لینک‌های قابلیت دسترسی

پنجشنبه ۱۸ آذر ۱۳۹۵ تهران ۰۴:۰۱ - ۸ دسامبر ۲۰۱۶

برنامه ويژه «راديوفردا»: انقلاب ايران و سقوط پادشاهي، نگاهي تاريخي به جامعه و سياست در ايران پيش از انقلاب (قسمت هفدهم)


(rm) صدا |
مهدي خلجي (راديو فردا): پادشاهي در ايران کهنترين نهاد سياسي ارزيابي شده است. الگوي ايراني پادشاهي براي نظام سياسي از ديرباز و حتي در نوشته هاي فيلسوف هاي يوناني به شکل گسترده اي بررسي و تحليل شده است. افلاطون در کتاب «قانون ها» و ارسطو در کتب «سياست» خود درباره پادشاهي سخن گفته اند. عباس ميلاني، استاد علوم سياسي دانشگاه Stanford در آمريکا، به نظريه اين دو فيلسوف بزرگ درباره پادشاهي اشاره مي کند. عباس ميلاني (استاد علوم سياسي دانشگاه Stanford، آمريکا): هر دو متفق هستند بالقوه بهترين نوع حکومت سلطنت مي تواند باشد، ولي بالقوه هم بدترين نوع حکومت سلطنت مي تواند باشد. بالقوه بهترين است، براي اين که پادشاه، به گفته آن ها، نيازمندي درگيري با مسائل روزمره را ندارد تا بتواند فراي وابستگي هاي موضعي و حزبي منافع جامعه را انجام بدهد. به همين خاطر در تاريخ ايران هم به نظر من ما نمي توانيم اين قاعده فلسفي کلي را نديده بگيريم. ادواري در تاريخ بوده اند که پادشاه جامعه را به طرف جلو برده است و در جامعه تساهل را دارا کرده است و ادواري بوده اند (که آن ادوار بدون شک به نظر من ادوار من ادوار غالب هستند) که جامعه به نوعي خودکامگي دچار شده است. سلطنت به نظر من في النفسه استبداد ايجاد نمي کند، جامعه است که از نهاد سلطنت يا يک استبداد مي آفريند؛ آن چنان که مثلا در ايران در خيلي از موارد تعريف شده است، يا وقتي که خيلي از نيروهاي دمکراتيک جامعه قوي هستند، نهاد سلطنت را مثل سوئد، مثل بلژيک، و مثل انگلستان مي توانند به عنوان نمادي براي ثبات و تداوم جامعه استفاده بکنند. م.خ.: مساله اصلي اين است که آيا پادشاهي برابر است با خودکامگي يا نه. شماري از پژوهشگران انديشه سياسي در ايران باور دارند که تاريخ پادشاهي در ايران يک دست و پيوسته نيست و بايد پادشاهي هر دوره را در چهارچوب تاريخي خود قرار داد تا به داوري هاي دقيقتري رسيد. به همين خاطر در اين برنامه تلاش مي کنيم تا معنا و مبناي پادشاهي ايران را در دوارن باستاني تا حمله غرب ها و ورود اسلام از ديدگاه صاحب نظران بررسي کنيم. نظام پادشاهي در ايران باستان برآمده از نظم اجتماعي موجود در آن بود. جواد طباطبائي، فيلسوف و تاريخ نگار انديشه سياسي ايراني، نظم و طبقات اجتماعي ايران باستان و جايگاه پادشاه را در آن شرح مي دهد. جواد طباطبائي (فيلسوف و تاريخ نگار انديشه سياسي ايراني): جامعه به سه طبقه تقسيم مي شده است و اين سه طبقه در واقع در يک جايي و در يک شخصي نوعي تجلي پيدا مي کرده اند يا به عبارت ديگر شخصي بود در راس اين طبقه اجتماعي قرار مي گرفت و نوعي جمع ميان ان ها را انجام مي داد. يعني نظم و نسق اجتماعي به عبارت ديگر ميان اين سه طبقه متفاوت اجتماعي در شخصي تجلي مي کرد يا به دست شخصي انجام مي شد که به او مي گويند پادشاه. شاه در ايران باستان عبارت است از نظم و نسق اجتماعي و اين هماهنگي که بايد ميان طبقه هاي مختلف اجتماعي وجود داشته باشد. سه طبقه اجتماعي را تشخيص داده اند که در تمام جوامع هندواروپايي بوده است: موبدان يا دينياران، طبقه ارتشتاران يعني جنگجويان و کساني که از مرزهاي کشور دفاع مي کنند، و طبقه کشاورزان که به طور عمده کار توليدي اجتماع انجام مي داده اند. م.