۲۰:۱۲ - ۴ دسامبر ۲۰۱۶

برنامه ويژه «راديوفردا»: انقلاب ايران و سقوط پادشاهي، نگاهي تاريخي به جامعه و سياست در ايران پيش از انقلاب (قسمت پانزدهم)


(rm) صدا |
مهدي خلجي (راديو فردا): رابطه روحانيت و سياست از دوران مشروطيت به اين سو، تغيير بنيادي پيدا کرد. روحانيت که نقش سياسي پنهان و پشت پرده اي پيش از مشروطه داشت، با مشروطيت در گروه بندي سياسي نخبگان قرار گرفت. روحانيان نجف و تهران به مشروطه خواه و مشروعه طلب تقسيم شدند و شک تجدد حوزه هاي علميه را فرا گرفت. با روي کار آمدن رضا شاه پهلوي، بسياري از روحانيان مانند ملک الشعراي بهار، سيد حسن تقي زاده، و علي دشتي لباس روحاني خود را واگذاشتند و به صف سياست پيشگان يا استادان دانشگاه درآمدند. سياست رضاشاه پهلوي تشکيل حکومتي غير مذهبي و سکولاريزاسيون دولت بود، به همين دليل بر روحانيان فشارهاي زيادي وارد کرد. اما با تاسيس حوزه علميه قم به دست شيخ عبدالکريم حائري مذاکرات ميان رهبران روحاني و دربار افزايش يافت و روحانيت توانست آزادي هاي خود را به تدريج به دست آورد. در اين بخش برنامه به بررسي رابطه روحانيت و سياست در دهه 40 و 50 و در عصر محمدرضا شاه پهلوي مي پردازيم. آغاز دهه 40 براي حوزه علميه قم نقطه عطف مهمي است. آيت الله سيدحسين بروجردي در اين هنگام مي ميرد. او که مرجع يگانه زمانه بود، روابط حسنه اي با دربار داشت و در عين حال دربار پهلوي به او به چشم مهمترين نماد اقتدار مذهبي جامعه ايران مي نگريست. با در گذشت آيت الله بروجردي بحران مرجعيت پديدار مي شود. طبق رسم ديرينه اگر شاه براي مجتهدي پيام تسليت مي داد، بدين معنا بود که از نظر دربار مرجع آينده او است. شاه پيام تسليت را نخست براي آيت الله محسن حکيم در نجف مي فرستد. حسن شريعتمداري (فرزند آيت الله سيد کاظم شريعتمداري): شاه ابتدا تسليت را به آيت الله حکيم در نجف مخابره کرد و مخابره داراي يک معناي سياسي بود. معناي سياسي اين بود که شاه مايل نبود که قدرت مرجعيت که در وجود آقاي بروجردي خلاصه شده بود و براي اولين بار يک مرجع يگانه و مقتدر در تاريخ تشيع به وجود آمده بود، همچنان در ايران ادامه پيدا کند و مي خواست که اين مرکز مرجعيت از قم به نجف منتقل بشود و اين تسليت ابداعي داراي معني سياسي بود. ولي بعد از آن به علماي قم هم تسليت فرستاد. بعد از مدتي، يکي دو روز بعد از فوت آقاي بروجردي هم آقاي اميني، که آن موقع نخست وزير بود، به قم آمد و از آقاي شريعتمداري، گلپايگاني، و نجفي و آقاي خميني بازديد کرد و تسليت گفت که اين معناي سياسي مشخصي داشت، يعني از لحاظ نخست وزير حداقل آقاي خميني هم در رديف مراجع به شمار مي آمد. م.