لینک‌های قابلیت دسترسی

logo-print
دوشنبه ۱۵ آذر ۱۳۹۵ تهران ۱۴:۳۲ - ۵ دسامبر ۲۰۱۶
به دعوت انجمن حقوق بشری اميد و با همکاری انجمن فرهنگی پرسپوليس در بروکسل، رضا کاظم زاده، روانشناس و پژوهشگر ساکن بلژيک، اخيرا بحثی در باب فرهنگ خشونت در جامعه ايران را در بروکسل آغاز کرده است. این بحث به تدریج در رادیو فردا منتشر می شود. بخش اول را می توانید در اینجا بخوانید. در این بخش، رضا کاظم زاده در مورد فرهنگ در زبان فازسی سخن می گوید.

برای معنای واژه ی فرهنگ در زبان فارسی، در اينجا من از دو لغت‌نامه استفاده کردم. اولی لغت نامه ی دهخدا است که در زبان فارسی يکی از جامع ترين لغت‌نامه‌ها است و دومی فرهنگ عميد است. فرهنگ عميد از پرتيراژترين و در نتيجه متداول ترين فرهنگ نامه ها در زبان فارسی است.

متاسفانه هيچيک از اين دو منبع، تعريفی که از فرهنگ می‌دهند به درد علوم اجتماعی نمی‌خورد. اگر من اين دو نمونه را آوردم تنها برای اين است که بگويم تعاريف رايج در زبان فارسی برای مفهوم فرهنگ، هيچ ربطی به نگاه ما در اينجا به موضوع ندارد.

حال اگر من از شما بپرسم فرهنگ يعنی چه، به ذهنتان چه چيزهايی تداعی می شود؟ هرچه از ذهن‌تان می‌گذرد بگوييد.
- "رفتارهای اجتماعی"،
- "آداب و رسوم"،
- "قواعد"،
- چه نوع قواعدی؟
- "قواعد اجتماعی".
- ديگر چه؟
- "مناسبات طبقاتی".

نکته جالب اين است که در کلاس های آموزشی من برای مددکاران اجتماعی و روانشناسان بلژيکی همين سوال را می پرسم. با اين حال تا به اينجا پاسخ های شما هيچ شباهتی به آنها ندارد. اين نشان می دهد که خود نگاه به "فرهنگ" از يک اجتماع تا اجتماعی ديگر تفاوت دارد.

البته فرهنگ در زبان روزمره ما به معنای داشتن "معرفت" نيز هست. وقتی می گوييم فلانی "با فرهنگ" است، هم به تحصيلات او اشاره داريم و هم به رفتار اجتماعی اش. در مقابل وقتی کسی را "بی‌فرهنگ" می ناميم به نبود اين خصوصيات در فرد نظر داريم.

با اين حال تمام مواردی که شما در تعريف فرهنگ نام برديد، در حقيقت جزء توليدات فرهنگ هستند. يعنی پديده هايی که نظام فرهنگی به عنوان بخشی از فرهنگ به وجود آورده است.

اما اين که خود اين نظام بر اساس چه قواعدی کار می‌کند موضوع بحث اصلی ماست که در ادامه سعی می‌کنم در چارچوب علوم اجتماعی و مشخصا‌ً روانشناسی سيستميک برايتان توضيح دهم. به دياپوزيتيو بعدی نگاه کنيم:

از منظر روانشناسی سيستميک که به مطالعه ی ارتباط ميان انسانها می پردازد، می توان دو کارکرد مهم برای فرهنگ قائل شد. اولين کارکرد فرهنگ توليد معنا است. انسان‌ها برای اينکه بتوانند با هم در اجتماع زندگی کنند مدام در حال معنا دادن به تمامی اتفاقات و اموری هستند که در پيرامون شان رخ می دهد. معنا دادن فقط به سخن گفتن محدود نمی شود. ما به محض اينکه از در خانه بيرون می‌آييم و در حضور ديگری قرار می گيريم، همه رفتارهامان از يک سری کدهای معين و از پيش تعيين شده که ما اکثرشان را ناخودآگاه ياد‌ گرفته ايم تبعيت می‌‌کنند.
از منظر روانشناسی سيستميک که به مطالعه ی ارتباط ميان انسانها می پردازد، می توان دو کارکرد مهم برای فرهنگ قائل شد. اولين کارکرد فرهنگ توليد معنا است. انسان‌ها برای اينکه بتوانند با هم در اجتماع زندگی کنند مدام در حال معنا دادن به تمامی اتفاقات و اموری هستند که در پيرامون شان رخ می دهد. معنا دادن فقط به سخن گفتن محدود نمی شود. ما به محض اينکه از در خانه بيرون می‌آييم و در حضور ديگری قرار می گيريم، همه رفتارهامان از يک سری کدهای معين و از پيش تعيين شده که ما اکثرشان را ناخودآگاه ياد‌ گرفته ايم تبعيت می‌‌کنند.

