لینک‌های قابلیت دسترسی

یکشنبه ۲۱ آذر ۱۳۹۵ تهران ۱۵:۴۲ - ۱۱ دسامبر ۲۰۱۶

انقلاب ايران و سقوط پادشاهي، بخش پاياني (بيستم): جمع بندي و خلاصه


(rm) صدا |
مهدي خلجي (راديو فردا): جنبش مشروطيت در دهه هاي پاياني سده 19 تجدد اروپايي را وارد ايران کرد. بخش عمده دريافت تجدد در اين دوره به قلمرو سياست، حکومت قانون، و پايان دادن به خودکامگي فردي پيوند دارد. آرمان هاي عصر مشروطيت در عمل نتوانست به سرعت تحقق يابد. پس از چند سال گذشت از صدور فرمان مشروطيت، بي ثباتي سياسي، هرج و مرج اجتماعي، و نابساماني فرهنگي بيش از پيش دامان کشور را گرفت. در چنين شرايطي رضاخان سردار سپه که قدرت فراواني يافته بود، در صدد برقراري جمهوري در آمد که از جمله با مخافت علما و روحانيون از آن منصرف شد و در عوض سلسله تازه اي از سلطنت را بنياد نهاد. احمد سلامتيان (دانش آموخته علوم سياسي در مدرسه علوم سياسي پاريس): مشروطيت بيان كرده بود كه از زمان امضاي متمم شخص شاه فقط سلطنت مي كند، نه حكومت. تصريح كرده بود كه هيچ كدام از وزرا نمي توانند فرامين پادشاه را مستمسك قرار بدهند براي رفع مسئوليت خودشان. اين متاسفانه در داخل ايران بنا به شرايط جديدي، ديگر شرايط قديم نيست، رضا خان سردار سپه متكي به قبيله خودش نيست و شايد مي توانم بگويم كه اولين بار است بعد از زمان هاي زياد در ايران، رضا خان سردار سپه كسي است كه اتكاي قبيله اي ندارد و علاوه بر اين، از نقطه نظر شكلي هم مجلس موسساني تشكيل داده كه رضا شاه مي تواند بگويد من سلطنت انتخابي هستم. مجلس موسسان را البته فراموش نكنيد كه 53 درصد نمايندگان آن مجلس موسسان هم روحانيون بودند و رضا شاه اولا مي خواست اعلام جمهوري كند و آن روحانيون بودند كه اصرار كردند سلطلنت بكند. خود رضاخان سردارسپه چه در زماني كه فرماندهي كل قوا را داشت و چه در زماني كه به عنوان پادشاه شروع مي كند از حدود قانون اساسي تجاوز كردن، تا آنجائي كه عملا مجلس و قانون اساسي و وزرا براي او فرع مي شوند و اساس قدرت او برمبناي قدرت نظامي او است. مشروعيت سوگندي كه براي وفاداري به قانون اساسي مشروطه خورده، از بين برده است. م.خ.: رضا شاه پهلوي با بازسازي ساختار سلطنت و حکومت فردي گذشته، دولت مدرن را در ايران تاسيس مي کند و بسياري از آرمان هاي مشورطه خواهان را در پديد آوردن زيرسازهاي اجتماعي، فرهنگي، و حقوقي جامه عمل مي پوشاند. ماشاء الله اجوداني (پژوهشگر تاريخ معاصر ايران): بدترين شرايط را ما در آن دوره تاريخي تجربه مي كرديم. نه امنيتي در مملكت وجود داشت، نه قانوني حاكم بود، نه نظام سلطنت پاسخگوي مردم بود و نه نظام روحانيت. در چنين شرايطي همه اذهان متوجه اين مي شود كه يك فرد قدرتمند را بر سر كار بياورند و متاسفانه بازتوليد سلطنت در معني حكومت طوري است كه همه قدرت ها را متوجه نظام سلطنت مي كند تا از طريق يك نيروي قدرتمند مستقر مركزي، ثبات ايران را و استقلال ايران را حفظ كند. م.