لینک‌های قابلیت دسترسی

logo-print
دوشنبه ۱۵ آذر ۱۳۹۵ تهران ۰۴:۳۶ - ۵ دسامبر ۲۰۱۶
اشاره: گذار به دموکراسى فرایندى است که دائماً باید درباره ى آن گفت و گو و نظر ورزى کرد. نظام هاى دموکراتیک موجود، "دموکراسى هاى محقق شده" اند، که با نمونه مثالى (ideal type) دموکراسى، فاصله ى بسیار دارند. از یک سو، دموکراسى هاى موجود را مى توان از منظر نمونه ى مثالى دموکراسى نقد و اصلاح کرد، از سوى دیگر، ایده دموکراسى را هم دائماً مى توان و باید دموکراتیزه تر کرد و تکامل بخشید تا منجر به مشارکت هر چه بیشتر مردم در تعیین سرنوشت شان شود. براى ما که گرفتار نظام هاى استبدادى چند هزار ساله هستیم، و تاریخ مان، تاریخ دیکتاتورى و خودکامگى بوده است، مسئله محورى و اصلى، گذار به نظام دموکراتیک ملتزم به حقوق بشر است. مبارزه کنونى مردم ایران اگر متکى بر تجربیات تاریخى و عبرت گیرى از شکست ها و پیروزى ها نباشد، ممکن است به جاى طى طریق، داستان انقلاب ۵۷ را تکرار کنیم و استبدادى سرکوبگرتر از استبداد کنونى برسازیم. مقاله ى حاضر کوشش خواهد کرد تا ضمن تفکیک "راه" از "بیراهه" ، دشوارى هاى گذار را برجسته سازد. به طور طبیعى، آن چه در پى خواهد آمد، در حد اطلاعات و فهم نویسنده است. متفکران و استاتید این رشته، با اطلاعات وسیع و فهم عمیق شان این گفت و گو را دقیق تر و پیراسته تر خواهند کرد.

  • [این مقاله در سه بخش به کاربران رادیو فردا ارائه می شود]
۱- پروژه هاى سرنگونى رژیم: آیت الله خمینى در دوران انقلاب و ورود به ایران در بهشت زهرا اعلام کرد: فرض کنیم قانون اساسى مشروطه را پدران ما در آزادى کامل نوشته اند. حق تعیین سرنوشت آنها- یعنى نگارش قانون اساسى و تعیین نوع رژیم- محدود به دوران زندگى خودشان بود. آنها حق نداشتند درباره ى سرنوشت ما تصمیم گیرى کنند. نسل کنونى (سال ۱۳۵۷) بر مبناى حق تعیین سرنوشت، قانون اساسى جدیدى تهیه خواهد کرد که در آن نوع رژیم سیاسى مشخص خواهد شد. اگر این استدلال پذیرفتنى باشد، نسل کنونى هم حق دارد قانون اساسى جدیدى برسازد و در آن نوع رژیم سیاسى را تعیین کند. شعارها و اتهاماتى چون براندازى نرم، انقلاب مخملى و غیره، نافى این حق نیست. در این چارچوب به عنوان یک شهروند ایرانى، قانون اساسى جمهورى اسلامى را قبول نداشته و قانون اساسى دموکراتیک را حق خود و نسل کنونى به شمار مى آورم. اما آن چه در این بخش گفته خواهد شد، نگاهى است به پروژه هاى سرنگونى رژیم، پیامدهاى منطقى- عملى و نتایخ ناخواسته ى آن پروژه ها. مدافعان سرنگونى رژیم جمهورى اسلامى و نابودى آن، سه راه متفاوت، یا مکمل یکدیگر، را پیشنهاد مى کنند.

۱-۱-- انقلاب : رژیم جمهورى اسلامى، به عنوان یک رژیم خودکامه ى سرکوبگر، رژیمى اصلاح ناپذیر است. از این رو، تنها راه پیش رو، انقلاب علیه این رژیم است. این مدعا، دو معناى متفاوت مى تواند داشته باشد. اول- اگر رژیمى تمامى راه هاى تحول مسالمت آمیز را مسدود سازد، به طور ضرورى و حتمى انقلاب صورت خواهد گرفت. دوم- تنها راه ایجاد تغییر و تحول، کنش انقلابى به منظور سرنگونى رژیم است. مطابق معناى اول، طومار نظام اصلاح ناپذیر به طور ضرورى از راه انقلاب برچیده خواهد شد. اما مطابق معناى دوم، تغییر رژیم اصلاح ناپذیر، نتیجه توافق نظرى مخالفان بر سر انقلاب و عمل انقلابى همه ى آنان است. تا حدى که من اطلاع دارم، مبلغان و مدافعان انقلاب و فروپاشى رژیم، مدافع معناى دوم اند. یعنى مردم ایران را دعوت مى کنند تا رژیم جمهورى اسلامى را سرنگون سازند.

سرنگونى خشونت بار رژیم، تسخیر دولت و تغییر بنیادى کل ساختارهاى سیاسى، اقتصادى، فرهنگى، اجتماعى از بالا؛ هدف انقلاب هاى کل گرایانه بوده است[۱]. براین اساس، انقلاب داستانى سراسر نو، با واژگانى سراسر تازه بود. انقلاب براى آن صورت مى گیرد که فصل سراسر تازه اى در تاریخ گشوده گردد. خشونت و ترور، ابزار اصلى انقلاب در سرنگونى رژیم پیشین، و استقرار و تثبیت رژیم پسین بود. این همان امرى بود که واکنش الکسى دوتوکویل را هم برانگیخت[۲].

سنت مارکسیستى عموماً از انقلاب دفاع کرده است. به تعبیر دیگر، مارکسیسم ایدئولوژى "پیش بینى کننده" و "تجویزگر" انقلاب است[۳]. دوران مدرن، دوران انقلاب هاى بورژوایى بود که گذار از عصر فئودالى به عصر بورژوایى را امکان پذیر کردند[۴]. مارکس دو انقلاب را از یکدیگر متمایز مى ساخت: یکم- انقلاب هاى سیاسى که معطوف به دموکراسى و حقوق بشر بودند. اگر چه این گونه انقلاب ها گامى به پیش بودند، اما شوق چندانى در مارکس ایجاد نمى کردند[۵]. دستاوردهاى لیبرالى(آزادى و حقوق بشر و تمایز دولت از جامعه ى مدنى) انقلاب هاى سیاسى بورژوازى را مارکس "حقوق انسان خود پرست"، "انسان جدا شده از انسان هاى دیگر"، "انسان اسیر منافع و هوس هاى شخصى" به شمار مى آورد. دوم- انقلاب اجتماعى که کل قلمرو اجتماعى را شامل مى شود[۶]. انقلاب اجتماعى پس از انقلاب هاى سیاسى بورژوازى فرا مى رسد و طى آن کارگران دولت هاى بورژوازى سرمایه دارانه را از راه خشونت سرنگون کرده و با انقلاب هاى کمونیستى به انقلاب ها پایان خواهند بخشید. مطابق این دیدگاه، انقلاب هم ضرورتى تاریخى است، و هم محصول عمل انقلابى پرولتاریا[۷]. سخنان مارکس درباره ى انقلاب، در موارد بسیار حاکى از آن است که تناقضات درونى نظام هاى دموکراتیک سرمایه دارى، علل ضرورى نابودى آنند. به تعبیر دیگر، سرنگونى نظام هاى دموکراتیک سرمایه دارى، وظیفه ى نیروهاى سرکش تاریخ بود. مارکس آن چنان شیفته ى انقلاب اجتماعى بود، که استعمار انگلیس در هند را هم توجیه و تجویز مى کرد. براى اینکه بربرهاى مطیع خرافات و شالوده ى استبداد شرقى را باید خادمان ناآگاه تاریخ به فعال تاریخ تبدیل مى کرد[۸].

وقتى تاریخ (تصویر انسانى بخشیدن به تاریخ) از انقلاب خوددارى کرد، لنین این وظیفه را به حزب سپرد. نظریه مارکسى انقلاب وقتى به دست بلشویک هاى روسیه افتاد، نقش خشونت در انقلاب برجستگى ویژه اى پیدا کرد. به گفته لنین، هدف انقلاب، "تسخیر خشونت بار دولت"، و "سرکوب خشونت آمیز بورژواها" بود[۹].

بحث هانا آرنت درباره ى انقلاب، به نوعى با تمایز مارکسى انقلاب سیاسى و انقلاب اجتماعى، ارتباط وثیق دارد. آرنت دو نوع انقلاب را از یکدیگر تفکیک کرده است. انقلاب انگلیس و آمریکا که صرفاً معطوف به تأسیس آزادى بودند، و انقلاب فرانسه، که انقلابى کل گرایانه و معطوف به حل مسئله ى اجتماعى ( فقر و نابرابرى) از راه سیاسى بود.

آرنت مى نویسد: وقتى انقلاب فرانسه به جاى استوار کردن بنیاد آزادى متوجه رهانیدن انسان از قید محنت و رنج شد، مانعى را که قوه ى تحمل بشر در سر راه قرار داده بود، فرو شکست و در عوض نیروى ویرانگر بدبختى و بینوایى را آزاد ساخت... تاریخ انقلاب هاى گذشته بى هیچ شبهه ثابت مى کند که هر کوششى که با وسایل سیاسى براى حل مسئله اجتماعى انجام گرفته، به حکومت وحشت انجامیده، و اخافه و وحشت همه انقلاب ها را به کام نیستى فرستاده است. وقتى فقر بر توده ها حاکم باشد، و انقلابى به وقوع بپیوندد، پرهیز از این اشتباه تقریباً محال است[۱۰].

