لینک‌های قابلیت دسترسی

جمعه ۱۹ آذر ۱۳۹۵ تهران ۱۶:۵۸ - ۹ دسامبر ۲۰۱۶
نقش فرهنگ در توسعه اقتصادی، که بررسی منسجم و علمی آن با نوشته های ماکس وبر، جامعه شناس آلمانی اواخر قرن نوزدهم و اوايل قرن بيستم، آغاز شد، همچنان موضوع بحثی عميق در حوزه علوم انسانی است.

از ديدگاه ماکس وبر، سرمايه داری نوين با تکيه بر خرد گرايی بورژوازی نو پا در شهر های بر آمده از قرون وسطی به وجود آمد و در بستری از اصول اخلاقی و روانی گسترش يافت. ريشه عميق پيروزی «روحيه سرمايه داری» را ماکس وبر در مذهب پروتستان می يابد که با تاکيد بر زهد تلاش، کار را مقدس ترين وظيفه انسان برای برخورداری از فيض خداوندگار ميشناسد و مومنان را فرا می خواند که در راه قربت به ذات الهی، به تکاپو برای شکوفا شدن در حرفه ای که برگزيده اند، روی آورند. همين روحيه را، جامعه شناس آلمانی، عامل اصلی غلبه سرمايه داری بر موانع بزرگی ميداند که بر سر راهش قد بر افراشتند.

عبور از خطوط قرمز

بعد ها، بر پايه نظريه ماکس وبر، و يا تفسير جزمی آن، شکل های گوناگون «فرهنگ گرايی» به وجود آمد که، در توضيح پيشرفتگی يا واپس ماندگی اين يا آن جامعه، شتابزده بر عناصری از مذهب يا سنن و آداب آنها انگشت گذاشتند. کار به جايی رسيد که در دهه های سی و چهل قرن بيستم، در نوشته های متکی بر «فرهنگ گرايی» سطحی، کنفوسيانيسم عامل انحطاط جامعه چين به شمار آمد، پيش از آنکه در دهه های بعدی، در پی جهش اقتصادی چين، نوشته هايی از همان دست، همان مرام را سرچشمه پويايی امپراتوری زرد قلمداد کنند.

درباره جوامع اسلامی نيز تفسير مبتنی بر نظريات «فرهنگ گرايانه» جزمی، با شتابزدگی به اين نتيجه رسيد که پيروان قرآن محکوم به واپس ماندگی هستند و با پويايی نهفته در ذات سرمايه داری مدرن، مشکل بنيادی دارند. ولی تضاد آشتی ناپذير ميان اسلام و سرمايه داری در هيچ نوشته علمی به اثبات نرسيده و تجربه چند دهه گذشته نيز، در بخش هايی از جهان اسلام، از اندونزی و مالزی گرفته تا ترکيه و کشور های خليج فارس، عملا بر اين تضاد فرضی خط بطلان کشيده است.

با اين همه ترديد نمی توان داشت که بنيان ها و رفتار های فرهنگی يک جامعه بر کنش های اقتصادی آن تاثير ميگذارند. با توجه به جايگاه اقتصاد در دنيای قرن بيست و يکم ميلادی و نقش آن در شکلبندی قدرت در فضای بين المللی، بررسی فرهنگ ملی و پيآمد های آن برای زندگی مالی و فنی و صنعتی و بازرگانی کشور ها حتی به دانش روابط بين المللی راه يافته و کاربرد های آن زير ذره بين کارشناسان مسايل استراتژيک قرار دارد.
برای نسل جوان ايران، خطوط قرمزی که پيش از اين مانع از سرکشيدن به «مناطق ممنوعه» بود، يکی بعد از ديگری فرو ميريزند و تلاش برای يافتن ريشه های انحطاط، کمتر حريمی را به رسميت ميشناسد.



ايرانيان نيز که در غلبه بر واپس ماندگی ناکام مانده اند و از جايگاه کنونی خود در سلسله مراتب ملت ها در رنجند، در جستجوی دلايل اين ناکامی به هر دری ميزنند. برای نسل جوان ايران، خطوط قرمزی که پيش از اين مانع از سرکشيدن به «مناطق ممنوعه» بود، يکی بعد از ديگری فرو ميريزند و تلاش برای يافتن ريشه های انحطاط، کمتر حريمی را به رسميت ميشناسد.