خ.: به نوشته مهدي حائري يزدي، فرزند موسس حوزه علميه قم، در خاطراتش؛ بي مهري شاه به آيت الله خميني بر وي گران آمد. حسن شريعتمداري به ديدار آيت الله خميني با شاه اشاره مي کند در دهه 30 و به همراه حاج آقا روح الله کمال وند، به عنوان پيک آيت الله بروجردي. مهدي حائري يزدي (فرزند موسس حوزه علميه قم): آقاي خميني در دوره آقاي بروجردي دو بار به عنوان پيک آقاي بروجردي نزد شاه رفت. شاه در حقيقت آقاي خميني را در رديف مراجع نمي ديد، به خاطر اين که اين اتفاق هم واقعا در خارج نيافتاده بود و آقاي بروجردي نگذاشته بود يا آقاي خميني نخواسته بود که در دوره آقاي بروجردي به عنوان يک مرجع تقليد معروف بشود و از گردانندگان حوزه نبود. در ايشان هم يک درس خصوصي اصول بود و درس عمومي در دوره آقاي بروجردي نداشت. م.خ.: آيت الله خميني که از مشوقان آيت الله بروجردي براي به دست گرفتن مرجعيت بود، در واپسين سال هاي عمر آيت الله بروجردي با وي اختلاف نظر شديدي پيدا کرد. يکي از سرچشمه هاي اختلاف نظر که به جدايي آن دو انجاميد، طرفداري آيت الله خميني از فدائيان اسلام بود. مهدي حائري يزدي: آقاي خميني توقع داشت که در حقيقت شخص اول سياسي حوزه آقاي بروجردي باشد. هر از چندي هم مي خواست اعمال نظر بکند. در يکي از موارد که عده اي از تهران به قم آمده بودند و در منزل آقاي بروجردي پناهنده شده بودند و بست نشسته بودند در حقيقت، آقاي بروجردي مي خواست که آن ها را از منزل بيرون کند. خميني اصرار ورزيده بود که اين بيت، بيت مرجعيت است و شما نبايد چنين کاري بکنيد. اولين برخورد با آقاي خميني بر اثر اين موضوع بود. برخورد بعدي بر اثر موضوع ديگري بود که زماني که نواب صفوي به قم آمده بود و تظاهراتي در قم راه مي انداخت، آقاي خميني تقاضاي اين را از آقاي بروجردي داشت که از اين حرکت پشتيباني بشود و آقاي بروجردي مخالف چنين پشتيباني بود و اين کار به نقاري منجر شده بود که من از نزديکان آقاي بروجردي شنيدم که آقاي بروجردي از ايشان خواسته بود که ديگر به منزلشان نيايد و در اثر اين تغير آقاي خميني رفته بود و سال ها خانه نشين شده بود و درس هم نمي گفت تا در اواخر يک درس اصول در مسجد سلماسي راه انداخته بودند ايشان. م.خ.: از سوي ديگر پس از درگذشت آيت الله بروجردي، شاه طرح انقلاب سفيد و اصلاحات ارضي را پيش کشيد. علما به دو دسته تقسيم شدند. شماري از آن ها به دليل ناسازگاري برخي مواد انقلاب سفيد با شريعت با آن مخالفت کردند، اما هواداري خود را از شخص شاه ادامه دادند و گروهي ديگر که سياسي بودند و زمينه را براي مخالفت سياسي با شاه مساعد ديدند. لايحه کاپيتالاسيون بر شدت مخالفت روحانيان سياسي، از جمله آيت الله خميني، افزود. با تندروي کساني مانند او، مراجع تقليد آن دوران که خود منتقد سياست شاه بودند، از وي فاصله گرفتند. حسن شريعتمداري به آغاز جدايي آيت الله خميني و مراجعي چون پدرش اشاره مي کند. حسن شريعتمداري: صبح روز 15 خرداد 41 که بنا بود اعلاميه مشترکي صادر بشود و قرار بر اين بود که هميشه اين اعلاميه مشترک در جلسه مشترک علما انشا و امضا بشود، آقاي حاج مصطفي خميني اعلميه اي را به در منزل ما آوردند که اين اعلاميه قبلا تنظيم شده بود و مرحوم پدر من اطلاع داشت که اين اطلاعيه با همکاري دکتر