آرنت این مدعا را مطرح مى سازد که انقلاب هاى کل گرایانه( به تعبیر او: برابرى خواهانه) به آزادى و دموکراسى منتهى نمى شوند، آنچه آنها بر مى سازند، وحشت و ترور دائماً رو به تزاید است[۱۱]. آرنت انقلاب آمریکا را قابل پیروى مى دانست، اما مدل قرار گرفتن انقلاب فرانسه را خطرناک به شمار مى آورد. انقلابى که دو پادشاهى، دو امپراتورى، پنج جمهورى و یک دیکتاتورى شبه فاشیستى را تجربه کرد تا پس از گذشت ۱۵۰ سال، پس از جنگ جهانى دوم به دموکراسى دست یافت. همانگونه که رالف دارندورف گفته است، انگلستان داراى ویژگى هایى( یعنى: حاکمیت قانون، برابرى در برابر قانون، مالکیت خصوصى، کسب و کار آزاد، حقوق و آزادی هاى مدنى) بود که کشورهایى چون آلمان و فرانسه فاقد آن بودند. "هیچ کدام از اینها در فرانسه ى قبل از انقلاب وجود نداشت."[۱۲].

آرنت دقیقاً مدافع چیزى است که از نظر مارکس و لنین ناقص و بورژوایى به شمار مى روند. او، برعکس مارکس و لنین، مخالف توسل به خشونت بود. در سنت چپ، آنتونیو گرامشى راه دیگرى را گشود که به سنت لیبرالى نزدیک تر است. او با تمایز قائل شدن میان دولت هاى استبدادى شرقى و دولت هاى اروپایى دموکراتیک، نظریه مارکسیستى دولت را تکامل بخشید. در جوامع شرقى فاقد جامعه مدنى، دولت همه کاره بود، اما در جوامع دموکراتیک اروپایى اگر چه دولت قدرتمند است، ولى جامعه مدنى اساس همه چیز است. اگر در نظریه توکویلى، جامعه ى مدنى حفاظ و سپر افراد در برابر قدرت دولت است[۱۳]، در نظریه گرامشى، جامعه مدنى سپر دولت در برابر قدرت افراد است و دولت در قالب دستگاه هاى ایدئولوژیک موسسات و نهادهاى مدنى( آموزش و پرورش، دانشگاه ها و... ) اعمال قدرت مى کند. دولت به جاى استفاده از "قدرت سرکوبگر"، از طریق رضایتمندى (consent) بر جامعه استیلا مى یابد و ارزش ها و باورهاى خود را جارى مى سازد. برخلاف لنین، گرامشى بر این باور بود که تسخیر دولت، حلال مسائل و رافع مشکلات نیست، براى قدرت یابى باید جامعه ى مدنى را تسخیر کرد. همه ى افراد و گروه ها براى کسب هژمونى(hegemony) مبارزه مى کنند، اما هژمونى نصیب افراد و گروه هایى خواهد شد که از راه ورود به زندگى روزمره ى مردم، وقوف به مسائل و مشکلات عینى آنها در همین سیاق (زندگى روزمره) و حل و رفع آنها بکوشند. گروه هایى مى توانند حمایت مردم را به دست آورند که نگاهشان معطوف به حل مسائل جزیى و مورد به مورد زندگى مردم باشد[۱۴].

سنت لیبرالى، برخلاف سنت مارکسیستى، عموماً مخالف انقلاب بوده است[۱۵]. کارل پوپر یکى از ناقدان جدى انقلاب هاى کل گرایانه (انقلاب اجتماعى به مفهوم مارکس) بود. به گمان او، رسیدن به اهداف انقلاب هاى کل گرایانه ناممکن است، اما انقلاب ها خطاها و شکست هاى بسیار بزرگى ایجاد مى کنند که به هیچ وجه قابل جبران و برگشت نیستند. با این همه، پوپر تأکید مى کند که اگر رژیمى تمامى راه هاى مسالمت آمیز تغییر و اصلاح را مسدود سازد، انقلاب ( انقلاب سیاسى به مفهوم مارکس) مجاز خواهد شد؛ "چنین نیست که من در همه ى احوال و در کلیه ى شرایط، مخالف انقلاب خشونت بار باشم. من هم مانند برخى از روشنفکران مسیحى قرون وسطى و دوران رنسانس که کشتن حاکم جبار را جایز مى دانستند، بر این باورم که واقعاً ممکن است در یک حکومت جابر زورگو چاره اى جز این نباشد و در چنین احوال، انقلاب خشونت بار را باید موجه شمرد. ولى همچنین معتقدم که یگانه هدف هر انقلابى از این قسم باید تأسیس دموکراسى باشد... به سخن دیگر، خشونت گرى فقط تحت حکومت هاى جابر و زورگو موجه است که اصلاحات بدون خشونت گرى را غیر ممکن مى سازند و یگانه هدف آن باید ایجاد شرایطى باشد که اصلاحات مسالمت آمیز در آن ممکن شود"[۱۶].

تأکید بر تفاوت هاى دو تجربه متفاوت آمریکایى- بریتانیایى از یک سو، و فرانسوى (روسى، چینى، کوبایى، ایرانى) از سوى دیگر، توسط برخى از متفکران به ریشه هاى عمیق ترى هم بازگشت داده شده است. گرترود هایل فارب (Gertrude Himmelfarb) از سه راه متفاوت مدرنیته سخن گفته است: راه فرانسوى، راه بریتانیایى و راه آمریکایى. او هم به طور جدى راه فرانسوى گذار به مدرنیته را نقد و طرد مى کند و در مقابل، از راه بریتانیایى مدرنیته – که دربرگیرنده تر بود- دفاع کرده است. به گفته هایل فارب، روشنگرى بریتانیا، به دنبال اصلاح گرى بود، نه آغازهاى مطلقاً تازه. فلسفه ى سیاسى آنان براندازانه نبود، به دنبال آشتى دادن دیدگاه هاى اجتماعى گوناگون بود. به همین دلیل، به نوعى روادارى و آزاداندیشى باور داشت که برسازنده فضاى باز بود. اما روشنگرى فرانسوى، پیامدى خشن و فورانى چون انقلاب ۱۷۸۹ فرانسه را به وجود آورد. هایل فارب، مانند هانا آرنت، نوشته است که انقلاب فرانسه و روشنگرى اش، الگوى انقلاب ها و روشنگرى دو قرن گذشته قرار گرفته است. خرد، مرکز و محور روشنگرى فرانسه بود، و آنان قرائتى قشرى و جزمى از خرد را بر همه امور مسلط کردند: "هیچ ایده اى به اندازه ى خرد، روشنگرى فرانسوى را تعریف نکرده و بر آن سایه نیفکنده است... [این نوع روشنگرى] براى اقتدارى والاتر و ناب تر، یعنى خرد مى جنگید"[۱۷]. وى نوشته است که انقلاب آمریکا، انقلابى صرفاً سیاسى و معطوف به آزادى بود، اما انقلاب فرانسه انقلابى تمام گرا و معطوف همه ى جنبه هاى زندگى افراد بود. همیلون از "دنبال کردن واهى یک نقشه کامل" همه آمریکاییان را پرهیز مى داد، ولى روسو که الگوى انقلاب فرانسه بود، از "تغییر ماهیت بشر و تحول یکایک افراد" سخن مى گفت. روبسپیر هم از "نوزایى کامل" و "خلق مردمى جدید" سخن مى گفت. هایل فارب مى گوید، خرد مفهوم اصلى روشنگرى فرانسه بود، اما "فضیلت هاى اجتماعى" اولویت اصلى روشنگرى بریتانیا بود. روشنگرى فرانسوى مردم را افرادى آموزش ندیده، ناتوان از داشتن خرد، غرق در تعصبات و خرافات و معجزات و بربریت هاى دین به شمار مى آورد.

هایل فارب مى گوید، روشنگرى هاى: "بریتانیا یا آمریکا، چون خرد در آنها نقش برتر نداشت، و دین خواه به مثابه ى جزمیات یا نهاد، دشمن اصلى نبود، روادار و با طیف وسیع باورمندان و بى باوران سازگار بود... از دیدگاه فیلسوفان اخلاقى بریتانیا و بنیانگذاران آمریکا، خرد ابزارى براى نیل به مقاصد اجتماعى بزرگتر بود، نه هدفى فى نفسه. همچنین براى هر دوى آنها، دین نه یک متحد بود و نه یک دشمن. در این کشورها میان دولت و کلیسا جنگى وجود ندارد که عامه ى مردم را پریشان و متفرق کند، احساسات به روشنگرى رسیده را در مقابل نهادهاى واپس گرا بگذارد، و میان خرد و دین شکافى عبورناپذیر ایجاد نماید"[۱۸]. در بریتانیا "نیازى به سرنگون کردن خود دین نبود، زیرا نه پاپى وجود داشت، نه تفتیش عقایدى، نه یسوعیانى، و نه گروه کشیشان انحصار طلب"[۱۹].

توجه به این نکته حیاتى است، آنچه نقد و رد مى شود، انقلاب هاى کل گرایانه ى خشونت بار است، نه تحولات بنیادین مسالمت آمیز معطوف به آزادى و روادارى و حقوق بشر و دموکراسى. انقلاب ۱۳۵۷ ایران، انقلابى کل گرایانه بود که تا پیروزى بر رژیم شاه، فاقد خشونت بود، اما پس از پیروزى، "خشونت انقلابى" را به نمایش گذارد. روش ها خنثی و بى طرف نیستند، روش ها تا حدود زیادى به اهداف شکل مى دهند. انقلاب روشى است که اگر به کار گرفته شود، اهداف را تغییر داده و خشونت را به ارمغان خواهد آورد. انقلاب هاى فرانسه، روسیه، چین، کوبا، ایران و... بهترین مصادیق این مدعا هستند. تا حدى که من اطلاع دارم، مدلى که سعید حجاریان براى گذار ایران به دموکراسى پیشنهاد مى کند، متکى بر راهى است که بریتانیا پیموده است. او که تجربه فرانسه را در نظر داشت، طى سال هاى گذشته بارها نگرانى اش را از ظهور بناپارتیسم و دولت پادگانى در ایران ابراز کرده است.