قلمرو شعر و شاعری، يکی از همين «مناطق ممنوعه» قديمی است که امروز ديگر از برق نگاه ها و گفتار های انتقاد آميز در امان نيست و اين که شهرياران ريز و درشت آن، به اتهام فراهم آوردن زمينه های فرهنگی انحطاط ايرانزمين به دادگاه تاريخ کشانده شوند، در زمره محالات نيست. شعر «مهم ترين و عالی ترين رسانه فرهنگی» ايرانيان است و «شاعران، با فاصله بسيار نسبت به ديگر آفرينندگان فرهنگ، مهم ترين چهره های فرهنگ ايرانی بوده اند» (داريوش آشوری). در مقايسه با کمتر از ده شاعر بزرگ و هزاران شاعر کوچک و متوسط، که از تمدن ايران برخاستند، نمايندگان ديگر عرصه های فرهنگی جايگاهی بسيار کوچک دارند و صدای آنها، در همهمه بر آمده از کلام منظوم، به زحمت شنيده ميشود.

انگشت اتهام، اصلی ترين پيام های مندرج در ميراث شاعران پارسی زبان را نشانه ميرود، ميراثی که عمدتا زاييده در آميختن شعر با عرفان است. سلطه شعر بر فرهنگ ايرانی و سلطه عرفان بر شعر فارسی، به رغم همه فراز و نشيب ها و بی ثباتی ها، يکی از پا بر جا ترين گرايش های جامعه ايرانی در طول قرن ها است و اقتدار آن هر چند فرسايش يافته، ولی همچنان ذهن شمار زيادی از ايرانيان را در حلقه خود دارد.

ستايش فقر و بی سر و سامانی، تشويق تسليم و رضا، تحقير خرد گرايی و حتی تقدير شوريدگی و جنون، سرکوب «من» و ترغيب مردمان به محو کردن خويشتن خويش به منظور دستيابی به رستاخيز واقعی، کار دنيا را به سخره گرفتن و جهان را «هيچ در هيچ» دانستن، در زمره صد ها «ارزشی» است که شعر عارفانه فارسی در طول قرن ها با فصيح ترين و زيبا ترين زبان ها در ذهن ايرانيان تزريق کرده است.


ستايش فقر و بی سر و سامانی، تشويق تسليم و رضا، تحقير خرد گرايی و حتی تقدير شوريدگی و جنون، سرکوب «من» و ترغيب مردمان به محو کردن خويشتن خويش به منظور دستيابی به رستاخيز واقعی، کار دنيا را به سخره گرفتن و جهان را «هيچ در هيچ» دانستن، در زمره صد ها «ارزشی» است که شعر عارفانه فارسی در طول قرن ها با فصيح ترين و زيبا ترين زبان ها در ذهن ايرانيان تزريق کرده است. آيا «ارزش» هايی از اين دست خواهند توانست خود را با تمدنی آشتی دهند که فرد را بر کرسی حاکميت می نشاند، منفعت جويی فردی را، البته در چارچوب يک قرار داد اجتماعی، نيروی محرکه و عافيت بخش جمعی ميداند، خرد گرايی را تنها دروازه نجات می شناسد، به استقبال چالش ها ميرود و از تسليم بيزار است؟

از حافظ تا هدايت

نسل های پيشين حريم «بزرگان» ادب پارسی را محترم ميشناختند و سطر سطر اشعار آنها برايشان حجت بود. در عوض بخش روز افزونی از نسل جوان ايران، که روان پريشی را نشسته بر کرسی حاکميت ميبيند، از خود می پرسد که آيا ديوانگی امروز دستآورد محتوم کسانی نيست که ديروز در ستايش بی محابای آشفته حالی سر از پا نمی شناختند؟

هفته نامه «تجارت فردا»، يکی از خواندنی ترين نشريات درون کشور، در شماره بيست و پنجم خود، که شانزدهم ديماه انتشار يافت، پرونده ای را به «کارگريزی در شعر و ادب پارسی» اختصاص داده است و، در اين زمينه، افکار شماری از صاحبنظران را در قالب مقاله و گفتگو جويا شده است.

گرد آورندگان اين پرونده، که ميدانند به مقوله ای داغ نزديک شده اند، در مجموع بسيار محتاطند و مقاله ها و گفتگو ها نيز رنگ و رويی محافظه کارانه دارند. به رغم اين گرايش، چنين پيدا است که جامعه ايرانی مرز شکن تر شده و از دهن کجی به ساحت «بزرگان» نيز ابايی ندارد. اين «گستاخی»، که حتی حافظ شيراز و صادق هدايت را در امان نمی گذارد، يکی از جلوه های پيشروی گام به گام ايران به سوی يک انقلاب واقعی است.