بقايي از حزب زحمتکشان در تهران تهيه شده و بعد به قم آمده است و وقتي اين اعلاميه را بر در منزل ما آوردند، مرحوم پدر من به آقاي حاج مصطفي خميني گفتند که من هنوز نمي دانم که در اين اعلاميه چه نوشته است. ولي بدون توجه به مطالبش، چون بر خلاف قرارهاي گذشته است و در خارج از جلسه هاي عمومي علما تنظيم شده است، جواب من اين است که من چنين اعلاميه اي را امضا نخواهم کرد. اگر پدرتان مايل هستند، در جلسه اي شرکت کنند با بقيه مراجع و در آن جا اعلاميه اي را تنظيم خواهيم کرد و امضا خواهيم کرد. آقاي حاج مصطفي خميني هم گفتند که وقت براي اين کارها نيست و به هر صورت پدر من قصد دارند که اگر شما امضا نکنيد، خود به تنهايي امضا کنند و اين اولين اعلاميه اي است که آقاي خميني بدون جمع سه نفر علماي ديگر و به تنهايي امضا کرد و از آن وقت حساب خودش را در حقيقت از بقيه جدا کرد. م.خ.: اين درست آغاز دوره تازه اي از سياسي شدن روحانيت است، در حالي که اسدالله اعلم، نخست وزير وقت، در خاطرات خود نوشته است که پس از مهار ماجراي 15 خرداد 42، خيال دربار از بابت روحانيت راحت شد و دربار فهميد که ديگر روحانيت نمي تواند خطري براي آن به شمار آيد. روحانيان سياسي بر گرد آيت الله خميني هسته اعتراض نيرومندي را مي سازند. حتي وقتي آيت الله خميني از قم به ترکيه و بعد نجف تبعيد مي شود، رهبري روحانيان معترض را به دست دارد. اما کساني مانند آيت الله محمد خوانساري در تهران و آيت الله کاظم شريعتمداري در قم از مراجعي هستند که رابطه و گفتگوي خود را با دربار ادامه مي دهند. حسن شريعتمداري: دستگاه بزرگي مثل حوزه در يک مملکت مي خواهد به حيات خودش ادامه بدهد. روزانه هزاران مطلب هست که بايد هماهنگ بشود، از سرباز طلاب، از پذيرفته شدن آن ها در دانشگاه معقول و منقول، از سطح معيشت آن ها، ار خواسته هاي آن ها، تا برسد به فشارهايي که در شهرستان ها به علماي شهرستان مي آمد از زنداني ها، از تبعيدي ها، از بد رفتاري که با آن ها مي شد و از تقاضايي که خانواده هاي خود ان ها داشتند براي اين که کساني که به زندان مي افتادند يا تبعيد مي شدند، بتواند در موردشان حداقل شرايط قانوني و انساني فراهم بشود و اين کارها بي تماس نمي شد. از سوي ديگر کساني مهم مي شدند که مبارزه سياسي هم داشتند. م.خ.: همين رابطه با دربار به شکاف ميان روحانيان دامن زد. طرفداران آيت الله خميني مراجعي را که با دربار رابطه داشتند، آخوند درباري مي ناميدند و در فضاي انقلابي آن سال ها بايکوت مي کردند. حسن شريعتمداري: در اين اواخر اين نوع ارتباط به وسيله عده اي بزرگ نمايي مي شد و به صورت يک جنايت يا به صورت يک کار بد جلوه مي شد، در صورتي که چنين چيزي صحيح نبود و چنين جو ترور و اتهامي را عده اي از اطرافيان آقاي خميني به وجود آورده بودند، همان هايي که امروز هم بر سر قدرت هستند و تاريخ را سعي مي کنند يک طرفه بنويسند. م.