لینک‌های قابلیت دسترسی

logo-print
دوشنبه ۱۵ آذر ۱۳۹۵ تهران ۲۲:۲۱ - ۵ دسامبر ۲۰۱۶

دکتر مصدق: شاه جرات برکناری مرا ندارد (بخش ۲۱)


سرلشکر زاهدی در کنار محمد رضا پهلوی آخرین شاه ایران

سرلشکر زاهدی در کنار محمد رضا پهلوی آخرین شاه ایران

در برنامه گذشته گفتيم که تنور جنگ در ايران داغ شده است. انگليس ها ايران را تهديد به جنگ و لشکرکشی کرده اند. دو کشتی جنگيشان، «وايلد گوس» (غاز وحشی) ، و «ماريشس» در خليج فارس، در نزديکی آبادان، در کمين نشسته اند.

اما آمريکا همچنان اميدوار است که اختلاف نفتی تهران و لندن از راه گفت و گو حل شود، و کار به توپ و تانک و مسلسل نرسد. همزمان، «هری اس. ترومن» رئيس جمهوری آمريکا به لندن صريحاً اخطار کرده است که در صورت حمله بريتانيا به ايران، واشينگتن دست روی دست نخواهد گذاشت و آرام نخواهد نشست. اين خبر را «باد» به گوش ايرانيان، بخصوص به گوش دکتر مصدق می رساند. خبر خوشی است؛ خبری خوش برای کوشندگان در راه ملی کرددن نفت ايران و پيکار با استعمار.




خبر خوشی است اما دکتر مصدق را، بر خلاف انتظار آمريکا، روز به روز سرسخت تر می کند. همين سرسختی و نرمش ناپذيری، آمريکا را گام در پی گام از دکتر مصدق دور، و به لندن نزديک می کند. در« شاهراه مهر و کين»، منزل تازه يی در انتظار ايران و آمريکاست.

با ادامه سرسختی های دکتر مصدق، نگاه آمريکا متوجه سرلشکر فضل الله زاهدی می شود، متوجه سپاهی خوشنام و پر افتخاری که اندک اندک به اصلی ترين چهره مخالفان دکتر مصدق بدل شده است. با اين حال آمريکايی ها همچنان دو دل اند، و نگاهشان، همانند تماشاگران مسابقه پينگ پونگ، از دکتر مصدق به سوی سرلشکر زاهدی، و بالعکس، در پرواز است. از سوی ديگر، اتحاد جمهوری های شوروی سوسياليستی، برهبری ژوزف استالين، نيز رويدادهای ايران را با دقت و «اشتها» دنبال می کند. روس ها بيش از هر چيز می کوشند تا از نفوذ آمريکا در ايران جلوگيری کنند.

آن ها به هيچ روی نمی خواهند که آمريکا، يا بگفته خودشان «نيروی استعمارگر بالنده» جای بريتانيا را درايران بگيرد، و در همسايگی آنان خيمه بزند. «تکخال» مسکو در پيکار با اين «استعمارگر بالنده» حزب توده ايران است که برغم انحلال قانونی آن، همچنان سازمان يافته ترين تشکيلات سياسی در ايران است.

از نفوذ ژوزف استالين- رهبر سرکوبگر روسيه سرخ- بر بيشتر کمونيست های جهان که بگذريم، خود چپ های ايران هم، آمريکا را امپرياليستی می دانستند که دم به دم قدرت بيشتری می گيرد.

بابک امير خسروی، از چهره های شاخص حزب توده در آن روزگار، و از «جمهوريخواهان ملی» کنونی، همين ديدگاه چپ های ايرانی در آن روزهای سرنوشتساز را بيشتر می شکافد:

«واقع امر اين بود که اين سياست تبليغاتی شوروی در مقياس جهانی بود. به اين معنا که تمام مطبوعات آن زمان را هم اگر شما بخوانيد و ورق بزنيد، می بيند که هدف اصلی ، حمله به آمريکا بوده است.

دليل آن نيز اين بود که اتحاد جماهير شوروی با آمريکا، به عنوان قدرت اصلی، طرف مخاصمه بود و کسانی که رهبران ما و متفکرانمان در حزب کمونيست ايران بودند، چون خودشان را در جبهه سوسيال و در کنار شوروی می ديدند، طبيعتاً از اين سياست حمايت می کردند.

در واقع اين مساله به نوعی ، يک بيماری و گرفتاری ايدئولوژيک بود که ما را به خطاهای بزرگی کشاند. از جمله اين خطاها، سياست ما در تقابل با دولت دکتر مصدق و آمريکا بود که زيانبخش بود.

