لینک‌های قابلیت دسترسی

logo-print
شنبه ۱۳ آذر ۱۳۹۵ تهران ۰۶:۲۹ - ۳ دسامبر ۲۰۱۶
علوم انسانی دانشگاهی در ایران از سال گذشته هدف انتقادات شدید مسئولان درجه اول کشور قرار دارد و چند ماهی هم است که وزارت علوم از در پیش بودن تغییرات گسترده در این رشته ها سخن می گوید.

در گفتمان انتقادی دست اندرکاران درباره علوم انسانی واژه «بومی سازی» علوم انسانی در کنار واژه «اسلامی» کردن آن به کار می رود. از دیدگاه حکومت، علوم انسانی متهم به وابستگی فکری به غرب و «غربزدگی» است.

آیت الله خامنه ای که در ماه های اخیر چند بار با نگاهی منفی به علوم انسانی در دانشگاه ها پرداخته ماهیت «غربی» علوم انسانی دانشگاهی را مورد انتقاد قرار می دهد و از جمله می گوید: «علوم انسانی را ما به صورت ترجمه‌ای، بدون اینکه هیچ گونه فکر تحقیقیِ اسلامی را اجازه بدهیم درآن راه پیدا کند، می آوریم تو دانشگاه‌های خودمان و در بخش های مختلف این ها را تعلیم می دهیم.» (دیدار با بانوان قرآن پژوه، سایت الف، ۲۸ مهر ماه ۱۳۸۸.

امام جمعه موقت تهران در نماز جمعه اول آبان ۱۳۸۸ سخن از «انقلاب دیگری در دانشگاه ها مانند انقلاب اول» به میان آورده چرا که از نظر وی، «منابع رشته‌هایی چون حقوق، روانشناسی و جامعه‌شناسی همه از غرب به ما رسیده است/انسان همان طور که از برخی اتفاقات و یا اشرارنگرانی دارد، از برخی کرسی‌ها در دانشگاه‌ها هم نگرانی دارد.»

حسن رحیم‌پور ازغدی، که مدافع اسلامی و «بومی» شدن علوم انسانی است، ضمن اشاره به آن چه که «عصر ترجمه و تقلید» می نامد، خرده می گیرد که «تألیفات‌ جامعه‌شناسان، متألهان، متکلمان‌و حقوقدانان‌و فیلسوفان‌ سیاسی‌ غرب، در این‌جا بدل‌به‌متون‌مقدس‌شده‌اند. بسیاری‌ از رجال‌ما و محافل‌آکادمیک‌ شرق، فکرکردن‌را کنار گذارده‌اند.» (فردا، ۲۹ مهر ماه ۱۳۸۸)

در پی این انتقادات گسترده، وزارت علوم دست به کار بازنگری علوم انسانی شده و در یکی از آخرین اظهار نظرها ابوالفضل حسنی مدیر کل دفتر گسترش آموزش عالی اعلام کرده که ۱۲ رشته دانشگاهی از جمله حقوق، مطالعات زنان، حقوق بشر، مدیریت، مدیریت فرهنگی و هنری، جامعه شناسی، علوم اجتماعی، فلسفه، روانشناسی، علوم تربیتی و علوم سیاسی در حال «بازنگری و بومی سازی» هستند. به نظر او، این رشته ها باید با «اولویت های بومی و دین محوری بازنگری شوند به طوری که محتوای آن ها که بیشتر غربی است با محورهای دینی و اسلامی هماهنگ شود.» (مهر، ۲۲ آبان ۱۳۸۹(

شعار اسلامی سازی، اقدام بومی سازی

شعاراسلامی کردن دانشگاه ها از همان ابتدای انقلاب و به ویژه پس از انقلاب فرهنگی ۱۳۵۹ همواره مورد تاکید قرار گرفته بود. اما واژه «بومی سازی» شعار جدیدی است که به نظر می رسد مفهومی فراتر از اسلامی کردن دارد و بیشتر با هدف توجه به واقعیت های محلی، غرب زدایی صوری و مفهومی و نیز پرهیز از به کار گیری نظریه هایی که در کشورهای غربی ساخته و پرداخته شده اند، به کار می رود.