خ.: هر يک از سه طبقه اجتماعي در ايران رنگ طبقات خود را داشت. موبدان رنگ سفيد، کشاورزان رنگ سبز، و ارتشتاران رنگ سرخ. اين سه رنگ پرچم ايران را تشکيل مي دهد. به همين دليل است که تاريخ نگاران مي گويند پرچم ايران از کهنترين و با معناترين پرچم هاي جهان است، زيرا با درکي از نظام اجتماعي و ساختار پادشاهي ارتباط مي يابد. جواد طباطبائي: در آن جايي که شاه اقامت مي کرد يا در آن جايي که شاه قرار داشت، هميشه يک پرچم بالاي آن جا نصب مي شد. معنيش اين است که اين جا شخصي نشسته است که وحدت طبقات اجتماعي ايران را درست مي کند که نماينده آن هم آن بالا نمادش در واقع پرچم ايران بوده است. م.خ.: اما چرا در ايران به پادشاه و نظام سياسي استوار بر آن نياز بود و مثلا در جاهاي ديگر، مانند يونان، گونه هاي ديگر رژيم سياسي برقرار شد؟ ايران زمين واحد سياسي گسترده اي بود با زبان، نژادها، و آيين هاي مختلف که پادشاه نماد يگانگي همه آن ها بود. در حقيقت بدون پادشاه، شکل گيري واحد سياسي بزرگي مانند ايران زمين ناممکن بود. جواد طباطبائي: ايران باستان را اگر که بخواهيم که با رقيب بسيار مهمش يونان مقايسه بکنيم، يونان يک جاي بسيار کوچکي بوده است تشکيل شده از جزاير کوچک و بعد بيشتر از هر چيز تشکيل شده از شهرهاي کوچک مستقل. ايران مي دانيم که يک امپراتوري است در معناي دقيقش و شاهنشاهي. معني اين، اين است که ايران يک واحد سياسي بسيار بزرگ و بسيار گسترده اي بوده است ايران زمين با شاهان محلي و به سبب گسترده بودن سرزمين ايران، اقوام متفاوت با زبان ها و با آيين هاي متفاوت، اين وحدت را نمي شد در ايران درست کرد مگر با بودن يک نهادي که در واقع نماينده و سمبل اين وحدت بود که به آن مي گوييم شاهنشاه، يعني وحدت همه اين ها و بنابراين وقتي که مي گوييم که وحدت کثرت است، معنيش اين است که نسبت اين شخصي که است که در راس قرار مي گيرد و اجزاي آن که بخش هاي مختلف، اقوام مختلف، و زبان ها و آيين هاي مختلف است، نسبت ان يکي است. م.خ.: پادشاهي اگرچه شکلي از يکه سالاري و حکومت فردي است، در ايران باستان پادشاه قدرت را به زور به دست نمي آورد. پادشاهي در ايران باستان در مفهوم دقيق خود وجود داشت، يعني استوار بر وراثت و انتقال مشروعيت پدر به پسر و قبول اجتماعي اين مشروعيت. احمد سلامتيان، دانش آموخته مدرسه سياسي پاريس، وراثت را محک اصلي تشخيص يک نظام پادشاهي مي داند. احمد سلامتيان (فعال سياسي، پاريس): سلطنت در درجه اول عبارت از انتقال يک مشروعيت خوني از طريق توارث بدن سلسله نهاد سلطنتي معنا ندارد. نهاد سلطنتي با يک Spot يا يک ديکتاتور که بدون توانايي تداوم سيطره خودش در روند نسل بعد از نسل خودش موفق شده باشد، تفاوت بسيار زياد دارد. سلطنت اساسش بر معناي توارث است که اين توارث فقط و فقط مبتني بر غلبه به شمشير نباشد. يعني نوعي مشروعيتي در ذهنيت جامعه و در ذهنيت حاکمين و حکومت شوندگان جا افتاده باشد که وارث به اصطلاح ايراني بعد از اسلامش فرزند مرد ارشد مرد بعد از او را به جانشيني بپذيرد. اگر از اين نقطه نظر نگاه بکنيد، تفاوت عمده اي بين ايران قبل از اسلام و ايران بعد از اسلام به چشم مي خورد. در ايران قبل از اسلام سلسله هاي سلطنتي طولاني تر هستند. م.