لینک‌های قابلیت دسترسی

سه شنبه ۱۶ آذر ۱۳۹۵ تهران ۱۳:۴۹ - ۶ دسامبر ۲۰۱۶

برنامه ويژه «راديوفردا»: انقلاب ايران و سقوط پادشاهي، نگاهي تاريخي به جامعه و سياست در ايران پيش از انقلاب (قسمت سيزدهم)


(rm) صدا |
مهدي خلجي (راديو فردا): دانشگاه در ايران تنها نهادي علمي و تعليمي نبود. از زماني که در دوره قاجار دانشجوياني از ايران به اروپا رفتند تا علم و تمدن جديد را بياموزند، نقش دانشجويان در اداره و مديريت سياسي و اجتماعي کشور برجسته شد. حکومت ايران دانشجويان را به اروپا فرستاد تا از آنان به عنوان فنآور و بورکرات استفاده کند، اما آنان از اروپا فقط فن و صنعت و دانش تجربي نميآموختند، بلکه با انديشههاي سياسي و آرمانهاي اجتماعي مدرن هم آشنا ميشدند و ميکوشيدند تا جامعه ايران را نيز بر پايه ارزشهاي سياسي مدرن متحول کنند. در اين بخش برنامه به نقش سياسي دانشگاه در ايران و نسبت اين نهاد آموزشي و آکادميک با نظام سياسي، به ويژه در دهه 40 و 50 خواهيم پرداخت. ..... آغاز دهه 40، آغاز تحولات بنيادني در نظام اجتماعي ايران است. انقلاب سفيد محمدرضاشاه، اصلاحات ارضي و شکوفايي اقتصادي از اوايل اين دهه آغاز شد و نظم پيشين طبقات و لايههاي اجتماعي را برهم زد. دانشگاهها و موسسات آموزش عالي در اين دهه گسترش يافت و در نتيجه شمار دانشجويان نيز افزايش پيدا کرد. تحصيلات عالي از انحصار نخبه اشرافي به در آمد و تقريباً از طبقات اجتماعي گوناگون، جوانان به تدريج توانستند به دانشگاه راه يابند. پشت سر دهه 40، رويدادهاي سياسي بزرگي بود مانند ملي شدن صنعت نفت و کودتاي بيست و هشت مرداد. اما دهه 40 به نظر ميآمد آغاز دوره استقرار و تثبيت قدرت محمدرضاشاه است. مهدي مقدس زاده، عضو کميته دانشجويان دانشگاه تهران، وابسته به جبهه ملي ايران در دهه 40، فعاليت سياسي دانشجويان در اين دوره را وامدار ميراث سياسي دهه پيش از آن ميداند: مهدي مقدس زاده (عضو کميته دانشجويان دانشگاه تهران): جريانات دانشجويي و جنبش دانشجويي در سال هاي 40 و 50 عمدتا از کودتاي 28 مرداد شروع مي شود. البته قبلش هم جرياناتي بود دانشگاهي، ولي نه به عنوان جنبش دانشجويي به ان مفهومي که بعد از کودتاي 28 مرداد پيش آمد. م. خ: اما مهدي فتاپور، نماينده دانشجويان و از مسئولان اصلي جنبش دانشجويي در دانشگاه تهران در اواخر دهه 40 و اوايل دهه 50، باور دارد که هويت جنبش دانشجويي در دهه 40 يک سره با پيش از آن، تفاوت داشت: مهدي فتاپور(نماينده دانشجويان و از مسئولان اصلي جنبش دانشجويي در دانشگاه تهران در اواخر دهه 40 و اوايل دهه 50): آن چه که در جنبه دانشجويي ايران از نيمه دهه 40 به بعد اتفاق افتاد و تا سال هاي دهه 50 ادامه پيدا کرد، يک جنبشي است کاملا از نظر کيفيت و از نظر فرم و از نظر نحوه نگاه کردن به قضايا متفاوت با جنبش گذشته و من بيش از اين که اين جنبش را با جنبش هاي مشابهش در دهه پيش مقايسه بکنم، بيشتر به نظرم مي آيد خصوصياتي دارد که مي شود اين را با جنبش جهاني دانشجويان و جوانان که آن زمان در اروپا و آمريکا هم اتفاق افتاده بود، قابل