با آن که این دو مقوله در متن نقدها و حملات جدیدی که به دانشگاه و علوم انسانی می شود با یکدیگر به کار می روند، ولی همزمان معنای آنها یکی نیست. برای ورود به بجث ابتدا باید روشن کرد مبنای اختلاف کجاست و تا کجا امکان یک بحث انتقادی وجود دارد.

آیا علوم انسانی غربی است؟

این موضوع واقعیت دارد که بخش های بزرگی از علوم انسانی به ویژه در قرن نوزدهم و اوایل قرن بیستم در دانشگاه ها و مراکز پژوهشی کشورهای غربی گسترش پیدا کرد.

چنین تحولی درباره همه علوم جدید صدق می کند. زمانی که در ابتدای قرن نوزدهم دانشگاه پژوهشی-آموزشی مدرن (دانشگاه هومبولت برلین) بر پایه پروژه ایده آلیسم فلسفی آلمان پایه ریزی شد، بسیاری از شاخه های علوم انسانی امروزی وجود نداشتند و یا بیشتر در حوزه فلسفه طرح می شدند.

دانشگاه جدید پژوهشی با گشودن افق های جدید در برابر علم و اندیشه انسانی و نیز فاصله گرفتن از دگم های تاریخی و هومانسیم خود توانست نقش مهمی در تحول وجهش علمی و نظری جامعه نوظهور صنعتی ایفا کند.

در فلسفه این دانشگاه نوبنیاد که در زمانی کوتاه به الگوی اصلی دانشگاهی دنیا هم تبدیل شد،علوم تمام نشده و تمام نشدنی بودند. این بدان معنا بود که هیچ دانشی ابدی و ازلی نیست و در حوزه شناخت علمی انسان باور (هومانیسم) امر مقدس، نقد ناپذیر و ممنوع وجود ندارد. اصل آزادی آکادمیک و استقلال دانشگاهیان در خدمت پژوهش و کار نظری و علمی در دانشگاه بدون شرط و بدون خطوط قرمز بود.

پروژه این دانشگاه نوظهور درست در برابر فلسفه دانشگاه های سنتی و مدارس عالی دینی در سراسر جهان قرار داشت که بیشتر بر محور برنامه درسی محدود، تفسیر و تکرار متون مقدس و یا علوم قدیمی و دانش محدود بنا شده بود. بسیاری از دانشگاه های پر آوازه غربی،(هاروارد، ییل، آکسفورد، کمبریج، سوربن) پیشینه مذهبی داشتند و در سیر تحول تاریخی خود به دانشگاه مدرن تبدیل شدند. دگردیسی که در کشوری مانند ایران هیچ گاه رخ نداد و نهادهای نوین آموزشی از بیرون وارد جامعه شدند و نوعی دوگانگی تاریخی را بوجود آوردند.

در سراسر قرن نوزدهم و بخشی از قرن بیستم مراکز اصلی پژوهش و تولید علم در کشورهای پیشرفته قرار داشتند و دانشگاه به معنای مدرن آن در سایر نقاط جهان یا وجود نداشت و یا بسیار ضعیف بود. یکی از دلایل عقب ماندگی علوم در برخی کشورها و سهم اندک آنها در انباشت تاریخی علوم امروزی به همین تاخیر تاریخی بازمی گردد.

