لینک‌های قابلیت دسترسی

logo-print
شنبه ۱۳ آذر ۱۳۹۵ تهران ۲۳:۳۰ - ۳ دسامبر ۲۰۱۶
شاه يکه تاز و فارغ از واکنش های جهان غرب، در سال ۱۳۴۸ الغاء يکجانبه پيمان شط العرب را که در سال ۱۹۳۶/ ۱۳۱۵ در زمان پادشاهی پدرش - رضاشاه - با بغداد بسته شده بود، و حق کشتيرانی در شط العرب را در انحصار عراق می دانست، اعلام کرد.


عراق بی درنگ به نيروهای نظامی خود فرمان آماده باش داد. اما در کرملين، دوستان و ياران حسن البکر، رئيس جمهوری، و صدام حسين مرد قدرتمند عراق، به آنان اندرز دادند که به ميدان جنگ با ايران نروند، و با دم شير بازی نکنند.

رهروان مهر و کین: اين شاه ديگر آن شاه يار و همراه آمريکا نيست


همزمان، کشتی های ايرانی، در حالی که تهران و بغداد تا آستانه جنگ با يک ديگر پيش رفته بودند، با درفش ايران، افراشته بر دکل هايشان، و بدون کوچکترين واکنش عراقی ها، از شط العرب پايين و بالا می رفتند.
شاه پيمانی را يکجانبه لغو کرده بود که معتقد بود انگليس ها در سال ۱۳۱۵ بر ايران تحميل کرده بودند.

اندکی بعد، در پی خروج نيروهای بريتانيا از خليج فارس، نيروهای ايرانی در سه جزيره مهم استراتژيک ابوموسی و تنب های کوچک و بزرگ پياده شدند و درفش ايران را، برغم خشم و اعتراضات جهان عرب، در آن ها برافراشتند.

محمدرضاشاه قدرت خود را به رخ جهانيان کشيده بود و آمريکا نيز با اين قدرت نمايی مخالفتی نداشت. با اين همه، آنچنان که «بری روبين»، پژوهشگر سرشناس آمريکايی می نويسد، درست در همين اوج قدرتنمايی های محمدرضاشاه بود که نخستين زمزمه های مخالفت با او نيز به گوش رسيد. «بری روبين» می نويسد:


« پا به پای افزايش درآمد نفت، و توجه روزافزون شاه به تقويت نيروی نظامی، بحرانی داخلی در ايران شکل گرفت. افزايش درآمد نفت، و فساد و ريخت و پاشی که همراه آورد، خود يکی از عوامل بروز اين بحران بود. با اين که سرازير شدن پول نفت، سطح زندگی مردم را در مجموع بالا برد، عدم توزيع عادلانه اين درآمد و سوء استفاده های کلان کسانی که در کار تجارت يا اجرای طرح های عمرانی بودند، طبقه ثروتمند تازه يی در ايران به وجود آورد که برای محاسبه ميزان ثروت آن ها می بايست از ارقام نجومی مدد گرفته می شد....»

زمزمه های مخالفت در ايران، برغم سرکوبی چريک های فدائی خلق و سازمان مجاهدين خلق ايران، در قالب شعرها و ترانه هايی سرشار از «نماد»، اندک اندک بالا گرفت.
در آهنگی ساخته «واروژان»، با کلام «شهيار قنبری»، داريوش (اقبالی) با زبانی نمادين ، نصيب مردم از دارايی های ايران را «بوی گندم» می دانست، در حالی که از ما بهتران خود «گندم» را می بردند. ايرانی "اهل طاعونی قبيله يی مشرقی" بود.

زمزمه های مخالفت در ايران، برغم سرکوبی چريک های فدائی خلق و سازمان مجاهدين خلق ايران، در قالب شعرها و ترانه هايی سرشار از «نماد»، اندک اندک بالا گرفت.
در آهنگی ساخته «واروژان»، با کلام «شهيار قنبری»، داريوش (اقبالی) با زبانی نمادين ، نصيب مردم از دارايی های ايران را «بوی گندم» می دانست، در حالی که از ما بهتران خود «گندم» را می بردند. ايرانی "اهل طاعونی قبيله يی مشرقی" بود.

همراه با اين زمزمه های نمادين، و با بهره گيری از «فضای باز سياسی» - که بدنبال رياست جمهوری جيمی کارتر- در ايران ايجاد شده بود، و بر پايه آن، به ناظران خارجی اجازه داده شد با زندانيان سياسی در ايران آزادانه ديدار و گفت و گو کنند، مخالفان شاه ناگهان فعال شدند.
ناگهان اين سروده حميد مصدق - شاعر نامدار- بر سر زبان ها افتاد و دست به دست گشت:

« چه کسی می خواهد من و تو ما نشويم؟
خانه اش ويران باد!
من، اگر ما نشوم، تنهايم
تو اگر ما نشوی، خويشتنی
از کجا که من و تو
شور يکپارچگی را در شرق
باز بر پا نکنيم؟
از کجا که من و تو
مشت رسوايان را وانکنيم؟
من اگر برخيزم
تو اگر برخيزی
همه برمی خيزند....»

با جای گرفتن شماری از شاعران و آهنگسازان در پشت ميله های زندان، ساواک و همراه آنان، ماموران سازمانهای اطلاعاتی – امنيتی، از جمله سی.آی.ای آمر يکا، قدرت شاه را ژرفتر و گسترده تر از آن می ديدند که پايه های آن با چند شعر و ترانه به لرزه افتد، چه رسد که درهم فرو ريزد.

