لینک‌های قابلیت دسترسی

سه شنبه ۱۶ آذر ۱۳۹۵ تهران ۱۶:۰۹ - ۶ دسامبر ۲۰۱۶

نه مرگ شاه در غربت قاهره و نه آزادی پنجاه و دو ديپلمات آمريکايی گروگان« دانشجويان پيرو خط امام» رهروان مهر را از شاهراه کين دور نکرد. انقلاب اسلامی، برهبری آيت الله خمينی، ضديت با آمريکا را به جوهر و سرشتمايه خود بدل کرده بود.

همزمان، آتش جنگ خان و مان سوز عراق زير نگين صدام حسين با جمهوری اسلامی، دم به دم گسترده تر می شد.

در اين گيرو دار، انقلابيون تازه به قدرت رسيده در ايران، کشتار چهره های شاخص مخالف خود را که عمدتاً از هواداران شاه بودند، از ياد نبردند.



نخستين قربانی اين ترورهای مرگبار، علی اکبر طباطبائی، وابسته مطبوعاتی سفارت ايران در دوران پادشاهی در واشينگتن ، پايتخت آمريکا بود. «ديويد ثيادور (تئودور) بلفيد»، سياهپوست جوانی که اسلام آورده و نامش را به داوود صلاح الدين تغيير داده بود، و نگهبانی سفارت الجزاير، محل دفتر حافظ منافع ايران، در واشينگتن را بر عهده داشت، روز بيست و دوم ژوئيه ۱۹۸۰ با روپوش رسمی پستچی ها، به در خانه علی اکبر طباطبائی در بتسدا، ايالت مريلند رفت، او را به گلوله بست و بی درنگ از آمريکا گريخت. او چندی بعد سر ازايران درآورد.

داوود صلاح الدين در آپارتمانش در تهران که بنوشته گزارشگرانی که آن جا را ديده اند، مشرف به سراسر پايتخت ايران است، بارها با خبرنگاران، آزادانه به گفت و گو نشست. اين آمريکايی تروريست که اکنون در آستانه هفتمين دهه عمرش ايستاده است، در فيلم «قندهار» ساخته محسن مخملباف نيز بازی کرد.

هم اکنون نام او، بدون ذکر جزئيات و علل، با پرونده «رابرت لوينسن» کارمند پيشين اف.بی.آی (شهربانی کل آمريکا) گره خورده است. «رابرت لوينسن» که برای تحقيق درباره قاچاق سيگار، و به نمايندگی از يک شرکت بزرگ توليد توتون و تنباکو به جزيره کيش در ايران رفته بود، در ماه مارس ۲۰۰۷ ناپديد گشت.

از اين کارمند بازنشسته شهربانی کل آمريکا تا کنون هيچ گونه اطلاعی در دست نيست و ماجرای او در پرونده کين ميان آمريکا، و ايرانزمين جای ويژه خود را دارد.

داوود صلاح الدين، بر پايه گزارش روزنامه واشينگتن پست، در سال ۲۰۰۰ ، پيشنهاد داده بود که به جای ترور علی اکبر طباطبائی، يکی از چهره های شاخص آمريکايی را بکشد؛ مثلاً دکتر هنری کيسينجر، وزير خارجه پيشين ، يا کرميت روزولت، مدعی رهبری عمليات براندازی دولت دکتر محمد مصدق، محبوب ترين نخست وزير ايران را... اما فرمان دهندگان به او، همچنان بر کشتن علی اکبر طباطبائی تاکيد کرده بودند.

برغم جنگ پر کشتار عراق و جمهوری اسلامی ، ترور مخالفان حکومت نوپای تهران در خارج از ايران ادامه يافت.

اول ژوئيه ۱۹۸۰ ، چند روزی مانده به ترور علی اکبر طباطبائی در ايالت مريلند آمريکا، دکتر شاپور بختيار، آخرين نخست وزير شاه در پاريس، از سوء قصد به جانش سالم گريخت.
عامل اين ترور-«انيس نقاش» لبنانی-، پس از گذراندن چند سال زندان در پاريس، هم اکنون در تهران گرم بازرگانی است.

در پی کشته شدن علی اکبر طباطبائی، ترور مخالفان جمهوری اسلامی در آمريکا متوقف شد. اما پاريس، عروس شهرهای جهان، به پايتخت ترور اين مخالفان بدل گشت.

هفتم دسامبر ۱۹۸۱ (زمستان ۱۳۶۰) شهريار شفيق – فرزند شاهدخت اشرف پهلوی، خواهر همزاد محمدرضاشاه - را در پاريس به گلوله بستند و کشتند.

