لینک‌های قابلیت دسترسی

جمعه ۱۹ آذر ۱۳۹۵ تهران ۰۹:۳۵ - ۹ دسامبر ۲۰۱۶
پنجم مارس ۱۹۵۳، برابر با چهاردهم اسفند ماه ۱۳۳۱، اعلام خبر درگذشت يوسيف ويساريونوويچ جوکاشويلی ملقب به استالين، رهبر اتحاد جماهير شوروی سوسياليستی، دنيای پس از جنگ جهانی دوم را، که آنزمان نخستين سال های جنگ سرد را تجربه ميکرد، تکان داد.

سخن بر سر شخصيتی است نشسته بر کرسی «نيمه خدايی» که، با فرو رفتن در کام مرگ، انبوه ستايشگران خود را، نه تنها در کشورش، بلکه در سراسر سياره زمين، تنها و بهت زده و عزادار بر جای گذاشت.

دشمنان و معارضان او نيز، اگر چه کنار رفتنش را از صحنه سياست شوروی و جهان جشن گرفتند، ولی نگرانی خود را از پيدايش يک خلا بزرگ، و ابهام های حاکم بر سرنوشت پهناور ترين کشور جهان، پنهان نميکردند.

«ترور بزرگ»

امروز که شصت سال از مرگ «تزار سرخ» ميگذرد، رمز و راز اين چهره استثنايی قرن بيستم ميلادی همچنان شمار زيادی از مورخين و کارشناسان مسايل سياسی را به سوی خود ميکشاند. بيست و يک سال از فرو پاشی امپراتوری نيرومندی که او در زايش آن نقشی تعيين کننده داشت، ميگذرد. آرشيو های شوروی به تدريج راز های خود را بر ملا ميکنند و آنچه طی هفتاد و چهار سال بر «کشور داس و چکش» گذشت، از پرده بيرون ميافتد.

در اين ميان، با پيشروی آرام ولی قاطعانه پژوهشگران در تاريکخانه خونين اين دوره، آنچه بيش از بيش آشکار ميشود، ابعاد جنايات مخوفی است که به نام يک ايدئولوژی مدعی ارتقای تمدن انسانی، و با اراده و نبوغ شيطانی ديکتاتور کرملين، ميليون ها انسان را با به کار گرفتن کارآمد ترين مکانيسم های کشتار جمعی به نابودی کشاند.

به مناسبت شصت سالگی مرگ ديکتاتور، روزنامه فرانسوی «لوموند» چکيده کتابی را منتشر کرده است از توماچ کيزنی لهستانی که قرار است هفتم مارس منتشر شود. اين کتاب نه به همه قربانيان دوره سلطه استالين، که معمولا حدود بيست ميليون نفر ارزيابی ميشوند، بلکه تنها به کسانی اختصاص دارد که طی سال های ۱۹۳۷ و ۱۹۳۸ در چنگ دستگاه جهنمی سرکوب کمونيستی گرفتار آمدند و شمار بسياری از آنها هرگز به خانه باز نگشتند.

تنها طی اين دو سال، که « دوران ترور بزرگ» لقب گرفته، بر پايه آخرين بررسی های متکی بر آرشيو های شوروی، هفتصد و پنجاه هزار نفر در شوروی اعدام شدند و هشتصد هزار نفر به گولاک فرستاده شدند. «لوموند» با تکيه بر کتاب توماچ کيزنی می نويسد که در دوران «ترور بزرگ»، طی مدت پانزده ماه، هر روز به طور متوسط هزار و ششصد نفر اعدام شده اند. گور های جمعی در بر گيرنده اجساد اين قربانيان را امروز در گوشه و کنار سرزمين پهناور شوروی سابق يکی بعد از ديگری پيدا ميکنند. تنها در شهر مسکو، طی مدت پانزده ماه، پانصد هزار کيلوگرم (پانصد تن) جسد سوزانده شد.

نظام شوروی همه اين جان های بر باد رفته را «دشمنان خلق» لقب داد، و ستايشگران آن نظام نيز هرگز نخواستند بپذيرند که در پس شمارش خونسردانه ارقام «معدوم شدگان»، گوشت و خون و استخوان کسانی است که زمانی مادر و پدر و فرزند، يا کشاورز و معلم و دانشجو و کشيش بوده اند.
نظام شوروی همه اين جان های بر باد رفته را «دشمنان خلق» لقب داد، و ستايشگران آن نظام نيز هرگز نخواستند بپذيرند که در پس شمارش خونسردانه ارقام «معدوم شدگان»، گوشت و خون و استخوان کسانی است که زمانی مادر و پدر و فرزند، يا کشاورز و معلم و دانشجو و کشيش بوده اند.