خ.: پس از خروج رضا شاه پهلوي از ايران در شهريور 20، فرزندش محمدرضا تاج سلطنت را بر سر مي نهد. دهه نخستين سلطنت او در محاصره تهديد هاي خارجي و بي ثباتي سياسي داخلي است و قدرت وي محدود است. پس از کودتاي سال 32 عليه دولت محمد مصدق، شاه اقتدار سلطاني خود را مي يابد. در آغاز دهه 40 دست به انقلابي اجتماعي تحت عنوان انقلاب سفيد مي زند. برنامه اصلاحات ارضي که يکي از مواد انقلاب سفيد بود، نظام ديرينه مالک و رعيتي را در ايران بر هم مي زند و تغييري بيادي در شالوده طبقات اجتماعي پديد مي آورد. پيامدهاي اقتصادي اصلاحات ارضي، هرچند موفقيت آميز ارزيابي شده است، اما پيامدهاي اجتماعي و سياسي آن گويا چندان براي حکومت وقت پيش بيني شده نبود. احمد اشرف (استاد جامعه شناسي در مرکز ايرانشناسي دانشگاه کلمبيا): يکي از هدف هاي از پيش انديشيده شاه هم در همراهي با اصلاحات ارضي و اين که تاييد بکند اصلاحات ارضي را، همين امر بود که به اين وسيله نفوذ مالکان و خوانين را تضعيف بکند. چون او فکر مي کرد که خوانين و ملاکين تشکيل يک اليگارشي Oligarchy را دادند، تشکيل يک گروه حاکمه اي را دادند که خيلي وقت ها در برابر او ايستادگي مي کنند، در انتخابات مجلس دخالت مي کنند، و نمايندگان مجلس را که احساس مي کنند پايه هاي قدرتشان آن خوانين و ملاکين هستند را در برابر شاه قرار مي دهند. بنابراين يکي از هدف هاي او هيمن بود که با اصلاحات ارضي زيربناي اقتصادي قدرت اين گروه ها، مالکين، و خوانين را از بين ببرد. البته دستگاه روحانيت هم در جريان اصلاحات ارضي حتي روحانيون بزرگ و مراجعي که همواره همکاري مي کردند با دستگاه سلطنت، آن ها هم رنجيده شدند و عملا در آن قيام ها و اعتراض هايي که منجر به 15 خرداد شد، در واقع مي شود گفت که روحانيت به طور يک پارچه شرکت کردند. م.خ.: در آغاز دهه 50 قيمت نفت به طرز شگفت انگيزي در بازار جهاني بالا رفت. شاه اين افزايش افسانه اي بودجه را در راه آن چه مدرن سازي مشور مي دانست به کار برد، در حالي که کارشناسان مي گفتند تزريق ناگهاني اين پول به بدنه اقتصادي کشور، بحران هاي اقتصادي و اجتماعي کلاني در پي دارد. علينقي عاليخاني (وزير اقتصاد دولت اسدالله اعلم و اميرعباس هويدا): نه، به هيچ وجه ما سياست درستي در پيش نگرفتيم. بالا رفتن قيمت نفت به جاي اين که به سود ايران تمام بشود، به زيان ما از نقطه نظر سياسي، اجتماعي، و اقتصادي تمام شد. يکي از گرفتاري هاي بزرگي که براي ما پيش امد، اين بود که به هيچ وجه قدرت جذب اين همه سرمايه را در کوتاه مدت نداشتيم. مي بايست در ان مرحله اول ما به اين پول دست نزنيم و بگذاريم کنار و برويم به دنبال اين که سطح قدرت فني و اجرائي خودمان را بالاتر ببريم و عده بيشتري متخصص تربيت بکنيم. ولي متاسفانه اين مسائل مورد توجه قرار نگرفت. باب شده بود که بگويند وقتي کادر کم داريم، از خارج کادر وارد مي کنيم. م.خ.: با اين حال از دهه 40 به اين سو، از جمله با رواج آموزش و پرورش و اعطاي آزادي اجتماعي و سياسي به زنان، چرخ رشد اقتصادي و اجتماعي در کشور به حرکت افتاد. از اين ميان رشد آگاهي زنان و حضور آن ها در جامعه پرشتاب بود. برخي باور دارند يکي از دلايل واکنش مذهبي ها به حکومت پهلوي به صورت انقلاب، همين پيشرفت وضعيت زنان بود. مهناز افخمي (وزير مشاور زنان در عصر پهلوي): يكي از دلايل عمده انقلاب، پيشرفتهاي زنان بود و آن حركت خيلي موفقي كه زنان داشتند در تغيير نقش زنان در جامعه كه از هر نظر و در همه زمينه ها ديده ميشد و واقعا ده پانزده سال بيشتر طول نكشيد كه ما بتوانيم تا اين حد در زمينه نقش زن حركت كنيم. م.