لینک‌های قابلیت دسترسی

سه شنبه ۱۶ آذر ۱۳۹۵ تهران ۱۷:۳۶ - ۶ دسامبر ۲۰۱۶
تندو گوشه دار به گفته حاميانشان و يا زرنگ و آب زيرکاه به گفته منتقدانشان ،اين آن چيزی است که پارازيت صدای آمريکا را امروز به يک شوی تلويزيونی پرطرفدار در ميان ايرانيان داخل کشور تبديل کرده است.



حرف های مجريان اين شوی کمدی تلويزيونی از جنس همان حرف های آن دسته از مردم منتقد در کوچه و بازار است،حرف هايی که روی دل اين گروه از مردم تلنبار شده و حالا می بينند با طنز و کنايه از يک رسانه فراگير پخش می شود. سامان اربابی و کامبيز حسينی مجريان و تهيه کنندگان پارازيت که چندی پيش در رسانه های انگليسی زبان آمريکا گرد و خاکی به راه انداختند در نگاه تازه آفتابی شده اند.

فکر می کردی که اصلاً وارد حوزه طنز شوی؟ پيش تر از اين طنز کار کرده بودی؟

کامبيز حسينی
: من نه. ولی مادرم و پدربزرگم اينها آدمهای خيلی کمدی بودند. خودم بيشتر در حوزه کارهای تراژدی و درام کار کرده ام. يادم است وقتی رفتم دانشگاه تئآتر در ايران اولين نمايشی که بردم روی صحنه «مرگ در می زند» وودی آلن بود. بعد از آن ديگر کار طنز سياه نکردم و خودم را سرکوب کردم . و رفتم به خاطر شرايط محيطی اجتماع آن موقع ايران کارهای ديگری کردم. ولی يک دفعه در اين برنامه پارازيت زد بيرون.

کارهای ديگر مثلاً دستفروشی کردی....

کامبيز: دستفروشی هم کردم. يعنی متن هايی که بردم روی صحنه و نوشتم برای تلويزيون يا راديو متن هايی بود که خيلی جدی تر راجع به مسائل اجتماعی بود.



يک اشاره ای هم داشتی گفتی که پدر بزرگ و مادر بزرگت آدم های کمدی بودند. منظورت چه بود؟ يعنی طناز بودند ؟

کامبيز: نه. در زندگی روزمره وقتی صحبت می کردند آدمهای خنده داری بودند. از همه چيز جوک می ساختند. مخصوصاً پدربزرگم. وقتی در قهوه خانه می نشست وقتی حرف می زد همه می خنديدند.

رشتی بودند؟

کامبيز:
آره.

سامان، شما چی؟ در زمينه طنز و اينها کار کرده بودی يا نه؟

سامان اربابی:
من از بچگی خيلی اهل کارهای چارلی چاپلين و نقاشی اردشير محصص بودم. يعنی اين دو تا از چيزهايی بود که پدرم مرا آشنا کرد و از کوچکی خيلی دوست داشتم. مخصوصاً طنز سياسی را. وقتی خودم بزرگتر شدم دلقک بازی هايم در مدرسه شروع شد و يک کمی نقاشی ياد گرفتم بکشم شروع کردم نقاشی سياسی کشيدن. سبک غربی تر ولی فيلمهايی که نگاه می کنم معمولاً کمدی های تاريک و سياسی است.

الان نقش ات در اين برنامه چيست؟

کامبيز:
نقشی ندارد سامان!

سامان: من گاهی وقتها می نشينم آن پشت و متلک می اندازم!!! برنامه ای که شروع کرديم...

اين جوری گفتی من ياد ايتاليا ايتاليا افتادم محمد ورشوچی بود بغل نوذر آزادی می نشست... پا منبری می کرد...

کامبيز:
نه. سامان کاری که می کند... شو را با هم ساختيم. يعنی ايده شو مال من و سامان است. ولی سامان خيلی توی کار توليد تلويزيون «اوستا» است. و آن چيزی که شما می بينيد در تلويزيون در نهايت از زير دست اين آدم رد می شود. ضمن اين که...

سامان: آره مخصوصاً فصل اول خيلی بيشتر هم بود. برای اينکه محتوای ويدئويی مان بيشتر بود. از ايران خيلی ويدئو می آمد و عکس... مثل دو تا کارتونيست با هم کار می کنيم. کامبيز می نويسد و من به چشم می آورمش.

