لینک‌های قابلیت دسترسی

شنبه ۲۰ آذر ۱۳۹۵ تهران ۰۵:۲۸ - ۱۰ دسامبر ۲۰۱۶

برنامه ويژه «راديوفردا»: انقلاب ايران و سقوط پادشاهي، نگاهي تاريخي به جامعه و سياست در ايران پيش از انقلاب (قسمت هجدهم)


(rm) صدا |
مهدي خلجي (راديو فردا): با حمله عربها به ايران، دوره تاريخي تازهاي در ايران زمين آغاز شد. ورود اسلام به ايران، همراه بود با شکل تازهاي از حکومت که به اصطلاح خلافت ناميده شد، يعني جانشيني پيامبر. اين نوع حکومت با ساختار قدرت و پادشاهي در ايران باستان تمايز بنيادي داشت. اما همايون کاتوزيان، استاد ايران شناسي دانشگاه آکسفورد باور دارد که ورود اسلام به ايران، شکل حکومت را دچار تغييري اساسي نکرد، چون عربهاي باديهنشين از فرمانروايي چيز زيادي نميدانستند و در نتيجه به هر سرزميني که يورش بردند، شکل حکومتي موجود در آن سرزمينها را آموختند و در عمل اجرا نمودند: همايون کاتوزيان (استاد ايران شناسي دانشگاه آکسفورد): ماهيت قدرت را تغيير نداد به خاطر اين که اين مسائل، مسائل جامعه شناختي هستند و نه حقوقي به معناي عادي کلمه، چنانکه ما مي بينيم که ماهيت خود خلافت اسلامي، يعني خلافت مثلا فرض کنيد عباسيان، مانند ماهيت قدرت بود در ايران گذشته و در واقع مي توان گفت که اين شکل حکومت باستاني ايران بود که تاثير خيلي زيادي بر شکل حکومتي گذاشت که پس از اسلام بعد از چند دهه اول پديد آمد. به خاطر اين که جامعه عرب آن زمان اساسا يک جامعه باديه نشين و بيابانگردي بود و از نظر اجتماعي سابقه اداره يک سرزمين وسيع پيشرفته اي به نسبت آن دوره مثل ايران يا مثل مصر يا مثل سوريه را نداشت و قبيله اي بود، شکل حکومتي را که بعد مثلا در خلافت امويان يا عباسيان پديد امد، اصلا تجربه نکرده بود. بلکه اين اشکال (اشکال خلافت اسلامي) در اثر تماس و آموزش از جوامعي مثل جوامع ايراني پديد آمدند. م.خ: همايون کاتوزيان ماهيت سياسي خلافت عباسيان را درست مانند پادشاهي ساسانيان ميداند و هر دو را خودکامه ارزيابي ميکند. اما پژوهشگران ديگري هستند که با اين ديدگاه موافق نيستند. آنها نظام خلافت را با پادشاهي آرماني ايران باستان يکي نميدانند و در عين حال باور دارند بر پايه منطق انديشه سياسي در قلمرو ايران، ورود اسلام تأثير تعيينکنندهاي برجا نگذاشت و انديشه خلافت که در اصل مبتني بر استيلاگري و غلبه به شمشير بود نتوانست بر انديشه شاهي آرماني که مبتني بر دادگري پادشاه و حفظ مصلحت عمومي بود، چيره شود. جواد طباطبايي، فيلسوف و تاريخ نگار انديشه سياسي ايران، از اين دسته پژوهشگران است. او بر خلاف همايون کاتوزيان ساختار حکومت در ايران باستان را خودکامه نمي داند و باور دارد که انديشه شاهي آرماني حتي تا قرنها پس از اسلام در برابر نظريه خلافت مقاومت کرده است: جواد طباطبايي (فيلسوف و تاريخ نگار انديشه سياسي ايران): از نظر انديشه سياسي، اسلام تاثير خيلي مهمي نتوانست بر ايران بگذارد. بعد از اين چيزي که گفتند دو قرن سکوت، بعد از دو قرني که تحولات خيلي عمده اي صورت نمي گرفت، مي دانيم که بعضي از خاندان هاي ايراني در برخي از نواحي ايران بزرگ توانستند که حکومت هاي سلطنتي – پادشاهي جديدي