خ.: اما چه اتفاقي در حوزه علميه افتاده بود که روحانياني که در جهان سنتي خود و در حجره هاي سنتي زندگي مي کردند و حتي از رسانه هاي همگاني بهره نمي گرفتند، اين اندازه سياسي شده بودند؟ سياسي شدن طلبه ها محصول تجددي بود که به ايران آمد. مدرن شدن زندگي وسايل ارتباطي را نوتر و آسانتر کرد و به حوزه تمرکز داد. روحانيت در اين دوره به فضاي بيرون از خود توجه مي کند. با شکل گيري حزب توده و با ترغيب دربار، در حوزه ها رديه هايي بر مارکسيسم نوشته مي شود. خود آيت الله بروجردي نقش مهمي در ايجاد اصلاحات در حوزه بازي مي کند. اما يکي از رويدادهاي مهم در اين دوره، تاسيس مدرسه دارالتبليغ اسلامي به دست آيت الله شريعتمداري است که هدف آن آشنا کردن روحانيان با دنياي بيرون از حجره ها و مدرسه ها است. حجت الاسلام علي کرمي، از فضلاي حوزه علميه قم، خود در دهه 50 از محصلان مدرسه دارالتبليغ اسلامي بوده است. حجت الاسلام علي کرمي (دانشمند حوزه علميه قم): دارالتبليغ آن روز وقتي تاسيس مي شود، دروسي را دارالتبليغ آن روز براي طلبه ها مي گذاشت که براي برخي از سنتي ها خيلي غير قابل تحمل بود. مثلا دروسي را مي گذارد مثل جامعه شناسي، روانشانسي، علوم طبيعي، زبان انگليسي و عربي، و غيره. اين ها در کنار دروس سنتي حوزه علميه بود. اساتيد برجسته اي از دانشگاه دعوت مي کند، در کنار روحانيون باسواد، براي تدريس در حوزه و از علماي برجسته مصر، علماي صاحب مذهب و فتواي سوريه و لبنان دعوت مي کند براي ديدار و براي تدريس و براي ملاقات و براي مذاکره در حوزه علميه، که اين ها به تدريج باعث آشنايي حوزه علميه با خارج از مرزها و شرايط متحول دنياي آن روز مي شوند. م.خ.: آيت الله خميني با دارالتبليغ مخالفت مي کند. حتي پس از انقلاب، وقتي آيت الله خميني به قدرت رسيد، دارالتبليغ را با همه امکانات و دارايي هايش مصادره کرد. حسن شريعتمداري: مرحوم پدر من مدرسه دارالتبليغ را پايه گذاري کردند که از ابتدا با مخالفت آيت الله خميني روبرو شد و آيت الله خميني پيغلم داده بود که من خشت هاي اين دارالتبليغ را مي کنم، براي اين که حس مي کرد در آن جا چيزي ممکن است پايه گذاري شود که بوي تجدد بدهد و ايشان از ابتدا دشمن سرسخت تجدد بود به نظر من. م.خ.: همين دارالتبليغ مجله اي را منتشر کرد به نام «مکتب اسلام» که به زودي محفل به اصطلاح نوانديشان حوزه شد. حسن شريعتمداري: مکتب اسلام در دوره اي در قم شروع به فعاليت کرد که در قم يکي از مسائل عمده طلاب اين بود که به زبان فارسي قادر به نگارش نامه نبودند. براي اين که طلاب حوزه عموما بدون اين که در مدارس درس خوانده باشند به حوزه مي آمدند و برنامه تحصيلي حوزه را تعقيب مي کردند که در آن جايي براي ادبيات فارسي فرض نشده بود و اين ها بدون اين که به املا و انشاي فارسي مسلط بشوند، گاهي تا سطح اجتهاد هم مي رسيدند. ولي قادر نبودند که يک نام فارسي را بي غلط بنويسند. مرحوم آيت الله بروجردي هم به اين مساله خيلي حساس بود و بسيار رنج مي برد. مرحوم پدر من در چنين وضعي ضروري ديد که در حوزه نويسندگاني را تربيت کند و مجله اي را داشته باشد که در حقيقت بتواند افکار مدهبي را در غالبي مدرن تبليغ کند. مکتب اسلام در دوره آقاي بروجردي پايه گذاري شد و مورد تاييد مرحوم آيت الله بروجردي قرار گرفت. م.