قياس دانست. م. خ: آن چه مهدي فتاپور به منزله ويژگي جنبش دانشجويي در دهه 40 و 50 بر آن تأکيد ميکند پيوندي عميق دارد با آن چه در آن دهه ها در فضاي بيشتر دانشگاه هاي جهان مي گذشت: ميل به دگرگوني بنيادي در جامعه: مهدي فتاپور: خصوصيت تغييرطلبي در آن سال ها با مجموعه ايده هايي که در جهان اتفاق افتاد و داخل ايران هم گسترش پيدا کرد، مساله انقلاب الجزاير، مساله جنگ ويتنام، و مساله انقلاب کوبا، اين ايده را در ميان دانشجويان و جوانان گسترش داد که مساله تغيير و به وجود آوردن يک جامعه بهتر و عادلانه تر تنها از طريق يک مبارزه راديکال، قاطع، و مسلحلنه مي تواند بگذرد و به همان دليل هم در آن سال ها مي دانيم که مثلا فرض کنيد چگوارا محبوبترين چهره در ميان دانشجويان ايران و سرتاسر جهان بود. شخصيت هاي مثبتي که مورد پذيرش همه دانشجوها قرار داشت، در واقع بهترين شکلش را صمد بهرنگي منعکس مي کند. يعني کاملا روحيه دانشجويان ان زمان و ارزش هايي که دانشجويان برايش اعتقاد دارند، شخصيت ماهي سياه کوچولو به عنوان شخصيت مورد تاييد دانشجوهايي که در مبارزه اجتماعي شرکت داشتند، يعني شخصيتي که نمي خواهد در اين برکه بماند، نمي خواهد اين شرايط به همين شکل بماند، و مي خواهد برود به سمت يک دريا. به سمت يک شرايطي که کاملا دگرگون شده باشد. آن ايده آل و آن شرايط آرماني که مي خواهد در تغيير اين شرايط با رفتن به سمت آن دريا، همه دشواري ها و مشکلاتي را که در مقابلش وجود دارد تحمل بکند و اين مسير را طي بکند. م. خ: جنبش دانشجويي در اين دوران به اين دليل گسترش فزاينده مييابد که از نظر فعالان دانشجويي احزاب موجود و سنتي در ايران مانند حزب توده و جبهه ملي پاسخگوي نيازهاي آنها نيستند و نمي توانند تغيير راديکالي که اين دانشجويان در پي پديدآوردن آن هستند به وجود آورند. حزب توده و جبهه ملي که پس از کودتاي بيست و هشت مرداد در حاشيه رفتند همواره ميکوشيدند جريانهاي دانشجويي را در مهار خود درآورند، ولي نميتوانستند کاملاً رهبري آن را به دست بگيرند. اما مهدي مقدس زاده از فعالان دانشجويي وابسته به جبهه ملي ادعا مي کند که در اوايل دهه 40 اين جبهه ملي بود که اداره عمده جريان هاي دانشجويي را به عهده داشت: مهدي مقدس زاده (فعال دانشجويي وابسته به جبهه ملي): در جريان هاي دانشجويي همان سال هاي 39، 40، 41، و 42 دانشجويان زير پوشش جبهه ملي ايران اقدام مي کردند. بعد بر اثر فشارهايي که آوردند روي دانشجويان و تعداد زيادي دانشجو را به زندان بردند و شکنجه مي دادند. عده اي از دانشجويان که هيجان و شرو بيشتري داشتند، مي گفتند با اين حکومت با حرف منطق و از طريق انتخابات نمي شود صحبت کرد. در آن زمان دو جريان به صورت نسبتا راديکال، يکي سازمان مجاهدين خلق بود که سعيد محسن، اصغر ولي زادگان و اين ها که اين ها اتفاقا باز دانشجوي دانشکده فني بودند و جريان ديگري به نام چريک هاي فدايي خلق که بيژن جزني و اين ها بودند. م. خ: اما جبهه ملي با سابقه و سنت خود نمي توانست پشتوانه فکري و سياسي لازم را براي تغييري که دانشجويان خواهانش