درست بکنند. بسياري از اين ها مي دانيم که براي خودشان نسب نامه اي درست کردند و خودشان را به بهرام گور، يزدگرد، يا يکي از شخصيت هاي مهم دوره ساساني مي رساندند و از طرف ديگر نظريه سياسي که بيشتر مورد نظر من است، اين است که اين نظريه بازتوليد شد، تجديد شد در اين دوره و حتي با از بين رفتن خاندان هاي حکومتگر ايراني در ايران، اين نظريه ماند. در حوزه انديشه سياسي در ايران بزرگ، هيچ نماينده نظريه خلافت ما نداريم. اين نشان مي دهد که ساکنان ايران بزرگ به طور عمده، اگرچه اسلام را به عنوان دين پذيرفتند، ولي در حوزه انديشه سياسي، ايراني يا به تعبير من ايران شهري باقي ماندند. م.خ: جواد طباطبايي ميانديشد، امپراتوري و تمدن اسلامي در اين دوران از دو سو به ناچار، به گذشته ايران چشم داشت: نخست آن که قبل از ظهور اسلام در دنياي عربي چنان نظم سياسياي وجود نداشت که مرجعي براي امپراتوري اسلامي باشد، در حالي که امپراتوري ساسانيان چندين سده بر بخش عظيمي از دنياي باستان فرامانروايي کرده بود و تجربه آنان مي توانست در اختيار دستگاه خلافت قرار گيرد و دوم آن که تدوين انديشه اسلامي در قلمروهاي متفاوت و متنوع آن در چالش با انديشه يوناني و ايراني انجام گرفت و به ويژه در قلمرو انديشه سياسي بخش بزرگي از کار تدوين به دست ايرانيان افتاد. اما انديشه سياسي ايران شهري تنها در دوره تمدن اسلامي يعني از سده سوم تا پنج و ششم هجري، دوران رواج عقلانيت و شکوفايي انسان باوري، توانست تاب بياورد و پس از افول خردگرايي و غلبه انديشه شريعت بر عقلانيت، انديشه سياسي ايرانيان هم زير تأثير شريعت و نظام خلافت قرار گرفت. جواد طباطبايي: در سلطنت دوره اسلامي يا درشاهي دوره اسلامي اگرچه اساس و شالوده نظريه، نظريه ايران شهري است، يعني نظريه کهن شاهي آرماني است، ولي به تدريج تجت تاثير تلقي نظريه خلافت از يک طرف و از طرف ديگر به دليل تحولات اجتماعي در ايران و به ويژه با آمدن ترکان و استقرار اقوام ترک در ايران و ائتلافي که در واقع ميان نظريه هاي اهل سنت که حامي خليفه بودند از يک طرف، و سلاطين ترک از طرف ديگر، صورت مي گيرد، نظريه ايرانشهري دوره اسلامي بيش از پيش به تدريج از محتواي آرماني خودش خالي مي شود و به سلطنت مطلقه نيل مي کند. م.خ: به واقع دو نقطه عطف اساسي باعث گسسته شدن رشته پيوند ايرانيان با انديشه سياسي ايران باستان شده است، يکي سقوط حکومتهاي ايراني مانند آل بويه در پايان سده چهارم و ديگري رواج عرفان و تصوف و غلبه تقديرگرايي و خردستيزي. جواد طباطبايي از اين دو نقطه عطف مهم ياد ميکند: جواد طباطبايي: يک – در حدود سال فرض کنيم که 400 هجري، ظهور اولين حکومت هاي ترک در ايران و سقوط آل بويه به نظر من مهم بوده است، يکي از نقطه هاي گسست و انقطاع. دومي که کاملا تسويه حساب با عناصر ايرانشهري است، عبارت است از يورش مغولان که در آن جا بعد از در واقع دوره مغولان است که به طور کلي عناصر مغولي از يک طرف و عرفان مبتذل از طرف ديگر، عمده آن چيزي که از انديشه آرماني ايرانشهري مانده بود، آن را از بين مي برد. م.خ: اما نظريه خلافت چه بود که جايگزين نظريه شاهي آرماني شد؟ در نظريه شاهي آرماني مشروعيت پادشاه به رفتار او بر پايه عدل و داد و حفظ مصلحت عمومي است، اما در نظريه خلافت، مشروعيت حاکم بر اساس توانايي او در چيرگي بر ديگران با تکيه به شمشير است. نظريهپردازان خلافت، استيلاي خليفه را بر ديگران شرط انعقاد امامت و خلافت ميدانند. جواد طباطبايي ميگويد از نگاه يونانيان و ايرانيان رابطه سياسي، اساساً به معناي رابطهاي است که بر مبناي استيلا و چيرگي به زور شکل نگرفته است. رابطه خدايگاني رابطه سياسي نيست. بنابراين در دوره اسلامي و با مبناي خلافت، مفهوم حفظ مصلحت عمومي رخت بربست و هر گونه رابطه سياسي، به رابطه خودکامگان با زيردستان بدل شود. در اين دوره، در واقع معيار مصلحت عمومي به معيار سلطه تحول يافت؛ کلمه سلطان متولد ميشود: فرمانروا کسي نبود که پاسبان مصلحت عمومي است، بلکه کسي بود که به زور به سلطه دست يافته است: جواد طباطبايي: فرق بين رابطه سياسي و مناسبات سياسي به معناي دقيق کلمه، آن جايي که مي شود واقعا کلمه سياست را به کار برد، و غير سياسي يا خودکامگي عبارت است از ضابطه مصلحت عمومي. من اعتقاد دارم که اين مفهوم که هم در نوشته هاي ايران باستاني به نوعي وجود داشته است و هم در يونان وجود داشته است بهترين شکلش، وقتي در دوره اسلامي اين دو گروه از نوشته هاي ايراني و يوناني انتقال پيدا مي کند، به تدريج آن چه که از مفهوم مصلحت عمومي در آن ها وجود داشت، به تدريج اين مفهوم مصلحت عمومي از بين مي رود. م.خ: قدرت در ايران پس از اسلام چون با زور به دست ميآيد، با زور هم از دست ميرود. چنين است که نظام سياسي ثبات خود را از دست ميدهد و سلسلههاي سلطنتي پس از اسلام آن تداوم و بلندي عمر سلسلههاي پادشاهي پيش از اسلام را ندارند. احمد سلامتيان (دانشآموخته مدرسه علوم سياسي پاريس): در اين دوره ما مواجه با يک مساله هستيم که اکثر خاندان هاي سلطنتي عمرشان کوتاه است، متوسطش از سه يا چهار نسل سلطان تجاوز نمي کند. ثانيا، معمولا بعد از سلطنت پايه گذاران و نفر دوم ا سوم هر سلسله اي که مي توانست سيطره قوي اي برقرار بکند، براي هر نوع انتقال سلطاني از سلطان ديگر يک نوع کشمکش و جنگ داخلي اتفاق مي افتد و عملا مي شود گفت که به نوعي سلطان جديد بار ديگر تاج کياني را به ضرب شمشير به دست مي آورد. م.خ: تغيير مبناي مشروعيت از حفظ مصلحت عمومي و رعايت داد، به توانايي در چيره شدن و سلطهگري، ماهيت نظامهاي سياسي ايران پس از اسلام را نه تنها با پادشاهي پيش از اسلام که حتا با نوع سلطنتهاي مطلقه اروپا متمايز ميکند. احمد سلامتيان: سلطنت اروپايي قرون وسطي مشخصه عمده اش تداوم در يک سلسله توارث است و اين که در اين سلسله پدر – فرزند و نواده و نسل هاي بعد از نسل، چنان با مشروعيت مذهبي و مشروعيت آن چيزي که من به آن نهاد سلطنت مي گويم، گره خرده است که به ندرت پيش مي آيد که کسي بر سر جانشيني شاه وارد جنگ داخلي بشود و علت جنگ داخلي ايران بشود. ژاندارک، سمبل اسطوره اي ايجاد ملت فرانسه که عليه انگلستان قيام کرد، بعد از آن که توانست انگليسي ها را در اورلئان شکست بدهد، به طرف فتح پاريس و پايتخت نرفت، رفت به طرف شهر ... که شهري بود که در آن جا