خ.: در اين دوره دانشگاه ها و نهادهاي آموزش عالي در کميت و کيفيت توسعه پيدا کردند. هوشنگ نهاوندي، رئيس دانشگاه تهران در دهه 50، از وضعيت علمي دانشگاه ها در دو دهه پيش از انقلاب مي گويد: هوشنگ نهاوندي (رئيس دانشگاه تهران در دهه 50): به طور قطع دو دانشگاه از نظر کيفي جلوتر بودند از بقيه. دانشگاه پهلوي، به خصوص در رشته پزشکي که تعداد زيادي دانشجويان خارجي داشت و حتي از آمريکا و انگليس دانشجوياني مي آمدند به دانشگاه پهلوي، يا براي تحصيل پزشکي و يا براي دوره هاي تخصصي پزشکي و اصولا بيمارستان ها دانشگاه، يکي بيمارستان نمازي و ديگري بيمارستان خليلي، در منطقه شهرت بسيار زيادي داشت و خيلي از شاهزادگان عرب هم بيماران و مشتريان دائمي اين دو بيمارستان بودند. دانشگاه تهران البته مقام خاص خودش را داشت، به خاطر قدمتش و به خاطر کيفيت خاص استادانش و به خاطر تجربيات علمي که در اين دانشگاه شده بود و مي شد. م.خ.: اما با افزايش آگاهي و آموزش در سطح جامعه، خواست ها فرهنگي و سياسي جوانان و طبقه تحصيل کرده برآورده نمي شد و ساختار غير دموکراتيک حکومت با برنامه اقتصادي و فرهنگي آن سازگاري نداشت. چنين بود که جنبش هاي دانشجويي در اعتراض به رفتار حکومت پديد آمد که در آغاز مستقل از احزاب و پس از آن زاينده احزاب تازه بود. مهدي فتاپور (فعال دانشجويي دهه 50): ما دانشجوها در آن زمان از فکري خواهان تغيير بوديم و اين تغيير را در وجه سياسي که در همه وجوه ما تغيير مي خواستيم. فرهنگي را که در جامعه غالب بود ما نمي خواستيم و مي خواستيم فرهنگ ديگري را غالب بکنيم. موزيک ديگري را گوش مي داديم و در جامعه موزيکي را که در راديو و تلويزيون پخش مي کردند، ما و به خصوص دانشجوياني که فعال بودند، به سمت موسيقي محلي گرايش داشتيم. لباس يک جور ديگر مي پوشيديم، رفتارمان جور ديگري بود، و کلا سعي مي کرديم در همه زمينه ها ما آن چيزي که وجود دارد را زير سوال ببريم و يک فرهنگ، يک رفتار، يک سياست، و يک شکل جديدي را بنيان بگذاريم و اين با احزابي که در ايران وجود داشتند، با جبهه ملي و حزب توده و ديگر احزابي که در ايران وجود داشتند، اين شيوه برخورد را نداشتند و به اين دليل در آن مقطع با آن ها فاصله گرفتند. م.خ.: به اين ترتيب نهادهاي فرهنگي که به دست حکومت وقت پديد آمده بود، کانون اصلي مبارزه عليه آن شد. داريوش همايون (وزير اطلاعات و جهانگردي در دهه 50): خيلي زود بسياري از اين نهادهاي فرهنگي، آموزشي، و پژوهشي به ويژه، از دست حکوت خارج شدند و با همه کنترلي که حکومت مي خواست بر آن ها اعمال بکند، کار خودشان را انجام مي دادند و به درجه اي از دست حکومت خارج شدند مثلا در مورد دانشگاه ها تبديل شدند به مراکز عمده اصلي مبارزه با رژيم و يکي از پديده هاي بسيار شگفت انگيز آن دوره است و اين هم در تاريخ رژيم هاي استبدادي بي نظير است به نظر من که يک رژيمي در درون خودش، در نزديکترين جاها به خودش، به اماکني ميدان بدهد که آن ها در اساس با رژيم مخالف وي مي خواهند آن را با يک نيروي ديگريآ در اين مورد با يک نيروي ارتجاعي، جانشين بکنند. م.