لینک‌های قابلیت دسترسی

logo-print
شنبه ۱۳ آذر ۱۳۹۵ تهران ۰۲:۲۲ - ۳ دسامبر ۲۰۱۶
در بخش پيشين به بررسی، نقش و جايگاه آقای خامنه ای در ماههای اول جنگ ايران و عراق پرداختيم و حالا می پردازيم به بررسی واقعه ترور نافرجام او در ششم تيرماه سال ۱۳۶۰.

در آغاز تابستان سال ۶۰، چند روزی بود که ابوالحسن بنی صدر از رياست جمهوری برکنار شده بود و فضا، فضای درگيری مسلحانه و ترور در خيابان ها و محاکمه و اعدام در زندان ها بود.

در چنين فضايی يک روز قبل از انفجار حزب جمهوری اسلامی و کشته شدن آيت الله بهشتی و دهها تن از کادرهای ارشد اين حزب، در ششم تيرماه ، حجت الاسلام علی خامنه ای ، امام جمعه تهران و از سران حزب جمهوری اسلامی ترور شد.

ترور در مسجد ابوذر در منطقه فلاح تهران و هنگامی اتفاق افتاد که بمب جاسازی شده در يک ضبط صوت مقابل حجت الاسلام خامنه ای که در حال سخنرانی بود منفجر شد.

بعدها محافظان حجت الاسلام خامنه ای گفتند که وی درست لحظاتی پيش از انفجار بمب، به دليل سوت کشيدن بلندگو کمی از ميکروفن فاصله گرفته بود و اين به فاصله گرفتن سمت چپ بدن او و نيز قلبش از بمب، کمک کرد.



پس از انفجار بمب، محسن جواديان، حسين جباری و حاجی باشی، سه تن از محافظان آن زمان حجت الاسلام خامنه ای، وی را که به شدت مجروح شده بود، برای رسيدن به بيمارستان از صحن مسجد خارج کردند.

اقدامی که آن سه تن را در ۳۱ سال بعد از اين حادثه نيز به نزديک ترين محافظان آقای خامنه ای تبديل کرد.
دکتر منافی، وزير بهداری وقت و پزشک معالج آقای خامنه ای بعدها به نقل از رهبر کنونی جمهوری اسلامی اين موضوع را چنين بازگو کرده است: «هميشه به من می گفت که من نمی دانم چرا زنده ماندم؟ فکر می کنم خدا يک ماموريتی برای من در نظر گرفته که مرا زنده نگه داشت.

یکی از محافظان آقای خامنه ای می گوید:« صدای نعره ای در مسجد بلند شد و ديدم آقا که ايستاده بود برگشت و افتاد روی زمين.

من به سرعت دويدم بالا سر ايشان و ديدم که غرق خون است. ما سريع آقا را برديم بيرون و سوار ماشين کرديم و با سرعتی که واقعا فکر اينکه در طول مسير چه اتفاقی می افتد؟ به کی می زنيم ؟ را هم نکرديم.»

يکی از محافظان آقای خامنه ای می گويد «در درون اتومبيلی که وی را به سمت بيمارستان می برد، لحظه ای سر او خم شد و محافظان تصور کردند که او مرده است.»

پس از انتقال حجت الاسلام خامنه ای به بيمارستان بهارلو، دکتر محجوبی، جراج و پزشک پيوند دهنده رگ و عروق اولين پزشکی بود که با بند آوردن خونريزی مانع مرگ حجت الاسلام خامنه ای شد.

او در خاطراتش گفته برای اين کار از چهاردست وپا به آقای خامنه ای خون وصل کرده است.

پزشک معالج آقای خامنه ای می گوید: «حال مريض فوق العاده بد بود. دکتر بيهوشی ما می ترسيد و می گفت که اين مريض فوت کرده است. گفتم حالا شما لوله بيهوشی را بگذاريد. اقدام کنيد. اکسيژن بدهيد. خوشبختانه بعد از اينکه لوله اکسيژن را وصل کرديم و سرم و خون به مريض تزريق کرديم، بعد از ده دقيقه محل زخم و آسيب شروع کرد به خونريزی کردن و ما متوجه شديم که مريض قابل نجات است.»

پزشکان ديگری که در مرحله بعد عمل های جراحی بر روی بدن آقای خامنه ای را انجام دادند، موسی زرگر، سهراب ... ، سليمان شيبانی، ايرج فاضل و دکتر ميلانی بودند.

دکتر ميلانی در خاطراتش ، وضعيت جسمی آقای خامنه ای در آن لحظات را اين گونه تشريح کرده است: «جراحت خيلی سنگين بود. سمت راست بدن پر از ترکش و قطعات ضبط صوت بود و حتی يکی از ترکش ها زير گلوی آقا جا خوش کرده بود.

قسمتی از سينه ايشان سوخته بود و يکی دو تا از دنده ها هم شکسته بود و دست راست هم کاملا از کار افتاده بود واز شدت ضربه ورم کرده بود.