معمولا سلاطين فرانسه را سوگند مي دادند و به آن ها مشروعيت مي دادند براي اين که ولي عهد را مشروعيتش را بپذيرند. يعني کسب خود قدرت از اين نقطه نظر، اهميتش کمتر از کسب مشروعيت مربوط به قدرت است. حال اين که در مورد انتقال قدرت سلطنتي در ايران، شايد بهترين فرمولي را که بشود پيدا کرد، فرمول نادرشاه افشار است که به خصوص چون بعد از يک دوره اي مواجه با انتقال سلطنت مي شود که صفويه يک تداوم بيشتر از معمولي داشتند در سلسله سلاطين ايران، براي توجيه مشروعيت خودش صحبت از اين مي کند که من فرزند شمشير هستم. م.خ: جدا از اين تحولات که در عرصه نظر روي داد، ايران پس از اسلام در عمل شاهد دگرگونيهاي بنيادي در ساخت اجتماعي شد که بر نوع حکومت نيز اثري ماندگار نهاد. ........ م.خ: پادشاهي در ايران باستان خاستگاهي شهري داشت. پس از يورش عربها به ايران و پس از آن يورش ترکان و بعد مغولان، پديده تازهاي بافت اجتماعي جامعه ايران را تغيير داد. تنش فرساينده ميان قبايل اسکان نيافته و تمدن شهري و اسکان يافته، يکي از وجوه منفي اثرگذار اين دوره جامعه ايران ارزيابي شده است. کوچنشينان و بياباننشينان به شهرها حمله ميکردند و با زور بازو و قدرت شمشير سروري آنها را به دست ميگرفتند. بيهقي دبير، اين قبائل را فرزندان بيابان ناميده است. اين فرزندان بيابان قدرت را از راه جدال دروني در قبيله و پس از آن ستيز با قبيلههاي ديگر حاصل ميکردند. در واقع موتور تحول سياسي، چيزي نبود جز عصبيت قبيلهاي که مشروعيت سياسي خود را در شمشير جستجو ميکرد. از سوي ديگر کوچنشيناني که يکجانشين ميشوند و به اصطلاح به زندگي تخته قاپويي روي ميآورد نظم اجتماعي پيشين جامعه ايران را برهم ميزنند. احمد سلامتيان: در ايران بعد از اسلام و به ويژه در ايران بعد از مواجه شدن با هجوم هاي قبايل ترک يا نزديک به ترک ها، مثل مغول ها، از شمال غربي ايران که يک تغيير اساسي در داخل خود سرزمين ايران از نقطه نظر سرنشينانش به وجود مي آورد و آن عبارت است از به هم زدن تعادل زندگاني تخته قاپو و زندگاني کوچ نشيني. عملا در بخش عمده دوره اسلامي، ما مواجهيم با يک نوع همزيستي زندگي کوچ نشيني و زندگي تخته قاپو هستيم و زندگي کوچ نشين هم که به خصوص بعد از حمله مغول گسترش بسيار زيادتري پيدا مي کند، مبنايش بر سيستم قبيله اي است که در داخل خود قبيله هم بر سيستم ... يا سيستم فارسيش بخواهيم بگوييم تيره و طايفه اي است. در درون قبيله يک نوع مسابقه اي اتفاق مي افتد که مسابقه دائم است بر سر به دست گرفتن سيطره يا بر سر آن چيزي که در تاريخ خود ايران از ... يعني حکومت سيطره و مشروعيتش به غلبه اش است بر رقباي ديگر خودش. آن کسي که در درون يک طايفه مي تواند بر بقيه افراد مسلط بشود و متدرجا طايفه اش بر افراد ايل مسلط بشود و موفق بشود به نوعي يک نوع فدراسيون يا ائتلاف ايلات ديگر را درست مي کند، اين ايل در درون خودش آمادگي پيدا مي کند براي ربودن تاج سلطنتي. م.