زمانی که شروع کرديد برنامه اصلاً اين شکلی نبود. يعنی مجری حضور نداشت و بيشتر حالت راوی بود و روايت...

کامبيز:
آن موقع ايران شلوغ شده بود و ما فکر کرديم آن روش برای ارتباط با مخاطب بهتر است. بعد از عيد يک برنامه نوروزی درست کرديم که خودمان آمديم و برنامه را اجرا کرديم و آن برنامه مخاطب زيادی داشت. بعد از آن برنامه می خواستيم يک تغييراتی در برنامه بدهيم و اين قسمتی از يک شوی ديگر بود. بعد خواستيم تبديلش کنيم به يک شوی تلويزيونی با استانداردهايی که خودمان داشتيم. برای همين تبديل شد به اين شويی که الان می بينيد.

سامان: ويدئوها و عکس هايی که از ايران می آمد آنقدر زياد بود که حيف بود همان قدری صحبت می کردند که نوشته های کامبيز خودش را نشان می داد. نمی خواستيم آنها را کم بگذاريم تا جايی که يک کمی صداها خاموش تر شد و بعد ديگر حرفهای ما...

کامبيز: البته صداها خاموش نشده ولی در هر صورت... اصل قضيه اين بود که ما آدمهای تلويزيونی هستيم. يعنی در نهايت برای ما تصوير تلويزيونی مهم تر از کاراکتری است که می آيد جلوی تلويزيون می ايستد و دلقک بازی در می آورد به قول روزنامه کيهان. ما يک عامل ديگر هم اضافه کرديم وقتی تبديلش کرديم به شو... اين بود که من برنامه را می نوشتم و اجرا می کردم... يعنی اجرا هم جزو عامل هايی شد که کمک کرد شو تبديل شود به يک شوی کاملاً تلويزيونی و ما آن را تبديل به تلويزيون می کنيم الان.


در رسانه های ايرانی اصلاً شوی مدرن کمدی فارسی نداريم. درست است؟

کامبيز:
قبل از ما نبوده. طنز سياسی اينطوری نداشتيم.

سامان: بوده. من از طنز ايرانی خوشم نيامده. يک کمی حالت جری لوئيزی دارد تا عمق سياسی يا فرهنگی. آن را من کم ديده بودم.

کامبيز: ولی به اين ترتيب طنز و کمدی ايرانی ها خدای اين قضيه اند و من خودم خيلی علاقمند بودم و خوانده ام. ما توی تاريخ مطبوعات مان خيلی داريم. کسانی که نوشته اند طنز سياسی و در راديو هم بوده. هر از چند گاهی پيدا می شده کسانی که طنز سياسی کار می کردند. توی راديو فردا سياوش اردلان برنامه ای داشت که طنز سياسی بود. ولی برنامه تلويزيونی من يادم نمی آيد که داشته باشيم به اين ترتيب.

کامبيز، الگو را از کجا گرفتيد؟ اتفاقاً به سياوش اردلان اشاره کردی. لو هم بدهيم که يک زمانی خودت هم در راديو فردا کار می کردی...

کامبيز: آره. من آنجا بودم. خيلی هم با حال بود. حرف ندارد پراگ!
سامان: داستانهای پراگ را به من گفته ها!

توی شويی که دعوت شديد از جان استوارت خيلی تعريف کردی. گفتی که تو خدايی پيغمبری...

کامبيز:
نه. منظورم از پيغمبر، پيغمبر طنز سياسی تلويزيونی بود.

متوجهم. می خواهم بدانم اين جور آدمها الگوی کارتان هستند يا نه؟

سامان:
الگو... من که شخصاً جان استوارت را خيلی دوست دارم. از سالهای هشتاد يادم است در برنامه MTV برنامه داشت نگاه می کردم. ولی الگو... يعنی کاری که می کنيم يک جورهايی از نظر ديد طنز و اينها می شود گفت که يک چيزی است که خيلی ها می توانند شبيه او هم اجرا بکنند... ولی اين نيست که ما می نشينيم و برنامه های جان استوارت را هر شب می بينيم و سعی می کنيم مدل برنامه مان باشد. يک جوری خود به خود افتاد در آن مسير که او هم رفته. شايد پشت سرمان به اين داستان نگاه می کرديم. ولی تنها کسی نيست که دارد يک چيزی به ما ياد می دهد...