بودند به دست دهد. مهدي فتاپور: ما دانشجوها در آن زمان از فکري خواهان تغيير بوديم و اين تغيير را در وجه سياسي که در همه وجوه ما تغيير مي خواستيم. فرهنگي را که در جامعه غالب بود ما نمي خواستيم و مي خواستيم فرهنگ ديگري را غالب بکنيم. موزيک ديگري را گوش مي داديم و در جامعه موزيکي را که در راديو و تلويزيون پخش مي کردند، ما و به خصوص دانشجوياني که فعال بودند، به سمت موسيقي محلي گرايش داشتيم. لباس يک جور ديگر مي پوشيديم، رفتارمان جور ديگري بود، و کلا سعي مي کرديم در همه زمينه ها ما آن چيزي که وجود دارد را زير سوال ببريم و يک فرهنگ، يک رفتار، يک سياست، و يک شکل جديدي را بنيان بگذاريم و اين با احزابي که در ايران وجود داشتند، با جبهه ملي و حزب توده و ديگر احزابي که در ايران وجود داشتند، اين شيوه برخورد را نداشتند و به اين دليل در ان مقطع با آن ها فاصله گرفتند. م. خ: محصول اين فاصله گيري از احزاب سياسي موجود تولد گروه هاي سياسي تازه از درون جريانهاي دانشجويي است: مهدي فتاپور: نتيجه اين شرايط شکل گيري سازمان هاي چريکي بود، يعني سازمان هايي که مستقيما از دل جنبش دانشجويي بيرون آمدند. يعني هم سازمان فدائيلن که مستقيما در اين جنبش شکل گرفت و رشد کرد. هرچند رهبران سازمان مثل بيژن جزني و ديگران از قبل ايده ها را مطرح کرده بودندو متعلق به اين جنبش نبودند، ولي نيروي اصلي که به اين جنبش پيوست و اين جنبش را شکل داد، مشخصا دانشجوها بودند و همين طور هم سازمان مجاهدين که آن سال ها شکل گرفت، آن هم تا حد زيادي به اتکاي نيروي جنبش دانشجويي آمد و به طوري که در اوايل دهه 50، يعني همان سال 51-50 تقريبا اکثريت قريب به اتفاق دانشجوياني که ايده هاي چپ داشتند، Sympathy به سازمان چريک ها پيدا کردند. يعني به سرعت يک جنين نفوذي هم پيدا کرد به اين دليل که راديکاليسمي که در اين سازمان ها و جود داشت و اين که آن ها مي خواستند تغييري را به وجود بياورند و حاضر بودند هزينه هاي اين تغيير را بپردازند و تغيير را در شکل راديکال مي خواستند و آماده بمارزه در اين راستا بودند، اين با خصوصيات رواني و فکري دانشجوها در آن زمان کاملا انطباق داشت و آن ها اين نيرو را از خودشان مي دانستند. م. خ: وقتي راديکاليسم ايدئولوژي مقبول و محبوب دانشجويان شد، طبيعي است که توسل به خشونت يکي از ابزارهاي مشروع مبارزه سياسي تلقي شود. دانشجوياني که در گروه هاي سياسي فعاليت مي کردند نه تنها براي به دست آوردن اسلحه و ساختن بمب ميکوشيدند که به آساني در تجمع هاي دانشجويي، اعتراض خود را به برخوردهاي خشونت آميز مي کشاندند. جلال متيني رييس دانشگاه فردوسي مشهد در دهه 50 نمونه اي از اين برخوردها را به ياد مي آورد: جلال متيني (رييس دانشگاه فردوسي مشهد در دهه 50): من يادم است که يک وقتي اعتصابي شد در دانشگاه ما. اين ها آن چه شيشه در دانشکده ادبيات دانشگاه فردوسي بود، شکستند. سردر تالار فردوسي که کاشي کاري بود، تمام کاشي هايش را شکستند. کيوسک تلفن را انداختند پايين. تصميم داشتند کتابخانه را آتش بزنند که جلو آن را گرفتند. م. خ: اما مهدي مقدس زاده مي گويد اين تا اندازه اي درست است؛ چون گاهي نيروهاي امينتي در قالب دانشجو در مي آمدند و خود به خشونت دامن مي زدند: مهدي مقدس زاده: يک مقداري از آن، بله. بعضي از دانشجويان خيلي پرهيجاني بودند. اما عمدتا شروع و آغاز کار به وسيله خود مامورين حکومت بود. مي آمدند و مي خواستند در دانشگاه ها را ببندند. مي خواستند جلوه بدهند که خشونت در دانشگاه ها زياد است، پس بايد خشونت بکنند. يعني توجيهي را مي خواستند بر خشونت خودشان يا براي خاتمه جريان. کارهاي حکومت و ساواک اين بود که يک باره در آن اعتصابات شديد دانشگاه اعلاميه هايي مي آمد، صبح ما مي رفتيم (من خودم عضو کميته جبهه ملي دانشگاه بودم) که ما چنين اعلاميه اي نداده بوديم. ولي مي ديديم قبل از اين که ما به دانشگاه برويم، اعلاميه اي به طور وسيع در تمام دانشکده ها پخش کرده اند با امضاي کميته دانشجويان دانشگاه تهران، وابسته به جبهه ملي ايران، که طرح کرده بود در اعلاميه. ابتدا يک مقداري حمله کرده بود براي رد گم کردن، حمله کرده بود به حکومت، وبعد گفته بود ما با ديسيپلين کامل به کلاس هاي درس خواهيم رفت که اعتصاب را بشکنند. اين يک نوع کار بود. يک نوع کار هم براي اين که مي خواستند حمله بکنند، مي آمدند وشيشيه مي شکستند، تظاهرات مي کردند . شعارهاي تندتري را مي دادند. م. خ: فعاليت سياسي دانشجويان پاي ساواک را به دانشگاهها گشود و دست آن را در مداخله باز کرد تا جايي که رؤساي دانشگاه ها براي کنترل سياسي دانشگاه ها تحت فشار قرار مي گرفتند. هوشنگ نهاوندي، رييس دانشگاه تهران در دهه 50: هوشنگ نهاوندي (رييس دانشگاه تهران در دهه 50): مداخلات ساواک در دانشگاه تهران و دانشگاه پهلوي (لااقل اين دو دانشگاهي که من خودم تجربه اش را داشتم) خيلي کمتر از آن چيزي بود که ديگران تصور مي کردند، ولي متاسفانه وجود داشت. خيلي از اين مداخله ها ابلهانه بود، يعني يک ضوابط بسيار نابخرادانه اي در طرز تفکر بعض از مديران ساواک وجود داشت که مي خواستند آن روابط را به دانشگاه ها تحميل بکنند و تا حد زيادي بستگي داشت به مقاومت رئيس دانشگاه، روساي دانشگاه ها در مقابل اين قبيل مداخلات که هميشه در زماني که من بودم در دانشگاه تهران، با حمايت نخست وزير انجام مي گرفت. يعني هميشه نخست وزير و ساواک بودند که با هم ديگر يک تحميلاتي را مي خواستند به دانشگاه تهران بکنند. م. خ: هوشنگ نهاوندي به اين نکته اشاره مي کند که کانون هاي اصلي جنبش هاي اعتراضي دانشجويان دانشکده هاي فني و دانشگاه هاي صنعتي بود و نه مثلاً دانشکده حقوق و علوم سياسي که به قاعده بايد مرکز توليد و توزيع انديشه سياسي باشد: هوشنگ نهاوندي: دانشکده فني دانشگاه تهران و بعدش دانشگاه اميرکبير که همان پلي تکنيک باشد و دانشگاه صنعتي آريامهر، اين ها مرکز اعتراض و مرکز نابساماني را اگر بشود اين کلمه را به کار برد، داشتند، در دانشکده فني دانشگاه تهران دو جريان فکري خيلي قوي بود، يکي جريان چپ افراطي (بگوييم کمونيستي) و يکي جريان اسلامي افراطي، اسلامگرايي افراطي که در اين اواخر اين دو جريان