خ.: از مراکز ديگري که براي آشنا کردن روحانيت با مسائل واقعي دنياي بيرون از حوزه تاسيس شد، با سرمايه گذاري آيت الله گلپايگاني بود. حجت الاسلام علي کرمي: انديشه اي بود که احساس مي کرد بايستي تغييراتي به سوي بهتر شدن و اداره بهتر حوزه علميه و تربيت بهتر طلاب، برنامه اي بايد تدوين بشود که اين انديشه همان انديشه اي بود که از طرف مرحوم آيت الله گلپاگاني با عنوان مدرسه امام مهدي، که به مدرسه روزانه آيت الله گلپاني مشهور بود و آن ها اين برنامه را ريختند و بعد دارالقرآن را در کنار آن ريختند و بعد هم همان مشابه کلاس هاي تابستاني که دارالتبليغ اسلامي مي گذاشت، آن ها هم با همکاري دارالتبليغ برنامه هايي ريختند براي آگاه سازي جوان ها و نوجوان ها در تابستان و استفاده از نسل جوان حوزه علميه و آشنايي آن ها با جوان ها. اين مدرسه و اين فکر هم در حوزه اثر خودش را گذاشت. م.خ.: در کنار اين مراکز که به دست علماي سنتي بنياد نهاده و اداره مي شد، کانون هاي ديگري نيز شکل گرفت که ساختار و اهدافي يکسره متفاوت داشت، مانند مدرسه حقاني. حجت الاسلام علي کرمي: جرياني بود که هم براي تغيير حوزه مي انديشيد، هم فکر مي کرد اين تغيير بايستي همگام با تغيير رژيم در مملکت بشود و آن جريان جرياني بود که نهضتي را تعقيب مي کرد که هم بايستي حوزه به تدريج تغيير بکند و هم بايستي با نظام يک رفتاري بشود که نظام تغيير بکند. اين جريان هم همين طور به تدريج آمد و مدرسه حقاني شايد يک جلوه از آن باشد. م.خ.: اين مدرسه که طلاب اندکي جذب مي کرد، آموزش زبان انگليسي را اجباري کرد و دروس غير حوزوي را جز برنامه آموزشي قرار داد. حسن شريعتمداري: چون آقاي قدوسي، داماد مرحوم طباطبائي، تصدي آن جا را گرفت و بعد آقاي بهشتي هم همکار ايشان شد، عده اي طلبه جوان را آن جا آوردند و از اول به عنوان کادرهاي مخفي و تشکيلاتي سعي کردند آن ها را تربيت بکنند. با وجود آن که در مدرسه حقاني دخالت در سياست به شدت در ظاهر ممنوع بود، ولي آقاي بهشتي از کساني بود که از ابتدا در انديشه تشکيل يک تشکيلات مخفي بود و براي آن مي خواست کادر تربيت بکند. البته انقلاب اسلامي به طور کامل اين فرصت را به ايشان نداد، ولي ايشان از همان کادرها استفاده کردند که زير دست آقاي قدوسي به قوه قضائيه منتقل شد. م.خ: شماري از روحانيان نيز از قم به تهران رفتند، براي تحصيل يا تدريس در دانشگاه، يا تدوين کتاب هاي ديني آموزش و پرورش يا تدريس در دبيرستان ها. اين گروه در حوزه تاثير چنداني نداشتند و بيشتر مخاطبان خود را در خارج حوزه مي يافتند. آيت الله سيد ابوالقاسم ديباجي (روحاني): افرادي بودند که در ضمن درس هاي حوزوي، آمدند و وارد دانشگاه تهران شدند، مثل مرحوم آيت الله دکتر بهشتي، مثل مرحوم آيت الله شيخ مجد الدين محلاتي، مثل مرحوم آيت الله امام موسي صدر. اين ها افرادي بودند که آمدند از حوزه مخفيانه وارد دانشگاه شدند و شروع کردند درس هاي حوزوي را خواندن و بعضي از اين ها ليسانس گرفتند و بعضي ها فوق ليسانس شدند. از اين جا يک تحولي در حوزه آرام آرام شکل گرفت و به وجود آمد. م.