در مقدمه پرونده می خوانيم که «شعر ايرانی بيشتر بازتاب دهنده گرايش کارگريزی و کارستيزی بوده و از علاقه تاريخی ايرانيان به زندگی مرفه و بی درد و رنج نشان دارد.» همان مقدمه می افزايد که «شعر ايرانی چندان ميانه ای با کسب و کار ندارد و به نوعی مروج کاهلی و سستی است.»

در متن پرونده «تجارت و فردا»، می بينيم که خبرنگاران نشريه از طرح بعضی پرسش های ساده انگارانه و، در همان حال، «تابو شکنانه» پروايی ندارند، هر چند پاسخ هايی در خور نمی شنوند. آنها می پرسند : «کتاب حافظ در خانه اغلب ايرانی ها وجود دارد. شايد اگر در اشعارش افراد را به تلاش و عقلانيت دعوت کرده بود، وضعيت ما هم بهتر بود». و يا اين پرسش : «چرا شاعران اين قدر طرفدار دم غنيمت شمردن هستند، در حالی که بنای اقتصاد انتظارات آتی است؟»

آيا شعر بعد از مشروطيت، و به ويژه شعر نيمايی، از تيغ انتقاد عليه سلطه شاعران بر فرهنگ ايرانی در امان مانده است؟ پاسخ اين پرسش منفی است، زيرا در بخش بزرگی از تاريخ معاصر ايران و به ويژه در فاصله شهريور بيست تا انقلاب اسلامی، عرصه فرهنگی و اجتماعی کشور همچنان زير تفوق شاعران و يا مفسران شعر و شاعری بود و فيلسوفان و حقوقدانان و جامعه شناسان و اقتصاد دانان همچنان در زمين های حاشيه ای بازی ميکردند. از سوی ديگر شمار زيادی از پيروان شعر نيمايی به گرايش های چپ روانه و سوسياليستی روی آوردند، در «حکمت شاعرانه» خود خلق را به جای خدا نشاندند و همان عشق جنون آميز عارفان به معبود را، اين بار به پای توده ها ريختند.

از ياد نبريم که طی اين دوران، «رئاليسم سوسياليستی» دستپخت ژدانف، بخش بزرگی از جهان را زير سلطه خود داشت و شمار زيادی از شاعران نيمايی در پيروی از «قبله سرخ»، سنگ تمام گذاشتند. تصادفی نبود که انقلاب با «شب های شعر» آغاز شد، پيش از آنکه شمار زيادی از «شاعران مردمی» لگد کوب خلق شوند.

روحيه شديدا ضد سرمايه داری اين گروه از شاعران نيز امروز زير ضربه انتقاد گرايش های تازه فکری است که برای خروج ايران از تنگنا های کنونی بيش از اين که به شاعران اميد بسته باشند، به کوشندگان عرصه های توليدی و بازرگانی چشم دوخته اند.


شمار نه چندان اندکی از شاعران دوران پيش از انقلاب، به پيروی از اسلاف عارف خود، اما به سياق زمانه خويش، با «سرمايه» و «ثروت» به دشمنی برخاستند، هرگونه واحد توليدی را «محل استثمار» انگاشتند و در راه بسيج «توده های محروم» عليه «سرمايه داران زالو صفت»، شعر پرداختند. در جامعه ای که بخش بسيار با نفوذ آفرينندگان فرهنگی آن، آنهم مجهز به سلاحی به صلابت شعر فارسی، چنين می انديشند ، سرمايه گذاران و مبتکران و کارآفرينان وبانک داران آن چه امنيتی می توانند داشت؟

روحيه شديدا ضد سرمايه داری اين گروه از شاعران نيز امروز زير ضربه انتقاد گرايش های تازه فکری است که برای خروج ايران از تنگنا های کنونی بيش از اين که به شاعران اميد بسته باشند، به کوشندگان عرصه های توليدی و بازرگانی چشم دوخته اند. در همان شماره «تجارت فردا»، در مقاله ای زير عنوان «ميراث رفقا»، مهدی يزدانی خرم نه تنها شاعران، بلکه حتی يکی از نام آور ترين نويسندگان معاصر را به دليل «ثروت ستيزی» آنها زير پرسش می برد : «در صد سال اخير عمده شخصيت های داستانی ثروتمند در ادبيات ما انسان هايی فاسد هستند. پول به معنای تباهی، و رفاه به معنای استثمار ديگران است.

سنت چپ تند رو کارگر را به عرش می برد و سازنده سرمايه دار را در هرشکلی تحقير ميکند. حتی نويسنده با هوشی مانند هدايت در اثر حاجی آقا اين رويه را در پيش ميگيرد. شعر نيز چنين وضعی دارد و ستايش از فرودستان سرمايه اصلی شاعران عمدتا چپ ايران است.»