خ.: جدا از افزايش کمي انتشار کتاب و مطبوعات و بالا رفتن سطح فرهنگي آن ها در کنار اعمال سانسور بر محصولات فرهنگي، پديده راديو و تلويزيون در اين دوران به طور جدي وارد زندگي ايرانيان شد. با وجود تاثيرهاي فرهنگي گسترده اين رسانه ها در آشنا کردن ايرانيان با فرهنگ سنتي خود و فرهنگ غرب، استفاده تبليغاتي از آن به نفع خاندان سلطنتي بهره گيري دموکراتيک از اين رسانه را محدود مي کرد. مجيد تهرانيان (مدير پژوهشگاه علوم ارتباطي و توسعه ايران در دهه 50): برنامه هاي دوران شاه که بيشتر خاندان سلطنتي از اين کشور يا آن کشور يا از اين موسسه و آن موسسه ... اين ها برنامه هاي بسيار کسل کننده اي هستند، ولي دولت ها تا موقعي که راديو تلويزيون در اختيار دولت ها باشد، خوب دولت ها از اين وسائل براي تبليغات خودشان استفاده مي کنند و کاملا متوجه نيستند که اين تبليعات نتايج درست معکوس ممکن است بدهد. در دوران شاه راديو و تلويزيون، به خصوص تلويزيون، باعث ترغيب مردم به فرهنگ مذهبي شد. اين يک عکس العمل و واکنش بسيار شديدي در برابر تلويزيون، به خصوص، ايجاد شد. م.خ.: دهه 40 و تا اندازه اي دهه 50، عصر طلائي هنر و ادبيات در ايران خوانده شده است. فرخ غفاري، از مديران جشن هنر که پل ارتباطي موسيقي و تئاتر ايران و جهان بود، از اين فستيوال هنري اثرگذار مي گويد و نبود سانسور در آن: فرخ غفاري (از مديران جشن هنر): جشن هنر در ظرف اين 11 سال، کوچکترين دخالتي کسي مميزي وزارت خانه اي، اداره اي، مامو سانسوري، بر هيچ گونه از نمايش ها و موسيقي ها و کارهاي متنوعي که کرد نداشت. پس اين را اصلا شما جدا بکنيد از سياست کلي مملکت. خود من که الان دارم برايتان صحبت مي کنم، بزرگترين قرباني سانسور آن زمان بودم با فيلم جنوب شهر که از بين بردند، يعني فيلم را داغون کردند. بريدند و از بين بردند. ولي در اين 11 سال کار جشن هنر شيراز، نگذاشتم دخالتي در اين کار بکنند. م.خ.: در کنار جشن هنر، فستيوال فيلم تهران بود. مسعود بهنود (دست اندرکار فستيوال فيلم تهران): در ده سالي که فستيوال فعاليت داشت، من در حقيقت در سال هاي اول به عنوان روزنامه نويس و علاقه مند به حادثه، تمشاچي پي گير تقريبا هر شبي و تا ان جا که مي شد هر سئانس فيلم ها بودم و متوجه بودم که هر سال قوت ان بيشتر شد، نامش پر آوازه تر شد، در بازارهاي فستيوال جهاني چاي بيشتري براي خودش باز کرد، و در حقيقت مطرح شد و وارد بده وبستان هاي هنري شد چنان که معمول است و بنابراين حضورها در آن پر رنگتر شد و گرچه توجه اصليش به جريان روشنفکري و موج نوي سينماي جهاني بود، ولي همين قدر که در حاشيه خودش امکان مي داد به برنامه هاي خاصي که براي توجه دادن به سينماي جدي جهان مبذول کرده بود، بنابراين آهسته آهسته از جمع