لینک‌های قابلیت دسترسی

logo-print
دوشنبه ۱۵ آذر ۱۳۹۵ تهران ۰۶:۱۴ - ۵ دسامبر ۲۰۱۶

برنامه ويژه «راديوفردا»: انقلاب ايران و سقوط پادشاهي، نگاهي تاريخي به جامعه و سياست در ايران پيش از انقلاب (قسمت دوازدهم)


(rm) صدا |
مهدي خلجي (راديو فردا): دانشگاه در هر کشوري، مهم ترين نهاد آموزشي و علمي است و شالوده توسعه اقتصادي، فرهنگي و سياسي به شمار مي رود. دانشگاه در ايران، به آن صورت که مي شناسيم، عمري دراز ندارد. اگر در اروپا دانشگاه ها براي توليد علم مدرن بنياد نهاده شدند، در ايران براي انتقال علم مدرن از غرب تأسيس شد. پيشينه دانشگاه، مدرسه دارالفنون است که در عصر قاجار و به همت ميرزا تقي خان امير کبير بنا شد. هوشنگ نهاوندي، استاد و رييس دانشگاه تهران در دهه پنجاه: هوشنگ نهاوندي (استاد و رييس دانشگاه تهران در دهه پنجاه): ايجاد دانشگاه به سبک جديد در ايران با تاسيس دارالفنون شروع شد به دست مرحوم ميرزا تقي خان اميرکبير که چندين دانشکده داشت اين دارالفنون و بعد از آن، در اوايل قرن بيستم، مرحوم مشيرالدوله حسن پيرنيا مدرسه عالي علوم سياسي را با کمک برادرش، معتمد الملک، زکاء الملک فروغي، و تني چند ديگر مانند مرحوم دهخدا اگر اشتباه نکنم، تاسيس کرد روي الگوي مدرسه عالي علوم سياسي پاريس. بعدا دانشکده فلاحت تاسيس شد و در 1313 به ابتکار رضا شاه که او هم مثل اميرکبير يک ديد وسيعي براي فرداي ايران داشت و به دست کساني مثل علي اصغر حکمت، دکتر عيسي صديق، دکتر سياسي، دکتر شيباني، دکتر حسابي، و غيره، دانشگاه جديد تهران تاسيس و ايجاد شد که پرديس اصلي آن، که در خيابان شاهرضا واقع است، نقشه آن را يک آرشيتکت و معمار فرانسوي، آندره گدارک، کشيد، همان شخصي که بعدا رئيس دانشکده هنرهاي زيبا شد و نقشه موزه ايران باستان هم از او است. م. خ: با شکوفايي اقتصادي در دهه چهل و بالا رفتن قيمت نفت، مراکز آموزش عالي در ايران افزايش يافت. تا واپسين سال پيش از انقلاب بيست و شش دانشگاه و هجده دانشکده مستقل وجود داشت که در کنار ديگر مدارس و دانشسراهاي عالي، 244 موسسه آموزش عالي را تشکيل ميدادند. هوشنگ نهاوندي از شمار دانشجويان و اعضاي هيات علمي دانشگاه تهران خبر ميدهد: هوشنگ نهاوندي: در آخر سال 1357، يعني درست قبل از انقلاب، تعداد دانشجويان دانشگاه ها و مدارس عالي ايران اندکي متجاوز از 200 هزار نفر بود و من در مورد دانشگاه تهران مي توانم عرض بکنم و آمار دقيق تر دارم که دانشگاه تهران 20 هزار نفر دانشجو داشت، سه هزار تخت بيمارستاني و آخرين بودجه دانشگاه تهران قبل از انقلاب نزديک به يک ميليارد تومان آن روز بود که مي شد 130 ميليون دلار تقريبا و ما سه هزار استاد و عضو هيات علمي داشتيم. عرض مي کنم استاد يعني استاد، دانشيار، استاديار، مربي، و همين طور کارمندان فني. ولي در مجموع سه هزار عضو هيات علمي داشتيم. اين نسبت ميان استاد و دانشجو در دانشگاه تهران و دانشگاه پهلوي و سپس در دانشگاه ملي و دانشگاه اصفهان، يک نسبت خيلي خوبي بود در معيارهاي بين المللي. م. خ: پيش از آن که در ايران