لینک‌های قابلیت دسترسی

یکشنبه ۲۱ آذر ۱۳۹۵ تهران ۱۸:۱۴ - ۱۱ دسامبر ۲۰۱۶
رکسانا صابری خبرنگار ایرانی آمریکایی که در بهمن ماه سال ۱۳۸۷ در ایران بازداشت و روانه زندان شد، خاطرات زندان خود را به صورت کتابی منتشر کرده است.

در ۱۹ فروردین ۱۳۸۸ اعلام شد که خانم صابری متهم به جاسوسی است و در ۲۹ فروردین ۱۳۸۸ دادگاهی در تهران وی را به ۸ سال زندان محکوم کرد.

با این حال چندی بعد، با تشکیل دادگاه تجدیدنظر، اتهام «جاسوسی» به «جمع‌آوری اسناد و مدارک علیه نظام جمهوری اسلامی» تغییر پیدا کرد و اندکی بعد رکسانا صابری از زندان اوین آزاد شد.

رکسانا صابری در گفت‌وگویی با رادیو فردا نخست از کتابی که نوشته است می گوید: کتابم که اسمش «بین دو جهان» است، بیشتر راجع به تجربیات خودم، آن چیزهایی که برای من پیش آمد در زندان اوین، پارسال، که ۱۰۰ روز آنجا دستگیر شدم.

همچنین در مورد هم‌سلولی‌هایم که تنها به خاطر اینکه به طور مسالمت‌آمیز دفاع می‌کردند از حقوق اساسی بشر، دستگیر شدند. مثل آزادی بیان، آزادی عقیده و خواستم هم بگویم که الان بعضی‌ها مثل آنها ماه‌ها یا سال‌ها در گوشه زندان دارند زجر می کشند و امیدوارم که مردم دنیا در فکر این جور آدم ها باشند و هم صدا باشند علیه این جور بی عدالتی ها، اعتراضات خودشان را بیان کنند.



  • خانم صابری، شما به جاسوسی متهم شدید، هنگامی که دستگیر شدید در ایران. فکر می کنید بازپرسان شما تا چه حد اعتقاد داشتند که واقعاً شما یک جاسوس هستید؟

جالب اینست که روی من فشار آوردند و گذاشتند توی انفرادی و بدون وکیل که خیلی از زندانی های سیاسی تجربه می کنند. فشار آوردند که من اعتراف کنم و خواستند من بگویم که کتابی که داشتم آن موقع می نوشتم راجع به جامعه ایران، پوششی بود برای کار جاسوسی برای آمریکا. که اصلاً نبود. ولی فشار آوردند روی من و دیدم که... احساس کردم که هیچ راه دیگری ندارم، این اعترافی که خواستند بکنم، من گفتم.

ولی جالب اینست که بعد از اینکه من این حرف ها را پس گرفتم، چون احساس ناراحتی می کردم و وجدانم ناراحت بود، حرفم را پس گرفتم. اعترافم را پس گرفتم. بازجوی اصلی ام به من گفت که ما می دانستیم از اول که این اعتراف دروغ بود. یعنی غیرواقعی بود. تعجب کردم و فکر کردم پس چرا مرا گرفته اند و نگه داشته اند؟ آیا به دیگران هم، این زندانی های سیاسی هم اتهاماتی می زنند که خودشان می دانند واقعیت ندارد؟

فکر می کنم بیشتر دلایل سیاسی بود پشت گرفتن من. شاید هم دوست نداشته باشند من آن کتابی که داشتم روی آن کار می کردم، مصاحبه می کردم با آدمهای مختلف در ایران، چون می خواستم تصویر کلی تری از ایران نشان بدهم به خارجی ها... شاید دوست نداشتند آن را چاپ کنم خارج از کشور. معاون دادستان هم به من کم و بیش گفت، نه در جای عمومی ولی در یک جای خصوصی، به من گفت که می دانست من جاسوس نیستم، بعد از اینکه من اعترافم را پس گرفتم. ولی باز مرا فرستادند دادگاه و هشت سال به من دادند.

دروغ گفتند. گفتند که من یک سند محرمانه داشتم که کاملاً دروغ بود. من متوجه شدم که چه آدم هایی هستند در قدرت که هیچ اصولی رعایت نمی کنند و عمداً این دروغ ها را درست می کنند برعلیه طفلک زندانی هایی که فقط می خواهند کمک کنند به کشورشان که رشد کند. امیدوارم یک روزی آنهایی که تحت فشارند و مظلوم اند، به هدفشان برسند، به هدف کمک کردن به مملکت ایران برسند.

  • شما صد روز در زندان اوین در زندان بودید. آیا در این مدت با شما بدرفتاری شد یا شکنجه هم شدید؟

شکنجه فیزیکی نبود. ولی می دانم که اتفاق می اقتد آنجا. ولی من آن تجربه را نداشتم. بیشتر آن شکنجه ای که مدافعان حقوق بشر می گویند، شکنجه «سفید» است که فشارهای روحی و روانی روی شما وارد می کنند. این هم شامل گذاشتن آدم در انفرادی و گذاشتن او در انزوا، بدون وکیل، بدون تماس با خانواده. من هم نتوانستم به خانواده ام بگویم که کجا هستم.

یک بار سعی کردم به دوست پسرم، آقای بهمن قبادی بگویم کجا هستم، ولی بازجوهایم گفتند که اگر بگویی کجا هستی، آزادت نمی کنیم. اگر بگویی که رفتی زاهدان (که یک بار رفته بودم آنجا برای کار تحقیقات کتابم)، ما فردا یا پس فردا آزادت می کنیم. توانستم بهش زنگ بزنم و سعی کردم اشاره کنم که توی دام افتاده ام، توی مشکل افتاده ام. ولی مجبور بودم هم بگویم که رفته ام زاهدان.