از سوی ديگر اين گرفتاری ايدئولوژيک باعث شد که ما بی خودی و بی دليل، اساساً،( در مقابل آمريکا جبهه بگيريم .) در حالی که سياست آمريکا در آن زمان و تا آخرين روزها، يعنی تا زمانی که آيزنهاور بر سر کار آمد و تقريباً کمتر از يکسال از زمان کودتا باقی مانده بود، همواره، واقعاً، به نحوی در جهت حمايت از جنبش به رهبری دکتر مصدق برای استيفای حقوق ايران و ملی کردن صنعت نفت بود.»


آنچه مسلم است اين است که يکی از دغدغه های اصلی دولت جديد آمريکا برهبری ژنرال آيزنهاور- فرمانده کل نيروهای پيروزمند متفقين در جنگ جهانی دوم- خطر گسترش نفوذ کمونيسم در جهانی بود که از ديدگاه غرب«جهان آزاد» خوانده می شد.

ايران نيز، از ديدگاه واشينگتن، بخشی از همين «جهان آزاد» بشمار می رفت. ديگر دغدغه جمهوريخواهان به قدرت رسيده در آمريکا، تسريع فروپاشی امپراطوری جهان غرب و مستقل ساختن مستعمرات آن ها بود تا از اين راه بر توسعه طلبی های روسيه شوروی لگام بزند. از ديدگاه واشينگتن ، ادامه استعمار در گوشه و کنار جهان، بستر کشورهای دربند را برای بذرافشانی کمونيستها بارور می ساخت.

از اين دو دغدغه که بگذريم، آنچه آمريکا را به دوری گزيدن از دکتر مصدق و جبهه ملی وادار ساخت، نرمش ناپذيری نخست وزير سالخورده ايران بود.

آمريکا اندک اندک به اين نتيجه می رسيد که دکتر مصدق- از بيم از دست دادن محبوبيتش در ميان ايرانيان- هيچ پيشنهادی را برای رفع بحران نفت نخواهد پذيرفت؛ هيچ پيشنهادی را. همين سرسختی، همزمان، ورود آمريکا به قلمرو نفتی ايران را که بريتانيا با اکراه، و از سر ناچاری، به آن تن درداده بود، ناممکن می ساخت.

دکتر پرويزمينا- يکی از رايزنان نفتی دولت دکتر مصدق که بعدها به عضويت هيات مديره شرکت ملی نفت ايران رسيد- در نوشته های تحليلی متعددی، دکتر مصدق را در رد پيشنهادهای گوناگون برای رفع بن بست نفت، بخصوص در رد آخرين پيشنهاد موسوم به «چرچيل - ترومن» در خور انتقاد دانسته است.
دکتر پرويزمنيا : «... آخرين پيشنهاد مشترک چرچيل – ترومن که در فوريه ۱۹۵۳ (زمستان ۱۳۳۱) به دکتر مصدق تسليم گرديد، نه تنها کليه اصول و هدفهای ملی شدن صنعت نفت را تامين می نمود بلکه با توجه به اوضاع و احوال بين المللی نفت، و قدرت و توانايی فنی و اقتصادی و سياسی شرکت های عمده نفتی جهان در آن زمان، بهترين پيشنهاد و شرائطی بود که به علت مداخله موثر و فشار دولت آمريکا و شخص (پرزيدنت) ترومن حصول آن امکان پذير گرديده بود.»

دکتر مينا، سپس، افسوس می خورد که دکتر مصدق اين پيشنهاد را که اصل ملی شدن نفت ايران نيز در آن محترم شمرده شده بود، ناديده گرفت:

« با کمال تاسف بايد به اين نتيجه رسيد که دکتر مصدق با رد اين پيشنهاد، يک موقعيت طلايی و بی نظير را که برای هيچ کس جز او حاصل نمی شد، از دست داد. چنانچه دکتر مصدق با موقعيت و محبوبيتی که در آن زمان داشت، آخرين پيشنهاد مشترک چرچيل و ترومن را پذيرفته بود و به عقد قراردادی جديد بر مبنای آن توافق نموده بود، مسير تاريخ و سرنوشت سياسی و اقتصادی و اجتماعی ايران بکلی تغيير می کرد. نه کودتای ۲۸ مرداد اتفاق می افتاد و نه ملت ايران به بلای انقلاب ۱۳۵۷ دچار می گرديد...»

