لینک‌های قابلیت دسترسی

شنبه ۲۰ آذر ۱۳۹۵ تهران ۱۲:۵۱ - ۱۰ دسامبر ۲۰۱۶

برنامه ويژه «راديوفردا»: انقلاب ايران و سقوط پادشاهي، نگاهي تاريخي به جامعه و سياست در ايران پيش از انقلاب (قسمت شانزدهم)


(rm) صدا |
مهدي خلجي (راديو فردا): آن چه در دهه هاي پيش از انقلاب با نام اسلام و جريان هاي اسلامي شناخته مي شد چندان به نهاد روحانيت، يعني سازمان رسمي متوليان دين، وابسته نبود. دهه هاي پيش از انقلاب شاهد تولد و رشد اسلام ديگري بود که بيرون از نهاد روحانيت ساخته و پرورده مي شد. نظريه پردازان اين اسلام را بعدها روشنفکران مذهبي ناميدند. روشنفکران مذهبي فرزند زمانه خود بودند و چنان دامنه نفوذ خود را گسترش دادند که حتي حوزه هاي علميه را نيز زير سايه تاثير خود گرفتند. روشنفکران مذهبي بيشتر برخواسته از ميان طبقات متوسط شهري و در عين حال خانوارهاي روحاني و مذهبي بودند. آن ها در دانشگاه تحصيل کرده و حتي سفرهايي هم به ديار فرنگ داشته اند، پس بيش از روحانيان با جهان واقعي و ملموس و دشواري هاي مسلمان بودن در عصر تجدد آگاه بودند و به همين سبب کوشيدند تا تفسيري از اسلام به دست آورند که بتوانند پاسخگوي نيازهاي طبقه متوسط شهري باشند. سعيد حنائي کاشاني (استاد فلسفه دانشگاه شهيد بهشتي، تهران): گفتار ديني در ايران و در بسياري کشورهاي اسلامي بيش از آن که به دست روحانيون شکل گرفته باشد، به دست روشنفکران شهري شکل گرفته است، روشنفکران شهري که البته مي توانستند زمينه هاي ديني داشته باشند که اين زمينه هاي ديني مثلا اين بوده است که مثلا کسي مانند شريعتي، پدرش ابتدا در علوم ديني تحصيل مي کرده است و بعد از اين کسوت بيرون آمده است، اما همچنان در واقع به عنوان يک مبلغ ديني باقي مانده است. اين ها همه زمينه هايي است براي اين که افراد مختلفي بتوانند آن چه را که مطلوب مي دانند، انجام دهند. براي کسي مثل آقاي بازرگان در واقع مساله مهم اين است که اسلام تا چه اندازه با علم منطبق است، يعني چگونه ما مي توانيم اسلام را با علم جديد وفق بدهيم و آيين هاي اسلامي را به صورت علمي تفسير و تاويل کنيم و در نتيجه زندگي يک مسلمان شهري را مطابق با معيارهاي متمدنانه جديد شکل بدهند. م.خ.: اين تفسير تازه از اسلام، برآمده از نيازي اجتماعي و سياسي بود و به طور طبيعي از درون سنت اسلامي بر نمي خواست. شکست مدرنيسم در کشورهاي اسلامي يکي از دلايل عمده طرح دوباره اسلام در تفسيري تازه بود. مدرنيسم در کشورهاي اسلامي و از جمله ايران، بيشتر در نظام سياسي تبلور مي يافت که نه سنتي بود و نه مدرن و در نتيجه بسياري از خواست هاي اجتماعي و سياسي مردم را بي پاسخ مي گذاشت. اين دولت ها در بسياري موارد متاثر از فرهنگ غرب بودند و خواهان گسست قاطع از آداب و رسوم سنتي. جدا از اين تفسير فرهنگي، مردم دولت ها را وابسته به کشورهاي قدرتمند غربي مي دانستند. در ايران اگرچه تجربه استعمار هرگز پديد نيامد، اما واقعه 28 مرداد 32 زخمي عميق بر پيکر وجدان جمعي روشنفکران نهاد. در پي همه اين ها بود که اسلام به عنوان يک رقيب براي نظام سياسي و اساسا براي ايدئولوژي هاي زمانه طرح شد. اصطلاح اسلام سياسي که چند دهه است در رسانه ها و حتي محافل آکادميک به کار مي رود، چندان دقيق نيست. به باور پژوهشگران اسلامي اين اصطلاح