خ.: با اين همه کساني مانند مرتضي مطهري در حوزه و در ميان نسل جديد، شهرت و اعتبار داشت و به ويژه در مبارزه با مارکسيسم جوانان حوزه از وي الهام مي گرفتند. آيت الله مرتضي مطهري (روحاني): مارکسيسم يک نظريه اي دارد که اين نظريه از هگل گرفته شده است و يک مقداري هم از فويرباخ و به يک صورت شايد جامعتري هم بيان شده است که به آن مي گويد نظريه پراکتيک يا فلسفه عمل. م.خ.: صداي مرتضي مطهري را مي شنيديد که در نقد مارکسيسم سخن مي گفت. جدا از اين تحولاتي که در درون حوزه رخ مي داد، پديده روشنفکران ديني که نماد اصلي ان مهندس مهدي بازرگان و پس از آن علي شريعتي بود، تاثير ماندگاري در روحيه و ذهنيت طلبه هاي جوان گذاشت. مهدي بازرگان در يکي از گفتگوهاي خود ياد کرده است که روحانيان بسياري در منبرهاي خود از کتاب هاي وي استفاده مي کرده اند. آيت الله سيد ابوالقاسم ديباجي اين موضوع را تاييد مي کند. آيت الله سيد ابوالقاسم ديباجي: خود بنده به خاطر دارم که خيلي از آقايان خطبا و منبري ها به نوشته هاي ايشان و کتاب هاي ايشان استناد مي کردند يا نقش موثري داشتند وبسيار تاثيرگذار بودند يک قشر معيني در طلاب حوزه علميه قم به خصوص. م.خ.: حجت الاسلام کرمي به يکي ديگر از عوامل و جريان هاي اثر گذار بر روحانيان جوان اشاره مي کند، سازمان مجاهدين خلق. حجت الاسلام علي کرمي: اگر بخواهيم که بي انصافي نکنيم در تاريخ، يک جريان سازمان مجاهدين بود که اثر مي گذاشت آن روز. تلاش هاي آن ها، اخبار آن ها، و کشته ها و افرادي که آن ها با رژيم به اصطلاح مبارزه مي کردند و گاهي کشته مي شدند و يا زندان بودند افرادي، چون اين ها هم در حوزه از طرف حوزوي ها پخش مي شد که من يادم مي آيد اولين بار از همين آقايان حوزه با اعلاميه هاي آن ها آشنا شدم. اين هم اثر مي گذاشت، چون آن وقت اين ها از طرف بسياري از افرادي که روحاني بودند تقويت مي شدند از نظر مالي و فکري و تبليغاتي که براي از ميدان به در کردن رژيم اين ها مبارزه کنند. م.خ.: اقبال روحانيان جوان به آثار روشنفکران مذهبي و جريان هاي سياسي خالي از تنش نبود و گاهي به زد و خورد مي انجاميد. حجت الاسلام علي کرمي: يادم مي آيد که مشکلاتي در اين رابطه بود، حتي گاهي به تنش ها و برخوردهاي تند مي کشيد و گاه کتک کاري هايي در حوزه اين بهانه اش بود که مي شد. گاهي بعضي منبري ها مرحوم دکتر شريعتي را تکفير مي کردند حتي در بيوت به اصطلاح مراجع و دفتر هاي مراجع و علماي آن روز، اما از باب اين مساله که «الانسان حريص علي ما منع»، اين فکر مي کنم مانع نمي شد که نسل جوان حوزه هر کدام مي شنيدند، بيشتر سعي کنند که ببينند که اين آقاي دکتر شريعتي چه مي گويد که اين سر و صدا به نام ايشان ايجاد شده است و يکي تکفير مي کند، يکي تصديق مي کند، و يکي تاييد مي کند. م.