لینک‌های قابلیت دسترسی

شنبه ۲۰ آذر ۱۳۹۵ تهران ۰۹:۰۷ - ۱۰ دسامبر ۲۰۱۶
دور از قلمرو اين خوابهای خوش کرملين برای ايران زرخيز، چکاچک شمشيرزنی شاه و نخست وزيرش در تهران ادامه دارد.

دکتر مصدق که برای هميشه از ديدار با محمدرضاشاه چشم پوشيده است،‌ دوبار پياپی،‌ سی ام فروردين ماه و چهارم ارديبهشت ماه ۱۳۳۲ وزير خارجه اش- دکتر حسين فاطمی- را با پيام های تند و آتشين به دربار می فرستد.
دو روز پس از آخرين بار اين ديدارها،‌ «لوی هندرسن» گزارش آن را با نقل قول مستقيم از دکتر فاطمی، به وزارت خارجه آمريکا می فرستد.



لوی هندرسن(از قول دکتر حسين فاطمی، وزير خارجه دکتر محمد مصدق):
«...(محمدرضاشاه) در طی دوازده سال پادشاهيش،‌ با دخالت های خود همواره مانع کار دولت ها بوده است. و اکنون بايد روش خود را تغيير دهد... اگر شاه بخواهد با مصدق درافتد فرجام ناگواری چشم به راهش خواهد بود.اگر کودتايی رخ بدهد، به پيروزی نهضت ملی (دکتر مصدق) خواهد انجاميد،‌ و شاه يکسره از صحنه بيرون رانده خواهد شد... شاه بايد به بودجه يی که دولت برايش تعيين می کند،‌ قناعت کند... شاه تحت تاثير اين حرفها قرار گرفته و قول سازگاری و همکاری داد،‌ و در ديدار دوم نيز گفت که رهبری ايران با مصدق است.»

همزمان با اوج گرفتن زمزمه درباره کودتايی برای برای براندازی دکتر محمد مصدق و دولتش،‌ آمريکا نيز بيکار نمی نشيند و بذر اين نگرانی را در انديشه ايرانيان می افشاند که در واقع، اين روسيه است که خود را برای کودتا،‌ به معنای واقعی آن،‌ در ايران آماده می کند. و حتی جانشين محمدرضاشاه و دکتر مصدق را نيز که قدرت و اقتدار آنها را در يک کاسه، در جامه رياست جمهوری خلق يا کمونيستی ايران (ايرانستان) خواهد داشت، تعيين کرده اند.


"ماشين اطلاعاتی – امنيتی آمريکا براه می افتد؛ به ايرانی ها بايد اخطار کرد که در واقع، روسيه سرخ در پی کودتا در ايران است تا هم شاه را سرنگون کند، هم دکتر مصدق را. به ايرانی ها بايد اخطار کرد که مسکو تا جايی پيش رفته که حتی جانشين شاه و مصدق را هم برگزيده است."


ماشين اطلاعاتی- امنيتی آمريکا که در دوران جنگ جهانی دوم «او. اس. اس» خوانده می شد،‌ در دوران رياست جمهوری هری. اس . ترومن، جای خود را به نهادی نوپا به نام «سی.آی.ای» يا «سيا» داد، که نام آن برگرفته از واکهای نخست سه واژه «آژانس مرکزی اطلاعات» بود.
با کنار رفتن دولت حزب دموکرات، و به قدرت رسيدن حزب جمهوريخواه، برهبری و رياست ژنرال آيزنهاور در کاخ سفيد،‌ گسترش اين سازمان در رديف اولويت های دولت آمريکا جای گرفت. رياست الن دالس بر «سی.آی.ای» اين گسترش را آسانتر ساخته بود، چون برادر او جان فاستردالس،‌ زمام وزارت خارجه آمريکا را در دست داشت.

«الن» بياری برادرش«جان»،‌ و بلطف دسترسی آسان خود به پرزيدنت آيزنهاور، عمليات جاسوسی و ضد جاسوسی را به يکی از مهمترين قطعه ها در ترکيب سياسی خارجی آمريکا بدل کرد.

همزمان، موقع و موضع ممتاز و حساس جغرافيايی ايران، در همسايگی روسيه، سرکرده کمونيسم جهانی و ضديت با سرمايه داری، در سياست خارجی جديد آمريکا، جايگاهی وِیِژه به تهران می بخشيد.

«سی.آی.ای» از ماه ها پيش، از آغاز سال سرنوشت ساز ۱۳۳۲ با هدف پشتيبانی از دولت ملی گرای دکتر مصدق و از کار انداختن توطئه های روسيه شوروی، در ايران فعال گشته بود.