فکر کردم می فهمد که من دارم دروغ می گویم. ولی متاسفانه نفهمید. آنها آدمها را مجبور می کنند دروغ بگویند راجع به مکانشان و می خواهند که ما احساس تنهایی کنیم. احساس کنیم که هیچکس نمی تواند کمک مان کند. همه اینها همان شکنجه سفید است که خیلی تاثیر بدی می تواند داشته باشد.

  • طبعاً نمی توانستید با خانواده یا دوست پسرتان تماس بگیرید، ولی از دنیای خارج هم اطلاع داشتید؟ می دانستید که پدر و مادرتان سخت در تلاش هستند که شما را آزاد کنند؟

چند هفته اصلاً کسی نمی دانست که کجا هستم. پدر و مادر من بعداً فهمیدند. یک ماه بعد از اینکه مرا گرفتند، پدر و مادرم رفتند در رسانه ها اعلام کردند، گفتند که دخترمان ناپدید شده است. بعدش، چند روز بعد مثل اینکه مسئولان جمهوری اسلامی اعلام کردند که: بله، خانم صابری در زندان اوین است. بعدش پدر و مادر من آمدند ایران، فکر می کنم بیش از دوماه بعد از اینکه دستگیر شدم.

هر هفته توانستم آنها را ببینم، ملاقات داشتم. از طریق آنها فهمیدم که چه کوشش هایی توسط دیگران در خارج از کشور، انجام می شد برای آزادی من. که واقعاً تحت تاثیر قرار گرفتم و احساس کردم که دیگر تنها نیستم. دیگر نیازی نیست من تنها به ایستم روبه‌روی این بازجوها و دیگران. امیدوارم که آن حمایتی که از من شد آن موقع، به همه آن زندانی هایی که در آنجا هستند در زندان اوین، داده بشود.

  • تجربه تلخی که شما در ایران داشتید، چه تاثیری در رابطه شما با ایران که کشوری است که پدرتان در آنجا به دنیا آمده و بزرگ شده، گذاشت؟

موقعی که من آزاد شدم کمتر از یک سال پیش، ایرانی هایی که من در خیابان ها دیدم، راننده تاکسی یا مغازه دار و غیره، خیلی از آنها عذرخواهی کردند، گفتند که ببخشید که این جوری رفتار شد با شما. شما میهمان بودید . نباید این جور می شد. من گفتم که شما مقصر نیستید.

می دانم آنهایی که مرا دستگیر کردند، نماینده اکثر مردم نیستند. دیدم زندانی های سیاسی دیگر هم وقتی می روند زندان و می آیند بیرون، دیگران خیلی وقت ها آنها را به عنوان قهرمان می بینند. می دانند که آنها بی گناه هستند. برعکس آن چیزی که مسئولان کشور می خواهند، اتفاق می افتد. بنا بر این من احساس تلخی ندارم نسبت به مردم ایران.

در واقع برعکس من خاطرات خوبی دارم از آن شش سالی که در آنجا زندگی کردم. دوستان خوبی پیدا کردم و دیدم که مردم ایران چقدر خونگرم اند. مرا دعوت می کردند خانه شان، پیک نیک و عروسی و میهمانی و این چیزها. هیچوقت نخواستند احساس تنهایی کنم. خواستند مرا معرفی کنند به کشور و سرزمین پدرم.

خوشحالم که توی کتابم (و امیدوارم یک روزی بتواند ترجمه شود به فارسی و ایرانی ها شاید بتوانند بخوانندش، البته فکر نمی کنم که با مجوز دولت بتواند برود توی کشور)... ولی توی کتابم خوشحالم که توانستم تشکر کنم، کلاً از دوستان ایرانی ام و حتی غریبه های ایرانی که به من محبت کردند.

همچنین تشکر کردم از آدمهایی مثل بهمن قبادی، شیرین عبادی و آقای عبدالفتاح سلطانی، دو وکیلی که من خواستم وکلای من باشند ولی معاون دادستان نگذاشت و حتی گفت اگر آقای سلطانی وکیل شما باشد و دادگاه تجدید نظر به نفع شما رای بدهد، من اعتراض می کنم. یعنی تهدیدمان کرد، پدرم را و خودم را. می دانم که اگر وکلای من بودند، اگر می شد باشند، با شجاعت از من دفاع می کردند. با اینکه وکلای من نبودند، بازهم از من دفاع می کردند در رسانه ها و از آنها تشکر می کنم.

  • آیا یک روزی دلتان می خواهد برگردید به ایران؟

امیدوارم بتوانم. انشاء الله می‌روم. دلم برای کشور تنگ شده. واقعاً بستگی به وضعیت آنجا دارد.

  • بدون شک. آخرین سئوالم خانم رکسانا صابری، سه کوهنورد آمریکایی در ایران در زندان اوین هستند، جایی که شما بودید. احساس شما چیست؟

آنها بی‌گناه هستند، به نظر من باید هرچه زودتر آزاد شوند. می دانم برایشان سخت است. من ۱۰۰ روز آنجا بودم. آنها فکر می کنم بیشتر از ۲۵۰ روز است الان آنجا هستند. فقط یک بار توانستند زنگ بزنند به پدر و مادرشان. حتی یک بار نتوانستند وکیل ببینند. امیدوارم بتوانند قوی بمانند، با اینکه شرایط خیلی سخت است و بدانند که دیگران در فکر آنها هستند.

نمایش نظرات

XS
SM
MD
LG