در پرتو این مقدمات، هدف، آرمان یا استراتژى سرنگونى رژیم جمهورى اسلامى، با چند مسئله اساسى روبرو است:

اول- وضعیت انقلابى: به فرض آنکه انقلاب و فروپاشى رژیم بالضروره به نظام دموکراتیک ملتزم به حقوق بشر منتهى شود، مبلغان سرنگونى و انقلاب باید به طور مدلل نشان دهند که ایران در "وضعیت انقلابى" قرار دارد[۲۰]. جامعه شناسى و علم سیاست هنوز به درجه اى از رشد نرسیده اند که بتوانند وقوع انقلاب ها را پیش بینى کنند. به تعبیر دقیق تر، به احتمال بسیار زیاد، هیچ گاه موفق به چنان سودایى نخواهند شد. این امر دلائل متعددى دارد. الف- برخلاف علوم تجربى طبیعى، موضوع علوم تجربى اجتماعى، کنش هاى فردى و جمعى معنى دار فاعلان آگاه است. هرگونه پیش بینى، بر اعمال بعدى کنشگران تأثیر نهاده و واکنشى آگاهانه را در پى خواهد داشت. ب- صدها متغیر در وقوع یک انقلاب درگیرند. برساختن مدلى که تمامى آن متغیرات را دربر گیرد، کارى دشوار است. ج- ممکن است تمامى علل و دلائل وقوع انقلاب وجود داشته باشد، اما انقلاب روى ندهد. به عنوان مثال، ممکن است دولت خشونت بى رحمانه اى علیه مخالفان اعمال کند. نیازى به استناد به وقایع دوران هیتلر و موسولینى و استالین وجود ندارد، در تابستان ۱۳۶۷ با حکم آیت الله خمینى، دولت چند هزار زندانى را قتل عام کرد.

دوم- گفتارسازى انقلابى:
مارکس در سخن مشهورش گفته بود: "آگاهى انسان ها نیست که هستى شان را تعیین مى کند، بلکه برعکس، هستى اجتماعى آن هاست که آگاهى شان را تعیین مى کند". ایده هایى که مارکس برساخت، مبطل این مدعاى کلى اش بود. آن ایده ها، یکى از تأثیرگذارترین آگاهى هایى بود که در دو قرن اخیر هستى میلیون ها انسان را تعیین کرد. روشنفکران گفتمان سازند و گفتمان ها بسیار تعیین کننده اند. یکى از ده ها متغیرى که در ایجاد وضعیت انقلابى و پدید آوردن انقلاب ها نقش موثر دارد، این گفتار است که رژیم سیاسى حاضر، "رژیمى اصلاح ناپذیر است". به تعبیر دیگر، گروهى از رژیم هاى خودکامه با بستن تمامى راه هاى اصلاحات مسالمت آمیز، و مخالفان آنها با برساختن گفتمان "اصلاح ناپذیرى" رژیم، وضعیت انقلابى پدید مى آورند. این وضعیتى بود که شاه و مخالفانش در دهه پنجاه پدید آوردند. از این منظر، روشنفکران باید مسئولیت پیامدهاى خواسته گفتارشان را هم متقبل شوند، اگر چه به گمان برخى، پیامدهاى ناخواسته گفتار هم با گفتارساز است.

اگر چه مدافعان سرنگونى رژیم جمهورى اسلامى این ایده را تبلیغ مى کنند، اما باید توجه داشته که این ایده تا چه اندازه در میان نخبگان و مردم ایران نفوذ کرده و آنان را به این نظر رسانده است که براى ایجاد دگرگونى، هیچ راهى جز سرنگونى رژیم وجود ندارد؟ روشنفکران مهمترین گروه مرجع گفتار ساز کنونى ایرانند. مدافعان سرنگونى، باید در گام اول این قشر مهم را قانع سازند که سرنگونى رژیم، بهترین راه ایجاد نظام دموکراتیک است (نه رژیم هاى غیر دموکراتیک).

تا حدى که من مى فهمم و در گذشته بارها آن را توضیح داده ام (مانیفست جمهورى خواهى یکى از آن موارد است)، رژیم جمهورى اسلامى، رژیمى اصلاح ناپذیر و اصلاح پذیر است. اصلاح ناپذیر است، اگر اصلاحات به معناى گذار به نظام دموکراتیک ملتزم به آزادى و حقوق بشر، در چارچوب قانون اساسى جمهورى اسلامى باشد (یعنى التزام عملى به قوانین رژیم و پیگیرى اصلاحات قانونى). اصلاح پذیر است، اگر اصلاحات به معناى گذار به نظام دموکراتیک ملتزم به آزادى و حقوق بشر، با نقض عملى قوانین ناحق و ظالمانه این رژیم باشد (در بخش پایانى مقاله حاضر این مدعا شکافته خواهد شد).

سوم- وظیفه ى اخلاقى و سیاسى قائلان به سرنگونى: برخى از معرفت شناسان، "باور" (belief)را چیزى مى دانند که به عمل(رفتار معتقد) منتهى مى گردد. باور در عمل ظاهر و متجلى مى شود. بر مبناى این قول، اگر باورى به عمل منتهى نگردد، باور نخواهد بود. به عنوان مثال، وقتى از یک زندانى سیاسى پرسیده مى شود: چرا در زندان محبوس هستى؟ پاسخ مى دهد: براى دفاع عملى از آزادى و حقوق بشر. باور به آزادى و حقوق بشر در اعمال او بروز و ظهور یافته است. هواداران سرنگونى رژیم، اگر واقعاً به سرنگون سازى رژیم باور دارند، باید از راه شرکت در اعمال انقلابى، رژیم را سرنگون سازند. روشن است که از راه دور (لس آنجلس، پاریس، هاوایى، ونکور و... ) نمى توان رژیم را سرنگون کرد. سرنگون سازى رژیم، هزینه دارد. نمى توان فقط دستور سرنگونى صادر کرد و پرداخت هزینه سنگین آن را به مردمى که در داخل کشور زندگى مى کنند، محول نمود. در پروژه هاى سیاسى باید پیامدهاى منطقى را از فرامین عملى متمایز ساخت. "رژیم را براندازید" و "نافرمانى مدنى کنید"، دو فرمان عملى است که براى فرمان دهنده هم تکلیف آور است. اما "نافرمانى مدنى، شرط لازم گذار به دموکراسى است" و "سرنگونى رژیم شرط لازم انقلاب است"، دو مدعاى توصیفى- تبیینى اند که مشمول صدق و کذب مى شوند. اگر فردى به دموکراسى باور داشته باشد، باید هزینه هاى عملى گذار به دموکراسى را هم پذیرا باشد. "باید" در این مدعا، باید تکلیفى- توصیه اى (اعتبارى) نیست، بلکه باید ضرورى (حقیقى) است، یعنى رابطه ى ضرورى نظام دموکراتیک با پیش شرط هاى منطقى اش را بیان مى کند.

چهارم- سرنگونى و برساختن نیروى سرنگون ساز: سرنگونى رژیم نیازمند توسل به خشونت است. توسل به خشونت، خشونت متقابل و متزاید نیروهاى نظامى- امنیتى رژیم را در پى خواهد آورد. سپاه، بسیج، نیروى انتظامى و وزارت اطلاعات تشکیلات گسترده اى در اختیار دارند. براى نابودى یا از کار انداختن این نیروها، باید سازمانى مخفى و قدرتمند ساخت. به فرض آنکه چنان سازمانى شکل گیرد، به فرض آنکه آن سازمان بتواند سازمان نظامى- امنیتى رژیم را نابود یا از کار بیندازد، به فرض آنکه در اثر این اقدام رژیم سرنگون شود؛ با این سازمان قدر قدرت مخفى سرنگون ساز رژیم پس از پیروزى چه خواهیم کرد؟ آیا منحل کردن چنان نیرویى امکان پذیر خواهد بود؟ اقدام پارادوکسیکال هواداران سرنگونى این خواهد بود که براى سرنگونى رژیم خودکامه؛ سازمانى مخفى، سراپا مسلح، غیر قابل نظارت و کنترل بر سازند. مهمترین ویژگى این نوع سازمان هاى مخفى، ساختار غیر دموکراتیک ، تسویه حساب و ترورهاى درون سازمانى است (خاطرات رهبران سازمان هاى چریکى ِ زمان شاه مثبت مدعاى ماست). بدین ترتیب، با بدترین ساختار غیر دموکراتیک به جنگ دیکتاتورى خواهیم رفت. آرنت بر اساس تجربه ى تاریخ فعالیت هاى خشونت بار مى گفت، محتمل ترین نتیجه ى اعمال خشونت بار، "جهانى خشن تر" است. نیروهاى سرکوبگر رژیم دلیل دیگرى هم براى مقاومت و جنگ دارند. على خامنه اى از طریق واگذارى پروژه هاى اقتصادى کلان به نظامیان، منافع اقتصادى بسیارى براى این نیروها پدید آورده است. نظامیان سرمایه دار ممکن است براى باقى ماندن در قدرت با جهان غرب سازش کنند و کوتاه بیایند، اما در داخل به راحتى قدرت را رها نخواهند کرد. سردار پاسدار نورعلى شوشترى که در عملیات تروریستى در استان سیستان و بلوچستان کشته شد، یکى از مصادیقى است که باید مد نظر قرار گیرد. وى موسس و عضو هيئت مدیره شرکت احیاى صنایع خراسان بود که یک کارتل بزرگ اقتصادى ایران است، با حداقل ۹ شرکت تحت پوشش. عضو هیئت مدیره شرکت سپاد خراسان. سردار صادق محصولى، یکى از پاسداران میلیاردر جمهورى اسلامى است. او در مقام وزیر کشور انتخابات ریاست جمهورى ۲۲ خرداد سال جارى را برگزار کرد که به باور کاندیداهاى رقیب، و میلیون ها ایرانى، در آن تلقب گسترده اى صورت گرفت تا محمود احمدى نژاد همچنان رئیس جمهور باقى بماند. سردار مرتضى رضایى یکى دیگر از سرداران فعال در حوزه ى اقتصاد است. او در زمانى که بنى صدر جانشین فرمانده کل قوا بود، به فرماندهى کل سپاه منصوب شد. در آن زمان مشهور به بنى صدرى بود. او به سرعت به على خامنه اى وصل شد. در دوران جنگ وارد قاچاق کالا شد. برخى از شرکاى سپاهى خود را با دسیسه زندانى کرد. در دوران اصلاحات از سوى على خامنه اى به عنوان مسئول حفاظت اطلاعات سپاه منصوب شد. زندان د ۲ الف سپاه در اوین، یکى از زندان هاى تحت امر او بود. پس از آن در اردیبهشت ۱۳۸۵ توسط على خامنه اى به عنوان قائم مقام سپاه منصوب شد.