«سی.آی.ای» در عملياتی سرشار از موفقيت، برای پشتيبانی از دولت دکتر مصدق، و همزمان برای لکه دار کردن شخصيت چهره يی که گفته می شد دستچين کرملين برای رهبری ايران کمونيستی است، ابوالقاسم لاهوتی- شاعر سرکش و انقلابی ايران- را که به روسيه گريخته، و به «رفقا»ی کمونيستش پناه برده بود، هدف گرفت.

سی.آی.ای، اين شاعر و افسر پيشين ژاندارمری ايران را با تبليغاتی گسترده، چهره يی معرفی کرد که به محض رسيدن به قدرت در ايران، حکومتی را بر آن فرمانروا خواهد ساخت که در آن اشتراک زن و همسر مجاز است.

ماموران اين نهاد نوبنياد، همزمان،‌ به چندين شاعر و ناظم پارسی گوی حرفه يی دستمزد دادند تا با جعل و ساختن چکامه هايی به سبک ابوالقاسم لاهوتی،‌ ضرورت حذف اسلام در ايران را تبليغ کنند. در اين سياه نمايی يا «ترور شخصيت» به اين نيز بسنده نشد.

تيمی از ماموران سی.آی.ای از اين هم پيشتر رفتند و خبر مرگ ابوالقاسم لاهوتی را بر سر زبان ها انداختند. اين عمليات چنان با کاميابی همراه بود که حتی راديو مسکو نيز خبر مرگ لاهوتی را پخش کرد و حزب توده، مراسم پرزرق و برقی در ترحيم و بزرگداشت او در تهران براه انداخت.

سرانجام، زمانی که معلوم شد ابوالقاسم لاهوتی زنده است و باصطلاح« سر و مر و گنده» در شهر استالين آباد، ("دوشنبه" شهر کنونی)،‌ پايتخت تاجيکستان، زندگی می کند، برای تکذيب خبر مرگ او بسيار دير شده بود و چنين کاری بر حيثيت اعتبار و آبروی راديو مسکو حزب توده آسيبی جبران ناپذير می زد.

حزب توده، ناگزير، تبليغ برای علامه علی اکبر دهخدا (دخو)- يکی از موثرترين نويسندگان انقلاب مشروطيت - را به عنوان رئيس آينده جمهوری خلق و کمونيستی «ايرانستان» آغاز کرد. تبليغی که باحتمال قريب به يقين خود روانشاد دهخدا - بنيادگذار لغتنامه و آفزيننده «امثال و حکم»، و رشته طنزنوشته های«چرند و پرند»- با آن همراه نبود.

دولت آيزنهاور و حزب جمهوريخواه، برغم نگرانی بيشتر از احتمال افتادن ايران به پشت پرده آهنين،‌ به سياست دولت سلف خود،‌ دولت حزب دموکرات،‌ برهبری پرزيدنت ترومن، در پشتيبانی از دولت دکتر مصدق، چندان وفادار ماند که همه تيرها برای رفع بحران نفتی ايران به سنگ خورد و هر گونه اميدی به دکتر مصدق برای رفع اين بحران نقش بر آب شد... آمريکا، اندک اندک، به اين نتيجه رسيد که تا دکتر مصدق بر سر قدرت است، بحران نفت رفع نخواهد شد، و ناگزير، با ادامه اين بحران، مسکو مجالی خواهد يافت تا ايران را به کام خود فرو برد و آرزوی ديرين کرملين برای رسيدن به آبهای گرم را جامه عمل بپوشاند. در پرتو چنين ارزيابی هايی بود که واشينگتن گام به گام از دکتر مصدق دور، و در ضرورت براندازی دولت او با لندن هماوا شد.


برنامه اسرارآميزترين عمليات جاسوسی – ضد جاسوسی نيمه دوم قرن بيستم با رمز نام های «تی. پی. اِيجَکس» و «بوت» بمعنای«چکمه» يا «تيپا» آماده شد. نهادهای اطلاعاتی – امنيتی آمريکا و بريتانيا در اين عمليات دست به دست هم دادند تا بگفته خودشان دکتر مصدق را با تيپای چکمه و پوتين از عرصه سياست ايران بيرون اندازند...