کافی است بحث ها و اندیشه ها و نظریه هایی که در دانشگاه های غربی قرن نوزدهم مطرح می شد را با ادبیات، متون و دروس همین دوره حوزه های علمیه خودمان مقایسه کنیم تا به اهمیت این شکاف پی ببریم. اگر در قرون میانه و ابتدای رنسانس دانشگاه های غربی از دستاوردهای علمی حوزه تمدن اسلامی بهره فراوان بردند، در دوران معاصر سمت و سوی این رابطه علمی و فرهنگی وارونه شد و زمانی کشورهایی مانند ایران از خواب طولانی قرون وسطایی پریدند که کاروان علم دنیای جدید بسیار پیش رفته بود.

این ها واقعیت های مهم تاریخی هستند که بدون توجه به آنها درک وضعیت کنونی دانشگاهی در جهان ممکن نیست. علوم انسانی محصول این تاریخ است و آیینه تمام نمای مسیری است که اندیشه و شناخت بشری در طول قرن ها طی کرده است. امروز و دو قرن پس از پی ریزی دانشگاه مدرن پژوهشی، دیگر نمی توان مانند گذشته از سهم انحصاری غرب در توسعه علوم سخن به میان آورد.

با وجود تداوم نابرابری های دانشگاهی و مراکز پژوهشی در میان مناطق جغرافیایی، امروز همه کشورهای جهان در توسعه علمی مشارکت دارند و کشورهای نوظهور هر روز سهم بیشتری در تقسیم کار جهانی علم به عهده می گیرند. ضمن آن که بسیاری از پژوهشگران دانشگاه های غربی را کسانی تشکیل می دهند که از سایر نقاط جهان به این کشورها آمده اند.

علمی با مشارکت تمدن و جغرافیا

چنین تحولی در حوزه علوم انسانی هم صدق می کند. آن چه که امروز ما با عنوان علوم انسانی می شناسیم، با مشارکت حوزه های مختلف تمدنی و جغرافیایی بوجود آمده است. علوم انسانی با آن که با سایر علوم (تجربی، پایه و یا کاربردی) دارای تفاوت هایی است، اما مانند آنها بعد جهان شمول دارد. ولی همزمان طرح و پرداختن به نظریه های علوم انسانی در هر حوزه فرهنگی و جغرافیایی باید با دقت و احتیاط روش شناسانه و نقد همراه باشد.

در سنت دانشگاهی تئوری ها و نظریات بیش از آنکه دستور العمل و راهنمای فکری باشند ابزاری برای اندیشیدن، پرسشگری، واکاوی پدیده ها هستند.

به همین خاطر است که در علوم انسانی جدید، پیامبران نظری و یا «معصومان» خالق تئوری های ناب دست نزدنی و ازلی و ابدی وجود ندارد. ماکس وبر، این خلدون، ارسطو، فروید، مارکس یا بوردیو، فوکو و دیگران نقد می شوند و اعتبار گفتمان این و آن اندیشمند تا زمانی است که بتواند در شناخت و درک پدیده ها به پژوهشگر کمک کند.

روند انباشت فکری علوم انسانی، نتیجه سیر تاریخی است که نقد و تقابل آرا و نظریه ها در آن نقش مرکزی را ایفا کرده است. علوم انسانی امروزی دانشگاهی که از انباشت قرن ها کار نظری و تجربیات و پژوهش های میدانی بوجود آمده به جامعه خاصی تعلق ندارد و میراث مشترک همه بشریت است.

علوم انسانی دانشگاه های ایران

در برخورد های انتقادی مسئولان، علوم انسانی امروزی فقط غربی تلقی می شود و از آنجا که دشمنی با غرب در مرکز گفتمان آنها قرار دارد، به نوعی به علوم انسانی هم به عنوان ابزار «دشمن» نگاه می شود. دست اندرکاران با توجه به ضعف عمومی علوم انسانی می گویند دانشگاه در ایران از تئوری های غربی تقلید می کند و یا آنچه تدریس می شود، بیشتر ترجمه از متون غربی است تا نظریه های ساخته و پرداخته شده در درون ایران. اما این گزاره کمتر از حد حرف و ادعا فراتر می رود و بیشتر هم در متن برخورد سیاسی مطرح می شود تا بحث دانشگاهی فارغ از تعصب و تنگ نظری.