خ.: سلسله هاي پادشاهي در ايران پيش از اسلام طولاني تر هستند، چون مشروعيت خود را از شمشير نمي گيرند. جواد طباطبائي مبناي مشروعيت پادشاهي در ايران باستان را توضيح مي دهد. جواد طباطبائي: از نظر اجتماعي مشروعيت از طريق نماينده همه طبقات ولي بيش از هرچيز از طريق اعيان جامعه (اعيان به معناي بزرگان) است که مشروعيت شاهنشاه مورد پذيرش واقع مي شود و رفتار شاه يا نشبتش به تمامي گروه هاي اجتماعي هم اين مشروعيت را درست مي کند. ولي از نظر آييني و ايدئولوژيک در ايران باستان شاه نماينده خدا بر روي زمين است به اين اعتبار که داراي فره ايزدي است و به اين اعتبار و با عملش در واقع نشان مي دهد که نماينده خدا بر روي زمين است، يعني همان طور عمل مي کند نسبت به آحاد اجتماعي و نسبت به گروه هاي اجتماعي که خداوند با بندگانش انجتام مي دهد، يعني خوبي، نيکي، عدالت، و بسط راستي در جامعه. م.خ.: جدا از اين، پرسش ديگر اين است که نظام پادشاهي چگونه حکومتي را به وجود مي آورد. ديکتاتوري، قدرت مطلقه، خودکامگي، دموکراسي، يا انواع ديگر حکومت ها؟ پادشاهي در بسياري از کشورها، چه در دوران قديم و چه در دروان جديد، در چهارچوب حکومتي غير خودکامه بوده است. بنابراين پادشاهي با خودکامگي لزوما يکي نيست. اما همايون کاتوزيان، استاد ايران شناسي دانشگاه آکسفورد، باور دارد که در ايران پادشاهي هميشه با خودکامگي همراه بوده است. همايون کاتوزيان، (استاد ايران شناسي دانشگاه آکسفورد): نوع حکومت در ايران هميشه خودکامه بوده است، به اين معنا که حکومت قانونمند نبوده است. حکومت منوط مشروط به يک چهارچوب قانوني دراز مدت مستقل از خودش نبوده است. بايد توجه به اين نکته کرد که حکومت خودکامه در نفس خودش لازم نيست که سلطنتي باشد. البته اين درست است که در طول تاريخ ايران، مثل اغلب جاهاي ديگر، حکومت شکلش پادشاهي بوده است، ولي حکومت خودکامه حکومتي غير قانونمند است و به هر شکلي ممکن است ظهور کند. پوشش سلطنت که فرم حکومت و اداره مملکت بوده است، اساسا مستقل از ماهيت خودکامگي حکومت است. م.خ.: همايون کاتوزيان نظريه خودکامگي حکومت هاي ايراني را بر پايه مقايسه ميان ايران و اروپا انجام مي دهد. از نظر او درست است که در اروپا قدرت مطلقه بوده، اما خودکامگي وجود نداشته است. اين استاد ايران شناس تفاوت خودکامگي و قدرت مطلقه را وجود قانون مي داند. همايون کاتوزيان: حکومت و سلطنت مطلقه در اروپا وجود داشته است، اما فرق هست بين سلطنت مطلقه اروپايي و حکومت خودکامه ايراني و بعضي از کشورهاي ديگر. حکومت مطلقه حکومتي است که قانون را وضع مي کند، يعني قدرت مطلق دارد براي وضع قانون. ولي قدرت مطلق براي پايمال کردن قانون و زير پا گذاشتن قانون ندارد، در حالي که در حکومت خودکامه و يا استبدادي قانون به معناي دراز مدت وجود ندارد، به خاطر اين که تصميم دولت در هر آن عين قانون است و اين تصميم ممکن است که هر بار، هر لحظه، هر روز، هر ماه، و هر هفته، تغيير بکند. يک چهارچوب مشخص و قابل پيش بيني براي ارتباطات و روباط اجتماعي و رابطه بين حکومت کنندگان و حکومت شوندگان وجود ندارد و اين تاثير مي گذارد در وجود گوناگون اجتماع. مثلا در حکومت استبدادي يا خودکامه، مي شد بدون هيچ نوع تشريفات قانوني جان يک کسي را گرفت و اين اتفاق مي افتاد حتي براي شاهزادگان، براي افراد طراز اول مملکت، و براي وزراي بزرگ. مي شد در حکومت خودکامه به يک اشاره دست مال يک کسي يا يک جمعي از مردم را گرفت. اين دقيقا به خاطر عدم وجود ان چهارچوب مستقل از دولت قانوني بود که اين روابط را با همديگر تعريف و تنظيم مي کند. تاکيد مي کنم که در سلطنت مطلقه اروپايي، که در تمام تاريخ اروپا جمعا براي کل اروپا بيش از 400 سال طول نکشيد، دولت قدرت مطلقه داشت، ولي دولت قدرت کامل و تمام نداشت. به اين معنا که در حکومت استبدادي و يا حکومت خودکامه، دولت مي تواند به اندازه قدرت واقعيش اعمال قدرت کند. يعني دولت هر کاري را که بتواند انجام دهد، مي تواند انجام دهد در حالي که در يک جامعه قانونمند، حتي در جامعه قانونمندي که سلطنت مطلقه در آن وجود داشت در اروپا، دولت به اندازه قدرتش نمي توانست اعمال قدرت کند، به اندازه حقوق قانونيش مي توانست اعمال قدرت کند که کمتر از ميزان قدرت فيزيکيش بود. م.خ.: اما جواد طباطبايي با اين ديدگاه موافق نيست. او مي انديشد نبايد مفاهيم خودکامگي و ديکتاتوري را که تازه و اروپايي هستند، درباره ايران باستان به کار برد. از نگاه طباطبائي، طبق نظريه شاهي آرماني در دوران ايران باستان، خودکامه کسي است که معنفعت عمومي را در نظر نمي گيرد. در ايران باستان پادشاه خودکامه اصلا پادشاه نيست، يعني رعايت مصلحت عمومي معيار پادشاه بودن است، نه معيار خوب يا بد بودن پادشاه. جواد طباطبائي: بعضي از مفاهيم يا اين فرمول ها را در مورد نظريه هاي باستاني سلطنت خيلي نمي شود به کار برد. ببينيد، در دوران باستان سلطنت يا نظام شاهنشاهي و نظام شاهي آرماني البته، در نظر من دارم مي گويم و نه در عمل، در نظر شاه عين شريعت است. يعني اگر بشود گفت، معادل است به نوعي با پيامبر در اديان آسماني. بنابراين خودش عين شريعت است. چون نماينده خدا بر روي زمين است و چون فره ايزدي با او است، شاه عين قانون است، عين داد است به زبان قديميتر، و عين راستي است و مخالف دروغ است و ضد دروغ است. چون اين طور است، بنابراين شاه نه وراي قانون است و نه بيرون قانون است. شاه عين قانون است، منتهي تا زماني شاه عين قانون است که قانون عدل و راستي را، داد و راستي را در جامعه تعميم بدهد و نماينده داد و راست باشد. آن جايي که دروغ بگويد، همچنان که در اوستا و ديگر منابع آمده است، آن جايي که شاه دروغ بگويد و نماينده دروغ باشد و بخواهد که در جامعه دروغ را تسري بدهد، در ان جا فره ايزدي از او جدا مي شود. پس بنابراين نه شاه است و نه نماينده خدا بر روي زمين و نه داراي فره ايزدي. ضابطه اساسي عبارت است از داد و راستي، در واقع چيزي که بعد از اسلام به آن مي گوييم مصالح عمومي. آن جايي که پادشاه ديگر نماينده مصالح عمومي کشور نباشد، ديگر اصلا شاه نيست طبق اين نظريه. م.خ.: جواد طباطبائي مي گويد نظام مشروعيت ساختار سياسي در ايران باستان با رم باستان متفاوت بود و با اين همه نمي توان گفت حکومت در ايران باستان، دست کم در زمان هخامنشيان، خودکامه تر از بعضي دوره ها در يونان و روم باستان بوده است. جواد طباطبائي: روم باستان از زماني که شاه ها را بيرون کردند و رم به جمهوري رم تبديل شد، مي بينيم که نظرات سياسي يونان باستان را آيين يا ايدئولوژي رسمي روم باستان قرار دادند. در رم باستان و همين طور هم در يونان باستان، يک فکر و يک انديشه سياسي کاملا متفاوتي وجود داشت با آني که ما داشتيم. ايران يک امپراتوري بود که از بالا متعين مي شد، توضيح داده مي شد، يعني از راس هرم قدرت که عبارت باشد از شاهنشاه؛ در حالي که در روم و بيشتر در يونان با تعبيرهاي امروزي مي توانيم بگوييم که قدرت از مردم، Authority از مردم ناشي مي شد. مشروعيت از مردم ناشي مي شد و در اين نظام حکومتي مساله انتخاب و Authority ان شخصي که انتخاب مي شد، بسيار اساسي بود. به اين دليل است که نهادهايي در رم ايجاد شد مثال سنا، مثل مجلس به اصطلاح امروزي تر عوام، و در راسش کساني که قدرت را اداره مي کردند و به هر حال براي مردم به عنوان منبع مشروعيت مساله مهمي بود؛ در حالي که در ايران بالکل متفاوت بود. يعني مفهوم مردم، مفهوم دقيق مردم به معنايي که در رم به کار مي رفت، در ايران به کار نمي رفت. م.