پيشتر، از بی کس و کار و بی يار و ياور گشتن دکتر مصدق گفتيم؛ نيز گفتيم که آمريکا و دولت جديدش، برياست ژنرال دوايت دی. آيزنهاور، سرانجام در اين ديدگاه که با ادامه نخست وزيری دکتر مصدق، بحران اختلاف تهران و لندن، بر سر نفت جنوب ايران رفع نخواهد شد، و اين سياستمدار خوشنام و کهنه کار را بايد سرنگون کرد، وگرنه ايران به دامان روسيه سرخ خواهد افتاد، با لندن همراه و هماوا شد.

در چنين چارچوبی است که يکی از رازآميزترين عمليات پنهانی ِ براندازانه تاريخ جهان در نخستين سالهای نيمه دوم دهه ۱۹۵۰ ميلادی، دهه ۱۳۳۰ هجری شمسی، مايه گرفت.

آنچه را در همين چهارچوب می بينيم بيشتر می شکافيم تا در شکافتن عمليات براندازی دکتر مصدق و يارانش، آسانتر پيش برويم.

دکتر مصدق با برگزاری همه پرسی يا رفراندمی که حتی از ديدگاه يارانش، با سنجه و معيارهای قانونی و مردمسالاری نمی خواند، مجلس شورای ملی را عملاً منحل کرده است. اما محمد رضاشاه، همچنان از تاييد اين دو رويداد سر باز می زند. بر پايه قانون اساسی ايران، و نيز بر پايه رويه، انحلال مجلسين از حقوق شاه است، حقی که دکتر مصدق آن را آشکارا ناديده گرفته است. با تکيه بر همين نکته، تنی چند از نمايندگان مخالف دکتر مصدق قوياً معتقدند که همه پرسی و انحلال مجلس غير قانونی است، و در نتيجه، از مقام نمايندگی استعفاء نداده، خود را کماکان نماينده مجلس و برخوردار از مصونيت پارلمانی می دانند.

... بار ديگر، به ترکيبی برخورده ايم که به قصه های هزار و يک شب بی شباهت نيست! قصه يی که ای بسا «شهرزاد» اينچين از آن ياد می کرد:
« .... و اما ای ملک جوانبخت.... غريب حادثه يی و عجيب واقعه يی! وزير اعظم بر ساز خود زخمه می زند، و سلطان بر نی لبک خود می دمد. هر دو نغمه ديگری سر داده اند، هر يک در پرده يی ويژه خود... بر نطع شطرنج سياست، برای بهره وری حريفان بيگانه از زير و زبر شدن ها، چيدمانی به از اين برای مهره ها نمی توان تصور کرد: "وزير" در پی شهمات کردن "شاه" خودی است، و "شاه" در پی افکندن "وزير" در زير پای "پيل"!...»

دکتر مصدق، دلسرد از آنچه «ناخن خشکی» آمريکاييان در ياری دادن به ايران و ايرانيان می خواند، در بهار ۱۳۳۲، درهای گفت و گو با همسايه شمالی، با روسيه سرخ را گشود. در حالی که همچنان بر حفظ سياست و موضع خود با عنوان « موازنه منفی»؛ يعنی بر بيطرف ماندن در جنگ سرد ميان جهان غرب، برهبری آمريکا، در يک سو، و اتحاد جمهوری های شوروی سوسياليستی، در سوی ديگر، تاکيد می کرد.

آغاز اين گفت و گوی دکتر مصدق با همسايه « ضد خدا و ضد کيش و مذهب» ايران، تير خلاص را به مغز پشتيبانی روحانيت ايران از دکتر مصدق شليک کرد. با دلسردی آخرين هواداران روحانی دکتر مصدق از او، کار به جايی رسيد که ناگهان اين زمزمه بالا گرفت که دکتر مصدق در باطن اصلاً مسلمان نيست.

اينچنين، روحانيون نيز، جز تنی اندک شمار از آنان که نفوذ چندانی هم نداشتند، دکتر مصدق را دراوج کارزارش با بريتانيای استعمارگر تنها گذاشتند.
چنين بر می آمد که جز خود دکتر مصدق و نزديکترين ياران انگشت شمار بر جای مانده اش، همه در ضرورت برکناری هر چه زودتر او هماوا گشته بودند. اما چه گونه ؟

از ديدگاه کارشناسان، انديشه ورزان و سياستگذاران آمريکايی، بهترين راه رهايی از آنچه انگليس ها«شر مصدق» می خواندند، بهره گيری از عملياتی بود که با قانون اساسی ايران همخوان باشد.

سران واشينگتن به هيچ روی نمی خواستند به کاری دست بزنند که آنان را بتوان با سران ديکتاتور جهان کمونيستی يکسان دانست.