با هم ديگر کاملا همدست و همراه بودند. اين يک سنتي بود. سال ها رئيس دانشکده فني دانشگاه تهران مهندس مهدي بازرگان بود که بعدا نخستين رئيس دولت روح الله خميني شد. خيلي دانشکده فني را با کمک چند تن ديگر از استادان سياسي کرد، بيس از آن چه که ضرورت داشت و البته استادان دست چپي هم، يعني عضو حزب توده، در دانشکده فني دانشگاه تهران و در دانشگاه پلي تکنيک زياد بودند و متاسفانه خيلي از استادان، چه اسلامي ها و چه چپي هاي افراطي، فراموش مي کردن که کلاس درس محل بحث سياسي نيست. مهدي فتاپور که خود از دانشجويان دانشکده فني بوده اين امر را تصديق مي کند. با اين همه باور دارد که جنبش دانشجويي در سطح ديگر دانشکده ها هم وجود داشت: مهدي فتاپور (دانشجوي سابق دانشکده فني): بخش عمده دانشجو ها در اين حرکت ها شرکت داشتند، يعني مثلا من سال 51 به ياد مي آورم که در انتخاباتي که کاملا جنبه سياسي داشت و در واقع يک طرف هواداران سازمان مجاهدين بودند و يک طرف هواداران چپ که در واقع آن موقع تقريبا اکثريت قريب به اتفاقشان مي شدند جريانات فدائي، وقتي اين دو نيرو در مقابل هم در انتخابات شرکت مي کردند حدود 60 درصد دانشجويان در سمت گيري در مقابل يکي از اين دو طرف شرکت مي کردند، يعني آن قدر جو عمومي پلاريزه شده، سمت گيري شده، و سمت دار بود و علاقه مند و درگير با مسائل سياسي. در دانشکده هاي ديگر تا اين حد گسترده نبود. من فکر مي کنم که يک پديده درست است که وسيع بررسي شود، هرچند در دانشکده هاي حقوق، ادبيات، و غيره هم باز اين تفکر تفکر غالب بر فعالين بود. م. خ: اين که رهبري جنبش دانشجويي در دست دانشجويان فني بود، اين پرسش را به ذهن مي آورد که اين جنبش ها تا چه اندازه بر انديشه و تحليل علمي سياسي استوار بود. بيشتر رهبران دانشجويان تحصيلات سياسي نداشتند، از دانش سياسي چنداني برخوردار نبودند، اکثراً به يک زبان خارجي مسلط نبودند و در بهترين حالت با خواندن چند کتاب فارسي حزبي يا اسلامي ساده به تندروترين نتايج سياسي ميرسيدند. مهدي مقدس زاده از اثر پذيري دانشجويان از فضاي سياسي به جاي انديشه سياسي ميگويد: مهدي مقدس زاده: تحرک اصلي که در دانشجويان به وجود مي آمد، تنها کتاب خواندن ها و اين طرف، سازندگي ها نبود، بلکه عمل حکومت بود. ببينيد، کودتاي 28 مرداد يا قبل از آن جريانات دوران رضا شاه و قبل از کودتا جريانات دربار پهلوي و بعد از آن... تا اين ها البته خوب کتاب هاي زيادي را مي خواندند. م. خ: در نتيجه باز از لحاظ فکري اين احزاب سنتي بودند که اين گروههاي نوآمده را تغذيه ميکردند. مهدي فتاپور: جريان مجاهدين که ان هم پيوند نزديکي در ان سال هاي دهه 50 با جنبش دانشجويي داشت، خيلي رابطه نزديکتري با احزاب سياسي گذشته، با جرياناتي مثل نهضت آزادي و با جريانات سياسي بيرون دانشگاه داشت و از اين نظر بيشتر ارتباط متقابل با آنان مي گرفت. جريان چريک هاي فدائي خلق، بخشي از رهبران ايم جريان، کساني بودند که در درون جنبش هاي سياسي گذشته، به خصوص حزب توده ايران و در مواردي در درون جبهه ملي، ولي عمدتا در درون حزب