خ.: در کنار اين، آن چه پادشاهي را به خودکامگي مي کشاند، نبود قدرت هاي موازي آن است. در اروپا نهادهايي چون کليسا و طبقه اي مانند اشرافيت وجود داشت که تداوم تاريخي يافتند و قدرت پادشاه را محدود کردند. همايون کاتوزيان باور دارد نهاد مستقل روحانيت و نيز طبقه اشراف، در ايران به وجود نيامد، درست به دليل آن که حکومت خودکامه بود. همايون کاتوزيان: عدم وجود اين نهادها، نهادهايي مثل Aristocracy و سازمان مستقل مذهبي و غيره و غيره، اساسا ناشي از ماهيت خودکامه حکومت بوده است، نه برعکس. منتهي اين معلول ها، اين چيزهايي که بر اثر ماهيت خودکامگي دولت پديد نيامده اند، خود عدم اين ها هم تاکيد کرده است بر قدرت خودکامه دولت. يعني اين که Aristocracy مثلا در طول تاريخ ايران به معناي اروپايي کلمه به وجود نيامد، به خاطر اين که دولت خودکامه بود و به خاطر اين که دولت اراده جان و مال مردم، همه را داشت از هر طبقه اي. اما همين که چنين طبقه اي به وجود نيامده بود و پديد نيامده بود، طبيعتا سبب مي شد که ماهيت خودکامگي قدرت دولت بر سر جاي خودش بماند. م.خ.: همايون کاتوزيان مي گويد مرادش از خودکامه بودن حکومت هاي ايراني اين نيست که پادشاهان هر کاري که مي خواستند مي کردند، بلکه از نظر وي پادشاهان هر کاري که مي توانستند و مي خواستند، انجام مي دادند. همايون کاتوزيان: صحبت سر اين نيست که در حکومت استبدادي دولت هر کاري که دلش مي خواهد مي کند، بلکه صحبت بر سر اين است که دولت هر کاري که در تواناييش باشد مي کند. اين توانايي ممکن است به هزار چيز محدود بشود، مثلا فرض بفرمائيد که دولت در اعصار گذشته ممکن بود که در هر لحظه از زمان قادر به اين نباشد که مثلا يک ايل را، ولو اين که به دلايلي با آن ايل ضديت داشت، سرکوب بکند به خاطر اين که قدرت نظاميش اجازه نمي داد که اين کار را بکند يا فلان اقدام سياسي يا اجتماعي را بکند، نمي توانست اين اقدام را بکند به دليل محدوديت هاي گوناگون. موضوع سر ماهيت قدرت است و اين است که ماهيت قدرت دولت در جامعه ايراني محدود به يک چهارچوب دراز مدت مستقل از خودش نبود، نه اين که دولت هر اقدامي که اراده مي کرد، يعني دلش مي خواست، انجام بدهد. او مي توانست هر اقدامي را که در تواناييش بود انجام بدهد بدون اين که يک چهارچوب قانوني مانع و رادعي برايش ايجاد کند. م.خ.: جواد طباطبائي اما باور دارد که در ايران باستان هم نهادهايي وجود داشته است. وزارت و دبيري ديوان، دو نهادي بوده است که در ايران باستان تداوم داشته و جايگاه مهمي را به خود اختصاص مي داده است. وزير نوعي شريک در قدرت و دبير نقش ديپلمات و مشاور پادشاه را داشته است. در نتيجه پادشاه که مشروعيت او به پاس داشتن مصالح عمومي وابسته بود، ناگزير بود که نظر وزيران و دبيران خود را لحاظ کند. علاوه بر اين نهادهايي مانند مجلس مهستان در برخي ادوار پيش از اسلام ايران وجود داشت که به پادشاه مشورت مي داد. جواد طباطبائي: در حالت آرمانيش به هر حال وجود داشته است، شاه وزير داشته است که بنابراين بايد مشاوره مي کرده است و از طرف ديگر بزرگان