دانشگاه به وجود آيد، حوزه هاي علميه يگانه نهاد تعليمي در طول سده هاي پياپي به شمار مي آمدند. از سوي ديگر در اروپا دانشگاه هاي کهن، در ادامه سنت حوزه هاي علميه مسيحي تأسيس شد. جلال متيني (استاد و رييس دانشگاه فردوسي مشهد در سال هاي پيش از انقلاب): در سال هاي اولي که در دانشکده ادبيات مشهد تدريس مي کردم، يکي از استادان معروف انگليسي آمده بود به ايران و مي خواست برود به افغانستان. گذارش به مشهد افتاد و آمد دانشکده ادبيات و با من صحبت مي کرد. پرسيد که سابقه دانشگاه شما از کي است؟ من شروع کردم از مدرسه عالي بهداري و گفتم اولين دانشکده ما در مشهد، در سال 1328 تاسيس شده است. گفت وقتي شما در خراسان اين همه مدرسه هاي قديمي داشته ايد، چرا هيچ کدام از اين مدرسه هاي قديمي به عنوان پايه دانشگاه قرار نگرفته اند؟ اين حرف خيلي اصولي بود، براي اين که همين امروز که شما به انگلستان تشريف مي بريد، تمام دانشگاه هاي معتبرشان، مثل Cambridge و اين ها، شاخه اصلي و اصل مطلبش مدرسه دينيشان بوده است و هر کدام يک Chapelي دارد. م. خ: پرسشي را که جلال متيني از قول استادي انگليسي طرح کرد، بسيار بنيادي است. به واقع در اين جاست که ميتوان دريافت مسأله دانشگاه، فقط تأسيس نهاد آموزشي جديد نيست، بلکه مفهوم دانشگاه مبتني بر تصور خاصي از هستي و جهان است. آنگونه که پژوهشگران تاريخ و و فلسفه ميگويند تبار مفهوم دانشگاه به برداشت يونانيان از امر تعليم و تربيت و نيز علم باز مي گردد. دانشگاه پديده اي يوناني است مبتني بر تفکيکي که ميان شناخت و پنداشت صورت ميگيرد. دانشجويي و دانشوري در مفهوم حقيقت جويي و حقيت داني نوعي زيستن در جهان است که متفاوت از ديگر انواع زيستن مثل مومنانه زيستن است. ويژگي اين نوع زيستن گشودگي به روي جهان است، شگفت زدگي، پرسشگري، انديشيدن به پاسخ هاي خود و ديگران، بي قراري و قرار نگرفتن در پاسخ هاي آماده و سرانجام حقيقت را برتر از بهره عملي آن دانستن، و تئوري را در برابر پراتيک يا تکنيک نهادن. اين نوع زيستن در جهان در زيست جهان هاي معيني مي تواند پا بگيرد. در منظومه فکري اي که بر تفکر شرعي، ديني يا عرفاني استوار است، حقيقت جويي به معناي يوناني معنا ندارد. بر اين پايه يونانيان دانش را گستره اي فراخ مي دانستند و در نتيجه امر تعليم و تربيت را نيز در چشم اندازي بس گسترده مي گذاشتند. محمدرضا نيکفر، فيلسوف ايراني مقيم کلن ميگويد ايرانيان نيز تعليم و تربيت خود را داشته اند، اما ماهيت اين تعليم و تربيت با آنچه در يونان وجود داشت و با عنوان پايديا شناخته ميشد، تفاوت گوهري دارد: محمدرضا نيکفر (فيلسوف ايراني، کلن): مسلمان ها و ايراني ها، به عنوان بخشي از اين خطه فرهنگي، تعليم و تربيت خاص خودشان را داشتند. مثلا نگاه کنيم به نوشته هاي غزالي يا آهي در گلستان و در همه حکايتنامه ها، کلي نکات تربيتي است، ولي به عنوان يک سيستم نظري که ما در روي آن مي بينيم. مسلمانان هم در واقع يک مدل تربيتي داشته اند که مي توان گفت تبار اين مدل تربيتي، يک مدل يهودي است. لغت پايديا راه