شمار زيادی از آنها تنها با لو رفتن از سوی اين يا آن همسايه، يا به گناه انتقاد از اين يا آن پديده، گاه در پی تحمل شکنجه های توصيف ناپذير، از ميان رفتند.

امروز ميدانيم که ديوانسالاری ترور، چند روز يا چند ساعتی پيش از آنکه اين نگون بختان را در ورطه نابودی غوطه ور سازد، از آنها عکس گرفته و پس از اين همه سال، شماری از همان عکس ها از آرشيو های گرد گرفته دستگاه سرکوب استالينی به در آمده و در کتاب توماچ کيزنی جای گرفته است. نگاه آنها، از اعماق اين دوره دروغ و جنون، به ما دوخته شده است.

ولی تکان دهنده تر از ابعاد اين جنايت، شمار کسانی است که در مرگ ديکتاتور خون آشام به تلخی گريستند. صد ها هزار نفر از مردمان شوروی برای ستايش از او به خانه شورا ها، که جسدش در آن قرار گرفته بود، هجوم آوردند و از شدت ازدحام، صد ها نفر از آنها زير دست و پا جان سپردند. در تاريخ بشر، اين تنها موردی نبود که توده ها برای سرفرود آوردن در برابر زنده يا مرده جلادان خود، سر از پا نمی شناختند. چه بسا جنايتکارانی که مقابرشان قرن ها زيارتگاه مردمان بوده و هست.

ولی شگفت تر از عشق برده وار توده ها به برده دار، شمار روشنفکران و نخبگانی است که چه در دوران زمامداری استالين و چه در پی مرگ او، به ستايش او برخاستند. نام هايی پر آوازه، از برنارد شاو انگليسی گرفته تا لويی آراگون فرانسوی، با سخنان ستايش آميز خود درباره ديکتاتور و نظامش، از جهنم شوروی بهشت ساختند و به ناديده گرفته شدن واقعيت يکی از بزرگترين تبهکاری های تاريخ از سوی مردمان، دامن زدند. و چنين بود که در سراسر جهان، از جمله در پيشرفته ترين کشور ها، صد ها هزار نفر به استالين و آرمان او دل باختند و حتی بر سر اين عشق، از جان و خانواده و مال خود گذشتند.

درد و سوگ تهرانی ها

در ايران نيز استالين جايگاهی بزرگ يافت و هزاران ايرانی آرمان خود را در شخصيت و افکار او يافتند. برجسته ترين چهره های روشنفکری جامعه ايرانی با خواندن نوشته های استالينی، از «مسايل لنينيسم» گرفته تا «تاريخ مختصر حزب کمونيست شوروی»، به کمونيسم پيوستند و روش ها و ديدگاه های برخاسته از چنين نوشته هايی را بر بخش بزرگی از زندگی فکری ايران مسلط کردند.
نکته مهم آنکه استالين زدايی، تا چند دهه بعد از مرگ ديکتاتور، هرگز به گونه ای ملموس به جمع گرايش های کمونيستی ايران راه نيافت و نقد او از جملاتی در حد «البته اشتباهاتی صورت گرفته» و «يا شايد در جا هايی افراط شده»، فراتر نرفت.


نکته مهم آنکه استالين زدايی، تا چند دهه بعد از مرگ ديکتاتور، هرگز به گونه ای ملموس به جمع گرايش های کمونيستی ايران راه نيافت و نقد او از جملاتی در حد «البته اشتباهاتی صورت گرفته» و «يا شايد در جا هايی افراط شده»، فراتر نرفت.

برای توده ای های ايران و هواداران آنها نيز مرگ استالين فقدانی بزرگ بود. در کتاب «از هر دری»، م.ا. به آذين می نويسد که اين رويداد با «درد و سوگ واقعی همراه بود... در تهران جوانان کراوات سياه بستند و دختران دبيرستانی روبان سياه به سر زدند. دو روز بعد، ميتينگ بسيار بزرگی در ميدان فوزيه ترتيب داده شد. سراسر ميدان و مدخل خيابان هايی که به آن می پيوندند از مردم موج ميزد... درگذشت استالين الهام بخش شاعران ما نيز شد. و نمی توانست چنين نباشد. مرد بزرگ بود و واقعه بزرگ.»