برای رهايی از شعر - درمانی

در تاريخ معاصر ايران، نخستين منتقدی که توپخانه پرخاش را به سوی سپاه شاعران نشانه گرفت، احمد کسروی است. او شعر را «بيهوده کاری» توصيف ميکند و از اين که وزارت فرهنگ با صرف هزينه های فراوان ديوان شعرا را در ميان مردم پراکنده ميسازد، سخت خشمگين است: «اين کار زيان و بدبختی را بيشتر گردانيد، زير آن شاعران در زمان های زبونی و بيچارگی ايران زيسته و گذشته از آنکه بيشترشان خود پست و بدخوی بوده اند، همه پستی ها و گمراهی های آن زمان را در شعر های خود گنجانده اند، و رواج دادن کتاب های آنها جز مردم را به پست نهادی و زبونی راندن نمی باشد.» (در پيرامون شعر)
در تاريخ معاصر ايران، نخستين منتقدی که توپخانه پرخاش را به سوی سپاه شاعران نشانه گرفت، احمد کسروی است. او شعر را «بيهوده کاری» توصيف ميکند و از اين که وزارت فرهنگ با صرف هزينه های فراوان ديوان شعرا را در ميان مردم پراکنده ميسازد، سخت خشمگين است



انتقاد کسروی از شعر و شاعری، به دليل بيان جزمی، شيوه راديکال و بی اعتنايی او به نقد تاريخی، چندان موثر نيفتاد و مانع از آن نشد که در سال های پس از قتل او، شاعران بيش از هميشه «قدرت نرم» را در ايران در انحصار خود بگيرند.

نگارنده اين يادداشت، موشکافانه ترين نگاه به پديده شعر و شاعری در ايران را در کتاب «شعر و انديشه» داريوش آشوری يافته است، کوشنده خستگی ناپذير فلسفه و علوم اجتماعی در ايران و شخصيتی که در نوسازی زبان فارسی جايگاهی بزرگ دارد. آشوری می پرسد : «آيا هنگام آن نرسيده است که بپرسيم معنای اين همه شعر و شاعری در ميان ما و در خانه جان ما چيست؟ چرا بيش از هر نوع ديگر از اهل فرهنگ، شاعر می پرورانيم؟»

کوتاه کردن پاسخ او به اين پرسش اساسی، گستاخانه خواهد بود. بهترين راه، خواندن مقالاتی است که در اين مجموعه گرد آمده اند، و يا دستکم دو مقاله آن که با موضوع اين يادداشت پيوندی نزديک دارند : «درباره شاعری ما» و «آيا شعر همچنان رسانه اصلی فرهنگی ما خواهد ماند؟»

کم تر کسی چون آشوری ادب فارسی را می شناسد، ولی برتری او بر بسياری ديگر آن است که می تواند با «جادو زدايی» از مهم ترين چهره های اين پهنه گسترده، آنها را در جايگاه تاريخی خود قرار دهد. با همين شيوه، «امپراتوری شعر فارسی» به پديده ای تاريخی بدل ميشود و در آويختن در آن برای زيستن در جهان امروز، گام نهادن در کژراهه ای خواهد بود بی سر انجام.

جهان امروز، به نوشته آشوری، از قوم شاعران نه «شم شهودی» و «ذوق زيبايی پرستی»، بلکه قدرت تحليل و استدلال و ذهن باريک نگر پژوهنده می طلبد. حکمت شاعرانه شاعران، که بر «هيچ انگاری جهان و زندگانی گذران» بنا شده، در رويارويی با پيچيدگی های دنيای قرن بيستم در ميماند و ناله اش به آسمان بلند ميشود.

و سخن آخر را، باز، از داريوش آشوری می شنويم : «جان شاعرانه تبهگن از عهده درمان درد خود بر نمی تواند آمد. درماندگی تاريخی او را شعر سرودن چاره نتواند کرد. شعر – درمانی او را به کار نتواند آمد. آنچه او را از اين در ماندگی رهايی می تواند بخشيد، خرد حکيمانه است.»
کوتاه سخن آنکه می توان شعر فارسی را عاشقانه دوست داشت، ولی از شعر – درمانی پرهيز کرد و با «بند زدن بر حس و عاطفه و با تيز کردن عقل برهانی و چشم مشاهد گر»، به خرد گرايی روی آورد.


---------------------------------------------------

* نظرات مطرح شده در این یادداشت الزاماً دیدگاه رادیو فردا نیست.

نمایش نظرات

XS
SM
MD
LG