پنجم- تغییر (تحول بنیادین یا اصلاحات) از بالا: ایده سرنگونى قهرآمیز دولت و تصرف قدرت سیاسى، میراثى مارکسیستى- لنینیستى است. مستقل از امکان پذیرى و امکان ناپذیرى این سودا، این ایده بر مدعایى بلادلیل متکى است. پیش فرض پنهان این ایدئولوژى آن است که بدون تصرف دولت، رسیدن به اهداف ناممکن است. به تعبیر دیگر، دولت عامل و فاعل تحولات اجتماعى است. بدون تصرف دولت، اصلاح و تحول بنیادین و ریشه اى در کار نخواهد بود. به تعبیر دیگر، مارکسیسم- لنینیسم کل قلمرو اجتماعى- فرهنگى- اقتصادى- را مانند "ساختمان سازى" به شمار مى آورد که باید از بالا، معمارانه، آن را ساخت. تعبیر "ساختمان سوسیالیسم" فراموش ناکردنى است. ساکنان قلمرو اجتماعى آدمیانند. آنان داراى روح و ذهن اند، وقوف یافتن بر ارواح و اذهان آدمیان، کارى است که هیچ شخص یا نهادى قادر به آن نیست. به تعبیر دیگر، واقعیت هاى اجتماعى و اقتصادى میان میلیون ها بازیگر این قلمرو پراکنده است و هیچ مرکزى قادر به تسلط بر این اطلاعات و هدایت آنها مطابق یک طرح پیشینى نیست. تا وقتى که هرگونه تحول سیاسى- اجتماعى را منوط به تصرف قهرآمیز یا مسالمت آمیز دولت بدانیم، هنوز با لنینیسم وداع نکرده ایم.

ششم- ناواقع گرایى: گذار بحثى جامعه شناختى و ناظر به واقعیت است، نه بحثى فلسفى یا ایدئولوژیک. به انگلستان، اسپانیا، پرتغال، شیلى، آفریقاى جنوبى، و... و فرایند دموکراتیزه شدن آنها نگریسته مى شود. در هیچ یک از این تجربه ها گذار محصول سرنگونى رژیم نبود. ریچارد رورتى، فیلسوف آمریکایى، زمانى نه چندان دور از این تحولات نوشت: "دشوار بتوان کاهش ستم در کشورهایى چون آفریقاى جنوبى، پاراگوئه، و آلبانى را بدون وقوع انقلابى خشونت آمیز تصور کرد. اما در چنین کشورهایى، این شهامت آشکار- نظیر شهامت رهبران "کوسائو" (کنگره ى اتحادیه هاى کارگرى آفریقاى جنوبى) یا امضا کنندگان "منشور ۷۷"_جنبش مدنى چکسلوواکى)- است که مى تواند خصیصه ای مثبت و مناسب باشد، نه آن گونه ذکاوت فکورانه یى که به پیشرفت نظریه ى اجماعى کمک مى کند. در چنین محیط هایى آن گونه افشا و "نقاب افکنى" که فوکو چنان عالى به آن پرداخته محلى از اعراب ندارد. چون آن جا قدرت برهنه مى خرامد و هیچ کس هم هیچ توهمى درباره ى آن ندارد"[۲۱].

پیش بینى رورتى نادرست از کار درآمد. انقلابى به وقوع نپیوست و آفریقاى جنوبى به دموکراسى گذر کرد.

۲-۱-- تحریم اقتصادى: تحریم اقتصادى لزوماً به سرنگونى رژیم منتهى نمى شود. اما تحریم نه تنها موجب مرگ و میر تعداد زیادى از مردم ایران مى شود، بلکه مهمترین کارگزاران و عاملان دموکراسى خواهى- یعنى طبقه متوسط- را فقیر و از فرایند مبارزات دموکراسى خواهى خارج خواهد کرد[۲۲]. مدافعان تحریم اقتصادى بر این باورند که اگر شوراى امنیت سازمان ملل "تحریم هاى کمر شکن" علیه ایران به تصویب برساند، فشارها و فقر و پسرفت اقتصادى ناشى از تحریم، مردم را به مقابله ى با رژیم و انقلاب سوق خواهد داد. بسیارى از جامعه شناسان با این نوع تبیین مخالفند و انقلاب را محصول فرایند طولانى توسعه ى اقتصادى- اجتماعى اى به شمار مى آورند که به طور ناگهانى و کوتاه مدت با برگشت روبرو مى شود[۲۳]. هنگامى که فقر و فلاکت به طور فوق العاده افزایش یابد، همه ى نیروى افراد صرف زنده ماندن خواهد شد، افراد بسیار گرسنه از جامعه گریخته و به درون خود پناه مى برند[۲۴].

۳-۱-- حمله ى نظامى: سرنگونى خواهان، اگر تحریم اقتصادى موجب سرنگونى رژیم نگردد، چاره اى جز آن ندارند که به استقبال حمله نظامى به ایران بروند. مدعا این نیست که "همه ى مدافعان تحریم اقتصادى، مدافع حمله ى نظامى به ایران هستند". روشن است که چنین مدعایى کاذب است. مدعاى ما ناظر به "لوازم منطقى" و "پیامدهاى ضرورى" اهداف و طرح هاست. اگر هدف و استراتژى کسانى فقط و فقط سرنگونى رژیم جمهورى اسلامى باشد، با توجه به اینکه چنین ظرفیتى در شرایط کنونى در داخل وجود ندارد، آنان از تحریم هاى اقتصادى کمر شکن توسط جامعه ى جهانى دفاع مى کنند. اگر تحریم هاى اقتصادى کمر شکن موجب فروپاشى رژیم نشوند، دفاع از "حمله ى نظامى براى سرنگونى رژیم"، لازمه منطقى استراتژى سرنگونى رژیم است. بدین ترتیب، دو مدعا را از یکدیگر باید تفکیک کرد: اولى، این مدعا که کلیه مدافعان تحریم اقتصادى، مدافع حمله نظامى به ایران اند (مدعاى کاذب)، دومى، دفاع از حمله نظامى پیامد منطقى دفاع از تحریم اقتصادى به منظور سرنگونى رژیم است، اگر تحریم هاى اقتصادى به سرنگونى رژیم نینجامند.

تجربه ى حمله ى نظامى به عراق و افغانستان نشان دهنده آن است که به جاى دموکراسى و آزادى، ناآمنى و نابودى نصیب جامعه مورد تجاوز قرار گرفته خواهد شد[۲۵].

۲- مبارزه براى چه؟: مبارزه براى مبارزه نمى تواند قابل قبول باشد. براى اینکه هر مبارزه اى معطوف به هدف یا اهدافى است. سرنگونى رژیم ، انقلاب، تحریم اقتصادى و حمله نظامى ، نمى توانند هدف مبارزه قلمداد شوند. همه این ها راه هایى هستند براى رسیدن به مقاصدى دیگر. ممکن است هدف مبارزه: ایجاد نظام سوسیالیستى، ایجاد نظام لیبرالیستى، ایجاد نظام باهمادى، ایجاد "نظام دینى واقعى" یا آنارشیسم باشد. افراد بر سر این عناوین اختلاف نظر فراوانى دارند. براى ادامه ى بحث فرض را بر این قرار مى دهیم که ایجاد نظام دموکراتیک، هدف مبارزات کنونى مردم ایران- یا حداقل اکثر مخالفان رژیم کنونى- است. کل بحث مبتنى بر این پیش فرض است.
*- سخنرانى ايراد شده در دانشگاه كلگرى- كانادا، ۱۴ مهر ۸۸(۶ اكتبر ۲۰۰۹). اين مقاله در سخنرانى هاى زير مجدداً ارائه گرديد:

آلمان، برمن: ۳۰ آبان ۸۸(۲۱ نوامبر ۲۰۰۹).

آلمان، كلن: ۱ آذر ۸۸(۲۲ نوامبر ۲۰۰۹).

آلمان، برلين: ۸ آذر ۸۸(۲۹ نوامبر ۲۰۰۹).

سوئد، استكهلم:۱۳ آذر ۸۸(۴ دسامبر ۲۰۰۹).

بلژيك، بروكسل: ۲۰ آذر ۸۸( ۱۱ دسامبر ۲۰۰۹).

فرانسه، پاريس: ۲۸ آذر ۸۸(۱۹ دسامبر ۲۰۰۹).

انگليس، لندن: ۲۰ دى ۸۸(۱۰ ژانويه ۲۰۱۰).


۱- در سال ۱۷۹۳، در حالى كه انقلاب فرانسه در جريان بود، كندورسه، خصيصه ى كل گرايانه ى انقلاب را اين گونه بازگو مى كرد:

"در فرانسه، انقلاب شامل حال كل اقتصاد جامعه شد، همه ى روابط اجتماعى را تغيير داد، و راه خود را تا به دورترين حلقه هاى زنجيره ى سياسى گشود، حتى تا به افرادى كه در صلح و آرامش، با سرمايه ى شخصى حود يا حاصل كارشان، مى زيستند و دليلى نداشت در امور عمومى مشاركت كنند- نه تنها از جهت عقيدتى، نه از جهت اشتغال يا رفتن به دنبال ثروت، و نه از جهت قدرت يا شهرت"(كندورسه، طرح كلى تابلويى تاريخى از پيشرفت انسانى، دوران نهم).