زادگاهي غربي دارد و در مقايسه با مسيحيت و براي فهم اين پديده در غرب ساخته شده است، در حالي که اسلام هيچ گاه غير سياسي نبوده است و پيامبر اسلام علاوه بر پيامبر رئيس مدينه و فرمانده جنگ نيز بوده است. اما آن چه در دهه هاي پيش از انقلاب تازگي داشت، ظهور همين روشنفکران مذهبي بود، خارج از نهاد روحانيت. سعيد حنائي کاشاني: چيزي که جديد است اين است که امروز کساني در واقع عهده دار ايدئولوژي اسلامي شده اند که ارتباط نهادي با دين نداشته اند. يعني براي ما مثلا موجه اين است که ابن حنبل يک تعبير خاصي از دين داشته باشد و کراميه يک تعبير خاصي. اما ما مي گوييم که اين افراد در درون يک نهادي در واقع کار مي کنند که نهاد ديني است. اما بازرگان يا شريعتي چه ارتباطي با نهاد ديني دارند که کساني مثل شريعتي يا بازرگان اين پشتوانه را ندارند؟ به همين دليل کساني مانند شريعتي يا بازرگان مي توانند اين بحث هاي کلامي و بحث هاي ايدئولوژيکي را وارد زندگي عموم مردم بکنند، در حالي که کساني مانند آقاي مطهري يا علمه طباطبائي نمي توانند اين بحث ها را عمومي کنند و به همين دليل شما مي بينيد که آن دستاوردي که روشنفکران ديني در ايران دارند، يعني اين که عموم مردم را که طبقات شهري باشند وارد مسائلي مي کنند که تا قبل از آن خاص طبقات اندکي از مردم بود و اين هم به وسيله يک نهادي به نام روحانيت انجام مي شد و تاثيرش بسيار اندک بود. م.خ.: روشنفکران مذهبي دين را وارد اجتماع کردند و تفسيري فراگير از دين به دست دادند که در آن دين مي تواند همه نيازهاي مادي و معنوي بشر را برآورده کند و با ايدئولوژي هاي معنوي هماوردي نمايد. براي اين هدف روشنفکران ديني آن زمان، از جمله علي شريعتي، ناگزير بودند تا مفاهيم کليدي اسلام را از نو تعبير کنند. سعيد حنائي کاشاني: کسي مانند شريعتي با هنرمندي در واقع اين کار را انجام مي دهد، نه با توانايي هاي علمي. از اين جهت شريعتي دوباره اساطير مذهبي را احيا مي کند، آن ها را با زبان روز مجهز مي کند، و به آن ها جهتي مي دهد براي رسيدن به آن چه ايده آل است و مطلوب. از اين جهت ما مي بينيم که آن گفتاري که در واقع در بعد از انقلاب ايران حاکم مي شود، گفتار شريعتي است که خودش را نه به عنوان روشنفکر ديني يا مذهبي، بلکه دقيقا به عنوان روشنفکر مطرح مي کند. يعني شريعتي با استفاده از منابعي که در غرب وجود دارد، يعني گفتار مسلط روشنکفران غربي که چپگرايي است، کساني مانند سارتر، فانون، و ديگران، در واقع سعي مي کند که نشان بدهد که اين چيزي که معنويت اسلامي مي نامد، مي تواند با جهت گيري تاريخي همراه باشد که آرمان آن بر انداختن حکومت مستکبران و روي کار آوردن حکومت مستضعفان است. م.خ.: علي شريعتي که بي گمان پر نفوذترين روشنفکر مذهبي تاريخ معاصر ايران است، باور داشت که روشنفکري يعني پيامبري. احسان شريعتي (فرزند دکتر علي شريعتي): شريعتي روشنفکر را ادامه کار پيامبران مي داند و در واقع يک نقش پيامبرانه براي روشنفکر قائل است. روشنفکران ادامه دهنده راه پيامبران هستند از نظر شريعتي. به اين معنا علم براي علم و تحقيق براي تحقيق طبعا نيست در کار شريعتي. اين بار عاطفي يکي از به اصطلاح خصايص ذاتي خود امر قطبي و ديني است و نمي شود در دين به اين بار عاطفي توجه نکردو به آن