لینک‌های قابلیت دسترسی

logo-print
دوشنبه ۱۵ آذر ۱۳۹۵ تهران ۲۲:۳۶ - ۵ دسامبر ۲۰۱۶

روابط واشينگتن، تهران از آغاز تا امروز: يک آمريکايی «شهيد» راه مشروطيت در ايران


هاوارد باسکرويل، آموزگار آمريکايی «کالج مموريال» در تبريز، بر ضد نيروهای استبداد در ايران، تفنگ به دوش گرفت و در راه انقلاب مشروطه به «شهادت» رسيد

هاوارد باسکرويل، آموزگار آمريکايی «کالج مموريال» در تبريز، بر ضد نيروهای استبداد در ايران، تفنگ به دوش گرفت و در راه انقلاب مشروطه به «شهادت» رسيد

بخش ششم از سلسله برنامه های رهروان مهر و کين، روابط تهران – واشينگتن از ابتدا تا امروز، در پی می آيد.




از نخستين ها گفتيم ، پس از نخستينی ديگر نيز بگوييم. از «محمد علی بن ملا»، «محمد رضا محلاتی»، معروف به «حاج سياح» که از او به عنوان نخستين آمريکايی ايرانی تبار ياد می شود.

شهرزاد: «و اما ای ملک جوانبخت! خاقان بن خاقان، سلطان صاحبقران در حاشيه عکسی که نمونه های آن بر جای مانده است، چنين رقم زده است: «از آن پدر سوخته هاست…»

اشاره ناصرالدين شاه، به حاجی ميرزا محمدعلی بن ملا، معروف به حاج سياح است. در اين عکس مردی دستار بر سر با محاسن سپيد را می بينيم که هر دو پايش را باندپيچی کرده اند.

ناصرالدين شاه، با اشاره به همين عکس که در دوران دربند و زنجير بودن حاج سياح در ايران گرفته شده است، برای رد احتمال شکنجه کردن او تلويحا می نويسد: «اين پدر سوخته چون می خواست از زندان فرار کند، خود را به پايين پرت کرد و پاهايش شکست.»

حاجی ميرزا محمدعلی در سال ۱۲۵۲ هجری قمری در خانواده يی روستايی اما اهل علم و ادب به دنيا آمد. بزودی پدرش را از دست داد و عموی توانگرش او را برای تحصيل علوم دينی به عراق فرستاد.

حاجی سياح با بزرگان روزگار ديدار می کند

حاجی ميرزامحمد علی بيست و سه ساله ، در بازگشت به ايران دريافت که عموی توانگرش او را به دامادی خود برگزيده است. او چون «زير تکفل عمو بودن» را احتمالا برنمی تافت، روزی بی آن که با کسی حرفی بزند با جيب خالی و پای پياده، سفری دور و دراز را آغاز کرد.

سفری که بيست سال به درازا کشيد، و می گويند، در گيرودار آن، بيش از چهارصد شهر بزرگ جهان را ديد. و با نام آوران آن روزگار مانند «پاپ»، «جوزپه گاريبالدی۱» رهبر استقلال و جمهوريت ايتاليا، «الکساندر دوم» تزار روسيه و روسای جمهوری آمريکا ديدار کرد.

حاجی ميرزا محمد علی که سفرنامه و خاطراتش از ايران را نيز به رشته تحرير کشيده است، در يکی از همين جهانگردی های پر ماجرا، با جمال الدين اسدآبادی، اسلامگرای انقلابی آشنا می شود. انقلابی آتشين خويی که از ديدگاه دربار قاجار در پی بر باد دادن دودمان پادشاهان بود.
حاج سياح، نخستين آمريکايی ايرانی تبار، ناصرالدين شاه زير عکس او نوشت: از آن پدرسوخته هاست


آشنايی و نزديکی حاجی ميرزا محمد علی با جمال الدين اسدآبادی و نيز نزديکی او با يکی از پسران ناصرالدين شاه که در آرزوی دستيابی به تخت طاووس و اورنگ پادشاهی ايران با دو برادر ديگرش در کشمکش بود، او را به غل و زنجير کشيد.

سرانجام آن چه بيش از هر عامل ديگری اين جهانديده معروف به حاج سياح را از سياهچال های مخوف زندان قاجاريه و احتمالا از مرگ رهانيد، دفتر نمايندگی ديپلماتيک آمريکا در تهران بود.

حاج سياح خود را نخستين ايرانی «تابع ينگه دنيا» يا آمريکا معرفی کرده بود که به نظر می رسد وزير مختار واشينگتن در تهران هم اين گفته را درست می دانسته است.

حاج سياح در پی آزادی از زندان نيز همچنان جان خود را در خطر می ديد تا بدان جا که به دفتر نمايندگی ديپلماتيک آمريکا پناه برد. مکاتبات بر جای مانده از دربار قاجار و اين دفتر درباره همين آمريکايی ايرانی تبار نشان می دهد که وزير مختار آمريکا در حدی گسترده، مدافع «حاج سياح» بوده است.

حاج سياح در پناه پرچم آمريکا از سياست دوری گزيد، و گرم کشاورزی شد. او
در دوران مظفرالدين شاه و محمد علی شاه نيز هر چند از سياست پرهيز داشت اما در پنهان يار و ياور مشروطه خواهان بود.

حاج سياح که تقريبا ده سال پياپی در آمريکا زندگی کرده بود، سرانجام در سال ۱۳۰۴ هجری شمسی در ايران درگذشت.

نخستين ايرانی در قاره نو به فرمان بخت و باد

شهرزاد:«... و اما ای ملک جوانبخت! نخستين کسی که از ايران پا در قاره ينگه دنيا نهاد، ميرزا ابوالحسن خان بلند آوازه با لقب پر طمطراق«ايلچی کبير» بود که درماجرايی سندباد گونه،به فرمان بخت و باد سر از قاره نو درآورد.»

ميرزا ابوالحسن خان شيرازی معروف به ايلچی کبير، و يکی از نخستين وزيران خارجه ايران برای رايزنی به انگلستان رفته بود. کشتی حامل او و نماينده لندن در تهران، در راه بازگشت به ايران از بد حادثه دچار طوفان و از مسير اصلی منحرف شد، و ناگهان از برزيل، پاره ای از قاره نو سر برآورد... ۱۲۰۵ هجری شمسی / ۱۲۲۶ قمری... او را که با «آمريک» و «اتازونی» يا «ممالک مجتمعه آمريکا»، «ايالات متحده آمريکا»، سر و کاری نبود، وا می گذاريم و به گشت و گذارمان در «شاهراه مهر و کين» ادامه می دهيم.

آمريکايی ها دور از سياست، درس سياست می دادند

همچنان که گفتيم، پرهيز از سياست سنگ بنای اقامت آمريکاييانی بود که برای نخستين بار به ايران آمدند.

پرهيز از سياست، بدان اميد که به اصطلاح «پسرعمو» های انگليسی شان را نرنجانند، انگليسی هايی که با دادن سهامی به روس ها در شمال ايران زمين ، خود را خداوندگار اين خطه باستانی می دانستند.

از اين رو ، تلاش نخستين آمريکايی های مقيم ايران به تلاش های بهداشتی و آموزشی محدود می شد. اما در مدارسی که در ايران به راه انداختند، خواه نا خواه درس مردمسالاری و تمرين دموکراسی نيز داده می شد. همچنان که اين روش تا واگذاری مدارس يا کالج های آمريکايی به دولت ايران در دوران رضاشاه پهلوی ادامه داشت.

«ستاره فرمانفرماييان» از تحصيل خود در همين مدارس می گويد، در کالج آمريکايی دختران يا دبيرستان نوربخش که فرخ رو پارسا، يکی از مديران سختکوش آن، بعدها، نامش به عنوان نخستين بانويی ثبت شد که در ايران به وزارت رسيد، بانويی که در پی پيروزی «انقلاب اسلامی» در زندان اوين تهران تيرباران شد.

ستاره فرمانفرماييان: «در خود اين دبيرستان به ما ياد می دادند که يک نوعی دموکراسی داشته باشيم. مثلا معلم دستور آنچنانی نمی داد. دلش می خواست دانشجويان خودشان آزادی عمل داشته باشند. مشکلات را جست و جو کنند. حرف بزنند و خودشان مشکلاتشان را حل کنند.

اين هم راهی بود که من ياد گرفتم چه طور می شود آدم با سواد باشد. نه اين که تنها بخواند و بنويسد. بلکه يک روش با سوادی همراه با دموکراسی را ياد گرفتم.»