پيدا کرده است در ترجمه عهد عتيق و بعدا در ترجمه عهد جديد و وارد شده است به آن جا، ولي نه در مفهوم عاطلي کلمه. اين جا خدا معلم است و حقيقت کشف شده است. م. خ: در ايران، روحانيت، انحصار علم را در دست داشت و علم را نيز تنها علم شرعي ميدانست. تاريخنگاران ميگويند اگر در نيمه اول قرن نوزدهم، در جنگ ايران و روس، ايران به دليل عقب ماندگي سازوبرگ نظامياش مغلوب نشده بود، نه روحانيان به لزوم اخذ علوم و معارف جديد گردن مينهادند و نه حکومت ايران به ضرورت نهادهاي آموزشي جديد باور مييافت. جلال متيني: مدارس علمي ما علم را به معناي مخصوص خودشان مي دانستند، چنانچه وقتي که شما مي گوييد که در دوره شاه امروز علما شرفياب شدند، يعني آخوندها! هيچ وقت يک Scientistي و يک Scholarي در رشته هاي ديگر، جزو علما نبوده است. ان ها متاسفانه جلو علم جديد را گرفتند، يعني حتي موقعي که دبستان در ايران تاسيس مي شد و آقاي رشديه در تبريز دبستان درست کرد، دبستان بسيار ابتدائي، علما به جانش افتادند که اين ها دارند بچه ها را منحرف مي کنند. در نتيجه فرمايش شما درست است. ما مي بايستي اين زيرکي را مي داشتيم و اين علماي ما اين واقع بيني را مي داشتند که علوم جديد را در کنار علوم قديم و در همان حوزه ها تدريس بکنند، منتهي توسعه پيدا کند. ولي علماي ما در برابر علم جديد مقاومت کردند. اين حديثي که صحيح يا غير صحيح نقل شده که العلم فلما علم الاديان و علم الابدان. دوتا علم را به رسميت مي شناخته اند، علم الهي و علم دين، و علمي که مربوط به پزشکي و بهداشت است. م. خ: درست است که مقتضيات جهان جديد، مقاومت روحانيان را در برابر علم جديد در هم شکست و به هر حال دانشگاه در ايران تأسيس شد، اما به دليل فقدان حکومت قانون و چيرگي خودکامگي سياسي و نيز غلبه نظام معرفت شناختي ديني، مفهوم اروپايي دانشگاه در ايران پا نگرفت. محمد رضا نيکفر ميگويد آرمان دانشگاه، تعليم و تربيت انسان حقيقت جو و دانش پژوه است و به اين ترتيب مفهوم دانشگاه با دموکراسي و سکولاريسم يا غيرمذهبي بودن، پيوندي عميق دارد: محمد رضا نيکفر: در جهان اسلام دانشگاه وقتي تاسيس مي شود، از همان ابتدا مدرسه مذهبي آخوند پرور با آن دشمن است. اصلا رقابت نمي کند، دشمن است با آن. اولين موسسه اي که در ايران و همين طور پيش از آن در عثماني تاسيس مي شود، اسمش را مي گذارند دارالفنون. اگر توجه کنيد، در لغت دارالفنون يک تحقير وجود دارد. دارلفنون عنواني است محقر. چرا نگفتند دارالعلوم؟ اگر دارالعلوم مي گفتند، علما برآشفته مي شدند. علما حاضر نبودند که بيايند در آن جا و علم خودشان را عرضه بکنند در کنار علوم ديگري. بقيه هم حاضر نبودند بيايند و آن را در زير چتر خودشان بگنجانند و اصلا امکانش هم وجود نداشت. درکش را همه نداشتند که مثلا بيايند و فنون را هم بياورند و در حوزه علميه درس بدهند. علما اشکالي نمي ديدند که يک جايي باشد که فقط اهل فن، يعني مثلا مهندس و بخيه زن (به عنوان پزشک) در واقع چيز بکند و همين طور دولت هم. دولت اهل فن مي خواست. نه دولت دانشگاه مي