اين نظر را، لندن، هر چند بگفته يی "شايد با اکراه "، پذيرفت. برای لندن برانداختن دکتر مصدق هدف اصلی بود و ساخت و ساز، و چند و چون عمليات لازم برای آن، اهميت چندانی نداشت... تا دکتر مصدق در ايران بر سر کار و قدرت، و در ستيز با امپراتوری استعمارگر بريتانياست، سران لندن، حتی يک شب هم خواب آرامی نخواهند داشت. (اين ديدگاه را بعدها، انتونی ايدن، وزير خارجه بريتانيا، در يادنوشته هايش، آشکارا و با صراحت در ميان گذاشت.)
«مصدق برافتد. آبروی بريتانيا، به عنوان قدرتی بزرگ حفظ شود، بس است. بقيه حرفها روی هواست...» تحليلگران انگليسی می گفتند.

به هر روی، توافق بر سر برانداختن دکتر مصدق از راه قانونی، با يک مانع بزرگ روبرو شد: با مانع محمدرضاشاه...

محمدرضاشاه، نه تنها با هر گونه عملياتی که بوی «کودتا» بدهد موافقت نداشت، که به حضور بريتانيا در هر گونه عملياتی برای براندازی دکتر مصدق بدگمان بود.

او رفتار لندن با پدرش و تبعيد نامحترمانه او را همچنان به ياد داشت.
بر همين پس زمينه، طراحان آمريکايی عمليات براندازی دکتر مصدق و دولتش، رفع اين بدگمانی محمدرضاشاه به بريتانيايی ها را در اولويت کارهای خود جای دادند.

دکتر محمد علی موحد - يکی از برجسته ترين پژوهشگران رويدادهای مربوط به ملی شدن نفت در ايران - در کتاب خود به نام « خواب آشفته نفت، دکتر مصدق و نهضت ملی ايران» می نويسد:

«... شاه که دايماً به سرنوشت پدر خود می انديشيد و هرگز از تشويش نقشه های پنهانی انگليس درباره خود نمی آسود.... سخت دلواپس اين بود که از موقعيت خود در موج خيز حوادث، اطمينان حاصل کند... پس در هفده مه (۲۷ ارديبهشت ۱۳۳۲) پيامی به (لوی) هندرسن (سفير آمريکا در تهران) فرستاد و گفت که مايل است از پيش از رفتن به واشينگتن، وضع را روشن گرداند و نظر صريح بريتانيا را درباره او معلوم کند.

پيام شاه را هندرسن به وزارت خارجه آمريکا فرستاد. و سفارت بريتانيا در واشينگتن در تاريخ ۲۸ مه ۱۹۵۳ اين پاسخ را از قول وينستن چرچيل دريافت کرد:

«... شما می توانيد به وزارت خارجه آمريکا قطعاً اطلاع دهيد که اگر چه بريتانيا دخالتی در سياست های ايران نمی کند، اما بسيار متاسف خواهد بود اگر شاه اقتدارات خود را از دست بدهد. يا از مقام خود برکنار شود و يا از ايران اخراج گردد....»

« در تاريخ سی مه (نهم خرداد) هندرسن به ديدن شاه رفت.... پيام چرچيل را به شاه رسانيد. شاه تشکر کرد.»

درست سه روز پيش از پيام دلگرم کننده وينستن چرچيل، نخست وزير بريتانيا، حاکی از اين که لندن وجود محمدرضاشاه را برای ايران لازم می داند، لوی هندرسن، سفير واشينگتن در تهران، نظر شاه را درباره نخست وزيری سرلشکر زاهدی پرسيده بود...

دکتر محمد علی موحد در اين زمينه می نويسد:
«... شاه پاسخ داد که زاهدی مردی داهی نيست. مع ذلک نخست وزيری او به سه شرط قابل قبول خواهد بود: اول آن که از طريق قانونی و پارلمانی به اين مقام منصوب گردد....»
محمدرضاشاه، بدين ترتيب، برای نخستين بار، پيشنهاد و احتمال نخست وزيری سرلشکر زاهدی را مردود نمی شمارد...

شاهدخت اشرف پهلوی، خواهر همزاد شاه که زير فشار دکتر مصدق در تبعيد، و در خارج از ايران بسر می برد، مخفيانه و بی سر و صدا به ايران بازگشت و به برادرش گفت که بايد آماده شود تا خود را "از شر پيرمرد" خلاص کند

بريتانيا برای برانداختن دکتر مصدق و حکومتش بيتاب است. آمريکا در اين بيتابی با لندن همراه شده است. سرلشکر زاهدی همه چيز را برای سرنگونی دکتر مصدق و نشستن خود بر جای او آماده می بيند. اما... اما همچنان اين محمدرضا پهلوی است که دودل و مردد، باصطلاح اين پا و آن پا می کند.