خ: در شرايطي که حرف آخر را شمشير آخر ميزند، تنها راه مشروعيت، آويختن به دامان شريعت است. حاکمان در دوره اسلامي، گرچه خود چندان پايبندي به شريعت نداشتند تلاش ميکردند تا به نوعي تأييد خليفه يا اهل شريعت را کسب کنند. اگر قدرت حاکمان ضعيف ميشد، همين نياز آنها به اهل شريعت سبب ميشد که عالمان ديني قوت بگيرند و قدرت آنها را محدود کنند. عباس ميلاني استاد علوم سياسي دانشگاه استنفورد به چنين وضعيتي در اواخر دوره صفويه اشاره ميکند: عباس ميلاني (استاد علوم سياسي دانشگاه استنفورد): در نيمه دوم صفويه، در دوران شاه سلطان حسين، روحانيت زير لواي ملا محمد باقر مجلسي براي خودش قدرتي به دست آورده است، تشکيلاتي به دست آورده است، و تاج سلطان حسين را محمد باقر مجلسي به سرش مي گذارد و اين ها شده اند بخشي از يک نيروي هم سنگ و البته در مورد محمدباقر مجلسي هم سوي با سلطنت. در دوره هاي ديگر ممکن است ابرقدرتي شاه آن چنان وسيع بوده است که اجازه ايجاد چنين نهادهايي را نمي داده است. م.خ: با غلبه شريعت بر عقلانيت و زورآوري بر مصلحت عمومي، حتي مفهوم ايران نيز تغيير ميکند. در ايران پيش از اسلام فرمانروا خود را پادشاه ايران ميدانست و ايران را در تقابل با انيران تعريف ميکرد اما به گفته احمد سلامتيان حاکمان دوره اسلامي همه اسلام پناه هستند و قلمرو حکومت خود را دارالاسلام در برابر دارالکفر دارالحرب قلمداد ميکنند. احمد سلامتيان: بعد از اسلام به علت همين وضعيت ايلي و قبيله اي که معمولا سر جمع کشور را به نوعي جولانگاه ترکتازي سوارانش مي داند و بيش از آن، حتي مي توانم بگويم مفهوم پادشاهي ايران مثل قبل وجود ندارد. سلاطين اغلب خودشان را شاه ايران نمي شناسند. اگر من اشتباه نکنم، اولين باري که بعد از اسلام ما مواجه با اطلاق شاهنشاه ايران زمين و نه شاه ملک عجم يا شاه فارس که معمولا رقباي ترک عرب به کسي مي گفتند، خودش را نام مي برد، مربوط به اوزون حسن باشد از سلاطين ايلخاني و آق قويونلو. ما در واقع بينش مشخصي هم نسبت به نهاد سلطنتي قبل از اسلام که پادشاه ايران خودش را خداوندگار و صاحب ايران زمين مي دانست و وظيفه دفاع از ايران مقابل اميران را براي خودش قائل بود، نمي بينيم. عملا نه تنها مرزهاي جغرافيايي تاريخي ايران بعد از اسلام مقدار بسيار زيادي متزلزل مي شود، بلکه شکل مشروعيت حکومت سلطنتي هم متزلزل مي شود. يک دوره کوچکي ما داريم در دوره صفويه که به دلايل خاص که به نوعي باز هما تلفيق بين مذهب و سلطنت هم به وجود مي آيد، پادشاه به عنوان مرشد کامل و بزرگ يک نوآوري ديني هم مي خواهد در کشور سيطره داشته باشد و شايد از اين نقطه نظر بشود گفت تنها سلسله سلطنتي که پس از اسلام در ايران شباهت به سلسله هاي سلطنتي اروپايي، في المثل مثل بوربون ها دارد، سلسله صفويه است و لاغير. م.خ: در چنين موقعيتي تنها نهاد يا نيرويي که انديشه ايراني را تداوم ميبخشد نهاد وزارت و نهاد دبيري است. دبيران و وزيران که به دليل قوت انديشه و نيروي کارامد سياسي خود مشاوران حاکمان عرب، ترک و مغول شدند، در واقع مشعل انديشه ايرانشهري را روشن نگاه داشتند و با اقتباس از انديشه يوناني چراغ خردورزي را برافروختند و با ضعيف شدن آنها از سده هفتم به بعد، انديشه عقلاني نيز روي به ضعف نهاد. احمد سلامتيان: ما در تاريخ ايران زمين مواجه با شجره نسب خانواده دبيراني مي