توده پرورش پيدا کرده بودند و از اين نظر ايده هاي، اندوخته ها، دانش، فلسفه، و روش هاي برخورد حزب توده را با خودشان از نظر فکري داشتند، مقل آقاي بيژن جزني که عضو سازمان جوانان حزب بود و در آن حزب پرورش سياسي پيدا کرده بود. ولي عمده نيروي سازمان چريک هاي فدائي خلق به خصوص در سال هاي بعد، از دل جنبش جوانان بيرون آمده بودند. م. خ: فعاليت سياسي دانشجويان حساسيت حکومت را به محيط دانشگاه بيشتر کرد. دانشگاه در چشم حکومت کانون بالقوه هر گونه اعتراض اجتماعي و سياسي به نظر آمد. در دهه 40 که حکومت احساس اقتدار بيشتر مي کرد، نمايندگان دانشجويان را به رسميت مي شناخت و گاه از طريق مسئولان دانشگاه يا ديگران راه گفت و گو با آنان را باز مي کرد. اين گفت و گوها گاه به نفع دانشجويان و خواسته هاي آنان تمام مي شد. اما آن گونه که مهدي فتاپور مي گويد در دهه 50 فضا به حدي راديکاليزه شد، گروه هاي دانشجويي دست به اسلحه بردند و حکومت هم رويارويي خشني را با آنها آغاز کرد که راه گفت و گو ميان حکومت و دانشجويان بسته شد و با تاريک شدن چراغ رابطه خشونت متقابل تنها وسيله بيان خواست ها شد: مهدي فتاپور: در نيمه دوم دهه 40 که اين جنبش دانشجويي در حال رشد بود، هم از طرف مسئولين حکومتي اين ايده که به رسميت بشناسند نمايندگان و مسئولين دانشجويي را مطرح بود. در دانشگاه تبريز مثل يا در دانشگاه تهران اين ايده مطرح شد و نمايندگان دانشجويي انتخاب شدند، و هم در ميان دانشجوها يک چنين بحثي که بايد ارگان هاي صنفي دانشجوها شکل بگيرد و انجمن هاي علني و قانوني دانشجويي وجود داشته باشد و دفاع کند از منافع دانشجويي، در ميان دانشجوها دو ايده کاملا متفاوت وجود داشت. بخشي که من هم جزو آن ها بودم، معتقد بودند که اين نوع مبارزه مبارزه مثبتي است و تحت عنوان مبارزه سياسي – صنفي اسمش را آن زمان مي گذاشتند که از امکانات علني قانوني مبارزه بهره برداري بشود. بخش از دانشجوها هم اساسا معتقد بودند در شرايط جامعه ايران اين شکل مبارزات مطرح نيست و نبايد در اين شکل مبارزات شرکت کرد. ولي به تدريج که ما به دهه 50، به خصوص به سال هاي دهه 50 نزديک شديم و بعد از سال هاي دهه 50، در هر دو سمت اين تحول تضعيف شد. در ابتدا در طرف مسئولين دانشگاه شدت عمل بيشتري به کار گرفته شد و آن ايده هايي که بپذيرند نمايندگان دانشجويان (نمايندگان دانشجويان در آن شرايط همه مخالف رژيم بودند، عيني موقتي کسي واقعا نماينده مي شد و راي مي آورد، کسي بود که حتما مخالف رژيم بود و اگر کسي طرفدار رژيم بود يا احساس مي شد که نسبت به اين موضوع موضع روشن ندارد، دانشجوها به او راي نمي دادند) از طرف مسئولين دانشجوها به تدريج هرچه ما جلوتر آمديم، پذيرشي که بشود با نمايندگان دانشجويان وارد مذاکره شد و پذيرفته بشود که يک سري خواست هاي دانشجوها را از طريق قبول کردن سازمان هاي ان ها مورد پذيرش قرار دهند، اين به تدريج تضعيف شد تا جايي که در سال هاي 53 و54 و شکل گرفتن حزب رستاخيز، کلا يک چنين مسائلي مورد سوال قرار گرفت و اگر کسي هم نماينده دانشجوها مي شد، دستگير