اگر کسانی در ایران به دنبال عوامل واقعی عقب ماندگی علوم انسانی هستند، باید به واقعیت های مهم تاریحی تحول این علوم و شرایطی که برای کار و پژوهش وجود دارد هم توجه کنند. برای مثال ترجمه به خودی خود امری منفی نیست چرا که در همه دنیا چنین امری رایج است. امروز بیش از ۷۵ درصد متون علمی به ۵ زبان اصلی دنیا منتشر می شود و زبان فارسی جایگاه بسیار ناچیزی در ادبیات و فضای علمی بین المللی دارد. حتی بسیاری از پژوهشگران ایرانی خارج از کشور هم کمتر به زبان فارسی منتشر می کنند.

اگر مشکل کمبود کار تئوریک و پژوهشی است و یا تصور می شود ترجمه جایگزین کار نظری در داخل ایران شده، باید دلایل آنرا در روند تاریخی تحول علوم انسانی و جامعه ایران جست وجو کرد. برای درک کمبود پژوهش های بومی درباره ایران و یا کار نظری از جمله باید به سراغ شرایط دانشگاهی و دانشگاهیان رفت.

برای مثال می توان پرسید تاثیر محدویت های آکادمیک، فشارهای سیاسی و ایدئولوژیک، کمبود امکانات بروی کیفیت کار دانشگاهی در علوم انسانی چه بوده است؟ آموزش در ایران مانند همه جای دنیا دارای تاریخ، گذشته و تجربه هایی است که نباید در برخورد با شرایط کنونی فراموش شود.

ضعف اندیشه و اندیشیدن در کشور ما متاسفانه تاریخی بسیار طولانی تر از عمر دانشگاه دارد و آن را نمی توان از تحول و تاریخ کل جامعه از جمله در آن چه که به نهاد دین مربوط می شود، جدا کرد. کسانی که از تقلیدی بودن علوم انسانی در ایران حرف می زنند، آیا تحمل علوم انسانی آزاد و بدون ترس از فضای امنیتی و خطوط قرمز ایدئولوژیک و دینی و سیاسی را دارند؟

تا کنون چند اندیشمند دینی با چماق تکفیر از دانشگاه رانده شده اند و حتی جان آنها مورد تهدید قرار گرفته است؟ آیا گاه برای بسیاری از پژوهشگران راهی هم جز ترجمه باقی می ماند؟ چرا هر سال ده ها پژوهشگر علوم انسانی بار سفر می بندند و راهی دانشگاه های غربی می شوند تا بتوانند کار علمی خود را فارغ از فشارهای سیاسی و ایدئولوژیک دنبال کنند؟ چرا حتی اندیشمدان دینی پرآوازه مانند عبدالکریم سروش، مصطفی ملکیان، محمد مجتهد شبستری، محسن کدیور و دیگران جایی در دانشگاه های ایران ندارند؟

بررسی کارنامه عینی و واقعی علوم انسانی در ایران و آسیب شناسی ضعف های آن نیاز به یک ارزشیابی عینی و بی طرفانه دارد. ولی تقلیل علوم انسانی در دانشگاه ها به تقلید از منابع غربی منصفانه نیست. در بسیاری از حوزه ها پژوهشگران ما در داخل و خارج کشور دارای دستاوردهای ارزنده ای هستند. اما همزمان وجود فرهنگ ترجمه و گاه تکیه بدون نقد به تئوری های غربی و یا متون مقدس و دینی هم واقعیت دارد و بخشی از ضعف تاریخی جامعه ما در زمینه اندیشه، علم و نقد که به درجات مختلف دامنگیر حوزه های علمیه و دانشگاه است. به جای سرزنش علوم انسانی جدید و انداختن بار گناهان عقب ماندگی به دوش آن، باید درباره آن چه که در ایران گذشته و می گذرد، اندیشه کرد.