دريابان شفيق يکی از فرماندهان نيروی دريايی شاهنشاهی در عمليات بازگرداندن سه جزيره مهم استراتژيک نزديک به تنگه هرمز، ابوموسی و تنب های بزرگ و کوچک بود. همو بود که همراه با ناخدا فريد خزعل، بدنبال کشته شدن يک سروان و دو ناوی ايرانی در تنب بزرگ، پاسگاه راس الخيمه را در آن جزيره گرفتند. ناخدا فريد خزعل، چندی بعد، در خانه اش در مجاورت سينما مولن روژ تهران، بدلايلی که هرگز دقيقاً منتشر نشد، خودکشی کرد. قاتلان شهريار شفيق نيز ردپايی از خود بر جای نگذاشتند.

ارتشبدغلامعلی اويسی که جمهوری اسلامی از او به عنوان آمر و فرمانده اصلی کشتار معترضان و انقلابيون در هفدهم شهريور ماه ۱۳۵۸ در ميدان ژاله تهران ياد می کند، در سال ۱۳۶۳ باز هم در پاريس کشته شد. قاتلان او نيز ردپايی از خود بر جای نهادند...قاتلان ناشناس در همين سوء قصد مرگبار، برادر ارتشبد اويسی را نيز کشتند.

پا به پای جنگ عراق و جمهوری اسلامی، و پا به پای حکومت نوپای تهران، دولت جديد آمريکا برهبری پرزيدنت رانالد ريگان از حزب جمهوريخواه سياست چندان روشنی در قبال جمهوری اسلامی نداشت، يا اگر هم داشت، در پرده بود. از سوی ديگر، چک و چانه زدن نمايندگان آمريکايی و ايرانی در ديوارن داوری لاهه، بر سر ميلياردها دلار دارايی بر جای مانده از دوران شاه در آمريکا ادامه داشت.

همزمان، يک جنبه از سياست واشينگتن در قبال جمهوری اسلامی مشخص بود: به صدام حسين، به هيچ قيمتی نبايد اجازه داد که در جنگ با ايران پيروز شود. از همين رو بود که دولت پرزيدنت ريگان انتقال سلاح های آمريکايی متحدان واشينگتن به ايران را ناديده می گرفت.

بزودی ترکيه به گذرگاه عمده انتقال اين سلاح های آمريکايی به ايران بدل شد.
اين دوره اغماض، با آمدن «جرج شولتز» به وزارت خارجه آمريکا در سال ۱۳۶۲ به پايان رسيد. جرج شولتز بر خلاف سلفش، ژنرال «الکسندر هيگ»، که به اسرائيل تمايل بيشتری داشت، به عربستان سعودی متمايل بود. در اين زمان، سعودی ها با توجه به اقليت شيعی شان، از پيام هايی که درباره صدور انقلاب اسلامی از تهران می رسيد، بشدت نگران بودند. آنها، همزمان، نمی خواستند که ايران «عجم» بر عراق«عرب» پيروز شود.

«جرج شولتز» همراه «کسپر واينبرگر»، وزير دفاع آمريکا طرحی را آماده کردند تا ارسال هر گونه سلاح آمريکايی برای جمهوری اسلامی را تحريم کنند.

آتش کين حکومت تهران در برابر آمريکا بيش از پيش زبانه زد و دامنه آن به لبنان کشيد.
دو هزار تفنگدار آمريکايی، با فرمان پرزيدنت ريگان، به عنوان بخشی از نيرويی چند مليتی ، به دعوت دولت لبنان، رهسپار بيروت شدند تا به برقراری مجدد آرامش در آن کشور آشوبزده ياری دهند. جمهوری اسلامی و تنها متحد عربش، سوريه، اين اقدام را تکرار سناريوی سال ۱۳۳۷ دانستند که بر پايه آن ، تفنگداران آمريکايی خدايگانی مسيحيان مارونی در لبنان را چهار ميخه کردند.

بر پايه منابع غربی، تهران و دمشق برای حملات انتحاری به سفارتخانه های آمريکا و بريتانيا در بيروت، گرم طراحی شدند. حمله يی انتحاری به سفارتخانه واشينگتن در بيروت آسيبی مرگبار و سنگين زد. اما در تکان دهنده ترين نمونه از اين حملات انتحاری، تروريست (ها) دو کاميون انباشته ازمواد منفجره را به خوابگاه های تفنگداران دريايی آمريکا و سربازان فرانسه درلبنان کوبيدند و نزديک به سيصد سپاهی در خواب را کشتند.

پرزيدنت ريگان بی درنگ فرمان بازگشت نيروهای آمريکايی از لبنان را داد. آيت الله خمينی، بسهم خود، اين تحول را پيروزی ديگری بر «شيطان بزرگ» دانست.

دکتر محمد جاسمی، تحليلگر مسائل ايران، ساکن آمريکا، معتقد است که آيت الله خمينی- بنيانگذار جمهوری اسلامی- همواره با آمريکا دشمنی داشته اما علت ودليل اين دشمنی را هرگز روشن نساخته است.