شويم که 700 سال يا 800 سال طول عمرشان است. خانواده هايي از سياستمداران نظام گذشته و آخر دوره قاجار در ايران بوده اند که 700 سال شجره نسبي خودشان را به عطاء الملک جويني يا خاندان برمکي يا خاندان خواجه نظام الملک مي رسانند. حال آن که از نقطه نظر سلسله هاي سلطنتي، معمولا سلسله هاي سلطنتي بعد از خودشان به نوعي خاموش مي شوند و آيين کشورداري را دبيران اداره مي کنند، نه سلاطيني که معمولا از کوچ نشيني آمده اند و يکي دو نسل بايد در زير دست ان دبيران پرورش پيدا بکنند که هنر سلطنت را بپذيرند و بي جهت هم نيست که در ايران عمده ترين کتب علوم سياسي ايران فرم اندرزنامه اين نوع وزيران است به شاهان و شاهزادگان. از نامه هاي تنسر بگيريم و بياييم تا سيرالملوک همه اين ها اين وضعيت را دارد، يعني باز نشان مي دهد حافظ و حامي تکيه گاه اصلي شيوه حکومت ايراني در ايران، بيشتر آن دبيرها هستند و آثاري است که به قلم آن ها نوشته شده است که تداوم آن چيزي را مي دهد که در ايران از آن به عنوان نهاد سلطنت کهنسال در ايران مي کنند، نه شخص سلطان و نه سلسله سلطنتي. در تاريخ حافظه اجتماعي ايران ده ها وزير و دبيري را از ياد مي برد، از برامکه بگيريد تا نخبه کشي کنوني که به عنوان شهداي در مقابل قدرت جابره هستند و هيچ کدام از سلطيني را که به دست سلطنان قبلي به قتل رسيده اند و تکه تکه شده اند، شايد يکي – دو تايشان را جامعه ايران برايش مرثيه و مصيبت بخواند. مثل اين که در ذهنيت خود جامعه اين مساله جا افتاده است که قدرتي را که به شمشير مي گيرند، وقتي به شمشير هم از دست بدهند ظلمي اتفاق نيافتاده است. م.خ: احمد سلامتيان سخن ميگفت دانش آموخته مدرسه علوم سياسي پاريس. ....... م.خ: اگر درباره دوره ايران باستان برخي از پژوهشگران کاربرد واژه خودکامه را براي توصيف نظام پادشاهي نميپذيرند، در دوره اسلامي، همه اتفاق نظر دارند که حکومتها برآمده از زور و متکي بدان بودند و به هيچ قانون و معياري پايبست نداشتند. تا پيدايش جنيش مشروطيت، قرنها سرشت حکومت، خودکامه ماند. در واقع با شوک تجدد اروپايي بود که ارکان نظر و عمل سياسي در ايران دوباره لرزيد و ايرانيان به شکل بنيادي در برابر حکومت خودکامه واکنش نشان دادند. مشروطيت، به معناي زوال سلطنت نبود، بلکه محدودشدن آن را به قانون طلب ميکرد. در بخش بعدي برنامه انقلاب ايران و سقوط پادشاهي، سرگذشت سلطنت را در دروه معاصر دنبال ميکنيم. با حمله عربها به ايران، دوره تاريخي تازه اي در ايران زمين آغاز شد. ورود اسلام به ايران، همراه بود با شکل تازه اي از حکومت که به اصطلاح خلافت ناميده شد، يعني جانشيني پيامبر. اين نوع حکومت با ساختار قدرت و پادشاهي در ايران باستان تمايز بنيادي داشت. در برنامه اين هفته همايون کاتوزيان، استاد ايران شناسي دانشگاه آکسفورد، جواد طباطبايي، فيلسوف و تاريخنگار انديشه سياسي ايران، احمد سلامتيان، دانش آموخته مدرسه علوم سياسي پاريس وعباس ميلاني استاد علوم سياسي دانشگاه به بررسي اشكال حكومت در ايران مي پردازند. در بخش بعدي برنامه انقلاب ايران و سقوط پادشاهي، سرگذشت سلطنت را در دروه معاصر دنبال ميکنيم.
XS
SM
MD
LG