غرب زدایی یا نفی علوم انسانی

تعریف علوم انسانی دانشگاهی به عنوان دانش نظری غربی و غرب گرا همزمان مستلزم این است که در مقابل علومی داشته باشیم که دارای گرایشی منطقه ای یا تمدنی متفاوت باشد. این علوم «بومی»، باید نشان دهند که در بعد معرفت شناسانه و روش شناسانه حرفی برای گفتن دارند و از اصالت و اعتبار برخوردارند.

زمانی دانشگاه های کشورهای سابق سوسیالیستی چنین ادعایی را به میان کشیدند و با بورژوایی خواندن علوم انسانی در صدد بوجود آوردن علوم انسانی از جنس غیربورژوایی یا پرولتری (کارگری) برآمدند. کارنامه بیش از ۶۰ سال دانشگاه غیر بورژوایی در برابر همگان است. امروز با فاصله گیری از این تجربه تلخ می توان ادعا کرد که دستاوردهای فکری مارکسیست هایی که در دانشگاه های «بورژوایی» کار می کردند، در نقد سرمایه داری به مراتب بیش از تولیدات نظری دانشگاه های «ضد بورژوازی» کشورهای سوسیالیستی آن زمان بود.

این در حالی است که این دانشگاه ها بسیاری از گره ها و گرفتاری نظری تفکر مذهبی بسته و درون گرا را هم نداشتند.

هنگام انقلاب فرهنگی سال ۱۳۵۹، چنین ادعا و گزاره ای بارها به میان کشیده شد. در آن زمان هم سخن از غربی بودن فلسفه، جامعه شناسی و یا روانشناسی و علوم سیاسی به میان می آمد و وعده اسلامی کردن آنها داده می شد. امروز پرسش اساسی این است که در ۳۰ سال گذشته چه کاری در جهت تولید علوم انسانی «بومی» صورت گرفته است؟

نقش حوزه های علمیه در این میان چه بوده و چه پژوهش های خاصی به انجام رسیده و حاصل آنها کجاست؟ حوزه های علیمه چه چیزهایی در زمینه علوم انسانی بوجود آورده اند و این دستاوردها کدامند؟ کارنامه چند صد روحانی که به دانشگاه سرازیر شدند در زمینه پژوهشی و تولید علمی چیست؟

بحث غرب زدگی و بومی کردن در ایران موضوع جدیدی نیست. زمانی جلال آل احمد با کتابش بحث غرب زدگی از جمله در آموزش و دانشگاه پیش کشید. او و کسانی که به این نظریه باور داشتند غرب را عامل اصلی بدبختی ها، «انحرافات» و عقب ماندگی ما معرفی کردند.

از ۳۰ سال پیش به این سو دست کم شرایط سیاسی برای «رها» شدن از سلطه فرهنگی و نظری غرب «استعماری» پدید آمده ولی چرا بازهم همان گفتمان بازتولید می شود؟

داریوش آشوری در مقاله خود در سال ۱۳۴۶ (بررسی کتاب) در پاسخ به آل احمد گفتمان غرب زدگی را طغیان کینه توزانه روشنفکری جهان سومی در گذار از «شرق به جهان سوم» دانسته بود. طغیانی که نه بر پریایه شناخت عمیق فلسفی، تاریخی، و یا جامعه شناسانه و یا انسان شناسانه ایران و غرب که بیشتر از روی دشمنی و نفی واقعیت هاست.

کارنامه علوم انسانی دانشگاهی در ایران را نمی توان از کارنامه دانشگاه و جامعه جدا کرد. عقب ماندگی که از آن یاد می شود و یا وابستگی به مکاتب فکری «غربی» (غیر ایرانی) فقط به علوم انسانی محدود نمی شود.