فقط به عنوان يک موضوع خشک منطقي و عقلاني و تاريخي و تتبع قرار داد. اين بار هنري و تاريخي مثلا يکي از محورهاي کار شريعتي بود که ما بايد هنر را وارد فرهنگ مذهبي و بازسازي امر ديني قرار بدهيم يا در بعد شاعرانه اي که در وصف شريعتي يا در زندگي شريعتي مي بينيم، بله، اين يک واقعيت است. اين جنبه هنري است، ولي با جنبه سياسي يا هنري نمي شود تقليل داد کليت حرکت يا انديشه را، يعني بگوييم که يک کار سياسي بوده است که مي خواسته ابزار بساز از دين، اين جوري تعبير شده است يا در برداشتي اسلام شاعرانه بوده است به قول بعضي ها. م.خ.: تفسير هنرمندانه اسلام، يعني کناره گرفتن از تفسير علمي يا تاريخي آن، براي تبديل اسلام سنتي به ايدئولوژي مبارزه سياسي و اجتماعي لازم بود. براي اين که اسلام سنتي بتواند وعده آرمانشهري زميني و آسماني بدهد و اين آرمانشهر را فراتر از همتاهاي غربي خود بنشاند، بايد در بسياري از مفاهيم سنتي و همين طور مدرن دستکاري کرد. شهادت، امامت، خويشتن، ايدئولوژي، روشنفکري، و مانند آن ها در منظومه فکري کساني مانند مانند علي شريعتي معناهايي تازه و منحصر به فرد يافته اند. سعيد حنائي کاشاني: شريعتي در واقع يکي از هنرهايش، يا يکي از توانايي هايي که در واقع دارد و به اين وسيله مي تواند مخاطبان خودش را شيفته کند، همين دستکاري در مفاهيم است. مفهومي مانند روشنفکرو مفهومي مانند ايدئولوژي را بسيار هنرمندانه دستکاري مي کند و با علم به اين که اين مفاهيم مي توانند مفاهيم بسيار مردودي باشند در غرب (به هر حال شريعتي مي داند ايدئولوژي در غرب مردود است)، آن را طوري بازسازي مي کند که يک معناي بسيار حماسي و انساني و وشنفکرانه به آن مي بخشد. در نتيجه شريعتي موفق مي شود بيشتر با ارزش ها کار خودش را پيش ببرد تا با علم و دانش. م.خ.: همين ويژگي است که به نظام فکري کساني چون شريعتي و تفاسير وي از اسلام، خصلتي دلبخواهانه و خارج از چهارچوب و قواعد شناخته شده تفسيري مي دهد. سعيد حنائي کاشاني: شريعتي در جايي مي گويد که همان کاري که بسياري از روشنفکران اروپايي با اساطير يوناني کردند، ما حق داريم با اساطير ديني خودمان انجام بدهيم. يعني شريعتي وقتي که مي بيند که روشنفکران اروپايي از اساطير يوناني، مثلا سارتر، استفاده مي کنند براي بيان انديشه هاي جديد، او هم به خودش حق مي دهد که اين کار را بکند و معاني تازه اي در اين اساطير بگذارد و کشف بکند. در واقع من مي توان بگويم که شايد هيچ کس در دوره جديد به اندازه شريعتي به علم هرمونتيک آشنا نبوده و از آن استفاده نکرده است. يعني آن چيزي که در واقع شريعتي را قوي مي کند، تفسيرها و تاويل هايش است. اين تفسيرها و تاويل ها مي توانند با معيارهاي علمي ناسازگار باشند، اما با معيارهاي خطابه و با معيارهاي هنر ناسازگار نيستند. خطابي بودن تفکر شريعتي از وي نمونه يک آرمانخواه رمانتيست مذهبي ساخت که شالوده انديشه اش شور آفريني بود. در واقع بخش عمده اي از سرشت فکري او، به اثر پذيريش از ايدئولوژي مارکسيسم بر مي گشت. همان ايدئولوژي که وي اسلام را رقيب آن مي دانست. احسان شريعتي: يکي از منابع فکري شريعتي همين مارکسيسم و مکاتيب چپ است، يعني به طور کلي سويسال دموکراسي و جنبش هاي سوسياليستي که در تاريخ معاصر اروپا پيدا شده است. ولي