لینک‌های قابلیت دسترسی

logo-print
دوشنبه ۱۵ آذر ۱۳۹۵ تهران ۰۶:۱۴ - ۵ دسامبر ۲۰۱۶

يکی از آخرين مصاحبه های ايرج گرگين که پخش شد، يکی از دوستان روزنامه نگارم برايم پيامی فرستاد و در آن گلايه کرد که ستايش های ساليانم از اين پير حرفه ما، چندان واقع بينانه نبوده . اينکه ايرج گرگين در جاهايی از مصاحبه کلی گويی کرده و در بيان انتقاداتش از رسانه های فارسی يقه کسی را نگرفته. کسانی که ايرج گرگين را از نزديک می شناختند، انتظار ديگری از او نداشتند.

او اصولا به اين راحتی همکارانش را نمی رنجاند. او شايد در بيان انتقاداتش در آن مصاحبه محافظه کاری به خرج داده بود، اما من حاضر نبودم از ستايش او دست بردارم. مجادله ام با دوست قديمی منتقد ايرج گرگين به جايی ختم نشد. او فقط در آخرين پيامش آرزو کرد که بخت آشنايی از نزديک با ايرج گرگين برايش مهيا شود تا ويژگی های منحصر به فردی که من از گرگين می شناختم را کشف کند.

اين بخت برای او فراهم نشد. ايرج گرگين از دنيا رفت. در يک روز زمستانی غم زده. در بيست و سوم دی ماه. هم آن دوست هم نسل من و هم گروه بزرگی از همنسلان من اين بخت را از دست دادند. آنها در خبرها خواهند خواند که یکی از بنيانگذاران راديو آزادی، از مديران پيشين راديو و تلويزيون ملی ايران و از اساتيد قديمی روزنامه نگاری از دنيا رفته است. آنها هيچ گاه نتوانستند او را از نزديک ببينند. در يک دانشکده روزنامه نگاری يا در يک همايش ساده پای حرفهايش بنشينند. خاطراتش را گوش کنند.

من اما اين بخت نصيبم شد. و تجربه همکاری با او موجب شد ساعتی بعد از شنيدن خبر درگذشت او، اين يادداشت را بنويسم. تا بگويم چرا هميشه او را ستايش کرده ام. و خوشبختانه تا آخرين لحظات زندگی پربارش اين بخت را داشتم تا ستايشم را به گوشش برسانم.

طبيعتا من هم مانند بسياری با آثاری فرهنگی که به واسطه حضور او نصيبم شد خاطره دارم. شخصيت چند بعدی و پشتکار کم نظير ايرج گرگين موجب شد تا امروز که از دنيا رفته هرکسی با يکی از اين محصولات به يادش بيافتد. از نمايش راديوئی شازده کوچولو تا سريال دايی جان ناپلئون و مصاحبه با فروغ فرخزاد و حتی آلبوم اجرای حسين عليزاده در لس آنجلس. نام گرگين در پشت پرده محصولات فرهنگی - هنری زيادی می درخشد.

اما آنچه مرا شيفته ايرج گرگين کرد، بعدی از زندگی حرفه ای اوست که دار و ندار زندگی من نيز هست: «روزنامه نگاری».

ايرج گرگين يکی از جدی ترين روزنامه نگاران ايران بود که مانند همکارانش در دوره های مختلف تاريخ معاصر ايران، قربانی آسيب هايی شد که بر اين حرفه تحميل شده اند. اما سانسور و پدرکشتگی سياستمداران مستبد با «رسانه» و کارگران «رسانه» يعنی «روزنامه نگاران»، نه تنها او را خسته و منزوی نکرد بلکه ايرج گرگين را به سويی سوق داد که من آن را يکی از قله های روزنامه نگاری حرفه ای ايرانيان توصيف می کنم.

او از لابه لای همين آسيبها و بر اساس شناخت و تجربه چندين دهه کار مداوم روزنامه نگاری، به تعريفی دقيق از امر اطلاع رسانی رسيد که با فرمولهای سياستمداران نمی خواند، اما راه تعالی ارزشهايی بود که هم برای مخاطب بی بديل بود و هم برای موفقيت يک رسانه ضروری.

اين روزها روزنامه نگاران جوان ايرانی از نخستين روزهای يادگيری اين حرفه، مدام از ارزشهايی چون «بی طرفی»، «انصاف»، «صداقت» و «دقت» در کارشان می خوانند و می شنوند. اما هنوز آنچه بيش از هر چيز در دهها وب سايت و روزنامه، کمر روزنامه نگاری فارسی را می شکند، زيرپا گذاشته شدن همين ارزشهای کليدی هستند.

روزنامه نگاران ايرانی حتی برای زيرپا گذاشتن اين ارزشها به توجيهاتی نيز متوسل می شوند و گاه عدم رعايت بی طرفی را معلول بيش از يک قرن سرکوب آزادی بيان می دانند. اين ميان اساتيد روزنامه نگاری داخل کشور، اسير در چنبره رسانه های دولتی از سويی و رسانه های حزبی از سوی ديگر، در آموزشهايشان دستشان از هر نمونه ای خالی است.