اليت Elite و دانشجويان که در سال هاي اول مشتري اول جشنواره بودند، به طرف توده مردم ميل مي کرد به طوري که در سال هاي آخر جشنواره تبديل به يک حادثه مهم شده بود. حادثه مهمي هم براي سينماي ايران و ايجاد رقابت براي رساندن به آن و هم تصور مي کنم در بازار جهاني هم کم کم اعتباري پيدا کرده بود که اين اعتبار باعث مي شد که تهيه کنندگان بزرگ و حتي افراد نامدار سينماي جهان به نوعي علاقمند بودند که خودشان را در اين حادثه راه بدهند. م.خ.: اما در همين شکوفائي هنري و فرهنگي، گرايش هاي تجدد ستيز در ميان هنرمندان و روشنفکران نيز شدت مي گرفت. هرمز کي از تجدد ستيزي در سينماي ايران پيش از انقلاب مي گويد. هرمز کي (استاد دانشگاه مارين لاواله، پاريس): وقتي مرکز الهام بعضي از سينماگران ما نوعي ضديت با غرب و مدرنيته مي شود، حاصلش اين مي شود که فاطي در فيلم قيصر مسعود کيميائي محصول 1969، بايد براي درس خواندن به خانه همکلاسيش برود و در آن جا در حالي که کتاب هايش هنوز زير بغلش است به او تجاوز بشود و بعد هم با ناديده گرفتن قانون قتل از پي قتل براي دفاع از ناموس و قصاص و اعلام خطر به جامعه که سنت ها در حال تجاوز و تهديد هستند و تحريک به اين که جامعه بايد قيصري بشود. همين سينماگر در فيلم بعديش در سال بعد (رضا موتوري) با استهزاي روشنفکري و مدرنيته ما را در عزاي مرگ سنت مي نشاند و ببينيد داريوش مهرجوئي پس از فيلم مهم سينماي ايران (گاو)، آقاي هالو را مي سازد. در اين فيلم آقاي هالو براي دستيابي به نوعي مدرنيته است که در سال 1971 براي اين که زن شهري بگيرد، از يک ده سنتي به شهر مدرن تهران مي آيد. اما در شهر غير از زرق و برق و نفاق و دورويي و تزوير و فساد و فحشا نيست. اين فيلم با همه خوش ساختي وزيبايي استاتيک و بازي درخشان اکتورها، پيشنهاد اجتماعي و اخلاقي که به آقاي هالو مي کند قابل تامل است. فيلم مي گويد که براي پاک ماندن آقاي هالو بايد به ده برگردد. م.خ.: تغييرات همه جانبه در عض دو دهه 40 و 50، جامعه ايران را دچار از هم گسيختگي فکري و فرهنگي کرد. در دوراني که حکومت نيز به خواست هاي دگرگون شده جامعه براي مشارکت بيشتر در ساخت قدرت پاسخ نمي داد، هم نوا با موجي جهاني اسلا ايدئولوژيک شده يا اسلام سياسي در ايران پايگاه اجتماعي خود را گسترش داد. آيت الله خميني نظريه ولايت فقيه را بنياد نهاد. احمد کاظمي موسوي (استاد حقوق اسلامي دانشگاه بين المللي اسلامي مالزي): ولايت فقيه به صورت سياسي الان که مطرح شده است، از درون فقه شيعه در نيامده است و از درون عرفان نيز در نيامده است، گو اين که عرفان اثر گذاشته است. بيشتر همان ايدئولوژي هايي که بعد از شکست مدرنيسم در خاورميانه و در دنياي اسلام پيدا شده است، آن ايدئولوژي ها باعث پيدايش اين نظريه شده است و اين نظريه به صورت اين که فقيه و يا عارف در يک دنياي مثالي، سلطه دارد، اين خوب بوده و در عرفان ما هم بوده است. نمونه اش خود سرگذشت و نوشته هاي آيت الله خميني است. آيت الله خميني در اولين کتابي که مي نويسد، حوزه عرفاني دارد و براي آقاي شيخ محمدعلي شاه آبادي مي نويسد و تحت تاثير ايشان در 27 سالگيشان به اسم الولاية و الخلافة. ولاية به معناي قدرت و خلافت هم باز هم بر مي گردد به قدرت. در اين کتاب صحبت اصلي صحبت قدرت است، البته با زبان محي الدين عربي و عبدالرزاق کاشاني ايشان صحبت مي کردند. اما صحبت بر تسلط بر بلاد و شهرها است. م.