کامبيز: آره. من چيزی که می خواهم بگويم شوی ما شايد يک ترکيبی از چند شوی متفاوت موفق باشد در فرنگ. فقط از جان استوارت نيست. ولی چيزی که ما از جان استوارت گرفتيم اين شعوری است که وقتی با مسائل برخورد می کند. يعنی نشسته آنجا و حرف های سياستمداران مختلف را نشان می دهد و رياکاری آنها را توی تلويزيون به مردم نشان می دهد و دقيقاً حرفی را می زند که من و تو وقتی می نشينيم حرف يک سياستمدار را گوش می دهيم توی خانه، اولين چيزی که می گوييم او می گويد. ما اين را از جان استوارت گرفتيم.

سامان: يک حرف قشنگ هم خودش زد که بعداً راجع به آن فکر کردم... خودش مقايسه کرد و گفت شما همين کاری را می کنيد که من دارم می کنم. ولی شما داريد با دشمن های خيلی خطرناک طرف هستيد. اين چيزی است که جان استوارت ندارد. کمدی که ما داريم خيلی تلخ است. کارهايی که جان استوارت می کند با سياستمداران در آمريکا آن قدر تلخ نيست. حتی زمانی که جان استوارت از سياست های بوش خوشش نمی آمد به اين تلخی نبود. مال ما يک کمی فرق دارد. تنها موقعی که جان استوارت يک کم خيلی داستانش جدی شد و سخت بود موقعی بود که بعد از حمله های تروريستی ۱۱ سپتامبر اتفاق افتاد. ولی بعد از آن کار ما يک جورهايی تلخ تر است...

کامبيز: چيزی که جان استوارت در طول روز با آن مواجه است، و نويسنده های متعددش کمک می کنند که آن را به مردم نشان بدهد، رياکاری چند تا آدم است که مثلاً يکی در دموکرات ها اين جور می گويد و يکی از جمهوريخواه ها آن جور می گويد. ما چيزی که با آن هر روز مواجهيم سنگسار است، اعدام است، نقض حقوق شهروندی است و چيزهايی که خيلی سخت است تبديل به طنز بکنيم.
اين را در فورمت برنامه هم می شود ديد. برای خود ما هم گاهی وقتها سئوال پيش می آيد به ويژه برای ميهمانانی که به مصاحبه می آيند. مثلاً اين برنامه آخر محمد حسينی می خورد به فضای برنامه چون خودش هم شخصيت طنز دارد. ولی عباس ميلانی، يا علی افشاری يا حتی مثلاً ديگران طنز نيستند و نمی شود ازشان برنامه طنز ساخت...

البته مردم هم طبعاً دو گروه اند. يک عده هستند که نگاه انتقادی دارند.

کامبيز:
سامان يک چيزی گفت در ديلی شو... چی گفتی سامان؟ ترجمه اش را بگو...

سامان: وای! کار سختی است! گفتم دو جور آدم برنامه ما را نگاه می کنند. آنهايی که از ما بدشان می آيد و آنهايی که از ما خوششان می آيد. برنامه ای که ما درست می کنيم خب بيشتر کسانی که خوششان می آيد برنامه را نگاه می کنند. ولی واقعاً مااين برنامه را درست می کنيم برای کسانی که ما را نمی شناسند و از ما بدشان می آيد...

کامبيز: دقيقاً. ما برنامه را برای آنها توليد می کنيم. برای کسانی که خريده اند حرف های سياستمداران حال حاضر ايران را و به نوعی باور دارند که شايد اينها دارند درست می گويند. ما می خواهيم که اطلاع رسانی کنيم برای آنها. هدف اين برنامه در نهايت اينست که از طريق طنز حرف های سياستمداران ايرانی را به نقد بکشد و فرهنگ نقد را جا بياندازد و کاری که ما می کنيم اين در را باز می کنيم برای مردم که شما می توانيد و حق تان هست که بپرسيد، از کسانی که قدرت دستشان است.