نوع و سنخ مارکسيسمي که شريعتي به شکل علمي در فرانسه آموخته است، از زمان هانري لوفر و به خصوص گوويچ که ايشان در درس هايش شرکت مي کرده و تعقيب مي کرده اين مباحث را، نوعي مارکسيسم اروپايي و در واقع نئومارکسيسم است که از لوکاچ تا آلتوسه و با گذر از مکتب حلقه فرانکفورت مشخص مي شود و بنابراين تم هايي که شريعتي در ايران مطرح مي کند در مارکسيسم که مورد انتقاد ساير مارکسيست هاي کلاسيک (چه مدهبي و چه غير مذهبي، يعني آن هايي که منبع فکريشان مارکسيسم است از مذهبي ها)، ايراد مي گرفتند که اين ها نظرياتي است تجديد نظرطلبانه و نئومارکسيستي يا غير علمي... م.خ.: چنين بود که شريعتي توانست با هنرمندي مفاهيم اصلي تشيع را در چهارچوب خاص مارکسيستي خود بفهمد و به اين ترتيب تفسير تازه اي از اسلام و تشيع خلق کند که ويژگي اصلي آن اعتراض به نظام سياسي موجود است. صداي دکتر علي شريعتي (روشنفکر ديني، حسينيه ارشاد تهران): تشيع يک اصل دارد و همه اصول ديگرش از همان منشعب است. اگر همه اصول و فروع شيعه بر آن اصل مبتني نباشد، پا در هوا و بي معني و بي هدف است و آن اصل «نَه»است. نه، کدام نه! ببينيد، من مي خواهم يک اصلي استنباط بکنم. خودم آن موضوع را نمي خواهيم تحليل کنم. از اين جا يک اصلي مي خواهم براي همه تاريخ استباط کنم که تشيع يعني چه ... م.خ: صداي علي شريعتي را مي شنيديد که درباره خصلت اعتراضي مکتب تشيع سخن مي گفت. روشنفکراني مانند علي شريعتي، به دليل قدرت بيان شفاهي خود، به سرعت در ميان توده مردم و جوانان در دهه 40 و 50 نفوذ يافتند. احسان شريعتي از دلايل نفوذ کلام پدرش در آن دوره مي گويد: احسان شريعتي: در درجه اول در خود شخص شخصيت شريعتي است که يک پيچيدگي، يعني چند وجهي و چند ساحتي بودنش که در زمينه هاي هنر، سياست وحتي دين شناسي يا ايدئولوژي هاي جديد و وارد شدن به حوزه هاي فرهنگي مختلف... به چنين شخصيت هايي طبعا جامعه اي که در حال انتقال از سنت به مدرنيته است و دچار يک بحران هويتي و فرهنگي عميق است، احتياج دارد، بر خلاف ظاهر آرمانگرايانه و ايده آليستيک که شريعتي دارد، به نظر من در مباني واقعي و تاريخي مشخصي که اتفاقا در جامعه ايران و در کشورهاي جنوب و ايران اسلامي زنده است، مثل خود همين برخورد درست با پديده دين يا با پديده هويت ملي و بومي که در واقع اين مشکل و معضل همه روشنفکران بوده از آغاز مشروطه تا الان و شريعتي هم همان دغدغه ها را داشته است که ساير روشنفکران داشته اند و اما آن ها نتوانسته اند چه بسا با زبان و با روش درستي با اين مساله برخورد کنند و دچار انزوا شده اند و ناشناخته مانده اند. ولي شريعتي به طور نسبي موفقيتش در اين بود که توانست که اين سد را بشکند و پلي بين دغدغه هاي روشنفکران و مردم، دردهاي مردم و در واقع مسائل اصلي متنابه مردم (چه در زمينه اعتقادي و چه اجتماعي) ايجاد بکند. م.