محمد جاسمی: «آن چيزی که اکنون به نام دشمن و دوست و خصومت و رفتار دشمنانه آمريکا با ايران بين زمامداران ايران مطرح است، آغاز اين واژگان نامه سياسی که خط فاصل می کشد بين دوست و دشمن، با تاسيس جمهوری اسلامی همزمان بود.

«خود اين واژه دشمن که الان به آمريکا اطلاق می شود، درست از آن زمانی که خمينی در نجف نشسته بود و در آنجا درس ولايت فقيه می داد، و فرايافت ولايت فقيه را حلاجی می کرد تا آن را در ايران پياده کند، و ما در همين جزوه ولايت فقيه خمينی می خوانيم که آمريکا دشمن شماره يک ايران است. بدون اينکه در اين باره توضيح داده شود که دوستی کدام است و دشمنی به چه معناست؟

«و يا اينکه به چه دليل آمريکا دشمن شماره يک ايران است؟ امروز وزير خارجه رژيم اسلامی می گويد که "مسائل و مشکلات روابط آمريکا با ايران، ريشه در خصومت ديرينه آمريکا با ملت ايران دارد.

«من با آن تصوير کوچکی که از روابط سياسی و اقتصادی و ديپلماتيک آمريکا به دست داده ام، و با دعوت شنوندگان راديو به مطالعه تاريخچه اين روابط، هيچ کجا نشانی از خصومت و دشمنی آمريکا با ملت ايران نمی بينم. و تمام زمامدارن جمهوری اسلامی پاسخ صحيح اين مطلب و ادعا را به ما مديون می مانند.

«کجا ملت و دولت آمريکا خصومت و دشمنی ديرينه با ملت ما دارد؟ اين دشمنی در چه مواردی ظاهر می شود؟

«دشمنی معنای معينی دارد. دشمن من قصد جان مرا می کند. و من برای دفاع از شرف ، حيثيت ، جان و ميهنم بايستی او را دشمن خودم بشمرم و در مقابلش ايستادگی کنم.
«حالا با اين تعريف مختصر که در تاريخ و فرهنگ غنی ما ريشه دارد، با اين تعريفی که بويژه در اشعار فردوسی به خوبی مشهود است، من چگونه می توانم اين تعريف را بر روابط ايران و آمريکا تعميم بدهم و پياده کنم.

کجاست دشمنی و خصومت ديرينه آمريکا با ملت ايران؟»

دکتر جاسمی با اشاره به کتاب «ولايت فقيه » يادآوری می کند که آيت الله خمينی روابط ايران با روسيه و بريتانيا را هرگز دشمنانه نخوانده است...

محمد جاسمی: «روابط روس و انگليس با ايران در گذشته به گونه ای بوده است که اين دو کشور استعماری پاره هايی چند، چه در جنوب و چه در شمال را از هر سو از ما جدا کردند.
«پاره های خوب و بزرگی را از کشور ما جدا کردند.

«اين دو کشور در تمام شوون مملکت ما از لحاظ اقتصادی و در دوران پيش از مشروطيت چنگ انداخته بودند.

«اين دو کشور حيات و ممات ما را در دست گرفته و قصد تقسيم ايران را در سر می پروراندند.

«در هيچ کجای جزوه ولايت فقيه سران جمهوری اسلامی ديده نمی شود که روابط اين دو کشور - انگليس و روس- با ايران را آنها دشمنانه تلقی کنند.

«ولی آمريکايی که در اين ماجراها و در حکومت های آشکار اين دو قدرت با کشور ما هيچ گاه شريک نبوده است، با عنوان "دشمن ديرينه ملت ايران" نام برده می شود.

«آيا اين حرف ها بر اساس يک تصادف گفته می شود و آنها نمی فهمند که چه می گويند؟ يا اين که مقصود و هدف معينی را دنبال می کنند؟

«به نظر من، خمينی و جمهوری اسلامی او شالوده حيات خودشان را در يک مبارزه مرگ و زندگی با آمريکا بنا گذاشته اند و آن را به عنوان شيطان بزرگ قلمداد کرده اند، و هنوز هم قلمداد می کنند.»

اما چرا جمهوری اسلامی، آمريکا را تا بدان جا «دشمن» خود می داند که بگفته پرزيدنت باراک اوباما، تعريف جامع و مانع سران تهران از ايران، «دشمن آمريکا» ست؟

دکتر جاسمی: «يکی به خاطر اين است که اين يک فکر و ايده متداولی است. من که يک آدم کوچکی هستم و می خواهم که خودم را بزرگ جلوه بدهم می روم يقه يک نفر پهلوان، يک نفر نامدار و زورمندتر از خودم را می چسبم که همه به او احترام می گذارند.
«با اين کار و با اين فرم عقده حقارت خودم را جبران می کنم و می گويم که من دشمن بزرگی دارم که اين آقاست.