مسئله اصلی بر سر سهم ما در تولید علم هر رشته دانشگاهی و یا حوزه، شناخت انسانی است. کسی البته از طرح این یا آن نظریه درباره فیزیک و یا شیمی برگرفته از ژاپن، آمریکای شمالی و یا اروپا برآشفته نمی شود چرا که این بخش از علم فرنگی کمتر با ایدئولوژی و دین و قدرت سیاسی سروکار پیدا می کند.

مشکل زمانی به وجود می آید که علوم، با نظام ارزشی و یا نظریه های موجود در داخل در تضاد قرار گیرد.

در جامعه ای متعارف، دانشگاه می توانست بهترین مکان برای برخورد نظری میان علوم انسانی جدید و نظریه های دینی باشد. چنین پویایی فکری هم به رشد علوم انسانی در ایران کمک می کرد و هم به مشارکت بیشتر در بحث های بین المللی. غربی خواندن علوم انسانی جدید آیا به این معنا نیست که مسئولان بر آنند آن چه را که رقیب نظری و فرهنگی خود می دانند با زور سیاست از میدان بدر کنند تا مگر دانشگاهی یک صدا و هم سو بوجود آید؟

وعده بومی کردن علوم انسانی

بومی کردن و یا اسلامی کردن دانشگاه، مانند ساختن جاده و امامزاده و مدرسه نیست و با بخشنامه و دستور و درست کردن کمیسیون کاری از پیش نخواهد رفت. باید ابتدا علم و معرفتی وجود داشته باشد تا بتوان درباره آن حرف زد و آنرا به دانشجو و پژوهشگر عرضه کرد.

وقتی سخن از بازنگری و حتی نوشتن جزوات درسی به میان می آید، باید گفته شود این دانش پنهان مانده از چشمان جامعه توسط چه کسانی و کجا بوجود آمده است؟ با کنار گذاشتن علوم انسانی امروزی چه چیزی برای تدریس و پژوهش باقی خواهد ماند؟ با کدام بضاعت فکری و تولید نظری قرار است برنامه های جدید علوم انسانی نوشته شود؟ روانشناسان، حقوق دانان، جامعه شناسان و کارشناسان روابط بین المللی «غرب نزده» ما کجا به سر می برند که تا امروز چشم جامعه دانشگاهی به جمالشان آشنا نشده است؟ چگونه میتوان در خلاء فکری و نبودن انباشت علمی برای دانشجویان رشته های علوم انسانی کتاب و جزوه نوشت؟

مشکل اساسی مسئولان و دست اندرکاران، نشناختن علوم انسانی و دانشگاه و نگاه به دنیای اندیشه و علم از دریچه تنگ قرائت سیاسی و ایدئولوژیک است.

به نظر می رسد آن چه بیشتر مورد اعتراض است، استقلال علوم انسانی و دانشگاه و ناهمسویی آنها با گفتمان رسمی است. آن چه را که آنان از دانشگاه می خواهند، نفی فلسفه وجودی دانشگاه مدرن است.

علوم انسانی در ذات خود یک بعد بومی و محلی دارد. در شرایط متعارف دانشگاه های یک کشور با کار و یا اندیشیدن بر روی شرایط خاص تاریخی، انسان شناسانه و اجتماعی جامعه خودی و رابطه آن با بقیه دنیا و بدون پشت کردن به دستاورهای جامعه بشری می توانند در گسترش کیفی حوزه های علوم انسانی مشارکت کنند.

چنین علوم انسانی خود را جدا از علوم انسانی در سایر کشورها نمی داند ولی همزمان ویژگی های و توانایی های خود را داراست. اما علوم انسانی بومی با رویکردی ایدئولوژیک، خصمانه و بسته وجود نخواهد داشت. نام چنین پدیده ای دیگر علوم انسانی به معنایی که در سایر نقاط جهان وجود دارد نیست.

نمایش نظرات

XS
SM
MD
LG