سامان: بعضی ها نگاه می کنند و می گويند مثلاً اينها جاسوس های آمريکا هستند و آمده اند دولت ايران را عوض کنند. اگر من و کامبيز را جمعه شب ها ببينيد چه شکلی هستيم اين حرفها مسخره ترين حرف است! اگر به اين راحتی بود که الان خيلی کارمان درست تر بود!

با وجود تمام اين حرفها يک برنامه خيلی موفقی است تا جايی که می دانيم. از خيلی ها در ايران شنيده ايم که خيلی طرفدار دارد و مردم می نشينند روی اينترنت می بينيند.

کامبيز: از چه کسانی شنيديد؟

از دوست و آشنا...

کامبيز:
خوب آنها دوست و آشنای شما هستند. شما هم دست کمی از ما نداريد. شما هم جاسوس های فريب خورده بيگانه دشمن ملت ايران هستيد و برای راديو فردا کار می کنيد!!!

اتفاقاً من يک بار که بازجويی می شدم زمانی که برای راديو فردا از ايران کار می کردم طرف به من می گفت کار تو مثل کار کسی است که مواد مخدر بين جوانها توزيع می کند!

کامبيز:دقيقاً! فقط مخدری که ما توزيع می کنيم مخدری است که مردم را می خنداند و اثرش بعد از ۵ دقيقه تمام می شود. آن مخدرهايی که خودشان توليد می کنند می دانی که چه اتفاقی برای مردم...

اتفاقاً ديدم جنبش سبز را هم يک جاهايی زديد...

کامبيز: نه. بحث زدن نيست. ما نمی خواهيم اصلاً بزنيم.

منظورش طنز است.

کامبيز:
نه من اصلاً باهات مخالفم صد در صد. اين بحث اين را بزنم آن را بزنم آن را چيز کنم اين نيست. اگر ما نقد می کنيم اين بحث نيست که ما می خواهيم يارو حذف شود. دو فرهنگ کاملاً متفاوت است. ما اگر بسيجی ها را نقد می کنيم دليل بر اين نيست که ما می خواهيم آنها را از اجتماع حذف کنيم. فقط بايد اين صبرمان برود بالا که بتوانيم تحمل اين نقد پذيری را داشته باشيم و ما خودمان هم مثل همه ايرانی ها نداريم. من اولين کسی هستم که از من انتقاد می شود قاطی می کنم. همه مان عصبانی هستيم.

نسل ما عصبانی است. اين تقصير من و تو نيست. وقتی می روی بيرون و در و ديوار فحش خواهر و مادر بهت می دهد، خاکستری و سياه است و در دانشگاه آن طور می شوی و در اجتماع آن طور می شوی و خشونتی که توی کلام و رفتار سياستمداران آن جامعه هست، آدم را عصبانی می کند. من حق می دهم به هر کسی که اين روزها عصبانی است. ولی بايد روی خودمان کار کنيم و عصبانی نباشيم و کنترل کنيم.

يکی از شنونده های ما پيام گذاشته بود که برنامه تان بالای ۱۸ سال شده... به خاطر آن کليپی که پخش کرديد از يک آقايی در تظاهرات که عمل شنيعی انجام می داد پشت سر يک خانم.

سامان: حالا من بگوييد بچه سوسول ام. ۲۵ سال است ايران نبودم. ولی به نظر من اگر اين اتفاق در آمريکا افتاده بود به تلويزيون نمی رسيد برای اين که اين يک چيز استتثنايی بود که اصلاً به درد تلويزيون هم نمی خورد. ولی متاسفانه در ايران اين يک مسئله اجتماعی بزرگی است. هر کسی مادر و خواهر دارد و توی فک و فاميلش زن هستند. اين بدبختی ها را ديدند و حس کردند و چيزی است غير قابل پذيرش است. اين بايد مطرح شود. اگر در موردش صحبت نکنيم و نشانش ندهيم دوباره ما سی چهل سال ديگر می خواهيم اين را قايم کنيم و درباره اش صحبت نکنيم. ما بچه هايمان بايد آگاه شوند و آن آدم گنده ها که اين کار را می کنند بايد خجالت بکشند و بقيه مردم در فرهنگ بايد بفهمند که اصلاً جای اين چيزها نيست.

فیس بوک نگاه تازه

نمایش نظرات

XS
SM
MD
LG