به آذين تا آنجا پيش ميرود که مرگ استالين را يکی از دلايل پيروزی شاه در رويداد های بيست و هشتم مرداد ۱۳۳۲ بود : «مرگ استالين در چهاردهم اسفند ۱۳۳۱ ميدان را برای هجوم امپرياليسم آمريکا خالی گذاشت، چنان که در کمتر از شش ماه تار های توطئه به کارگردانی آلن دالس رييس سازمان سيا، و برادر فاستر دالس، به گرد ايران و جنبش ملی ما تنيده شد و به نتيجه رسيد.»

و اما در آنسوی مرز ها نيز رهبران حزب توده، که به تازگی به شوروی مهاجرت کرده بودند، در مراسم رسمی عزاداری استالين شرکت کردند. احسان طبری خاطرات خود را از اين مراسم چنين نقل ميکند : «در مراسم پاس در کنار جنازه استالين، که غرق در گل و گياه در تالار مجلل ستون دار خانه شورا ها خوابيده بود، هيات نمايندگی ما دوبار قراول ايستاد.» (احسان طبری، از ديدار خويشتن، به کوشش ف. شيوا، ۱۳۷۶)

طبری ميگويد که در رسای استالين شعری سروده و در برنامه فارسی راديو مسکو خوانده است (به نقل از همان کتاب) :
تو بهادر بودی، زمان ميدانت
آفريدی نظمی، کان بد همسانت
در سپردی آخر به همرزمانت
آن نظم بی خلل – رفيق استالين
در دست محکم يارانت، جاويد
گوهر آسا نظمت خواهد درخشيد
پرتويی شنگرفين در خواهد پاشيد
بر جان های ملل – رفيق استالين

هنگامی که عشاق ديکتاتور از مرگ او غرق در اندوه بودند، اين رويداد برای صد ها هزار نفر از ساکنان اردوگاه های استالينی سر آغاز رهايی بود، از جمله صد ها ايرانی که يا به دلايل سياسی به شوروی مهاجرت کرده بودند و يا از بد حادثه ، با عبور ناخواسته از مرز، گذارشان به سرزمين شورا ها افتاده بود.

يکی از ايرانيان جان سالم به در برده می گويد : «در اردوگاه سيبری هزاران انسان از ده ها کشور جهان اسير بودند، از لهستانی و فرانسوی و آلمانی تا کره ای و يونانی و ايرانی... هر روز در اردوگاه ما در سيبری، سی الی چهل نفر نابود ميشدند. جای آنها را گروه های تازه تبعيدی می گرفتند... با روی کار آمدن خروشچف ما از سيبری نجات يافتيم. من هرگز فکر نميکردم که از دست آدمکشان استالين جان سالم به در برم...» (بابک امير خسروی و محسن حيدريان، مهاجرت سوسياليستی و سرنوشت ايرانيان، ۱۳۸۱)

گويا از جمع ايرانيان گرفتار اردوگاه ها، چهار صد تا پانصد نفر به دليل سرما و گرسنگی و کار طاقت فرسا جان سپردند، و تنها يکصد نفر را به تبعبد گاه گرمسير در قزاقستان روانه کردند (همان کتاب). گوشه هايی از زندگی دردناک بعضی از اين مهاجران را اتابک فتح الله زاده در کتاب خواندنی خود، «خانه دايی يوسف» (۲۰۰۱) نقل کرده است. شايد که روزی گوشه های ديگری از رنج اين بيگناهان آشکار شود و دستکم فهرست جامعی از نام و نشان و احتمالا تصوير آنها فراهم آيد.

حدود دو دهه و نيم پس از مرگ استالين، زمانی که در پی انقلاب اسلامی شماری از جوانان ايرانی با هزاران اميد از مرز شوروی گذشتند تا به «خانه دايی يوسف» پناه آورند، آنجا را بسی فقير تر و واپس مانده تر از کشور خود يافتند. شگفت آنکه طی مدتی چنين طولانی، جوان هايی که بسياری از آنها از مدرک دانشگاهی برخوردار بودند، از فجايع استالين و نظام بر جای مانده از او، آنهم در همسايگی کشورشان، بی خبر مانده بودند.

اين بی خبری حيرت انگيز، که سرچشمه تراژدی هايی هولناک شد، خود داستان ديگری است.


-------------------------------------------------------------
نظرات مطرح در اینجا الزاما بازتاب دیدگاه رادیوفردا نیست.
XS
SM
MD
LG