حتی طرز حرکت دادن دستها، مثلا الان که دارم با شما صحبت می کنم، مطابق قاعده است. اگر من الان که دارم با شما صحبت می‌کنم مثلا دستم را به اين شکل نامتعارف تکان دهم، برای شما مشکل ايجاد ميکنم. مشکل چرا که نمی توانيد آن را بفهميد و بدان معنا دهيد. در اين حالت يا با خود می گوييد که شايد دستم درد می کند يا اين که مغزم ايراد دارد.

تا وقتی تمامی حرکات من به هنگام حرف زدن برای شما معنايی متعارف و در نتيجه مشترک داشته باشد توجه شما را جلب نمی‌کند و باعث می‌شود تا شما بتوانيد بر محتوای سخن من متمرکز باقی بمانيد. با پيروی از کدهای رفتاری که فرهنگ بوجود آورده ميان ما در روابط اجتماعی مان نوعی تفاهم بوجود می آيد و ارتباط ميان ما را ميسر می سازد. از اين زاويه است که انسان را می توان نوعی ماشين توليد و دريافت معنا تلقی کرد. توليد و دريافت معنا در غالب فرهنگ های گوناگون به شيوه های مختلف سازمان يافته است.

بدين ترتيب ما مدام به تمامی اتفاقاتی که پيرامون ما می‌افتد (رفتارهای آدمهای ديگر، نوع نگاه‌ کردن‌شان به ما، نوع سلام کردن‌شان، محتوای حرفی که به ما می‌زنند) معنا داده به دنبال اين هستيم که بفهميم چگونه بايد آنها را فهميد. اين کار به طور اتوماتيک و در اغلب موارد ناخودآگاه صورت می گيرد. ما از همان ابتدا که در يک فرهنگ به دنيا آمده ايم، فرهنگ ما يک سری شبکه‌های تحليلی در اختيار مان قرار داده که با توسل به آنها ياد می گيريم چگونه به اتفاقات پيرامونمان معنا دهيم. اين شبکه های تحليلی در اثر عادت و تکرار به سرعت تکليف ما را برای فهم موقعيت روشن می‌کند.

اما خصوصيت معناسازی فرهنگ فقط به اين موارد خاتمه نمی يابد. مثلا وقتی در مورد خودمان صحبت می‌‌کنيم، يعنی سعی می کنيم تا داستان زندگی مان را برای خود يا ديگری تعريف کنيم باز از همين شبکه ها کمک می گيريم. با اين پديده روانشناسانی که به کار درمان می پردازند بخوبی آشنا هستند.

شما اگر از يک نفر بخواهيد زندگی اش را برای شما تعريف کند، او داستان زندگی اش را از يک جايی شروع می کند. اين که کجا به دنيا آمده، با چه کسانی زندگی کرده، چه کارهايی انجام داده و غيره. با اين حال انسان ها مجبورند از ميان اتفاقات بی شمار و گوناگون زندگی شان تنها برخی را انتخاب کنند. انتخاب اين "برخی" اتفاقی نيست و از منطقی درونی تبعيت ميکند. هر چند وقايع به يکديگر متصل شده به گذشته فرد برميگردند با اين حال منطقی که آن وقايع را به هم ربط داده از آنها روايتی منسجم و معنا دار می سازد بيش از هر چيز به امروز او مربوط است. ما هميشه از نقطه حال است که به گذشته خود نگاه می‌کنيم.

مثالی بزنم. وقتی زوجی که با هم اختلاف دارند برای مشاوره يا درمان پيش من می آيند يکی از اولين سوال‌هايی که از ايشان می‌کنم اين است که "شما چگونه با همديگر آشنا شديد؟" در اين حالت آنچه برای من مهم است نه خود اين اتفاق بلکه نحوه‌ای است که اين دو نفر آن اتفاق را تعريف می‌کنند. در واقع هدفم دست يابی به منطق درونی روايتشان است.

اين منطق درونی حاکم بر روايت به من امکان می دهد تا امروز رابطه‌شان را که در زمان حال می گذرد بهتر بفهمم. اگر اين پرسش را از دو نفری که عاشق همديگر هستند بپرسيد فضا و حتی اتفاقاتی که برای روايتشان انتخاب می کنند تحت تاثير احساس امروزشان به يکديگر است. با اين حال از همين زوج، اگر مثلا يکسال بعد و به هنگام کشمش و جدايی، همان پرسش را دوباره مطرح بکنيد با فضايی متفاوت و گاهی حتی متضاد روبرو می شويد.
انقلاب ۵۷ باعث شد که بسياری از ما به گذشته مان نگاه کنيم، هم گذشته فردی و هم گذشته تاريخی و جمعی مان. يکی از اهداف مهم مان نيز از اين کار بازسازی مجدد اين گذشته بود تا بتوانيم از ورای آن اين حادثه ی بزرگ در اجتماع مان را بفهميم و به شکلی آنرا در قالب سناريوهای گوناگون به شکلی منطقی توجيه کنيم. به عنوان نمونه بعضی ها حتی تا حمله ی اعراب به ايران عقب رفتند و تاريخ مان را طوری نوشتند که در انتها به نتيجه "منطقی اش" يعنی انقلاب ايران برسند. در چنين فضايی به ناگهان کتاب هايی مانند "دويست سال سکوت" زرين کوب اهميت بسيار يافت و بسيار هم خوانده شد.