خواست، و آخوند حقيقت پژوه نمي خواست. آخوند و شاه خيال مي کردند حقيقت را در اختيار خودشان دارند و بقيه بايد بروند و کارهاي دستي بکنند اين وسط، يا اين که چرخ ادارات را بچرخانند. حقيقت کشف شده است. م. خ: حوزههاي علميه به دانشگاه بدل نشدند، زيرا شالوده هستي شناختي و معرفت شناختي دانشگاه با حوزه هاي علميه سازگار نيست. از سوي ديگر، اگر در اروپاي دوران جديد، دانشگاه و علم جديد به وجود آمد، به اين سبب بود که ميان سنت و تجدد، چالش و رويارويي انتقادي سختي درگرفت. فهم انتقادي سنت اگر نبود، علم جديد به وجود نميآمد و دانشگاه معنا پيدا نميکرد. اما آن گونه که محمدرضا نيکفر ميگويد زماني که علم جديد و دانشگاه وارد ايران شد، سنت در ايران وجود نداشت يا در دوره انحطاط به سر ميبرد و از آن جز مرده ريگي براي تکرار يا افتخار بازنمانده بود: محمد رضا نيکفر: يعني اين طوري نيست که مثلا بيايند هيات جديد را تدريس بکنند در دارالفنون و بعد از حوزه علميه بيايند و مثلا رساله هاي محکم و قابل دفاعي را در دفاع از هيات بطلميوسي کهن بنويسند و بر رد نيوتون و چيزهاي ديگر. اصلا چنين حرکاتي را ما نمي بينيم. مقاومت هايي را مي بينيم، کارهاي قلمي خيلي ضعيف را مي بينيم که اصلا ان ارزش را نداشته اند که در تاريخ بمانند که ما به آن ها رجوع کنيم و بگوييم اين در گيري هاي فکري صورت گرفته است، درگيري هايي که تصور کنيم که مثلا در زمان ناصرالدين شاه «گفتار در روش دکارت» ترجمه مي شود و بعد خوانده مي شود و بعد به آن جواب مي دهند يک عده اي از موضع سنت، مثلا موضع ابن سينا يا فارابي يا ملاصدرا. اصلا چنين داستان هايي نبوده است. اصلا اين ها سال ها و قرن ها بود که ابن سينا نخوانده بودند اصلا، به جز تک و توکي. يعني ما اصلا سنت در آن مفهموم که بخواهيم بگوييم که يک سيستم خاصي از فرهيختگي حالا با هر ارزشي وجود دارد، اصلا چنين چيزي وجود نداشته است. وقتي که ما ببريم اين ها را در اين چهارچوب، در واقع ما داريم سنت را ايجاد مي کنيم. يعني تصور مي کنيم که مي خواهيم به شکل مصنوعي ايجاد کنيم و مي گرديم و يک سري نام مي آوريم يا يک سري کتاب پيدا مي کنيم که بگوييم: آي! براي اين که داستان من کامل باشد. در آن جايي که معمولا دنبال سنت مي گردند، چيزي که با آن مواجه هستيم فساد است، انحطاط است، به هم ريختگي است، آشفتگي است، انباني از خرافات است و آن چيزهايي که در واقع افتخارهاي فرهنگي ما است که حالا سنتگرايان از آن نام مي برند، مثل ابن سينا و مثل فارابي، اين ها آدم هاي فراموش شده اي بودند. فراموش نکنيم که بسياري از اين ها را غرب دوباره کشف کرد. اين خلدون کشف غرب است، ابن رشد کشف غرب است، ابن سينا تا حد بسيار زيادي کشف مجدد غرب است. آن کساني که سنتگرا ناميده مي شوند، هيچ تلاشي از جهت زنده بودن ياد اين ها آثار اين ها نکرده بودند. م. خ: محمدرضا نيکفر بود فيلسوف ايراني مقيم کلن. م. خ: جدا از بحث تاريخي و فلسفي درباره سرشت دانشگاه در اروپا، ايران در سده بيستم به شکلي گريز ناپذير ضرورت تأسيس دانشگاه را حس کرد و هم حکومت