آيزايا برلين به نقل از هرتسن همين داورى را در خصوص انقلاب فرانسه بازگو كرده است:

"آلكساندر هرتسن، انقلابى روس، مى گويد مردان ۱۷۹۲ به اين ويژگى ممتاز مى شدند كه سراسر نظام قديم را يكسره مردود مى دانستند، و نه تنها رذائل، بلكه حتى فضائل آن را تقبيح مى دانستند، و مى خواستند همه چيز را براندازند و آن سياه را از بالا تا پائين تماماً نابود كنند تا چيزى مطلقاً تازه و كاملاً پاك به جاى آن بسازند. هيچ سازشى را روا نمى دانستند، و نمى خواستند مدينه ى نوين خويش را بر ويرانه هايى بنا كنند كه كوچكترين دينى به آن داشته باشند"(آيزايا برلين، آزادى و خيانت به ازادى، شش دشمن ازادى بشر، ترجمه ى عزت الله فولادوند، نشر ماهى، ص ۲۱۶).

چارلز تيلى، ويژگى هاى زير را به عنوان اوصاف انقلاب هاى كلاسيك گذشته برشمرده است:

تغييرات سريع و فراگير اجتماعى، پيدايش نهضت هاى مردمى، انجام اصلاحات بى ثمر از سوى حكومت هاى مركزى پس از دو رويداد پيشين، مشاركت روشنفكران، از هم پاشيدگى كلى نظامات اجتماعى، خشونت هاى انتقام جويانه، وجود پايگاه طبقاتى، بصيرت هاى كاريزماتيك، اعتقاد به سياست به عنوان ابزارى در مسير نوآورى هاى سازنده، و در نهايت مقاومت زمامداران پيشين در مقابل اقدامات منجر به سقوط شان.

۲- توكويل كه در زمانه ى انقلاب فرانسه مى زيست و شاهد وقايع آن دوران بود، نوشت:

"پادشاهى مشروطه به دنبال رژيم كهن فرارسيده بود، پس از جمهورى، امپراتورى؛ پس از امپراتورى، رستوراسيون؛ و آن گاه پادشاهى ژوئيه. پس از هر يك از اين تغييرات پى در پى، مى شد گفت كه انقلاب فرانسه، پس از به انجام رساندن آنچه گستاخانه كار انقلاب خوانده مى شد، به پايان خطش رسيده اس؛ مردم چنين مى گفتند و چنين مى انديشيدند. افسوس! من خودم هم در طول دوره ى رستوراسيون و حتى پس از سقوط حكومت رستوراسيون اميروار بودم چنين باشد؛ اما انقلاب فرانسه دوباره با همان شيوه ى كهن از نو آغاز مى شد. . . من كه نمى توانم موافق باشم و نمى دانم كى اين سفر طولانى تمام خواهد شد. من از اين كه مه، دوباره و دوباره، فريبم دهد كه باور كنم ساحل نزديك است، خسته شده ام، و غالباً با خود در عين شگفتى و تحير مى انديشم آيا اين زمين سفتى كه اين همه در پى اش بوده ايم اصلاً وجود دارد يا نه، يا اين كه آيا سرنوشتمان اين نيست كه الى الابد با اين دريا بجنگيم؟!".

۳- ماركس در خصوص انقلاب گفته بود:

"تغيير انسان ها در ابعادى گسترده و توده اى لازم است، تغييرى كه فقط در جنبشى عملى مى تواند رخ دهد، يعنى در يك انقلاب؛ اين انقلاب لازم است، بنابر اين، نه فقط به اين دليل كه طبقه ى حاكمه را نمى توان از راه ديگرى سرنگون كرد، بلكه به اين دليل كه طبقه اى كه آن را سرنگون مى كند فقط در يك انقلاب مى تواند موفق شود كه خود را از شر همه ى زشتيهاى اعصار خلاص كند و آماده شود جامعه را از نو بنيان نهد".

Marx and Engels, The German Ideology, ed. C. J. Arthur, No trans. Given (New York: International Publishers, ۱۹۷۰). P. ۹۴- ۹۵.

۴- ماركس در مانيفست كمونيست، به نحو خيره كننده اى در خصوص انقلاب هايى كه بورژوازى ايجاد كرده، سخن گفته است. توصيف هاى پر شور و مدافعانه ى او قابل توجه اند:

"بورژوازى در طول فرمانروايى اش كه هنوز به صد سال نمى رسد نيروى توليدى بس متنوعتر و عظيمترى از جمع جميع نسلهاى قبلى خلق كرده است. تسليم نيروهايى طبيعت به دست بشر و خلق ماشين آلات و استفاده از شيمى در كشاورزى و صنعت و دريانوردى با كشتيهاى بخار و اختراع تلگراف الكتريك و آمايش كل قاره ها براى كشاورزى و ايجاد نهرهاى منشعب از رودخانه ها و احضار انبوه مردمان همچون لشكر جنها؛ آدميان در كداميك از قرون ماضى حتى گمان مى كردند كه چنين قدرت خلاقى در بطن نيروى كار اجتماعى نهفته است؟. . . ايجاد انقلاب مستمر در توليد و درانداختن آشوب بلاوقفه در تمامى روابط اجتماعى و عدم يقين و تلاطم پايان پاپذير، عصر بورژوايى را از تمامى اعصار قبلى متمايز مى سازد. تمام روابط ثابت و منجمد، همراه با پيشداوريها و عقايد كهنه و محترم وابسته به آنها به حاشيه رانده مى شوند و تمامى روابط تازه شكل يافته قبل از آنكه استوار شوند منسوخ مى گردند. هر آنچه سخت و استوار است دود مى شود و به هوا مى رود، هر آنچه مقدس است دنيوى مى شود و دست آخر آدميان ناچار مى شوند با صبر و عقل با وضعيت واقعى زندگى و روابطشان با همنوعان خويش روبرو گردند"( كارل ماركس و فردريك انگلس، مانيفست كمونيست، صص ۳۱۷- ۲۷۵ ، در كتاب لئو پانيچ؛ كالين ليز، مانيفست، پس از ۱۵۰ سال، ترجمه ى حسن مرتضوى، نشر آگه ).

۵- ماركس در اين خصوص نوشته است:

"انقلاب سياسى با واژگونى اين قدرت حاكم امور دولتى را به امور مردم تبديل كرد؛ دولت سياسى را به صورت موضوع توجه عموم؛ يعنى به صورت يك دولت واقعى در آورد و به طور اجتناب ناپذيرى تمام رسته هاى فئودالى، انحصارات صنفى، گروه هاى انحصارى و امتيازات را نابود كرد چرا كه آن ها همه نمودهاى جدايى مردم از جماعت بودند. به اين ترتيب، انقلاب سياسى خصلت سياسى جامعه ى مدنى را از بين برد، و جامعه ى مدنى را به اجزاى ساده ى آن يعنى از يك سو به افراد و، از سوى ديگر، به عناصر مادى و معنوى سازنده ى محتواى زندگى و جايگاه اجتماعى افراد، تقسيم كرد. اين انقلاب، روح سياسى را، كه گويى پاره پاره شده و اجزاى آن جدا از هم در بن بست هاى مختلف جامعه ى فئودالى پراكنده شده بودند، رهانيد. انقلاب سياسى، بخش هاى پراكنده ى روح سياسى را گرد هم آورد، آن ها را از امتزاج با زندگى مدنى آزاد كرد، و هم چون قلمرو جماعت، يعنى امر عمومى ملت، و به طور ايده آل، مستقل از ديگر عناصر خاص زندگى مدنى، مستقر ساخت"(كارل ماركس، درباره ى مسئله ى يهود، گامى در نقد فلسفه ى حق هگل، ترجمه ى مرتضى محيط، نشر اختران، ص ۴۰). "انقلاب سياسى زندگى مدنى را به اجزاى سازنده اش تجزيه مى كند، بى آن كه اين اجزا را دگرگون سازد يا به نقد بكشد. اين انقلاب، جامعه ى مدنى، جهان نياز ها، كار، منافع خصوصى و حقوق مدنى را بنيان موجوديت خود مى داند"(پيشين، ص ۴۱).

ماركس انقلاب هاى سياسى را، انقلاب ناقص قلمداد مى كرد:

"نه انقلاب راديكال و نه آزادى عمومى انسان، هيچ يك روياى ناكجا آبادى آلمان نيست؛ روياى آلمان، انقلابى ناقص و صرفاً سياسى است كه ستون هاى بنا را دست نخورده باقى مى گذارد. يك انقلاب ناقص و صرفاً سياسى بر چه بنيادى استوار است؟ بنياد ان بخشى از جامعه ى مدنى است كه با آزاد كردن خويش به سلطه ى عمومى دست مى يابد؛ طبقه يى كه بر اساس وضعيت ويژه ى خويش مسئوليت آزادى عمومى را بر عهده مى گيرد. اين طبقه كل جامعه را آزاد مى كند، اما تنها با اين پيش فرض كه كل جامعه در وضعيت همان طبقه قرار گيرد يعنى اين كه به عنوان مثال داراى پول و تحصيلات باشد، يا بتواند به آسانى آن ها را به چنگ آورد"(پيشين، ص ۶۷).

۶- ماركس در درآمدى بر نقد اقتصاد سياسى ، نظرش در خصوص انقلاب اجتماعى را طرح كرده است. ابتدا مى گويد:

"به اين نتيجه رسيدم كه روابط حقوقى و نيز شكل هاى دولت را نه مى توان بر حسب پيشرفت اصطلاحاً كلى ذهن بشر توضيح داد، بلكه اين روابط در شرايط مادى زندگى ريشه دارند كه هگل آن را جامعه ى مدنى مى نامد. . . آناتومى جامعه ى مدنى را بايد در اقتصاد سياسى جست".

