لینک‌های قابلیت دسترسی

logo-print
یکشنبه ۱۴ آذر ۱۳۹۵ تهران ۰۱:۵۴ - ۴ دسامبر ۲۰۱۶

«حداقل این یک لقمه نان گیرت می آید»


تدیک، متولد ۱۹۵۹ دراصفهان:

در اصفهان بودم، دوستم گفت در میدان مجسمه سوپر مارکتی را که خواهرش در آنجا کار می کرد به آتش کشیدند و از من خواست برای آوردن خواهرش با او به آن سوپر مارکت بروم. مغازه متعلق به یک هندی بود. قبول کردم وبا تاکسی راهی میدان مجسمه شدیم.

ترافیک بسیار سنگینی بود. تا به چهارراه قصررسیدیم بسیار طول کشید، اما سر چهارراه ارتشیان را دیدیم که هر کدام چماقی بر دست جلوی اتومبیل ها را می گیرند و به داخل اتومبیل سرک می کشند و حرفی می زنند. راننده تاکسی که سوار آن بودیم، پیرمردی بود که امیدوارم هنوز زنده باشد.

کم کم به چهاراه نزدیک می شدیم، ارتشی ها جلوی پیکانی را که جلوی ما بود گرفتند. یک درجه دار داخل پیکان سرکی کشید وناگهان با فریادی بلند چماقش را بلند کرد وبه شیشه جلوی پیکان کوبید. راننده و فردی که در کنار او بود از ناحیه صورت به دلیل پاشیدن خورده شیشه داخل ماشین مجروح شده بودند.

درجه دار در درون پیکان عکس خمینی را دیده بود، افراد را پیاده کردند وچند ارتشی دیگری هم به او پیوستند ودسته جمعی با چماق به جان آن ها افتادند. پس از آنکه آن ها از هوش رفتند، سوار آمبولانسشان کردند وبه بیمارستان بردند.

حالا نوبت تاکسی ما بود درجه دار نزدیک شد نگاهی به درون انداخت و از راننده پرسید: عکس خمینی کو؟ راننده که معلوم بود حسابی ترسیده گفت: «ق... ق... قربان ندارم.»

درجه دار گفت: چرا دیروز با تاکسی تجمع کرده بودید؟

راننده گفت: من دیروز با خانواده ام بیرون شهر بودم.

آخر سر درجه دار گفت: «برو پیرمرد شکر خدا کن که حداقل این یک لقمه نان گیرت می آید و می خوری.»

تاکسی حرکت کرد ودرست وقتی به سمت سی وسه پل پیچید گفت گم شو فلان فلان شاه.

دوستم و من که بایستی برای آوردن خواهرش به میدان مجسمه می رفتیم همانجا روی سی وسه پل پیا ده شدیم ورفتیم.

XS
SM
MD
LG