همه ما انسان ها در برخورد با مراحل مهم زندگی و تغييرات اساسی در شرايط زندگی مان، به بازسازی و دوباره پردازی سناريوی زندگی مان مشغول می شويم. چرا؟ برای اينکه بتوانيم معنای زندگی را با توجه به تغييرات کوچک و بزرگ برای خود حفظ کنيم.

يکی از اين تغييرات بزرگ در مورد ما که خارج از کشور زندگی می کنيم مهاجرت است. موضوعی که در اين ارتباط توجه مرا به خود جلب کرده اينست که نگاه ما ايرانيان به گذشته مان بنا به اين که در چه کشور و فرهنگی زندگی می کنيم متفاوت است. ايرانيانی که مثلا دو دهه در امريکا زندگی کرده تصوری متفاوت از ايران در مقايسه با ايرانی هايی که در همان مدت مثلا در آلمان زندگی کرده اند دارد. تفاوتی که مشخصا به محيط زندگی و فرهنگ اجتماعی که آنها امروز در آن می زيند بستگی دارد. چرا؟ به خاطر اينکه مسايل و مشکلاتی که ايرانيان در آمريکا با آنها روبه‌رو هستند با مسايل و مشکلات ايرانيان در آلمان متفاوت است.

مثال ديگر از يک تغيير بزرگ در زندگی همگی ما انقلاب ۵۷ است. انقلاب ۵۷ باعث شد که بسياری از ما به گذشته مان نگاه کنيم، هم گذشته فردی و هم گذشته تاريخی و جمعی مان. يکی از اهداف مهم مان نيز از اين کار بازسازی مجدد اين گذشته بود تا بتوانيم از ورای آن اين حادثه ی بزرگ در اجتماع مان را بفهميم و به شکلی آنرا در قالب سناريوهای گوناگون به شکلی منطقی توجيه کنيم. به عنوان نمونه بعضی ها حتی تا حمله ی اعراب به ايران عقب رفتند و تاريخ مان را طوری نوشتند که در انتها به نتيجه "منطقی اش" يعنی انقلاب ايران برسند. در چنين فضايی به ناگهان کتاب هايی مانند "دويست سال سکوت" زرين کوب اهميت بسيار يافت و بسيار هم خوانده شد.

انقلاب ايران به عنوان تحولی مهم و تاثير گذار ما را با بحران هويت روبرو ساخت و بسياری از تئوری‌هايی را که بر اساس آن خودمان را به عنوان ايرانی تعريف می‌کرديم بر هم زد.
هر چقدر دوره ای از زندگی فردی يا اجتماعی اثر گذارتر و به بيان من بحران زاتر باشد، بازنگری و بازسازی گذشته فردی يا جمعی اجتناب ناپذيرتر است. انقلاب ايران و همينطور مهاجرت برای ما ايرانيان خارج از کشور از اين دست از اتفاقات می باشد.

در تعريف فرهنگ، کارمل کاميلری، روانشناس اجتماعی فرانسوی که بر سر موضوع فرهنگ و مسايل ميان فرهنگی تحقيقات ارزشمندی انجام داده، می گويد:" فرهنگ مجموعه ی کم و بيش همبسته ای از باثبات‌ترين و مشترک‌ترين معناهای اکتسابی است [معناهای اکتسابی يعنی معناهايی که می توانند از سرزمينی تا به سرزمين ديگر متفاوت باشند] که اعضای يک گروه به دليل تعلق‌شان به آن گروه به محرکه‌های دنيای اطرافشان و همينطور خودشان نسبت می دهند."

در کادر هر فرهنگی يک سری مفاهيم کليدی يا باز هم به بيان کاميلری "واحدهای معنايی" وجود دارند که در توليد معنا و همينطور در رفتار و ميانکنش ما با يکديگر، نقشی محوری و اساسی بازی می کنند. به عنوان نمونه، در فرهنگ خودمان، ميتوان به سه واحد معنايی مهم "تعارف"، "آبرو" و "احترام" اشاره داشت. اين سه واحد معنايی در واقع به کار سازمان دادن حضور ما در فضای عمومی می آيند. بررسی اين سه واحد معنايی يکی از موضوعاتی بوده که در اين چند سال گذشته مرا به خود مشغول داشته است.

البته اين نکته را نيز بايد در نظر گرفت که نظام فرهنگی جامعه ی ما در حال حاضر، در بحرانی عميق و کم سابقه بسر می برد. در نتيجه آنچه من در اينجا می گويم به اين معنی نمی باشد که ما در حال حاضر همچنان و به مانند گذشته با مدلی يکدست و کاملا هماهنگ سر و کار داريم.

نمایش نظرات

XS
SM
MD
LG