سپس حاصل تحقيقات خود را چنين معرفى مى كند:

"انسان ها در توليد مادى زندگى خود وارد مناسبات معينى مى شوند كه لاينفك و مستقل از اراده ى آن هاست؛ اين مناسبات توليد مطابقت دارد با مرحله ى معينى از تكامل قواى مادى توليد آن ها. كل اين مناسبات توليد منوط است به ساختار اقتصادى جامعه- همان زيربناى واقعى كه روبناهاى حقوقى و سياسى برآن شكل مى گيرند و شكل معينى از آگاهى اجتماعى با آن مطابقت مى يابند. شيوه ى توليد زندگى مادى به خصلت عمومى روند اجتماعى، سياسى و معنوى زندگى شكل مى دهد. آگاهى انسان ها نيست كه هستى شان را تعيين مى كند، بلكه برعكس، هستى اجتماعى آن هاست كه آگاهى شان را تعيين مى كند. نيروهاى مادى توليد در جامعه، در مرحله ى معينى از تكامل اين نيروها، با روابط موجود توليد در تعارض قرار مى گيرند، يا- صرفاً با بيان حقوقى همين امر- با مناسبات مالكيت كه قبلاً در چارچوب آن عمل مى كرده اند در تعارض قرار مى گيرند. اين مناسبات كه شكل تكامل نيروهاى توليد بوده اند به قيد و مانع بدل مى شوند. در اين هنگام، دوران انقلاب اجتماعى فرا مى رسد. با تغيير زيربناى اقتصادى، كل روبناى عظيم نيز دير يا زود دگرگون مى شود. اما در بررسى چنين دگرگونى هايى بايد هميشه تمايز قائل شد ميان دگرگونى مادى شرايط اقتصادى توليد كه با دقتى در حد علوم طبيعى مى توان آن را تعيين كرد، و شكل هاى حقوقى، سياسى، مذهبى، زيبايى شناسانه يا فلسفى- خلاصه، ايدئولوژيكى- كه در آن ها انسان ها از تعارض آگاهى مى يابند و براى رفع آن مى جنگند. همان طور كه نظر ما درباره ى فلان فرد مبتنى بر تصور خود آن فرد از خودش نيست، پس درباره ى كل يك دوران انقلابى هم نمى توانيم به همان شيوه اى كه اين دوران از خودش آگاهى دارد قضاوت كنيم:بر عكس، اين آگاهى را بايد به مثابه ى محصول تناقض هاى زندگى مادى توضيح بدهيم، محصول تعارض ميان نيروهاى اجتماعى توليد و مناسبات توليد. هيچ نظم اجتماعى از ميان نمى رود مگر بعد از آن كه همه ى نيروهاى مولدى كه براى شان در اين نظم جايى هست تكامل يافته باشند، و مناسبات توليد جديد عالى تر هيچ گاه پديد نمى آيد مگر بعد از آن كه شرايط مادى موجوديت آن در بطن جامعه ى كهنه به پختگى رسيده باشد. بنابر اين، بشر فقط آن نوع مسائل را مقابل خود قرار مى دهد كه مى تواند حل كند، زيرا با بررسى دقيق تر همواره معلوم مى شود كه شرايط مادى لازم براى حل آن وجود داشته باشد يا لااقل در جريان تكوين باشد".

Karl Marx, Selected Writing in Sociology and Social Philosophy , London, ۱۹۵۶, pp ۵۱- ۲.

۷- به طور نمونه، بخش هاى پيامبر گونه(پيش بينى كننده) و تكليفى(سرنگونى قهرآميز دولت هاى بورژوايى و تصرف دولت) مانيفست كمونيست در خصوص انقلاب پرولتاريايى، مويد اين مدعايند. مى گويند:

"از ميان تمام طبقاتى كه اكنون رو در روى بورژوازى قرار گرفته اند، فقط پرولتاريا طبقه ى واقعاً انقلابى است. . . پرولتاريا، كه پائين ترين لايه ى جامعه ى كنونى ماست، نمى تواند از جا برخيزد و سر برافرازد بى آن كه سراسر لايه هاى فوقانى جامعه ى رسمى نابود شوند. . . پرولتاريا با سرنگون كردن قهرآميز بورژوازى سلطه ى خويش را بنيان مى گذارد. . . . بورژوازى پيش از هر چيز گوركنان خود را پديد مى آورد. سقوط بورژوازى و پيروزى پرولتاريا به يك اندازه ناگزير است. . . هدف فورى كمونيست ها همان هدفى است كه تمام احزاب پرولترى در پى آن هستند: تشكل پرولتاريا به صورت طبقه، برانداختن سلطه ى بورژوازى، تصرف قدرت سياسى به دست پرولتاريا. . . انقلاب كمونيستى ريشه اى ترين گسست از هرگونه مناسبات سنتى در عرصه ى مالكيت است؛ پس شگفت آور نيست كه اين انقلاب در جريان تكامل خود از انديشه هاى سنتى به ريشه اى ترين نحو بگسلد. . . پرولتاريا. . . با انقلاب خود را به طبقه ى حاكم تبديل مى كند. . . كمونيست ها همه جا از هر جنبش انقلابى كه بر ضد نظام اجتماعى و سياسى موجود باشد حمايت مى كنند. . . كمونيست ها فقط با سرنگونى قهرآميز تمام نظام هاى موجود اجتماعى به اهداف شان دست خواهند يافت. باشد كه طبقات حاكم از انقلاب كمونيستى بر خود بلرزند"(مانيفست كمونيست، پيشين).

۸- ماركس در سال ۱۸۵۳ نوشته است:

"حقيقت اين است كه انگلستان به خاطر منافع مشمئزكننده ى خود مسبب انقلاب اجتماعى در هندوستان شد و در راندن هنديان بدين سو روشى احمقانه را پيش گرفت. اما مسئله اين نيست. پرسش اين است كه آيا بشر مى تواند بدون يك انقلاب بنيادى در وضعيت اجتماعى آسيا، تقدير خود را محقق كند؟ اگر نمى تواند، جرم بريتانيا جز اين است كه ابزار ناخودآگاه تاريخ در مهيا كردن شرايط آن انقلاب بوده است؟".

Karl Marx, “The British Rule in India,” in Marx and Engels, On Colonialism, (New York: International Publisher, ۱۹۷۲), pp. ۳۵-۴۱, pp. ۴۰-۴۱.

هويت انسانى بخشيدن به تاريخ توسط ماركس، انگلستان را به مجرى ناآگاه مقاصد تاريخ تبديل مى كند. خداوند تاريخ دو وظيفه بر دوش انگلستان نهاده است:

"بخش اول اين مأموريت تخريبى است و بخش ديگر آن از نو ساختن است. ابتدا جامعه ى كهن آسيايى نابود مى شود و سپس شالوده هاى مادى يك جامعه ى غربى، در آسيا مهيا مى شود". بدين ترتيب "هند عملاً به جهان غرب ملحق خواهد شد".

Karl Marx, “The Future Results of British Rule in India,” in Marx and Engels, On Colonialism, (New York: International Publisher, ۱۹۷۲), pp, ۸۱- ۸۳.

همه ى اين رويدادها بخشى از وظايف تاريخى بورژوازى غرب است تا بربرهاى خشك مغز و اسير خرافه و سنت را وارد تاريخ كنند:

"آيا بورژوازى تاكنون چيزى بيش از اين انجام داده؟ آيا به پيشرفت منتهى شده است، بدون آن كه انسانها و خلقها را از معركه ى خون، نكبت، سيه روزى و بدبختى بيرون آورد؟"

Ibid, p ۸۵.

"وقتى يك انقلاب اجتماعى عظيم بر محصولات عصر بورژوازى، بازار جهانى و نيروهاى جديد توليد فائق آيد و آنها را در كنترل مترقى ترين خلقها قرار دهد، آن گاه، پيشرفت انسانى، شباهت خود را به آن بت نفرت انگيز باستانى از دست خواهد داد، همان بتى كه به جاى شراب خدايان، خون آدميان را در كاسه ى سرشان مى نوشيد".

Ibid, p. ۸۷.

ماركس در مانيفست كمونيست هم مردم جهان را به ملت هاى "متمدن" و "وحشى" و "بربر" تقسيم كرده است.

۹- لنين مى نويسد:

"بدون انقلاب قهرى، تعويض دولت بورژوايى با دولت پرولتارى محال است. . . ناگزيرى انقلاب قهرى مربوط به دولت بورژوايى است. اين دولت نمى تواند از طريق "زوال" جاى خود را به دولت پرولتارى(ديكتاتورى پرولتاريا) بدهد و اين عمل طبق قاعده عمومى ، فقط از طريق انقلاب قهرى مى تواند انجام شود"(لنين، دولت و انقلاب، طبع و نشر جمهورى خلق چين، صص ۲۹- ۲۸). "سرنگونى بورژوازى فقط وقتى عملى است كه پرولتاريا بدل به طبقه ى حاكمه اى بشود كه قادر است مقاومت ناگزير و تا پاى جان بورژوازى را سركوب[كند]. . . پرولتاريا براى سركوب مقاومت استثمارگران. . . به قدرت دولتى. . . و سازمان قوه ى قهريه نيازمند است. . . پرولتاريا دولت را به عنوان سازمان مخصوصى براى اعمال قوه ى قهريه عليه بورژوازى لازم دارد"(پيشين، صص ۳۵- ۳۴). انگلس به روشنى گفته است:"نياز پرولتاريا به دولت از نظر مصالح آزادى نبوده بلكه براى سركوب مخالفين خويش است"(پيشين، ص ۱۲۴).

۱۰- هانا آرنت، انقلاب، ترجمه ى عزت الله فولادوند، انتشارات خوارزمى، صص ۱۵۶-۱۵۵.