دکتر پرويز مينا، که از برجسته ترين صاحبنظران جهانی مسائل نفتی است، رد پيشنهاد مشترک «چرچيل – ترومن» به ايران را با صراحت «خطا» می خواند. اما بی درنگ آن را «صرفاً معلول اصرار و نظرات مشاورانی می داند که از اوضاع و احوال فنی و اقتصادی و سياسی نفت در صحنه بين المللی بی اطلاع بودند.» همين خطا «باعث گرديد که نه تنها شخص مصدق و شاه در نهايت شکست بخورند بلکه ملت ايران بازنده اصلی اين اشتباه فاحش تاريخی شد که هنوز گرفتار عواقب وخيم آن است.»

منتقدان دکتر مصدق می گويند: اين سياستمدار کهنه کار، هر چند براستی و درستی خوشنام و ايراندوست بود اما نتيجه سياست هايش نه تنها برای ايران ثمری نداشت که بلايای متعددی نيز همراه آورد. بگفته همين منتقدان، سياستمداران را با ميزان تاثيرات مثبت اعمالشان بر زندگی مردم می سنجند نه بر پايه نيک نفسی، مهربانی، و خوشنامی آن ها.

با اين همه، شمار کسانی که در روزگار ما ستايشگر يا حتی بگفته يی مجذوب دکتر مصدق اند، ای بسا با نسبت ده به يک از شمار منتقدان او بيشتر است... و شگفتا که شرکت نفت ايران و انگليس، بر جای ماندن اين شرکت در حوزه نفتی ايران را آشکارا مديون دکتر مصدق می داند، مديون کسی که بی گمان دشمن شماره يک آن بود؛ آنچنان که در صفحه ۵۱۱ «تاريخ شرکت بريتيش پتروليوم» بتاريخ ۱۹۵۴ می خوانيم :

« لرد (ويليام) فريزر، رئيس و اعضاء هيات مديره شرکت نفت ايران و انگليس به اين واقعيت پی برده بودند که اين شرکت ديگر نياز مبرمی به نفت ايران ندارد.اما دعوای با ايران را به چشم مساله يی حيثيتی و اعتباری می نگريستند که شرکت، به هيچ قيمتی نبايد در آن بازنده می شد. چون به موقعيت آن در ديگر کشورهای توليد کننده نفت آسيب می زد. از اين بابت اعتبار و شهرت شرکت بنحو رضايتبخشی حفظ گرديد. زيرا نه تنها در کنسرسيوم نفت ايران چهل درصد سهيم گشت بلکه، مهمتر از آن، روند غير قابل ترديد به سوی خروج قطعی اين شرکت از ايران را به جهتی معکوس سوق داد.

«از اين بابت، شرکت، بر خلاف عقيده باطنی اش، خود را مديون مصدق می داند که بازی کردن موثر او با ترس شديد آمريکا از کمونيسم، و نيز تمايل آمريکا به داشتن سهم در نفت ايران، منجر به عرضه پيشنهاد فوريه ۱۹۵۳ شد. بر پايه اين پيشنهاد، ايرانيان اختيار کامل عمليات صنعت نفتشان را خود به دست می گرفتند و شرکت نفت ايران و انگليس فقط با سهمی ناچيز در کنسرسيوم بين المللی خريدار نفت ايران باقی می ماند. در آن مرحله مصدق اين اشتباه بزرگ را مرتکب شد که درنيافت که حد اعلای امتياز ممکن را بدست آورده است؛ و باز امتيازهای بيشتر خواست که در نهايت، به سقوط او انجاميد و راه را برای گفت و گوهای جدی با دولت زاهدی گشود... »


*سرلشکر زاهدی رهبری مخالفان دکتر مصدق را بر عهده می گيرد

زاهدی، (سرلشکر فضل الله زاهدی)، يکی از چهره های خوشنام و با کارنامه يی درخشان، بتازگی به جمع روزافزون مخالفان دکتر مصدق پيوسته بود ومی کوشيد زمام رهبری طيفی از سياستمداران را در دست بگيرد که معتقد بودند سياست های اين چهره سالخوره صرفاً عوامفريبی است و ايران را سرانجام به دامان روسيه استالينی و «رفقا»ی او خواهد انداخت.

سرلشکر زاهدی، زير فرمان رضا شاه پهلوی؛ در عملياتی که به قصه های هزار و يک شب بی شباهت نيست؛ شيخ خزعل را که با پشتيبانی امپراطوری بريتانيا در سراسر خوزستان و مناطق نفتی جنوب ايران، کوس خودمختاری و خدايگانی می زد، به تهران تحويل داده و اين خطه زرخيز را به قلمرو حکومت مرکزی بازگردانده بود. او والاترين نشان در ايران، «نشان ذوالفقار» را از آن خود ساخته بود. همزمان، سرلشکر زاهدی مقام وزارت کشور يکی از کابينه های دکتر مصدق را نيز در کارنامه خود داشت.

