لینک‌های قابلیت دسترسی

شنبه ۲۰ آذر ۱۳۹۵ تهران ۲۳:۰۰ - ۱۰ دسامبر ۲۰۱۶

توماس فريدمن، از نويسندگان کهنه کار روزنامه معتبر «نيويورک تايمز» است که از سال ۱۹۸۱ ميلادي تا امروز، به عنوان يکي از کارشناسان اقتصادي اين روزنامه به شهرتي جهاني دست پيدا کرده است. اين روزنامه نگار همچنين با انتشار گزارشهاي بسيار از وقايعي چون بحران خاورميانه، پايان جنگ سرد، فراز و فرودهاي اقتصاد جهاني و اخيرا تهديدهاي تروريسم، موفق شده که سه بار جايزه پوليتزر را از آن خود کند.


توماس فريدمن روز چهارشنبه، دهم آبان ماه، يادداشتي متفاوت در روز نامه «نيويورک تايمز» منتشر کرد و در آن از تجربه مواجهه خود با فناوري روز نوشت که در ادامه مي خوانيد:


دیشب وارد فرودگاه شارل دوگل پاريس شدم. قرار بود راننده تاکسی‌ که دوستی برایم پیدا کرده بود، مرا از فرودگاه به هتلم ببرد. طبق معمول این گونه موارد، اسمم را روی تکه کاغذی در دست مردی دیدم که به درست تصور کردم راننده‌ام است.


تمام راه میان فرودگاه و هتل، من و راننده‌ام تنها یک کار نکردیم و آن صحبت با یکدیگر بود. حیف! جوان بود. یک جوان آفریقایی فرانسوی زبان که احتمالا خیلی چیزهای نو و جالب می‌توانست به من بگوید.


اما وقتی به او نزدیک تر شدم، دیدم با شدت و حدت و حرارت دارد با خودش حرف می‌زند و دست هایش را تکان می‌دهد. ترس برم داشت که با چه دیوانه‌ای طرف می‌شوم، اما نزدیک تر که شدم، متوجه شدم غرق صحبت با تلفن همراه بی‌ سیمش است. اشاره کردم که من همان هستم که اسمم را روی کاغذ نوشته. سری تکان داد و به مکالمه‌اش ادامه داد.


آخرین تکه چمدان و بسته‌هایم که رسید ، به تابلو خروج اشاره کردم و باز هم در حال مکالمه تلفنی، به راه افتاد. دنبالش رفتم. وقتی در اتومبیل نشستم، از او پرسیدم دوستم آدرس هتل را به او داده یا نه. گرم صحبت با تلفن، تنها سرش را تکان داد.


آدرس را نوشتم و به او دادم. به راه افتاد. از فرودگاه تا هتلم که نزدیک به یک ساعت طول کشید، باز هم حرف زد. دیدم تلویزیون کوچکی هم به بالای داشبرد اتومبیلش چسبانده که در حین حرف زدن و رانندگی کردن، گاهی نگاهی هم به آن می‌اندازد.


به سختی می‌توانستم حواسم را به آخرین تکه مقاله‌ام که روی لپ‌تاپ ام می‌نوشتم، بدهم و وقتی بالاخره آن را تمام کردم، آي-پادم (I-Pod) را روشن کردم و بقیه راه را به موسیقی مورد علاقه‌ام گوش دادم.


تمام راه میان فرودگاه و هتل، من و راننده‌ام تنها یک کار نکردیم و آن صحبت با یکدیگر بود. حیف! جوان بود. یک جوان آفریقایی فرانسوی زبان که احتمالا خیلی چیزهای نو و جالب می‌توانست به من بگوید.


وقتی این داستان را برای دوستم، سردبیر لوموند، تعریف کردم، با لبخند گفت: "به نظرم دوره خبرنگارانی که در گزارش هایشان از تاکسیران ها نقل قول می‌کنند، گذشته! تاکسيران ها الان گرفتارتر از آنند که به سوالات تو جواب دهند."


راست می‌گفت. اینها را همه گفتم برای تعریف آن چیزی که این اواخر بیشتر و بیشتر حس می‌کنم: تکنولوژی جدید بیشتر از آنکه ما را به هم نزدیک کند، از يکديگر دورمان کرده.


درست است که تکنولوژی مدرن می‌تواند مسافت ها را از میان بردارد، اما به همین صورت می‌تواند نزدیکی‌ها را به مسافت‌های طولانی تبدیل کند.


آنچه می‌دانم این است که راننده‌ام با پدر و مادرش در آفریقا حرف می‌زد. چه عالی! اما این به معنی آن بود که ما دو نفر که کنار هم بودیم نمی‌توانستیم با هم صحبت کنیم و فاصله میان ما تنها نیم متر بود.


«زنی که در حین رانندگی با تلفن همراهش مشغول بود، مردی را که در حال دویدن به آي-پاد گوش می‌داد، زیر گرفت.»


وقتی داستانم را برای دوستی دیگر گفتم، گفت: "وقتی دو نفر هر یک در آن واحد شش کار را با هم می‌کنند، تنها بخشی از توجهشان را می‌توانند به دیگری بدهند."


همين دوستم در ادامه گفت: "دسترسی به ما در تمام ساعات روز و شب چه آسان شده و در همین حال چه سخت. دیگر نه می‌توانیم دستگاه‌هایمان را خاموش کنیم و نه خودمان را. می‌خواهیم آي-پادهايمان را همیشه با خودمان داشته باشیم تا به آهنگ های مورد علاقه‌مان گوش کنیم و به قیمت آن خودمان را در دنیامان حبس کنیم و از سر و صدای محیط حفظ! همه جا هستیم جز آنجایی که حقیقتا و جسما حضور داریم."


یک ماه پیش در یکی از خیابان‌های سانفرانسیسکو در تقاطعی منتظر سبز شدن چراغ عابر پیاده بودم. مردی که مشغول ورزش و دویدن بود، با آي-پاد خود کنارم ایستاد و تا چراغ سبز شد، وسط خیابان جهید. زنی که از چراغ زرد گذشته بود و با تلفن همراهش صحبت و با دست چپش رانندگی می‌کرد، به فاصله چند سانتیمتری از او روی ترمز زد... و من تیتر خبر روزنامه محلی را در ذهنم مجسم کردم:.



فکر نکنید از تماس داشتن با دنیا می‌ترسم. اما دوره‌ای که این همه کسانی که می‌شناسید و آنها که نمی‌شناسید، دائما در حال اي-ميل زدن به شما و تماس با تلفن همراهتان هستند، دوره‌ای است که نفسم را بند می‌آورد. وقتی می‌توانستم در آن واحد تنها یک کار را انجام دهم، آدم باهوش تری بودم و می‌دانم تنها من نیستم که این را می‌گویم.


XS
SM
MD
LG