آرنت تمامى انقلاب هايى كه مدل آنها انقلاب فرانسه بوده است را، حكومت ترور و وحشت مداوم خوانده و نوشته است:

"انقلاب حتماً بايد فرزندان خود را ببلعد و هر انقلاب ناگزير است در سلسله اى از انقلابهاى پياپى مسير خود را تعقيب كند و در پى دشمنان آشكار، دشمنان زير نقاب "اصحاب شبهه" خواهند آمد و انقلاب به دو جناح افراطى "بخشايندگان" و "خشمگينان" منشعب خواهد شد كه در واقع و "به طور عينى" براى سست كردن بنياد حكومت انقلابى دست به دست هم خواهند داد و سرانجام انقلاب را فردى در ميانه "نجات" خواهد داد كه نه تنها ميانه رو نيست بلكه چپ و راست را متساوياً نابود خواهد كرد همانگونه كه دانتن و ابر به دست روبسپير نابود شدند"(پيشين، صص ۸۱- ۹۰). "نه تنها در انقلاب فرانسه بلكه در همه ى انقلاب هايى كه از آن الهام گرفتند، نفع مشترك در لباس دشمن مشترك ظاهر مى شود. در "نظريه ى ارعاب"، از روبسپير تا لنين و استالين، فرض هميشه بر اين بوده است كه نفع كل بايد خود به خود و دائماً با منافع جزيى شهروندان در ستيز باشد"(پيشين، صص ۱۱۰- ۱۰۹).

۱۱- آرنت مى گويد:

"حكومت هاى انقلابى هم بيش و كم به حكومت هاى پيشين شباهت داشتند كه نه از مردم بودند و نه به وسيله ى مردم اداره مى شدند. در بهترين حالت حكومت هايى بودند براى مردم و در بدترين حالت غاصبانه قدرت و حاكميت را به دست افرادى مى سپردند كه ادعاى نمايندگى مردم را داشتند ولى خويشتن را "مطلقاً مستقل از ملت" مى ديدند"(آرنت، انقلاب، ص ۱۰۲). "از روزگار انقلاب فرانسه تاكنون، هميشه همين گونه احساسات بيكران سبب شده است كه انقلابيون در برابر واقعيت به طور اعم و واقعيت به فردى اشخاص بالاخص سرد و بى درد شوند و بدون هيچ پشيمانى و ناآسودگى وجدان، افراد را به خاطر "اصول" يا سير تاريخ يا هدف انقلاب قربانى كنند"(پيشين، ص ۱۲۴).

انسان گمان مى كند كه جمله ى زير را آرنت نه درباره ى روبسپير، كه درباره ى آيت الله على خامنه اى نوشته است:

"بى اعتمادى جنون آميزى كه روبسپير نسبت به ديگران و حتى نزديكترين دوستان خود احساس مى كرد، نهايتاً از بدگمانى نه چندان جنون آميز و بلكه طبيعى وى نسبت به خودش سرچشمه مى گرفت. مرامى كه برگزيده بود او را برآن داشت كه هر روز در ملاء عام نقش انسانى فسادناپذير را بازى كند و فضيلت خود را به تماشا بگذارد و لااقل هفته اى يك بار قلبش را آنگونه كه دركش اجازه مى داد در برابر خلق بگشايد. چنين كسى چگونه مى توانست مطمئن باشد كه خود وى همان رياكارى نيست كه از همه بيشتر سبب وحشت او بود؟"(پيشين، صص ۱۳۴-۱۳۳).

۱۲-E. E. Rich and C. h. Wilson, dirs. , Cambridge Economic History of Europe, Vol. ۵, The Economic Organization of Early Modern Europe (Cambridge: Cambridge University Press, ۱۹۷۷), ۵۸۳.

۱۳- توكويل نهادهاى جامعه ى مدنى را سپرها و حفاظ هاى ميان فرد و دولت به شمار مى آورد كه از حقوق افراد دفاع مى كنند:

"انجمن براى مقاصد سياسى، تجارى، يا صنعتى، يا حتى مقاصد علمى و ادبى. . . با دفاع از حقوق خود در مقابل دست اندازيهاى حكومت، آزاديهاى عمومى كشور را حفظ مى كند". او، "هنر انجمن كردن"، را"مادر اقدام" قلمداد مى كرد. افراد از طريق گرد آمدن و تأسيس انجمن ها، خود را قدرتمند مى سازند، "دولت تأسيس" مى كنند، قلمرو سياسى(دولت) را مهار و كنترل مى كنند. بدون اين حفاظ ها، افراد منزوى و فاقد قدرت مى شوند.

Tocqueville, Democracy in America, ed. Phillips Bradley, trans. Henry Reeve, Francis Bowen, and Phillips Bradley, ۲ vols. (New York: Vintage Books, ۱۹۴۵), ۲:۱۱۴, ۲:۳۴۲. ۲:۱۲۵.

۱۴- آراى گرامشى در چهاردهمين بخش با اين رژيم چه بايد كرد؟ ، زير عنوان "نقش فاعلانه ى نوانديشى دينى در گذار به دموكراسى"، توضيح داده شده است.

۱۵- ريچارد رورتى در اين خصوص گفته است:

"يك جامعه ى ليبرال آن جامعه اى است كه آرمان هايش را از طريق اقناع به عمل مى آورد تا از طريق زور، به وسيله ى اصلاح تا انقلاب، با رويارويى هاى آزاد مبتنى بر زبان گشوده جارى و ديگر رويه هاى متلازم با طرح هاى مربوط به رفتارهاى جديد. اما بايد گفت كه يك جامعه ى ليبرال آرمانى، آن جامعه اى است كه هيچ مقصودى جز آزادى و هيچ هدفى جز رضايت خاطر از ديدن چگونگى جريان چنين رويارويى هايى و پيروى از نتايج آنها ندارد".

Richard Rorty, Contingency, Irony and Solidarity, op ,cit. , p. ۵۰.

ريچارد رورتى در جاى ديگرى نوشته است:

"به نظر كسانى كه با اين مفهوم نيچه موافق اند كه "آخرين انسان ها" بوى بد مى دهند، مسخره خواهد آمد كه پيشنهاد كنيم هدف سازمان اجتماعى انسان، و تفكر اخلاقى رسيدن به آسايش باشد، ولى اين پيشنهاد به نظر ديكنز مسخره نمى آمد و به همين دليل است كه ديكنز را ماركسيست ها و ساير كشيشان رياضت كش تحت عنوان "مصلح بورژوا" طرد كرده اند. اصطلاح ماركسيستى "بورژوا" معادل اصطلاح "آخرين انسان" نيچه است و شامل همه ى چيزهايى مى شود كه كشيش رياضت كش خواهان تطهير آنهاست. چرا كه ماركسيسم همانند افلاطونيسم و هايدگريسم براى انسانها چيزى بيش از آسايش مى خواهد. خواستار تغيير شكل است، تغيير شكلى بر مبناى طرح واحد جهانى؛ ماركسيست ها پيوسته آنچه را انسان نوين سوسياليستى مى نامند به تصوير مى كشند. ديكنز نمى خواست كسى را تغيير دهد جز از يك جنبه: او مى خواست عابران خيابان را ببينند و مقصودشان را بفهمند؛ او نمى خواست مردم با زدن برچسبهاى اخلاقى يكديگر را معذب سازند بلكه خواستار آن بود كه متوجه همنوعان خود شوند. . . به رغم نداشتن هدفى بالاتر از راحتى ارتباطات انسانى، ديكنز براى رسيدن به برابرى و آزادى بسيار تلاش كرد. آخرين خط نوشته ى سنگ مزار سويفت كه خود سفارش نوشتن اش را داده بود:"اگر جرأت داريد از او تقليد كنيد؛ او در خدمت آزادى انسان بود". براى لوح مقبره ى ديكنز نيز كاملاً مناسب است. ولى ديكنز خدماتش را به آزادى با خشمى لجام گسيخته كه سويفت به خود نسبت مى داد انجام نداد، بلكه با چيزى كه بورژواتر بود انجام داد- اشكهاى احساساتى و آنچه ارول خشم رحيمانه مى ناميد. . . "در اليورتويست، روزگار سخت، خانه ى متروك و دوريت كوچولو ديكنز با خشونتى بى سابقه به نهاد هاى انگليسى حمله كرد با اين حال توانست اين كار را بدون منفور شدن انجام دهد. بالاتر از همه اينكه خود مردمى كه ديكنز به آنها حمله كرده بود چنان او را تمام و كمال جذب كردند كه خود ديكنز به صورت نهادى ملى درآمد". به همين دليل من فكر مى كنم اصطلاح خشم رحيمانه نزد ارول به اين معنى است: خشمى برى از شرارت است چرا كه فرض را بر اين مى گذارد كه گناه نتيجه ى نادانى است تا رذالت و شر را به محض وقوف به آن مى توان درمان كرد. اين همان خشمى است كه بعدها مارتين لوتركينگ به آن اشاره كرد. ولى از نوع خشم كشيشان رياضت كش نيست چون آنان عقيده دارند كه تغيير اجتماعى نوعى سازگارى دوجانبه نيست بلكه بازآفرينى است- براى اينكه اوضاع بهتر شود بايد انسان جديدى بيافرينيم. . . خشم آنها(كشيشان رياضت كش) رحيمانه نيست به اين معنا كه هدف آنها نشان دادن فقدان فهم متقابل افراد خاص از مقصود يكديگر نيست، بلكه بيشتر، هدف آنها برملاساختن نقصانى انتولوژيك است. . . بخشندگى و رحمت نهفته در در خشم ديكنز و كينگ از اين فرض آنها نتيجه مى شود كه مردم بايد به جاى توجه به بازسازى دستگاه معرفت و شناخت خود فقط به افراد آسيب ديده توجه كنند و به جزئيات درد و رنج آنها بپردازند"(ريچارد رورتى، "هايدگر و كوندرا و ديكنز، ترجمه ى يوسف اباذرى، فصلنامه ى ارغنون، شماره ى ۱ ، ۱۳۷۳، صص ۲۱۰- ۲۰۸).

۱۶- كارل پوپر، جامعه ى باز و دشمنان آن، ترجمه ى عزت الله فولادوند، انتشارات خوارزمى، صص ۹۵۸- ۹۵۷ .