مي شد. من خود در سال 50 جرمم که دستگير شدم، فقط فعاليت هاي دانشجويي بود. م. خ: مهدي فتاپور بود از فعالان دانشجويي دهه 40 و 50 ايران .......... م. خ: دانشجويان به فعاليت سياسي زيرزميني روي آوردند. گروه ها و احزاب آنان غيرقانوني اعلام شد. در ميانه دهه 50 حزب رستاخيز که حزب نظام سلطنتي بود، تنها حزب قانوني به شمار رفت. دانشگاه مهم ترين مظهر مخالفت عليه رژيم سياسي شد. در دهه 40 و 50 شمار دانشجويان ايراني در دانشگاه هاي خارج ايران نيز فزوني گرفت. اين دانشجويان در قالب سازمان ها و اتحاديه هاي دانشجويي در سراسر جهان سامان گرفتند و کنفدراسيون جهاني محصلين و دانشجويان ايراني را پديدآورند. کنفدراسيون مهم ترين نهاد مبارزه با رژيم سلطنتي در خارج از کشور بود که صداي اعتراض را به همه نهادها و سازمان هاي بين المللي مي رساند. دانشجويان ايراني از داخل و خارج کشور، رژيم را تحت فشار نهادند. دانشجويان عضو کنفدراسيون درباره اعدام ها، سرکوب ها و نقض حقوق بشر و آزادي بيان در ايران تبليغات گسترده اي را به راه انداختند، چند سفارتخانه را به طور موقت اشغال کردند، تظاهرات اعتراض آميز آنها بارها موجب لغو سفر مسئولان حکومت ايران به کشورهاي اروپايي شد و در نهايت مطبوعات غرب اطلاعات خود از درون جامعه ايران را تا اندازه اي وامدار آنها بودند. ..... دانشگاه نه تنها نهاد تعليمي جامعه ايران بود و نه تنها کانون اعتراض سياسي. حوزه هاي علميه و به ويژه حوزه علميه قم نيز به منزله نهادي علمي که از اقتداري سنتي برخوردار بود نقش ويژه خود را داشت و سرانجام رهبري قاطع انقلاب ايران به دست مردي سپرده شد که از درون حوزه علميه قم سربرآورده بود. در بخش بعدي برنامه انقلاب ايران و سقوط پادشاهي به بررسي حوزه هاي علميه ايران به ويژه در دهه 40 و 50 خواهيم پرداخت. دانشگاه در ايران، موضوع اين بخش برنامه است. آغاز دهه چهل، آغاز تحولات بنيادني در نظام اجتماعي ايران است. انقلاب سفيد محمدرضاشاه، اصلاحات ارضي و شکوفايي اقتصادي از اوايل اين دهه آغاز شد و نظم پيشين طبقات و لايه هاي اجتماعي را برهم زد. دانشگاهها و موسسات آموزش عالي در اين دهه گسترش يافت و در نتيجه شمار دانشجويان نيز افزايش پيدا کرد. تحصيلات عالي از انحصار نخبه اشرافي به در آمد و تقريباً از طبقات اجتماعي گوناگون، جوانان به تدريج توانستند به دانشگاه راه يابند. در سيزدهمين بخش از اين سلسله برنامه ها مهدي خلجي در گفتگو با دست اندركاران دانشگاه در دو دهه پيش از انقلاب، به بررسي اين نهاد مي پردازد. در برنامه امشب هوشنگ نهاوندي رييس دانشگاه تهران در دهه 50 ، جلال متيني رييس دانشگاه فردوسي مشهد در دهه 50 ، مهدي مقدس زاده عضو کميته دانشجويان دانشگاه تهران وابسته به جبهه ملي ايران در دهه چهل و مهدي فتاپور نماينده دانشجويان و از مسئولان اصلي جنبش دانشجويي در دانشگاه تهران در اواخر دهه چهل و اوايل دهه پنجاه شركت دارند. در بخش بعدي برنامه انقلاب ايران و سقوط پادشاهي به بررسي حوزه هاي علميه ايران به ويژه در دهه چهل و پنجاه خواهيم پرداخت.
XS
SM
MD
LG