وقت و هم نخبه گان همه تلاش خود را براي ساختن دانشگاهي مدرن در کار کردند. حتا با وجود آن که نظام سياسي دموکراتيک نبود، نخبه گان دانشگاهي کوشيدند تا اداره دانشگاه را به دست دانشگاهيان بسپرند و از نفوذ دولت بر اين نهاد بکاهند، اما طرح استقلال دانشگاه با شکست رويارو شد. هوشنگ نهاوندي: دانشگاه تهران در سال 1321 مستقل شد، يعني انتصاب رئيس دانشگاه در اختيار شوراي دانشگاه گذاشته شد و همين طور شوراي دانشگاه به صورت انتخابي در آمد. روساي دانشکده ها هم با مشورت استادان هر دانشکده، از سوي رئيس دانشگاه منصوب مي شدند. اين استقلال دانشگاه، بعدا تقريبا از بين رفت و سازمان دانشگاه تهران هم تغيير کرد. يعني در زمان رياست مرحوم دکتر جهانشاه صالح، دانشکده ها گروهي شدند و گروه هاي مختلف آموزشي در دانشگاه ها به وجود آمدند و شوراي دانشگاه هم کمي قبل از آن، در زمان دکتر صالح و در همان سال ها، از صورت انتخابي خارج شد و عملا استقلال دانشگاه ها از بين رفت. م. خ: جلال متيني شکست طرح استقلال دانشگاه را به ميل حکومت براي گسترش اقتدار خود و نيز قدرت جويي برخي از رجال دانشگاهي نسبت مي دهد: جلال متيني: با قدرت يافتن شاه و مخالفت هايي که در دانشگاه عليه حکومت به وجود آمد، يواش يواش اين استقلال محدود شد. اول به اين صورت که گفتند که شوراي دانشگاه سه نفر را نتخاب بکند که پايه اين ها از پايه هشت استادي به بالا باشد و بعد با فرمان همايوني يکي از اين سه تن منصوب بشود. بعد که دانشگاه هاي ما رنگ آمريکايي گرفت و به اصطلاح ما هيات امنا پيدا کرديم، که فقط يک اسمي بود و هيات امنا اعضائش همه افرادي بودند که در حکومت نقش داشتند. گفتند در اين جا هيات امنا سه نفر را انتخاب مي کند و پيشنهاد مي کند و يک نفر به نام فرمان شاه صادر مي شود. م.خ: با اين حال، دانشگاه در ايران تأسيس شد با همه مشکلاتي که پا گرفتن نهادي مدرن در کشوري مانند ايرانِ دوره فترت پس از انقلاب مشروطه و پيش از حکومت رضاشاه پهلوي دارد. جلال متيني از مشکلات تعليم و تربيت، فقدان استادان کارآزموده، نبود امکانات آموزشي از جمله کتابخانه در دانشگاه هاي ايران ميگويد و با همه اينها کارنامه دانشگاه را در دهه هاي پيش از انقلاب و در عمر کوتاهش مثبت ارزيابي مي کند و باور دارد که مانند موارد ديگر نمي توان وضعيت ايران را با کشورهاي پيشرفته اروپايي مقايسه کرد: جلال متيني: موقعي که دانشگاه درست شد، 1313 تا 1357، 40 سال بيشتر نمي گذشت. اين ها دانشگا ها يشان 700 سال است عمرش. کتابخانه يک دانشگاه 2 ميليون کتاب دارد. من بدبختي که در دانشکده ادبيات مشهد بودم، با وجودي که دکتر فياض، خدا بيامرزدش، کتابشناس بود و رئيس دانشکده بود و هر وقت به تهران مي رفت مقداري کتاب مي خريد. خود من دو تا کتابخانه شخصي، کتابخانه مرحوم محمود فرخ و دکتر فياض، را که هفت – هشت هزار جلد بود خريدم. جمعا کتاب ها شد 36-35 هزار جلد. ما اصلا قابل مقايسه نيست کارمان با اين ها. اين مقايسه ها بود که حکومت را واژگون کرد. آن حکومت صدها عيب داشت، اما اين که دانشگاه Cambridge، دانشگاه Princeton، دانشگاه ...