وجود داشته اند که بايد با آن ها رايزني مي کرده در بسياري از امور و از طرف ديگر در مورد بعضي ها به صورت لااقل افسانه اي مي بينيم که درشان به روي مردم هم باز بوده است براي اين که مردم دادخواهي بتوانند بکنند. بنابراين نوعي رعايت آن شيوه مشروعيت يابي به صورتي انجام مي شده است، اگرچه نهادهايي که هم در يونان بوده است و هم در رم بوده است، بالکل متفاوت هستند البته و چون نهادهاي امروزي در دموکراسي هاي جديد و در نظام هاي آزاد جديد جامعه رم و يونان است، بيشتر به آن توجه داريم. در ايران به نوعي اين نهادها وجود داشته است، اگرچه روي آن ها مشکل ما اين است که در بسياري از موارد واقعيت وجود داشته است، ولي نظريه پردازي روي آن ها وجود نداشته است. در تاريخ ايران اين پيوسته مساله است و به همين دليل هم است که ما به اين ها خيلي معمولا توجه پيدا نکرده ايم. م.خ.: هر وقت وزيران و دبيران مقتدر بوده اند و راي و راه خود را پيش مي بردند، پادشاه از خودکامگي فاصله مي گرفت و هر وقت آن ها به حاشيه رانده مي شدند، دست پادشاه بازتر مي شد. از سوي ديگر همه پادشاهان به يک اندازه اقتدار نداشته اند. گاهي که قدرت مرکزي روي به ضعف مي نهاد، عوامل بسياري توانايي و اقتدار پادشاه را محدود مي کرد. به همين سبب هم مثلا پادشاهي کورش و داريوش با پادشاهي خسروپرويز و واپسين پادشاهان ساساني قابل مقايسه نيست. همايون کاتوزيان: حکومت استبدادي و خودکامه الزاما هميشه حکومت موثر و نيرومندي نبوده است. حتي در مراحلي در تاريخ ايران حکومت استبدادي وجود داشته است، ولي حکومت استبدادي مطلقه نبوده است، يعني دولت قدرت دولت مطلق نداشته است و دولت ضعيف بوده است. در همين تاريخ اخير و قرون اخير مثلا مي بينيم که در دوره مظفرالدين شاه يعني بين سال 1896 و 1907 دولت اگرچه هنوز استبدادي بود و حتي بر ضدش انقلاب شد، انقلاب مشروطه در اواخر اين دوره صورت گرفت و پيروز هم شد، اما دولت فوق العاده ضعيف بود و بر اوضاع و احوال مملکت سلطه نداشت و حتي به نظر مي آمد که شيرازه مملکت از هم به زودي مي پاشد. اين چيز بارها اتفاق افتاده است در تاريخ ايران و گاهي هم منجر شده است به از هم پاشيده شدن شيرازه مملکت يا فروريختن قدرت دولت. م.خ.: همايون کاتوزيان سخن مي گفت، استاد ايرانشناسي دانشگاه آکسفورد. با آمدن اسلام، پادشهاي اگرچه نهادي بود که به حيات خود تداوم داد، در شکل و شمايل و مباني آن تغييراتي پديد آمد و چنان که صاحب نظران گفته اند، به سلطنت بدل شد. در بخش آينده برنامه انقلاب ايران و سقوط پادشاهي، درباره تحلات نهاد سلطنت پس از ورود اسلام به ايران سخن خواهيم گفت. پادشاهي در ايران کهنترين نهاد سياسي ارزيابي شده است. الگوي ايراني پادشاهي براي نظام سياسي از ديرباز و حتي در نوشته هاي فيلسوف هاي يوناني به شکل گسترده اي بررسي و تحليل شده است. افلاطون در کتاب «قانون ها» و ارسطو در کتب «سياست» خود درباره پادشاهي سخن گفته اند. در هفدهمين بخس از سلسه برنامه هاي انقلاب ايران و سقوط پادشاهي، صاحبنظران: عباس ميلاني، استاد علوم سياسي دانشگاه Stanford، آمريکا، جواد طباطبائي، فيلسوف و تاريخ نگار انديشه سياسي ايراني و همايون کاتوزيان، استاد ايران شناسي دانشگاه آکسفورد به بررسي اين موضوع در دوران پيش از اسلام در تاريخ ايران مي پردازند. در بخش آينده برنامه انقلاب ايران و سقوط پادشاهي، درباره تحولات نهاد سلطنت پس از ورود اسلام به ايران سخن خواهيم گفت.
XS
SM
MD
LG