پيش از آن نيز، در مقام رياست شهربانی، با جلوگيری از مداخلات نخست وزير وقت (سپهبد حاجيعلی رزم آرا)، به اعضاء جبهه ملی، از جمله به دکتر مصدق اجازه داده بود به مجلس شورای ملی ايران راه يابند.

از سوی ديگر، ايرانيان بخوبی بياد داشتند که انگليس ها، پس از ورود نيروهای اشغالگر متفقين به ايران، سرلشکر زاهدی را که فرماندهی لشکر استان مهم اصفهان را در دست داشت، بازداشت و
و به فلسطين تبعيد کرده بودند.

*دکتر مصدق در اوج قدرت: شاه جرات برکناری مرا ندارد

دکتر محمد مصدق- نخست وزير سالخورده ايران- در اوج قدرت است. برای دومين بار از مجلس شورای ملی ايران اختيارات فوق العاده گرفته است. و شخصاً می تواند هر قانونی را که مصلحت بداند، وضع و اجرا کند. او با حذف نفوذ شاه بر وزارت جنگ، جايگزين کردن آن با وزارت دفاع و گرفتن زمام اين وزارتخانه در دست خود، در اوج قدرت است.

دکتر مصدق در اوج قدرت است. کنسولگری های بريتانيا را در سراسر ايران بسته است. با ملی شدن نفت، کارشناسان خارجی از ايران رفته اند.
دکتر مصدق در اوج قدرت است. با برگزاری همه پرسی بی سابقه يی که از ديدگاه حتی نزديکترين رايزنان و متحدانش با قانون اساسی ايران همخوان نيست. مجلس شورای ملی را عملاً از ميدان بدر برده است.

دکتر مصدق در اوج قدرت و اقتدار است، و حتی به هشدارگويی های ياران و نزديکان خود نيز اعتنايی ندارد. برای او اين انتقادها کوچکترين ارزشی ندارد. اين که گذاشتن فاصله بسيار زياد ميان صندوقهای رای مخالفان و موافقان در همه پرسی بيسابقه او، با اوليه ترين اصول دموکراسی يا مردمسالاری نمی خواند.
در پاسخ به اين هشدار دکتر غلامحسين صديقی، وزير کشور کابينه اش، که شاه در غياب مجلس شورای ملی با صدور يک فرمان می تواند او را برکنار کند و ديگری را به جای او بنشاند، همچنان که چنين عزل و نصب هايی در دوره سلطنت احمد شاه قاجار، بر پايه قانون اساسی ايران بيش از ده بار سابقه دارد، دکتر مصدق – در اوج قدرت و اقتدار – صرفا می گويد: «شاه چنين جراتی ندارد... شاه جرات برکنار کردن مرا ندارد.»

دکتر مصدق در اوج قدرت و اقتدار است. ديگر هيچ عاملی او را نمی ترساند. نه مجلس شورای ملی که عملاً منحل گشته نه دربار شاه که عملاً قدرتی ندارد. نه بريتانيا که برغم فرستادن کشتی های توپدارش به آبهای ايران، جرات حمله نظامی آشکار به ايران را ندارد. عموزادگان آمريکايی انگليس ها به لندن صريحاً گفته اند که هر مقابله يی با دکتر مصدق را می پذيرند جز حمله نظامی و لشکرکشی به ايران را. دکتر مصدق از اين اخطار آمريکا به انگلستان با خبر است و، همزمان، حزب توده را نيز در مخالفت با خود به هيچ می انگارد.

دکتر مصدق در واقع ، در اوج قدرت و اقتدار، حضور حزب منحله توده در عرصه سياست ايران را برای ترساندن آمريکای بيمناک از برآمدن قدرت کمونيستها در کشورهای «جهان آزاد» لازم می داند.

چه قصه شگفتی انگيزی... چه قصه شگفتی انگيزی!

دکتر مصدق در اوج قدرت و اقتدار است و در برابر او، محمدرضاشاه، درمانده و بی قدرت. شاه جوان نه تنها درمانده که نوميد و تلخکام نيز هست. دکتر مصدق حتی وزير دربار او را شخصا بر شاه تحميل می کند. او فرمان به تعطيلی دفترهای کار برادران و خواهران شاه و حتی اخراج آنان از ايران را صادر کرده است.

«ديگر هيچ کس را يارای رويارويی با من نيست»، دکتر مصدق گمان می کند. گمانی که بزودی و حتی برق آسا، نادرست از آب در می آيد. در دنباله همين رشته برنامه های ويژه خواهيم ديد.

***

کارگردان: کیان معنوی

نمایش نظرات

XS
SM
MD
LG