، اين ها سابقه چند قرني دارند، کتابخانه هاي معتبر دارند. ما دانشگاه هايمان به نظر بنده به نسبت خوب بود. ما حتي در سال هاي آخري حکومت شاه، بين 650 يا 750 نفر دانشجوي خارجي (بورسيه) داشتيم. استادان ايرانشناس يک در دنيا کساني هستند که يک سال يا دو سال در ايران بوده اند و بعد اين برنامه ها قطع شد. م.خ: سطح دانشگاههاي ايران در دهه چهل و پنجاه به بالاترين حد خود در تاريخ دانشگاه در ايران رسيد. به گواهي اسنادي که موسسههاي بين المللي ارزشيابي آموزش عالي در جهان منتشر کردهاند، در سالهاي پس از انقلاب رتبه علمي دانشگاههاي ايران در جهان افتي شديد داشته است. هوشنگ نهاوندي از کيفيت علمي دو دانشگاه تهران و پهلوي شيراز ميگويد: هوشنگ نهاوندي: به طور قطع دو دانشگاه از نظر کيفي جلوتر بودند از بقيه. دانشگاه پهلوي، به خصوص در رشته پزشکي که تعداد زيادي دانشجويان خارجي داشت و حتي از آمريکا و انگليس دانشجوياني مي آمدند به دانشگاه پهلوي، يا براي تحصيل پزشکي و يا براي دوره هاي تخصصي پزشکي و اصولا بيمارستان ها دانشگاه، يکي بيمارستان نمازي و ديگري بيمارستان خليلي، در منطقه شهرت بسيار زيادي داشت و خيلي از شاهزادگان عرب هم بيماران و مشتريان دائمي اين دو بيمارستان بودند. دانشگاه تهران البته مقام خاص خودش را داشت، به خاطر قدمتش و به خاطر کيفيت خاص استادانش و به خاطر تجربيات علمي که در اين دانشگاه شده بود و مي شد. م.خ: هوشنگ نهاوندي سخن مي گفت، رييس دانشگاه تهران در دهه پنجاه. دانشگاه در ايران، تنها يک نهاد تعليمي نبود. کارکرد و نقش سياسي و اجتماعي دانشگاه چيزي کمتر از بهره علمي آن نداشت. بنابر پاره اي آمارها دانشگاه تهران يکي از سياسي ترين دانشگاه هاي جهان است. اين دانشگاه به همراه بسياري از دانشگاه هاي ديگر عرصه جولان ايدئولوژي ها، گروه ها و جريان هاي سياسي بوده است. در بخش بعدي برنامه انقلاب ايران و سقوط پادشاهي به بررسي نسبت دانشگاه و سياست و نيز فعاليت دانشجويان ايراني داخل و خارج کشور خواهيم پرداخت. دانشگاه در هر کشوري، مهم ترين نهاد آموزشي و علمي است و شالوده توسعه اقتصادي، فرهنگي و سياسي به شمار مي رود. دانشگاه در ايران، موضوع اين بخش برنامه است. در برنامه هاي پيشين، تحليلگران و کارگزاران دولتي پيش از انقلاب، از وضعيت فرهنگي و تحولات مربوط به حوزه کتاب، مطبوعات، سينما و تئاتر، راديو و تلويزيون و سياست هاي فرهنگي آن دوره سخن گفتند. در دوازدهمين بخش از اين سلسله برنامه ها مهدي خلجي در گفتگو با استادان و دست اندركاران دانشگاه در دو دهه پيش از انقلاب، به بررسي اين نهاد مي پردازد. در برنامه امشب هوشنگ نهاوندي، استاد و رييس دانشگاه تهران در دهه پنجاه، جلال متيني، استاد و رييس دانشگاه فردوسي مشهد در سال هاي پيش از انقلاب و محمدرضا نيکفر، فيلسوف ايراني مقيم کلن شركت دارند. در بخش بعدي برنامه انقلاب ايران و سقوط پادشاهي به بررسي نسبت دانشگاه و سياست و نيز فعاليت دانشجويان ايراني داخل و خارج کشور خواهيم پرداخت.
XS
SM
MD
LG