«ثريا اسفندياری»، همسر محمدرضاشاه، ملکه وقت ايران در «قصرتنهايی» - کتاب خاطراتش - از همين روزهای دودلی ياد کرده است:
«... پرزيدنت آيزنهاور که بيش از پيش نگران توسعه نفوذ شوروی در ايران بود، تصميم گرفت کيم روزولت، رئيس سی. آی.ای در خاورميانه را برای مقابله به تهران بفرستد.

«در همين حال، چرچيل (نخست وزير بريتانيا) نيز پيامی برای شاه فرستاد و او را به اقدام عليه مصدق تشويق کرد.

شاهدخت اشرف هم که به ابتکار شخصی خود با عوامل آمريکايی در سويس ارتباط برقرار کرده بود، سرزده وارد تهران شد و به برادرش گفت : زمان آن رسيده است که خود را از شر "پيرمرد" خلاص کند.»

ملکه ثريا، سپس، انديشه براندازی و عمليات ناشی از آن را «محصولی داخلی» می داند که آمريکا صرفا از آن پشتيبانی می کرد... ملکه ثريا در «قصر تنهايی» که برگردان فارسی آن را در سال ۱۳۷۰، اندکی پس از انتشارش به زبان های آلمانی، انگليسی و فرانسه منتشر شد، می نويسد:

«.... بعدها نوشتند که (اين) عمليات بوسيله سی.آی . ای هدايت شد. در حالی که حقيقت ندارد. توطئه از تهران آغاز شد و هر چند که متعاقباً آمريکايی ها از لحاظ مالی آن را تغذيه کردند ولی آنچه انجام گرفت، دستاورد ابتکار خود ما بود.»

ملکه ثريا از اين هم فراتر رفته خود را مشوق اصلی همسرش، محمدرضاشاه، در برانداختن دکتر مصدق می داند.

ملکه ثريا: « روز دوم اوت (يازدهم مرداد ماه ۱۳۳۲) سرلشکر زاهدی در دفتر شاه با او ديدار می کند. من، علی رغم سن کم و بی تجربگی ام در(اين) مذاکرات شرکت دارم. مگر نه اين که خود من منشاء امر و مشوق شاه در (اين) تصميم گيری بوده ام؟

ملکه ثريا، آن گاه، با به دست دادن پيشينه سرلشکر زاهدی و محبوبيت او- بخصوص در ميان نظاميان ايران- می نويسد:
«(سرلشکرزاهدی) مرديست پر انرژی و در موقع عمل براستی شکوفا می شود. اقدامی که می خواهد عليه مصدق انجام دهد، نگاهش و سخنش را حرارت می بخشد و با لحنی قاطع می پرسد:

"چه وقت می توانم اقدامات را شروع کنم؟"
شاه مردد می ماند. همان روز صبح با درباريان از حال رفته که بی بخاری آن ها مرا به خشم می آورد، مشورت کرده و آنها باز به او گفته اند ، عليه مصدق اقدام نکنيد، خطرناک است!

شب گذشته، در سايه روشن اتاق خوابمان، باز با لحنی پرترديد از من پرسيد:
"آيا من بايد واقعا مصدق را عزل کنم؟"
از کوره بدر رفتم و با هيجان بيست سالگی بر سرش فرياد زدم:
"شما رقت آوريد! بيش از اين حق نداريد خودتان را در حالت افسردگی غرق کنيد. بايد مردی را که بوديد و من تحسين اش می کردم، درخود بازيابيد. اگر مصدق بر سر کار بماند، ايران را به مسکو پيشکش می کند!"»

ملکه ثريا معتقد است که در همين ديدار بود که شاه وعده صدور فرمان برکناری دکتر مصدق ازنخست وزيری و نيز انتصاب سرلشکر زاهدی به نخست وزيری را به او داد.

ملکه ثريا: «.... شاه دفترچه يادداشتش را شتابزده ورق می زند و می گويد: "فرمان، روز ۲۳ مرداد به دست شما می رسد و بايد هر چه زودتر آن را به دست دکتر مصدق برسانيد..."»

در برنامه آينده خواهيم ديد که برای نخستين بار محمدرضاشاه نيز برای برانداختن دولت دکتر مصدق، به جمع روزافزون کسانی می پيوندد که برای سرنگونی اين سياستمدار کارکشته بی تاب اند، سخت بی تاب.



کارگردان: کيان معنوی

نمایش نظرات

XS
SM
MD
LG