آمريکايی ها، «اسپورت» يا ورزش و نيز گردش های علمی را نيز برای نخستين بار به برنامه درسی دانش آموزان ايرانی افزوده بودند.

ستاره فرمانفرماييان: «تيم بسکتبال داشتند. تيم واليبال داشتند. در خود مدرسه ما دو تيم بود . من به ياد دارم در آن مدرسه دو تيم به نام «هما» و« شاهين» داشتيم . بچه ها دو دسته بودند. نه اين که برويم و با تيم مدرسه های ديگر بازی کنيم، در خود مدرسه دو تيم ورزشی بود (که با هم رقابت می کردند) و اين برای تمرينات ورزشی خوب بود.

ما را به پيک نيک می بردند. کمپ می بردند. در آن زمان باغ هايی در منطقه شميران شناسایی می کردند و ما را يک شب يا دو شب به آنجا می بردند و روش زندگی در کمپينگ (اردو) را به ما ياد می دادند. اين که چه طور در تنهايی غذا بپزيم و کارهايمان را خودمان انجام بدهيم- گر چه تنها نبوديم و معلم ها هم با ما بودند- روش زندگی در کمپ را به ما آموزش می دادند. اين جور چيزهای مدرسه مرا خيلی خوشحال می کرد. چون دلم می خواست اين چيزها را ياد بگيرم.»

ستاره فرمانفرماييان از پيشگامان مددکاری اجتماعی در ايران، علاقمندی خود به اين رشته را مربوط به همين دوران تحصيل در نوربخش يا کالج آمريکاييان برای دختران تهرانی می داند:

ستاره فرمانفرماييان: «من از آنجا بود که ياد گرفتم آدم بايد به مملکتش، به مردم نيازمند مملکتش برسد. اگر من آن تجربه را در سن چهارده يا پانزده سالگی در مدرسه نداشتم ممکن بود هيچوقت اين کار را نکنم.»

جوهر کلام گفته ستاره فرمانفرماييان اين بود که آمريکايی ها می کوشيدند تا شاگردان ايرانيشان را «مستقل» بار آورند، و درگير مسائل ايران کنند:

ستاره فرمانفرماييان: «معلم بودند ديگر! می دانيد، معلم هميشه برای من دو جنبه داشت. يکی اينکه بايد ما را وادار می کردند که درسمان را بخوانيم و اطاعت کنيم. ديگری اين که بايد ما را خودمختار و مستقل بار می آوردند. اين بود که اينها وقتی ما را کمپ می بردند خيلی خوب بودند. روش های جالبی داشتند. ما دوستشان داشتيم.

اما خوب، سر کلاس، من يادم هست که دلشان می خواست آن درس هايی را که به ما آموخته اند حاضر کرده باشيم. آماده باشيم. آنجا جنبه معلمی و ديسيپلين (نظم و انضباط) خود را داشتند.»

پای آمريکايی ها به صحنه سياست در ايران کشيده می شود

به روشنی می توان گمان زد که «هاوارد باسکرويل۲» معلم مدرسه آمريکايی «مموريال۳» تبريز، از روشی همانند روش استادان دبيرستان های البرز و نوربخش پیروی می کرده است؛ به ویژه که به دنبال يک چند تدريس زبان انگليسی، تدريس حقوق و سياست در همين مدرسه را نيز بر عهده گرفت.

«هاوارد» جوان می کوشيد تا ميهن دوستی را نيز به دانش آموزان خود بياموزد.

درس ميهن پرستی، آن چنان که سال ها بعد، «جان وين» هنرپيشه نامدار هاليوود، در قطعه ای که برای هر آمريکايی ميهن دوستی تکان دهنده است، از آن اين چنين ياد کرد:

*آمريکا.....ازاين روست که دوستش می دارم.

می پرسی از من چرا دوستش می دارم؟ خوب، فرصتی بده، و توضيح خواهم داد.