استخوان های کتف و سينه کاملا ديده می شد. ۳۷ واحد خونی و فرآورده های خونی به آقا زده بودند که خود اين تعداد واکنش های انعقادی را مختل می کرد.

دو سه بار نبض آقا افتاد و چند بار مجبور شديم پانسمان را باز کرده و دوباره رگ ها را ببنديم.رگ ها را مسدود کنيم.»

کمی بعد حجت الاسلام خامنه ای برای مراقبت های بيشتر با هليکوپتر به بيمارستان قلب تهران منتقل شد.

آقای خامنه ای در بيمارستان قلب و مدتی پس از ترور چنین گفت: «بسم الله الرحمن الرحيم . همان طور که ملاحظه می کنيد خوشبختانه حال عمومی من بد نيست. پزشکان و دست اندرکاران و همه کسانی که در اين کار محبتی ، لطفی داشتند واقعا با تفضل الهی و دعای مردم و دعای امام موثر بود. بايستی اسلام در اين انقلاب بماند و احکام اسلامی به عنوان محور اين انقلاب بماند و مردم حواسشان جمع باشد که در اين مورد فريب نخورند.
سرانجام اگر چه حجت الاسلام خامنه ای از ترور سال ۶۰ جان به در برد، اما لطماتی جدی به سلامت او وارد شد.»

پزشکان معالج او بعدها تلاش کردند تا با انجام جراحی های ترميمی و پلاستيک ، ظاهر دست وی را بهبود بخشند . اما دست راست آقای خامنه ای تا حدود زيادی از آن زمان به بعد از کار افتاد.

حالا او از دست راست خود در مواقعی مانند نمازخواندن ، با کمک دست چپش استفاده می کند اما در مجامع رسمی و عمومی ديده نشده که کسی با دست راست او دست بدهد.

در مراسم نظامی نيز که نظاميان اجازه می يابند تا به او به عنوان فرمانده کل قوا نزديک شوند و دست بدهند، معمولا دست چپ وی فشرده می شود.

آقای خامنه ای بعدها و هنگامی که از ترور سال ۶۰ جان به در برد، گفته که تصورش اين بوده که خدا با وی کاری دارد که نمرده و زنده مانده است.

دکتر منافی، وزير بهداری وقت و پزشک معالج آقای خامنه ای بعدها به نقل از رهبر کنونی جمهوری اسلامی اين موضوع را چنين بازگو کرده است: «هميشه به من می گفت که من نمی دانم چرا زنده ماندم؟ فکر می کنم خدا يک ماموريتی برای من در نظر گرفته که مرا زنده نگه داشت.

نکته ديگری که در مورد ترور آقای خامنه ای وجود دارد اين است که ترور او از سوی چه کسی و يا چه گروهی انجام شد؟

روايت رسمی جمهوری اسلامی گروه فرقان را مسئول اين ترور می داند.

بعدها کسان ديگری در جمهوری اسلامی تلاش کردند تا ترور آقای خامنه ای را به سازمان مجاهدين خلق ايران ارتباط دهند. اما مجاهدين خلق مسئوليت اين ترور را نپذيرفت.

ايرج مصداقی از زندانيان سياسی – عقيدتی اوايل دهه ۶۰ در زندان اوين با تاييد وابسته بودن فرد بمب گذار به گروه رهروان فرقان می گويد فرد بمب گذار در يکی از سلول های زندان اوين زندانی بوده است.

کسی که بمب گذاری در روز شش تيرماه سال ۶۰ در مسجد ابوذر تهران را صورت داده و باعث زخمی شده خامنه ای شده بود، اروج اميرخان زاده نام داشت ، اهل اروميه و دانشجوی سال سوم دانشکده کشاورزی کرج که در ارديبهشت ماه سال ۶۱ از زندان قصر به زندان اوين سلول شماره ۸۲ بخش ۲۰۹ منتقل شده بود. او به همراه يکی از دوستانش به نام ايرج افشاری در اين رابطه دستگير شده بودند و بمب را اينها در يک ضبط صوت – همان طور که در نشريات آن زمان نوشته شده بود- کار گذاشته بودند.

حتی در آنجا نوشته بودند «هديه گروه رهروان فرقان» ، و اين گروه رهروان فرقان بودند که بعد از گروه فرقان تشکيل شد و او خودش مطرح کرده بود که همراه با ايرج افشاری در بيرون مسجد و دم در ايستاده بودند که چگونگی انفجار را نگاه کنند و ايشان در سال ۶۱ در شهريور ماه اين سال در تبريز در نمازجمعه به دار آويخته شدند.

در بخش آينده از سلسله برنامه های زندگينامه آيت الله خامنه ای به بررسی نحوه رسيدن وی به مقام دبير کلی حزب جمهوری اسلامی و رياست جمهوری ايران در انتهای تابستان سال ۶۰ می پردازيم.
XS
SM
MD
LG