خ.: آيت الله خميني با وجود آن که در دهه 30 دو بار به عنوان پيک آيت الله بروجردي با شاه ديدار کرده بود، بخ ختطر به رسميت شناخته نشدن مرجعيت وي از سوي دربار، از محمدرضا شاه دل خوشي نداشت. وي به تدريج بسيج سياسي عليه شاه را آغاز کرد. حسن شريعتمداري ( فرزند آيت الله شريعتمداري): آقاي خميني در دوره آقاي بروجردي دو بار به عنوان پيک آقاي بروجردي نزد شاه رفت. شاه در حقيقت آقاي خميني را در رديف مراجع نمي ديد، به خاطر اين که اين اتفاق هم واقعا در خارج نيافتاده بود و آقاي بروجردي نگذاشته بود يا آقاي خميني نخواسته بود که در دوره آقاي بروجردي به عنوان يک مرجع تقليد معروف بشود و از گردانندگان حوزه نبود. در ايشان هم يک درس خصوصي اصول بود و درس عمومي در دوره آقاي بروجردي نداشت. م.خ.: روحانيان به واقع براي مخالفت با شاه، از اسلام يک ايدئولوژي براي مبارزه ساختند و در اين ميان به شدت از روشنفکران چپ تاثير پذيرفتند. در کنار آن ها نيز روشنفکران مذهبي پديد آمدند که مفاهيم و مقوله هاي ايراني شده مارکسيسم را با اسلام مي آميختند. از اين ميان علي شريعتي چهره بارز روشنفکر مذهبي بود که بيشترين تاثير را بر روحانيون انقلابي گذاشت. احسان شريعتي ( فرزند علي شريعتي): يکي از منابع فکري شريعتي همين مارکسيسم و مکاتب چپ است، يعني به طور کلي سويسال دموکراسي و جنبش هاي سوسياليستي که در تاريخ معاصر اروپا پيدا شده است. ولي نوع و سنخ مارکسيسمي که شريعتي به شکل علمي در فرانسه آموخته است، از زمان هانري لوفر و به خصوص گوويچ که ايشان در درس هايش شرکت مي کرده و تعقيب مي کرده اين مباحث را، نوعي مارکسيسم اروپايي و در واقع نئومارکسيسم است که از لوکاچ تا آلتوسه و با گذر از مکتب حلقه فرانکفورت مشخص مي شود و بنابراين تم هايي که شريعتي در ايران مطرح مي کند در مارکسيسم که مورد انتقاد ساير مارکسيست هاي کلاسيک (چه مدهبي و چه غير مذهبي، يعني آن هايي که منبع فکريشان مارکسيسم است از مذهبي ها)، ايراد مي گرفتند که اين ها نظرياتي است تجديد نظرطلبانه و نئومارکسيستي يا غير علمي... م.خ.: علي شريعتي که با تفسير رمانتيک و اسطوره ايش از اسلام، از سوي منتقدانش نظريه پرداز اصلي برقراري حکومت مذهبي در ايران و واضع ادبيات انقلاب اسلامي ناميده شده است، نقشي اساسي در جلب جوانان و دانشجويان به سوي اسلامي حاضر در همه ابعاد اجتماع و سياست داشت. محمدسعيد حنائي کاشاني (استاد فلسفه دانشگاه شهيد بهشتي تهران): کسي مانند شريعتي با هنرمندي در واقع اين کار را انجام مي دهد، نه با توانايي هاي علمي. از اين جهت شريعتي دوباره اساطير مذهبي را احيا مي کند، آن ها را با زبان روز مجهز مي کند، و به آن ها جهتي مي دهد براي رسيدن به آن چه ايده آل است و مطلوب. از اين جهت ما مي بينيم که آن گفتاري که در