رورتى و پوپر كاهش درد و رنج مرده را مهمترين ركن وظيفه ى اخلاقى سياستمداران و روشنفكران به شمار مى آوردند.

۱۷-Gertrude Himmelfarb. The Roads to Modernity: The British, French, and American Enlightenments. Alfred . Knopf. New York. ۲۰۰۴. P. ۱۸.

۱۸-Ibid. ۱۸- ۱۹.

۱۹-Ibid. ۵۱.

آيزايا برلين هم به خرد نقشى محورى در انقلاب فرانسه مى دهد. مى گويد:

"از قرن هجدهم فرانسه آغاز مى كنيم. قرنى آراسته و فاخر كه همه چيز در آن به ارامى و هموارى آغاز مى شود، زندگى و هنر تابع قوانين است، خرد، به طور كلى، رونق بازارى دارد، عقلانيت روى به پيشرفت نهاده، كليسا عقب مى نشيند، هر آنچه غير عقلانى است در برابر حملات فيلسوفان فرانسوى سپر مى اندازد. دوران، دوران صلح و آرامش است، دوران بناهاى فاخر مجلل، دوران اعتقاد به اين كه مى توان امور انسانى، فعاليت هنرى، اخلاقيات، سياست و فلسفه را تابع خردى جهانشمول كرد. . . بى ترديد آن اصولى كه الهام بخش هواداران انقلاب فرانسه بود اصولى برخاسته از خرد جهانشمول، نظم و عدالت بود و به هيچ روى با حس يكتايى، خودكاوى عميق عاطفى، حس تفاوت چيزها، عدم شباهت به جاى شباهت، يعنى كيفياتى كه ملازم با جنبش رومانتيك است، پيوند نداشت. . . آن روسويى كه الهام بخش افكار روبسپير بود، آن روسويى كه الهام بخش افكار ژاكوبن هاى فرانسوى بود، به گمان من همان روسويى نيست كه رابطه اى آشكار با رومانتيسم داشت. آن روسو، روسويى است كه قرارداد اجتماعى را نوشت، كه رساله اى كلاسيك و نمونه است، رساله اى كه از بازگشت به اصول آغازين و اصيل سخن مى گويد، اصولى كه همه ى انسان ها در آنها مشتركند، حكمفرمايى خرد جهان شمول كه مايه ى وحدت انسان هاست، در تقابل با عواطف و احساسات كه آدميان را جدا مى كند، فرمانروايى عدالت همگانى و صلح همگانى، در تقابل با ستيز و آشوب و اغتشاش كه دل آدمى را از عقل او جدا مى كند و انسان ها را به رويارويى با يكديگر مى كشاند"(آيزايا برلين، ريشه هاى رومانتيسم، ترجمه ى عبدالله كوثرى، نشر ماهى، صص۲۸- ۲۶).

برلين در كتاب آزادى و خيانت به آزادى ، شش دشمن آزادى بشر، ترجمه ى عزت الله فولادوند، روسو را به عنوان يكى از شش دشمن آزادى به شمار آورده و آرايش را نقد كرده است.

۲۰- چارلز تيلى در تعريف انقلاب گفته است:

"انقلاب يعنى تعويض قدرت در يك كشور با توسل به زور كه در جريان آن حداقل دو گروه رقيب كه ادعاهاى حذف كننده نسبت به هم در دستيابى به قدرت دارند با هم در چالش اند، در حالى كه بخش عمده اى از اتباع كشور با درخواست ها و مطالبات يكى از اين جناح ها به حمايت بر مى خيزند".

او "وضعيت انقلابى" را داراى سه خصوصيت به شمار آورده است:

"يك- ظهور اشخاص منفرد و يا ائتلاف هايى كه ادعاهاى حذف كننده نسبت به هم در دستيابى به قدرت در كشور و يا بخش هايى از آن دارند. دو- حمايت بخش وسيعى از طبقات مردم از اين ادعاها. سه- صاحبان قدرت حاكم در وضعيتى نيستند و يا نمى خواهند كه ائتلاف هاى جانشين و يا حمايت هواداران آنها از ادعاهايشان را سركوب كنند"(چارلز تيلى، انقلاب هاى اروپايى، ۱۹۹۲- ۱۴۹۲ ، بررسى تحليلى پانصد سال تاريخ سياسى اروپا، آموزه هاى انقلاب، ترجمه ى بهاءالدين بازرگانى گيلانى، انتشارات كوير، ص ۹۸).

تيلى "نتايج انقلابى" را هم داراى چهار خصوصيت ذكر كرده است:

"يك- افراد جامعه به ضديت با رژيم روى مى آورند. دو- ائتلاف هاى انقلابى صاحب نيروهاى مسلح رژيم مى شوند. سه- نيروهاى مسلح رژيم بى طرفى خود را اعلام و يا به نيروهاى مخالف مى پيوندند. چهار- اعضاى ائتلاف هاى انقلابى قدرت دستگاه حكومتى را به دست مى گيرند"(پيشين، همان).

به نظر تيلى، اگر يك يا چند شرط از شرايط سه گانه ى زير محقق شود، وضعيت انقلابى پديدار خواهد شد:

"اولاً: زمانى كه مغايرت بين مطالبات حكومت از شهروندان به خوبى سازمان يافته اش با آنچه كه حكومت توانسته چنين مطالباتى را از مردم اخذ كند به طور عميق و آشكارى تشديد شده باشد؛ ثانياً: زمانى كه مطالبات حكومت از مردم هويت جمعى آنان را در معرض مخاطره قرار داده و يا حقوق مرتبط به چنين هويتى را مخدوش ساخته باشد؛ و ثالثاً: زمانى كه سيطره ى حكومت به واسطه ى مبارزه جويى رقيبان قدرتمند به شدت تضعيف شده باشد"(تيلى، انقلاب هاى اروپايى، صص ۴۰۹- ۴۰۸).

۲۱- ريچارد رورتى، پيشامد، بازى، و همبستگى، ترجمه ى پيام يزدانخواه، نشر مركز، ص ۱۴۵.

۲۲- درباره ى تحريم اقتصادى، به خصوص در مقاله ى زير بحث شده است:

با اين رژيم چه بايد كرد؟(۱۵). "دموكراسى خواهى و تحريم اقتصادى".

۳۲- توكويل در اين خصوص گفته است:

"انقلاب ها هميشه در اثر سقوط تدريجى از حالت بد به حالت بدتر شكل نمى گيرد. مردمى كه با شكيبايى و تقريباً ناآگاهانه ستم طاقت فرسايى را تحمل كرده اند اغلب در لحظه اى كه احساس كنند فشار بر آن ها كم شده است طغيان مى كنند. نظام سياسى اى كه در اثر انقلاب سرنگون مى شود معمولاً همراه با بهبودى در زندگى مردمى است كه درست پيش از انقلاب زندگى مى كرده اند. . . بدبختى هايى كه با شكيبايى تحمل مى شوند، زمانى كه راه فرارى براى آن ها مطرح مى شود، ديگر آن بدبختى ها كه اجتناب ناپذير به نظر مى رسيدند تحمل ناپذير مى شوند".

A. De Tocqueville, The Old Regime and the French Revolution (trans. By John Bonner), N. Y. :Harper & Bros. , ۱۸۵۶, p. ۲۱۴. The Stuart Gilbert translation, Garden City: Doubleday & Co. , Inc. , ۱۹۵۵. Pp. ۱۷۶- ۱۷۷.

۲۴- آمارتياسن، اقتصاد دان هندى، برنده ى نوبل اقتصاد بخاطر تحقيقات در خصوص فقر، استدلال معكوسى در اين زمينه ارائه كرده است. به گفته ى او "قحطى در دموكراسى روى نمى دهد"(ص۱۶۵)، قحطى و فقر گسترده متعلق به نظام هاى استبدادى است:

"هرگز در هيچ كشور آزاد برخوردار از دولت دموكراتيك و مطبوعات آزاد، هيچ نوع قحطى مهمى روى نداده است. . . قحطى هرگز در هيچ كشورى مستقل، در كشورى كه مرتباً در آن انتخابات انجام مى شود، در كشورى كه داراى احزاب مخالف است كه مى توانند علناً انتقاد كنند و اجازه مى دهد كه روزنامه ها آزادانه گزارش دهند و منطق سياست هاى دولت را فارغ از سانسور گسترده، زير سوال ببرند مشاهده نشده است"(آمارتياسن، توسعه يعنى آزادى، ترجمه ى محمد سعيد نورى نائينى، نشر نى، ص ۲۸۰). دموكراسى و آزادى به طور ابزارى و اساسى با فقر و قحطى ارتباط دارند: "اول، حمايت در مقابل گرسنگى، بيمارى هاى مسرى و همه گير و محروميت شديد و ناگهانى خود نوعى اعتلاى فرصت زندگى امن و مطلوب است. از اين نظر، پيشگيرى از بحران هاى مخرب جزيى جدايى ناپذير از آزادى هايى است كه مردم براى آن ارزش قائل اند. دوم، فرايند پيشگيرى از قحطى و ساير بحران ها را مى توان با استفاده از آزادى هاى ابزارى مانند فرصت بحث هاى آزاد، بررسى هاى عام، سياست هاى انتخاباتى و رسانه هاى سانسور نشده تقويت و كمك كرد. مثلاً، فضاى سياسى باز و انتقاد پذير در يك كشور، تمام دولت هاى وقت را مجبور به اتخاذ روش هاى موثر و به هنگام در پيشگيرى از قحطى ها مى كند، اقدامى كه تحت ترتيبات غير دموكراتيك اتفاق نيفتاد، نه در چين و كامبوج و اتيوبى و سومالى در گذشته و نه در كره ى شمالى و سودان در حال حاضر"(پيشين، ص ۳۲۰).

۲۵- در خصوص حمله ى نظامى به ايران در سال هاى گذشته بارها سخن گفته ام. از اين رو نيازى به تكرار آن سخنان وجود ندارد.

نمایش نظرات

XS
SM
MD
LG