خ.: روحانيت زمانه شريعتي را تکفير و بايکوت کرد و روشنفکران دوران او نيز چندان اهميتي به وي نمي دادند. بدين روي شريعتي نتوانست در دوران حيات خود با هيچ يک از کانون هاي اقتدار فکري در جامعه وارد گفتگو شود. تک گويي وي در زمانه اش به پر و بال گرفتن شخصيتش کمک کرد. سعيد حنائي کاشاني: براي زدودن شريعتي به ديالوگ نياز بود، اما جامعه زمان شاه در واقع براي ديالوگ امکاني نداشت. همان طور که افلاطون و سقراط نشان دادند، تنها پادزهر سخنوري ديالوگ و گفتگو است و هر سخنران و خطيبي را مي شود با ديالوگ متوقف کرد. اما دوران شاه به دليل خصوصياتي که داشت، يعني همين فضاي ديالوگي که در آن وجود نداشت و همين رابطه اي که بايد در واقع ميان روشنفکران مختلف در جامعه وجود داشته باشد، شريعتي به يک اسب سرکشي تبديل شده بود که هيچ مهاري جلو او را نمي توانست بگيرد. م.خ.: روشنفکران غير مذهبي حتي به اين هم چندان بها نمي دادند که شريعتي به جنگ اقتدار مذهبي رفته است. احسان شريعتي: بايد توجه کرد که يکي از اولين (در حوزه مذهبي لااقل) ناقدين نهاد سنتي و تفکر تحجر و تسلط گرايانه ديني، شريعتي بود. شريعتي بود که اولين بار در همان زمان که از نظر مصالح سياسي همه گوشزد مي کردند که نبايد تضاد با روحانيت دامن زده بوشد، شريعتي بحث ديني را راه انداخت و تکفير شد اين مساله رابطه پارادوکسيکال روحانيت را باشريعتي و حکومت اسلامي را با شريعتي نشان مي دهد و ما مي بينيم که در هر قضيه فکري جدي که ديگر در همين سال هاي آخر هم حتيُ ادامه دارد، از آقاي اشکوري و آقاي آغاجري و ملي– مذهبي و به طور کلي پرونده هايي که وجود دارد، باز يک پاي تفکر شريعتي مطرح است. يعني هميشه اين مساله که تفکر شريعتي براي حاکميت و روحانيت هم منبعي بوده است براي اين که جامعه جوان و اصولا جهان و اصلا اين که امکانپذير بشود اصولا در ايران و نه در هيچ نقطه ديگري حاکميت اسلام، اين را مديون مي داند به شريعتي. از طرف ديگر بزرگتيرن ناقد اين نوع حکومت هم باز شريعتي است. م. خ: از شگفتي هاي روزگار همين بود که روحانيون سياسي دوران به شدت از وي تاثير پذيرفتند و در نتيجه ادبيات روحانيون انقلابي و بعد حاکم رنگ و بوي علي شريعتي را گرفت. اين جدا از گروه ها و سازمان هاي سياسي بود که پا به عرصه نهادند و رهبر فکري خود را علي شريعتي مي دانستند. سعيد حنائي کاشاني مي گويد اين ها پيامدهاي فکر شريعتي بود که خود وي هرگز نمي توانست آن را پيش بيني کند. سعيد حنائي کاشاني: شريعتي متاسفانه يک فلسفه تاريخي داشت که آن فلسفه تاريخش خيلي خوش بينانه بود. در واقع شريعتي بازي هاي تاريخ يا دهن کجي هاي تاريخ را نديده بود. اگر شريعتي مثلا آن قدر زنده مي ماند که پروستاريکا را ببيند، آن قدر زنده مي ماند تا فروپاشي بلوک شرق را ببيند، يا در واقع به تاريخ اسلام با ديد ديگري نگاه کرده بود، مي فهميد که بسياري از آن چه که ما مي خواهيم به دست خودمان نمي آيد و ثمره آن را بسياري کساني مي برند که ما در واقع آن ها را از ابتدا به عنوان دشمن خودمان شمرده ايم. م.خ.: اما نماد برجسته اسلام سياسي در دوران معاصر، آيت الله خميني است. آيت الله خميني توانست با امکانات مالي که مرجعيت پس از شکوفايي اقتصاد ايران در اختيارش گذاشت، صاحب نظريه اي تازه شود به نام ولايت فقيه و بتواند با اين ايده رهبري يک انقلاب را عليه نظام سلطنتي به دست گيرد. احمد کاظمي موسوي، استاد حقوق اسلامي در دانشگاه بين المللي مالزي، به ريشه هاي فکري اسلام سياسي و تفکر آيت الله خميني اشاره مي کند. احمد کاظمي موسوي (استاد حقوق اسلامي در دانشگاه بين المللي مالزي): به اين عنوان که حکومت را به دست بگيرند، ما نداريم در هيچ دوره اي در تاريخ. در