خ.: همه اين ها در حالي است که بخش سنتي تر روحانيت همچنان از سياست پرهيز مي کند. بسياري از مراجع تقليد باور داشتند که توجيه اقدامات انقلابي با شريعت ممکن نيست و رفتار سياسي آيت الله خميني را خلاف شرع مي دانستند. حسن شريعتمداري: اغلب علماي قم نمي توانستند همگي امکان ها را تجويز کنند و مخصوصا از عواقب اين کارها، برخي از ترورها، کشتارها، و اعمال خشونت ها بود، مثل قتل مرحوم شمس آبادي به وسيله ايادي هاشمي در اصفهان و ترورهايي که به وسيطه مجاهدين و ديگران در تهران انجام مي شد و به هر صورت بدنه سياسي اوضاع آن ها را نفي نمي کرد و مراجه تقليد نمي توانستند موافق با چنين خشونتي باشند و اغلب از آن تبري مي جستند و موافق نبودند. م.خ.: با اين همه در سال هاي آخر پيش از انقلاب، اين تفاوت ها کمرنگ مي شد و فضاي سياسي ضد حکومت بر همه غلبه مي کرد. حسن شريعتمداري: تا سال 1356 و اوايل 57، مقدار کمي اين تفاوت ها مانده بود. ولي دو حرکت سياسي باعث شد که اين تفاوت ها را در حوزه کمرنگ کنند. اين دو حرکت يکي پيوستن آقاي سنجابي در پاريس به آقاي خميني و اعلاميه معروفي بود که از آن جا داد، و ديگري پياده روي قيطريه و دادن اعلاميه نهضت آزادي و آقاي بازرگان، داير بر پذيرفتن رهبري بي قيد و شرط آقاي خميني با لفظ امام بود که تا آن روز نداده بودند. اين دو حرکت سياسي در حقيقت زمينه اي را ايجاد کرد که در حوزه هم اگر سايه روشن هايي بود، به نفع رهبري آقاي خميني حل بشود و در حقيقت در اواخر سال 57 ديگر اغلب فضلاي حوزه و مدرسين فهميده بودند که هرچه در باطن خودشان مي خواهند به جاي خود، صلاحشان در اين است که مخالفتي با آقاي خميني بروز ندهند و بلکه اگر خواهان تداوم موقعيت خودشان هستند، تظاهر به تبعيت از ايشان هم بکنند. م.خ.: اين روحانيت سياسي شده به سمت تغيير رژيم پيش رفت و با مشروعيت مذهبي به جاي آن نشست. اما اين تغييرها چگونه رخ داد و چگونه اسلام، به منزله يک دين، توانست به ايدئولوژي مبارزه عليه رژيمي تجددگرا و مقتدر بدل شود؟ اين موضوع را در بخش بعدي برنامه انقلاب ايران و سقوط پادشاهي پي مي گيريم. رابطه روحانيت و سياست از مشروطيت به اين سو تغييرات بنيادي پيدا كرد. روحانيت كه تا پيش از مشروطيت نقش پنهان و پشت پرده اي داشت با مشروطيت در گروه بندي سياسي نخبگان قرار گرفت. روحانيان نجف و تهران به مشروطه خواه و مشروعه خواه تقسيم شدند. با روي كار آمدن رضا شاه پهلوي برخي روحاني ها مانند مللك الشعراي بهار، سيد حسن تقي زاده و علي دشتي لباس روحانيت را واگذاشتند و به صف سياست پيشگان يا استادان دانشگاه پيوستند. در اين بخش از برنامه رابطه روحانيت و سياست در دهه 40 و 50 و در عصر محمدرضا شاه پهلوي مورد بررسي صاحبنظران قرار مي گيرد.
XS
SM
MD
LG