ايرج گرگين که عمری زخم سانسور را بر حرفه اش تحمل کرده بود، با شناختی عميق از رسانه فارسی به من آموخت که رسانه بی طرف راستگوی منصف که با دقتی کشنده، واو به واو اطلاعاتش را پيش از انتشار کنترل می کند، يکی از ضروری ترين نيازهای جامعه امروز ايران است. او با يادداشتهای از سرکينه، کينه داشت. با مصاحبه های مغرضانه جوش می آورد. با گزارشهای يک جانبه تبليغاتی عصبانی می شد. و يک خط اطلاعات غلط بی سند در گزارش، نااميدش می کرد.

هرچند من هيچ روزی فرياد زدن او را نديدم. اما به عنوان کسی که از دل روزنامه های جانبدار تهران، به دامن او افتاده بودم، بارها عصبانی اش کردم. و خشمگين ترين برخوردش با من، لحن متفاوتش بود وقتی جمله اش را با «آقا کيوان» شروع می کرد. و من با نگرانی می گفتم: «آقای گرگين معذرت می خواهم.»

«آقای گرگين» بارها با مهربانی برايم توضيح داد که بايد بيش از اينها به مخاطبم احترام بگذارم. نبايد بخشی از ماجرا را از مخاطبم پنهان کنم. بايد به احترام او، تمامی اطلاعات گزارشم را چندين بار کنترل کنم. و نبايد از فرصتی به نام «رسانه» برای عقده گشايی و بی احترامی به احدی سوء استفاده کنم.

کسی که در دوره اوج قدرت شاه سابق ايران، تلاش کرده بود، از القاب اعليحضرت همايونی در اخبار بکاهد، در راديو فردا اصرار داشت که رهبر جمهوری اسلامی هميشه با لقب «آيت الله» معرفی شود. به واسطه اصرار پيگيرش برای احترام به سياستمداران ايرانی، مجبورمان کرد که حتما نامهای شخصيت ها در اخبار و گزارشها، با «خانم» يا «آقا» همراه باشد.

حتی اين توضيح که نگفتن «آقا» يا «خانم» در راديو و تلويزيون ديگر بی احترامی محسوب نمی شود، او را قانع نمی کرد. او می خواست که صدای رسانه اش، صدای تبليغاتی مخالفان نباشد. او می خواست که مخاطب رسانه اش را باور کند. هيچ گاه نگذاشت در گزارشی درباره مناقشات بی انتهای قدرتمداران ايرانی با مخالفانشان، موضع آنها که در تهران در قدرت هستند جا بيافتد.

و از دل همين موافق و مخالفها بود که گروهی از جوانان روزنامه نگار در راديو فردا کار ياد گرفتند، گروهی که امروز وقتی در اوج بحثهای حرفه ای، از ايرج گرگين نقل قول می کنند، گويی از پيامبرشان حرف می زنند.


با اين همه، اين استاد روزنامه نگاری فارسی، هميشه از رسانه «بی طرف و مستقل» فارسی، به عنوان رويايی و آرزويی دور سخن می گفت. رسانه ای که نه فقط تحريريه اش که پشتوانه مالی آن نيز مستقل باشد.

ايرج گرگين در ۲۳ ام دی ماه سال ۱۳۹۰ در حالی از دنيا رفت که هنوز روزنامه نگاری فارسی، زير ضرب سياستمدارن جفاکار، ميان ايده آلهايش و واقعيت موجود دست و پا می زند. گزارشهای مغرضانه، حجم قابل توجهی از توليدات رسانه ای را به خود اختصاص داده. حتی روزنامه نگاران مهاجر نيز در وب سايتهای گوناگون، هرازگاهی به خود اجازه می دهند که ساده ترين قواعد دنيای حرفه ای را زير پا بگذارند و در مواردی وضعيت چنان بحرانی است که در بحثهای حرفه ای، استفاده از توصيف «حرفه ای» هم کم هزينه نيست. حتی بعضی از روزنامه نگاران پيش کسوت و مشهور، به رغم جذب مخاطب گسترده از ارائه اطلاعات نادرست يا غيردقيق ابائی ندارند.

خبرگزاريهای داخلی يکسره در چنگال الويتهايی هستند که «حقيقت» شايد در آخر فهرست آنها قرار بگيرد. راديو و تلويزيون دولتی ايران، رويکردی عميقا تبليغاتی دارد و اين ميان، عبارتی که برای مخاطب ايرانی آنقدر تکرار شده که گاه معنی خود را از دست می دهد «روزنامه نگار زندانی» است.


در چنين دنيايی است که ايرج گرگين به يک بخت طلايی تبديل می شود برای هرکس که دل به اين حرفه بسته است. روزنامه نگاری که چراغ راهنمای چندين نسل از روزنامه نگاران ايرانی بوده و اين يادداشت، کوچکترين ستايشی است که می شد درباره اش نوشت.

افتخار شاگردی او هميشه همراه من می ماند. و يادم نمی رود، پيرمرد شيک پوش و محترم، با آرزوهای بسياری از دنيا رفت. آرزوی بردباری بيشتر برای جوانان خبرنگار. آرزوی رسانه هايی که بی نياز از هر حکومتی به زبان فارسی، اخبار و گزارشهای بی طرف توليد کنند. آرزوی اينکه روزی رتبه بندی کشورها از نظر آزادی بيان منتشر شود و ايران در ميان ۱۰ کشور انتهای فهرست نباشد. آرزوهايی که عمری با او بودند و در زمستان غمزده سال ۹۰، با او جاودانه شدند.

نمایش نظرات

XS
SM
MD
LG