آيا غروب در« کانزاس۴» يا بارانی در«آريزونا۵» را ديده ای؟

در سراشيب مسير«لوييزيانا۶»، بر رودی آرام شناور بوده ای؟

مهی سرد را چرخان بر فراز خليج «سان فرانسيسکو۷» تماشا کرده ای؟

در کاج های«کارولينا۸»، آواز بلدرچين های سپيد را شنيده ای؟

يا غرش دستگاهی را در معادن« آپالاشيا۹» شنيده ای؟

آواز« نياگارا۱۰» به هيجانت نمی آورد؟ آن گاه که آبهايش می غرند؟

بر کرانه «ماساچوست۱۱» ، آن جايی که آدمی دليرانه تن به جهانی نوين زد، بر تخته سنگ« پليموث۱۲» نخستين گام را نهاد؟

با حيرت و بهت چشم دوخته ای؟

خورشيد را ديده ای که از آسمانی درخشنده و روشن در« نوادا۱۳»، سوزان فرو می آيد؟

به« کلمبيا۱۴»، همچنان که به سوی دريا می شتابد درود می گويی؟

يا در «گیتسبرگ۱۵» در برابر تلاشمان برای آزاد بودن ، سر فرو می آوری؟

از «ريوگرانده۱۶» تا «مين۱۷»، دلم فرياد بر می آورد، تپش قلبم تند می شود از عظمت قلمرو آمريکا.

می پرسی از من ، از چه رو دوستش می دارم؟

هزاران هزاران دليل دارم...

آمريکای زيبای من، در زير پهنه آفريدگار، پهنه آسمان!"

يک آمريکايی شهيد راه مشروطيت در يران

آمريکايی تا بن استخوان ميهن دوست است.... آن چنان که جان وين زادگاهش را دست می داشت. همچنان که هاوارد باسکرويل، معلم آمريکايی کالج يا مدرسه مموريال تبريز، دوستدار ميهنش بود.

اما همين معلم جوان، هنگامی که همسر کنسول آمريکا در تبريز کوشيد او را از درگير شدن با رستاخير مشروطيت در ايران بازدارد، فروتنانه، به او يادآور شد:
«تنها فرق من با اين مردم، زادگاه من است. و اين فرق بزرگی نيست.....»

«هاوارد کانکلين باسکرويل»، آموزگار بيست و سه ساله ، متولد دهم آوريل ۱۸۸۵ در شهر «نورث پلات۱۸» در ايالت «نبراسکا۱۹»، در پاييز ۱۹۰۸ به دعوت « مموريال کالج ۲۰» يا «مدرسه يادبود» تبريز، برای تدريس تاريخ و زبان انگليسی به آن شهر رفت، و بزودی تدريس حقوق بين الملل را نيز به عهده گرفت.

هاوارد بيست و سه ساله، فارغ التحصيل مدرسه الهيات «پرينستن۲۱»، قرار بود دو سالی در خدمت مدرسه «مموريال» باشد. اما نيروهای استبداد- که به فرمان محمد عليشاه قاجار- برای برهم زدن اساس مشروطيت، دست به کشتار آزاديخواهان زده بودند، تبريز را در محاصره گرفتند و اين شهر پر افتخار را دچار قحط شديد کردند.

هاروارد باسکرويل به رغم تاکيد نمايندگان رسمی آمريکا بر پرهيز از مداخله آمريکاييان در امور سياسی ايران، بی درنگ به ياری مردم تبريز شتافت.

گروهی را که به زودی تا يکصد و پنجاه تن را در بر می گرفت تشکيل داد. و زير نام «فوج نجات» به اعضا آن تمرينات ساده نظامی داد. او از ياران جوانش پيمان گرفته بود که در نبرد، پيشرو و پيشگام باشند.

بر پايه شماری از گزارش های بر جای مانده از دوران انقلاب مشروطيت در ايران، سران مشروطه خواه ، از جمله ستارخان – که سردار ملی لقب گرفت- به هاوارد باسکرويل اندرز دادند که از او بی اندازه خرسندند اما دوست نمی دارند که در راه آزادی ايران آسيبی به او برسد. آن ها ترجيح می دهند که معلم جوان به سر کلاس بازگردد.

اما هاوارد جوان تصميمش را گرفته بود.

در نبرد «شنب غازان»، هاوارد باسکرويل و يارانش همچنان که پيمان بسته بودند، در رويارويی با دشمن پيشگام شدند. در همين نبرد در محله «قرآغاج» تبريز بود که گلوله دشمن درست بر قلب هاوارد جوان نشست.
پيکر خونين هاوارد باسکرويل را همرزمانش از نبردگاه به در بردند تا در مراسمی با شکوه به خاک سپارند.