دوره مشروطيت علما کمک کردند، مخصوصا به صنف روشنفکرهاي ايران کمک کردند که آن ها جلو بروند با تئوري مشروطيت که خودشان داشتند. شروع به سياسي شدن را ملا احمد نراقي، فصلي مي نويسد در کتاب عوايد الايامش. خوب، در آن جا عملا همه اختيارات امام را مي دهد به فقيه. اما خود او عملا اين قصد را نداشته است که به دست بگيرد حکومت را، براي اين که در کتاب بعدي در مقدمه معراج السعادة که به زبان فارسي نوشته است، قتحعلي شاه را آن چنان ستايش مي کند و آن چنان ايشان را صاحب قدرت مي پندارد و ادعا مي کند که جايي براي نظريه ولايت فقيه نمي گذارد. م.خ.: در واقع نظريه ولايت فقيه به معنايي که آيت الله خميني به کار برد، در تفکر شيعه بديع و بدعت بود. آيت الله خميني بسياري از عناصر اين نظريه را از عرفان گرفت و مفهوم خاص ولايت و مراد و مريدي در آن بود. احمد کاظمي موسوي: ولايت فقيه به صورت سياسي الان که مطرح شده است، از درون فقه شيعه در نيامده است و از درون عرفان نيز در نيامده است، گو اين که عرفان اثر گذاشته است. بيشتر همان ايدئولوژي هايي که بعد از شکست مدرنيسم در خاورميانه و در دنياي اسلام پيدا شده است، آن ايدئولوژي ها باعث پيدايش اين نظريه شده است و اين نظريه به صورت اين که فقيه و يا عارف در يک دنياي مثالي، سلطه دارد، اين خوب بوده و در عرفان ما هم بوده است. نمونه اش خود سرگذشت و نوشته هاي آيت الله خميني است. آيت الله خميني در اولين کتابي که مي نويسد، حوزه عرفاني دارد و براي آقاي شيخ محمدعلي شاه آبادي مي نويسد و تحت تاثير ايشان در 27 سالگيشان به اسم الولاية و الخلافة. ولاية به معناي قدرت و خلافت هم باز هم بر مي گردد به قدرت. در اين کتاب صحبت اصلي صحبت قدرت است، البته با زبان محي الدين عربي و عبدالرزاق کاشاني ايشان صحبت مي کردند. اما صحبت بر تسلط بر بلاد و شهرها است. م.خ.: شايد هيچ قدرتي به اندازه اسلام ايدئولوژيک که هم وعده تنعم دنيوي و اداره کامل و موفق زندگي اين جهان را مي دهد، و هم بشارت نعيم اخروي و سعادت آن جهاني را، نمي توانست ساختار سياسي ايران را يک سره زير و رو کند. با انقلاب ايران سلطنت که از ديرپاترين نهادهاي اجتماعي و سياسي بود، فرو ريخت. آنچه در دهه هاي پيش از انقلاب با نام اسلام و جريان هاي اسلامي شناخته ميشد، چندان به نهاد روحانيت، يعني سازمان رسمي متوليان دين، وابسته نبود. دهه هاي پيش از انقلاب شاهد تولد و رشد اسلام ديگري بود که بيرون از نهاد روحانيت ساخته و پرورده مي شد. نظريه پردازان اين اسلام را بعدها روشنفکران مذهبي ناميدند. روشنفکران مذهبي بيشتر برخواسته از ميان طبقات متوسط شهري و در عين حال خانوارهاي روحاني و مذهبي بودند و در دانشگاه تحصيل کرده و حتي سفرهايي هم به ديار فرنگ داشتند و بيش از روحانيان با جهان واقعي و ملموس و دشواري هاي مسلمان بودن در عصر تجدد آگاه بودند و به همين سبب کوشيدند تا تفسيري از اسلام به دست آورند که بتوانند پاسخگوي نيازهاي طبقه متوسط شهري باشند. در بخش شانزدهم از اين سلسه برنامه ها سعيد حنائي کاشاني، استاد فلسفه دانشگاه شهيد بهشتي، تهران، احسان شريعتي، فرزند دکتر علي شريعتي واحمد کاظمي موسوي، استاد حقوق اسلامي در دانشگاه بين المللي مالزي به بحث و تبادل نظر پيرامون اين موضوع مي پردازند.
XS
SM
MD
LG