لینک‌های قابلیت دسترسی

logo-print
شنبه ۱۳ آذر ۱۳۹۵ تهران ۱۱:۱۳ - ۳ دسامبر ۲۰۱۶

«نه قبری به جا ماند، نه سنگی»، روایتی زنده از هولوکاست


هولوکاست به اين دليل به نسل کشی يهوديان در جريان جنگ دوم جهانی اطلاق می شود، چون بسياری از قربانيان پس از کشته شدن، در کوره هايی که برای اين کار ساخته شده بودند، سوزانده می شدند.

هولوکاست به اين دليل به نسل کشی يهوديان در جريان جنگ دوم جهانی اطلاق می شود، چون بسياری از قربانيان پس از کشته شدن، در کوره هايی که برای اين کار ساخته شده بودند، سوزانده می شدند.

روز شنبه، بيست و هفتم ماه ژانويه، هفتم بهمن ماه، به ياد قربانيان نسل کشی يهوديان در جنگ دوم جهانی، روز «يادبود هولوکاست» نام گرفته است.

«هولوکاست» واژه ای است که ريشه در گويش کليسايی زبان لاتين دارد و به اين معنی است: «قربانی را کاملا می سوزانم.»

هولوکاست به اين دليل به نسل کشی يهوديان در جريان جنگ دوم جهانی اطلاق می شود، چون بسياری از قربانيان پس از کشته شدن، در کوره هايی که برای اين کار ساخته شده بودند، سوزانده می شدند.

البته، گروه بزرگی از يهوديان نيز تيرباران شدند و يا جان خود را بر اثر گرسنگی و بيماری از دست دادند و همه آن جنازه ها در کوره ها سوزانده نشدند.

آغاز جنگ جهانی دوم، موجب شد تا برخی از يهوديان، به همراه شهروندان ديگر، راهی شرق اروپا و از آن جا آسيای مرکزی شوند. هنوز بسياری از واقعه ای که در انتظارشان بود، بی خبر بودند. گتوها آرام ارم شکل می گرفتند و خانواده های يهودی در آن ها گرد هم می آمدند.

دانیل برترام، بازمانده هولوکاست در مصاحبه با توماج طاهباز

دانيل برترام، فرزند بزرگ خانواده يهودی مقيم لهستان بود. در بهار سال ۱۹۴۲ عمه خانواده، يک روز سرزده به خانه می آيد و به پدر دانيل جوان می گويد، فرزندان بزرگ خانواده های يهودی به جبهه فرانسه فرستاده می شوند. هنوز بسياری نمی دانستند که جمع آوری فرزندان پسر خانواده های يهودی برای فرستادن به جبهه های جنگ نيست.


پدر دانيل او را مجبور می کند تا وسايلش را جمع کند و به سمت شرق برود. دانيل راهی لووف می شود، شهری که هنوز به خاک لهستان تعلق داشت.

امروز دانيل برترام، پيرمردی است که از اعضای خانواده اش، به جز يک عمو هيج يک زنده نمانده اند، دانيل برترام، آن روزها را به خوبی به ياد می آورد: «رفتيم به سمت شرق. نمی توانستيم بخوابيم. گاهی من در حال حرکت خوابم می برد. بعد سوار قطار شديم؛ قطار باری. در هر ايستگاه جسد ها روی زمين ريخته بودند. به لِووف رسيديم. ولی آن جا نمی توانستيم پنهان شويم چون آلمانی ها همان نزديکی ها بودند. درنتيجه باز هم به راهمان ادامه داديم. نمی داستم کجا می رويم.»

دانيل در اطراف لووف سرگردان می شود. هنوز نمی داند چه چيزی در انتظار خانواده ای است که در لهستان رها کرده است. تنها عمويش، که سال ها بعد از جنگ او را ديد، داستان روزهای بعد را برايش تعريف می کند:


دانیل در حال نشان دادن مدارک رسمی مرگ خانواده اش

«خانواده ام در لهستان ماندند. برادرم و خواهرم هم همين طور. و بعد ... آن ها هنوز به مدرسه می رفتند. درسشان از من بهتر بود. خب؛ بعد به شهر ديگری رفتند. اوايل جايی برای زندگی کردن نداشتند در نتيجه به گتو رفتند. سال ۱۹۴۲ بود. دوم ژوئن با اولين قطار به اردوگاهی در مرز روسيه فرستاده شدند. همان روز همه سرکار رفتند. بعد، پدرم به اداره کار رفت تا اجازه کار بگيرد. آن زمان اگر کسی اين اجازه را داشت به اردوگاه فرستاده نمی شد. ولی وقت نشد تا اجازه بگيرد و همان روز آنها را فرستادند. عمويم برايم تعريف کرد که واگن ها پر از مواد شيميايی بود، تاريک و خيلی گرم. بدون توالت. بعد همه را با دود کشتند. دود ماشين. آن موقع هنوز اتاق های گاز ساخته نشده بودند. دود بنزين از همه چيز ارزانتر بود. بنزين را از روس ها می خريدند، چون ارزان تمام می شد. معمولا بيست دقيقه طول می کشيد تا مردم بميرند. بعد هم در گور های دسته جمعی دفنشان می کردند، ولی معمولا جسد ها را می سوزاندند. معمولا خاکستر ها را هم به رودخانه می ريختند. به همين خاطر هيچ اثری از قربانيان باقی نمی ماند. نه قبری نه سنگی.»

۱۸ نفر از خانواده ۲۰ نفری دانيل برترام، جان خود را در هولوکاست از دست دادند. عموی خانواده به آمريکا گريخت و دانيل در روسيه به اردوگاه کار اجباری که توسط کمونيست ها ساخته شده بود فرستاده شد.

بيست سال بعد، به اردوگاهی رفت که خانواده اش در آن جا کشته شدند. اردوگاهی در مرز روسيه، که تنها شش نفر از آن جان سالم به در بردند. ولی دانيل هنوز از سرنوشت دختر خاله کوچکش بی خبر بود. اميدوار بود، که او هنوز زنده باشد. دختر خاله کوچک در اردوگاه کشته نشده بود. دانيل برترام سال ها بعد اين را فهميد. زمانی که از سرنوشت ديگر کودکان گتو باخبر شد:


«بين آن ها دختر خاله من هم بود، بچه کوچکی بود، هنوز راه نمی رفت. او راهم کشتند.»

«بين آن ها دختر خاله من هم بود، بچه کوچکی بود، هنوز راه نمی رفت. او راهم کشتند. همان موقع که همه را در ميدانی جمع کردند که امروز به آن می گويند ميدان قهرمانان گتو. بعد بچه ها را از بزگتر ها جدا کردند و آنها را به ديوار می کوبيدند و می کشتند. برای اين که کسی صدای آن ها را نشنود از بلندگو با صدای بلند موسيقی پخش می کردند. اين عکس دختر خاله کوچکم است، دختر قشنگی بود.»


عکسی، که آقای برترام به من نشان می دهد، عکس دختر بچه ای است در کالسکه. تنها عکس باقی مانده از آخرين روزهای زندگيش. دانيل برترام از سال ۱۹۴۲ ميلادی، تنها زندگی می کند، در زادگاهش لهستان. در خانه ای کوچک که به ديوار آن هديه ای خانوادگی آويزان است: فرشی که در اصفهان بافته شده است.


XS
SM
MD
LG