مردم تبريز، سوگوار اين آموزگار جوان، پيکر او را تشييع کردند و در گورستان ارامنه به خاک سپردند.

احمد کسروی، (نويسنده نامدار تاريخ مشروطيت در ايران، که در همين مدرسه مموريال تبريز درس خواند و درس داد)، تصويری چشمگير از تشييع پيکر هاوارد باسکرويل بدست داده است:

«شاگردان باسکرويل و دسته فداييان او و ارمنيان و گرجيان و آمريکاييان و همه آزاديخواهان از بزرگ و کوچک با دسته های گل ، پيرامون جنازه را گرفته ، روانه شدند. همه را اندوه گرفته و افسرده می بودند.... و چون جنازه بدينسان به گورستان رسيد، در آن جا يک رشته گفتارهايی رانده شد و شور و خروش سترگی برخاست. از کسانی که به گفتار پرداختند، بارون سدراک، از آزاديخواهان ارمنی بود و چنين گفت: من اکنون بی گمان شدم که مشروطه ايران پيش خواهد رفت. زيرا خون اين جوان بيگناه در آن ريخته شد.

انجمن انقلابيون تبريز می خواستند پولی برای مادر باسکرويل بفرستند، ولی آمريکاييان مقيم تبريز چنين کاری را روا ندانستند. به جای پول، تفنگ هاوارد- شهيد راه مشروطه ايران – را همراه يک تخته قاليچه نفيس که چهره باسکرويل بر آن بافته شده بود، برای مادر داغديده فرستادند.....»

پيکر هاوارد باسکرويل جوان را در قطعه آمريکاييان گورستان ارامنه تبريز به خاک سپردند .... پيش بينی بارون سدراک ، ارمنی مشروطه خواه، درست از آب درآمد. او گفته بود ريختن خون اين جوان بيگناه، ترديدی برای او نمی گذارد که انقلاب مشروطيت، سرانجام کامياب خواهد شد.

هم زمان، به خاک و خون افتادن اين آموزگار جوان، آمريکايی ها را با سرزمين کهنسال ايران بيشتر آشنا کرد. از سوی ديگر، کتاب خاطرات «سميوئل گرين بنجامين۲۲»، نخستين وزير مختار آمريکا در ايران، نگاه شماری از سودگران ينگی دنيا را نيز به خود دوخت.

به زودی ، شعله های آتشی که از منابع نفتی ايران روشن شد، بر صفحات تاريخ تاريک آن روزگار اين سرزمين کهنسال اما درمانده از قدرت نمايی روس های تزاری و استعمارگران بريتانيايی، تابشی خيره کننده يافت.

نفت با سرنوشت ايران عجين شد

شهرزاد:« .... و اما ای ملک جوانبخت، عجايب چراغ جادوی علاءالدين را فروگذار که عجايب روشن گشتن چراغ جادويی نفت در ايرانزمين، بسا بيشتر از آن است....»

در دنباله همين رشته برنامه های ويژه به ماجرای نفت در ايران می پردازيم، ماده ای که «طلای سياه» خوانده شده اما بسياری از آن با نام «بلای ايران» ياد کرده اند. با همين ماده بدبوی متعفن بود که آتش زورآزمايی های تازه يی ميان قدرتمداران روزگار در ايران آغاز شد.

کارگردان «رهروان مهر و کين»: کيان معنوی


  • ۱.(Giuseppe Garibaldi (July ۴ ۱۸۰۷- June ۲ ۱۸۸۲
  • ۲. Howard Conklin Baskerville April ۱۰ ۱۸۸۲ – April ۲۰ ۱۹۰۹
  • ۳. Memorial college
  • ۴. Kansas
  • ۵. Arizona
  • ۶. Louisiana
  • ۷. San Francisco
  • ۸. Carolina
  • ۹. Appalachia
  • ۱۰. Niagara
  • ۱۱. Massachusetts
  • ۱۲. Plymouth
  • ۱۳. Nevada
  • ۱۴. Columbia
  • ۱۵. Gettysburg
  • ۱۶. Rio Grande
  • ۱۷. Maine
  • ۱۸. North Platte
  • ۱۹. Nebraska
  • ۲۰. Memorial College
  • ۲۱. Princeton
  • ۲۲. Samuel G. Benjamin
XS
SM
MD
LG