«ولی اين موضوع پنهان است و شما آن را نمی بينيد، اما آشکارتر از اين موضوعاتی است که خود جمهوری اسلامی و سردمدارانش ادعا می کنند، می گويند و می نويسند.
«طبق ايدئولوژی اسلاميست ها که خمينی هم از اين رديف آدمها بوده و اين گرايش را دنبال می کرده و برای نخستين بار هم توانسته است اين ايده را در يک کشوری پياده کند، اساساً دنيا به دو اردوی الله و شيطان تقسيم بندی می شود.

«خمينی آمريکا را به عنوان سرآمد اردوی شياطين جهان کشف کرد. چرا؟، و به چه منظوری اين تقسيم بندی صورت می گيرد؟ برای يک منظور و آن اين است که مبانی فلسفی و فکری که تمدن امروزی بر آن استوار است، امروزه بايد زير پرسش بروند. اسلام احتياج به نفی مبانی فلسفی ، فکری و علمی تمدن نوين امروزی برای ادامه حيات خودش دارد.
«به همين دليل هم بايستی تمام گرايش هايی را که به تمدن مدرن امروزی منجر شده اند، مانند ليبراليسم، ناسيوناليزم، دموکراسی، علوم، هنرها و حقوق بشر، و همه اينها را آفريننده فساد بر روی زمين معرفی کند.

«از اين نقطه نظر اصلی و ايدئولوژيک است که آمريکا بايستی به دشمن شماره يک نظام جمهوری اسلامی مبدل شود و خمينی از همان آغاز که برای تاسيس چنين جمهوری و زدودن پادشاهی و مشروطيت در ايران نقشه می کشيد، اين دشمن شماره يک را معرفی و کشف کرد.

اين آنتی آمريکانيسم مطلق همان ضرورت مهم پايداری اسلاميست خمينی در ايران است.»

زمستان ۱۳۶۲ روابط ايران و آمريکا به نظر راکد می نمايد. دست کم تا زمانی که آيت الله خمينی زنده است. وزارت خارجه و پنتاگن، وزارت دفاع آمريکا انگار قانع شده اند که بهترين سياست در قبال تهران، منزوی ساختن روزافزون جمهوری اسلامی و جلوگيری از پيروزی آن در جنگ با عراق است. با اين حال، شورای امنيت ملی آمريکا امکان برقراری رابطه واشينگتن با تهران، دست کم با«عوامل متعدل و ميانه رو» آن را يکسره منتفی نمی دانست. درباره ايجاد چنين رابطه يی، «هانس ديتريش گنشر»، وزير خارجه آلمان غربی، از ماه ها پيش کارکرده بود. او نخستين چهره بلند پايه غرب بود که تن به ديدار ايران پس از انقلاب داد.

«هانس ديتريش گنشر» از اين سفر آنچه را می خواست بدست نياورد. اما «رابرت مک فارلين» – مشاور امنيت ملی کاخ سفيد - را احتمالاً چندان به فکر فرو برد که بازبينی سياست واشينگتن در قبال تهران را لازم ديد.

وزارت خارجه و پنتاگن، وزارت دفاع آمريکا با چنين رويکردی مخالف بودند اما اين مخالفتها نيز رابرت مک فارلين را از پی گيری انديشه بازبينی روابط ايران و آمريکا بازنداشت.
شورای امنيت ملی آمريکا، سرانجام، به پرزيدنت ريگان توصيه کرد که اجازه انتقال سلاح های آمريکايی بيشتری به ايران داده شود. سلاح هايی که ايران برای جلوگيری از پيروزی صدام حسين، سخت نيازمند آن بود.

زمينه يی، البته نه چندان هموار، برای بازگشت ايران و آمريکا به شاهراه مهر بار ديگر فراهم شده بود. اما مرگ «ويليام باکلی»، رئيس پنجاه و شش ساله دفتر سی.آی.ای در بيروت اين زمينه را ناگهان يکسره ازميان برد.

«ويليام باکلی» را حزب الله لبنان، که آشکارا به جمهوری اسلامی وابستگی داشت، ربوده بود.مرگ او روز چهارم اکتبر ۱۳۶۴ در بيروت اعلام شد. تا امروز نيز بدرستی روشن نيست که آيا حزب الله لبنان ويليام باکلی را کشت يا او زير شکنجه جان داد؟

در دنباله اين رشته برنامه های ويژه از سفر محرمانه نمايندگان آمريکا به تهران ياد می کنيم، سفری که چند و چون آن، بزودی، فاش شد، و سياهترين لکه ها را در کارنامه پرزيدنت ريگان بر جای گذاشت.

taherialireza@yahoo.com

کارگردان: کيان معنوی

XS
SM
MD
LG