واقع در بعد از انقلاب ايران حاکم مي شود، گفتار شريعتي است که خودش را نه به عنوان روشنفکر ديني يا مذهبي، بلکه دقيقا به عنوان روشنفکر مطرح مي کند. يعني شريعتي با استفاده از منابعي که در غرب وجود دارد، يعني گفتار مسلط روشنکفران غربي که چپگرايي است، کساني مانند سارتر، فانون، و ديگران، در واقع سعي مي کند که نشان بدهد که اين چيزي که معنويت اسلامي مي نامد، مي تواند با جهت گيري تاريخي همراه باشد که آرمان آن بر انداختن حکومت مستکبران و روي کار آوردن حکومت مستضعفان است. م.خ.: انقلاب ايران در 22 بهمن ماه سال 57 پيروز شد و حکومت مذهبي در ايران به جاي نظام سلطنت نشست. صاحبنظران انقلاب ايران را فرآورده عوامل بسياري مي دانند، از جمله عدم توازني که در بخش هاي اقتصادي، اجتماعي، فرهنگي، و سياسي کشور پديد آمده بود. برنامه مدرن سازي محمدرضا شاه پهلوي اگرچه از نظر اقتصادي نيز به انتقادهاي کارگزاران و کارشناسان همان دوران مواجه بود، به عرصه سياسي گام نگذاشت. ساختار سياسي عصر پهلوي همچنان خودکامه باقي ماند و به ريشه دواندن نهادهاي مدني مفهوم قانون و مشارکت آزادانه شهروندان در انتخاب سرنوشت سياسي خود، بي اعتنايي کرد. حتي بسياري از صاحب نظران باور دارند که انقلاب ايران گرچه حکومت پادشاهي را سرنگون کرد، شايد نتوانست به طور ريشه اي از بازسازي و بازتوليد آن در اشکال تازه جلوگيري کند. چنين است که شماري از تاريخ نگاران انديشه سياسي در ايران، مانند جواد طباطبائي، مي گويند مسائل تارخ معاصر ايران خود معاصر نيستند و برآمده از بن بست ها و دشواري هاي تاريخي و کهن هستند. جواد طباطبائي (تاريخ نگار انديشه سياسي در ايران): در مورد کشورهائي مثل ايران من اعتقاد ندارم که تاريخ کنوني ايران را مي شود نوشت بدون اينکه ما تاريخ گذشته را توضيح داده باشيم، يعني بسياري از مسائل ايران مسائل تاريخي ايران هستند تا معاصر. بنابراين تازماني که از نظر تاريخي اينها را توضيح نداده باشيم نوشتن تاريخ معاصر ايران تقريبا کار غيرممکني خواهد شد. م.خ.: عصر پهلوي نتوانست طرح مدرن سازي ايران را با برخورد انتقادي با سنت و خنثي کردن نيروي ويرانگر نهفته در ميراث فرهنگي و سياسي پيش ببرد. سنت ديني خاموش شده در آميزش با ايدئولوژي هاي زمانه جان گرفت و شالوده انقلابي را عليه تجددي مثله شده پي ريخت. انقلاب ايران شورشي بود برخواسته از تناقض هاي جامعه ايراني که شايد نداشته به تناقض هاي موجود پاسخي سرشار از تناقض مي داد. عصر پهلوي نتوانست طرح مدرن سازي ايران را با برخورد انتقادي با سنت و خنثي کردن نيروي ويرانگر نهفته در ميراث فرهنگي و سياسي پيش ببرد. سنت ديني خاموش شده در آميزش با ايدئولوژي هاي زمانه جان گرفت و شالوده انقلابي را عليه تجددي مثله شده پي ريخت. انقلاب ايران شورشي بود برخواسته از تناقض هاي جامعه ايراني که شايد ندانسته به تناقض هاي موجود پاسخي سرشار از تناقض مي داد. در بيستمين و آخرين بخش از برنامه «انقلاب ايران و سقوط پادشاهي»، راديوفردا جمع بندي و خلاصه اي از آنچه که در بخش هاي پيشين بيان شد را به اطلاع مي رساند.
XS
SM
MD
LG