در بحبوبه همين تلاش های نمادين ضد سلطنت، که بتدريج شدت بيشتری می گرفت، محمدرضاشاه، در مصاحبه هايی پی در پی با شماری از برجسته ترين گزارشگران و برنامه گردانان رسانه های گروهی آمريکا، جهان غرب را به انتقاد می کشيد و متهم به اسراف در مصرف «ماده شريف نفت» می کرد. در سال ۱۹۷۷ – ۱۳۵۶ ، شاه در مصاحبه با «باربارا والترز»، چهره تلويزيونی سرشناس آمريکا، اوج استقلال و بی نيازی خود به غير، بخصوص به آمريکا را به رخ جهانيان می کشد.

باربارا والترز: "اعليحضرتا! روزنامه های آمريکا تحليل ها و گزارش های بسياری دارند درباره ياری های مالی سی.آی.ای. (سازمان اطلاعات مرکزی آمريکا) به کشورهای دوست. آيا سی.آی.ای در ايران امروز هم نقشی دارد؟"

محمدرضا شاه: "مطمئناً اطلاعات گردآوری می کند. ما اهميتی نمی دهيم."

باربارا والترز: در هر حال به ايران پول می دهد؟"

شاه: "پول ؟ برای چه ؟ اگر ما به شما پول ندهيم، شما پولی به ما نخواهيد داد! ما با خريد کالاهای شما کلی پول به شما می دهيم."

باربارا والترز: "ما به خيلی از کشورهای دوست پول می دهيم."

شاه: "شايد بايد بدهيد. شايد بايد بدهيد!"

باربارا والترز،سپس، با اين نقل قول از شاه که توليد نفت به حد عادی و طبيعی آن بازگشته است اما جهان بايد در پی منابع جديد انرژی باشد، از ايران به عنوان يکی از مسلح ترين کشورهای جهان ياد می کند و می پرسد که اين تسليحات برای تک است يا برای پاتک؟ برای حمله است يا برای دفاع؟

شاه پاسخ می دهد که ايران دوبار، در جنگهای جهانی اول و دوم، برغم بيطرفی تهران، اشغال شده است و ديگر او اجازه نخواهد داد چنين اتفاقی باز تکرار شود.

باربارا والترز می پرسد که به نظر شاه، ايران را کدام يک از کشورهای همسايه اش تهديد می کند؟

شاه: "ما به همسايگانمان نگاه می کنيم که چه (سلاح هايی) دارند؟"

باربارا والترز: "همسايگان شما به اندازه شما مسلح اند؟"

شاه: "با توجه به اصل سرانه و متوسط، بعضی هايشان بيش از ما مسلح اند."

باربارا والترز: "از مسابقه تسليحاتی نمی ترسيد؟"

شاه: "اگر چنين مسابقه يی به ما تحميل شود، گزينه ديگری نداريم. چه چيزی غير از اين؟ تسليم بشويم؟"

باربارا والترز: "در آينده قيمت نفت پايين می آيد؟"

شاه: "چرا بايد قيمت نفت را پايين بياوريم؟ نفت تنها چيزيست که ما داريم. می دانيد خانم والترز، از وقتی که قيمت نفت را بالا برده ايم، قيمت کالاهای شما دست کم چهارصد يا پانصد درصد بالا رفته، بخصوص قطعات يدکی ساخت آمريکا که ايران به آن ها نياز دارد."

لحن محمدرضا شاه، در پاسخ به روزنامه نگاران غربی، که آنها را نماينده "چشم آبی های پر مدعا" می خواند، روز به روز تند تر و صريحتر می شود. «مايک والاس»، چهره تلويزيونی سرشناس آمريکا را که از واژه «خليج» به جای «خليج فارس» بهره می گيرد، به تندی توبيخ می کند و او را وادار می سازد که در برابر دوربين های تلويزيونی اذعان کند که اين خليج، در دوران تحصيل او، «خليج فارس» بوده و هم اکنون نيز «خليج فارس» است.

لحن محمدرضا شاه، در پاسخ به روزنامه نگاران غربی، که آنها را نماينده "چشم آبی های پر مدعا" می خواند، روز به روز تند تر و صريحتر می شود. «مايک والاس»، چهره تلويزيونی سرشناس آمريکا را که از واژه «خليج» به جای «خليج فارس» بهره می گيرد، به تندی توبيخ می کند و او را وادار می سازد که در برابر دوربين های تلويزيونی اذعان کند که اين خليج، در دوران تحصيل او، «خليج فارس» بوده و هم اکنون نيز «خليج فارس» است.

ای بسا همين تنديها و موضع گيريهای تهاجمی شاه، رسانه های گروهی آمريکا و بريتانيايی، و بتدريج کشورهای ديگر را در همدردی، هماوايیٍ، و همراهی با همکارانشان، به انتشار گزارش های مفصل و پی در پی درباره نقض حقوق بشر، شمار بالای زندانيان سياسی و شکنجه شديد آنان در ايران برانگيخت.

در بيشتر اين گزارش ها، بی هيچ گونه تحقيق بی طرفانه يی، از وجود يکصد هزار زندانی سياسی ياد می شد، رقمی که «کنفدراسيون دانشجويان ايرانی در خارج از کشور» - يکی از گروه های عمدتاً چپگرای ضد شاه، عرضه کرده و در تثبيت آن کوشيده بود. اسناد خود اين کنفدراسيون، بعدها نشان داد که اين رقم به شدت اغراق آميز ساخته و پرداخته آن بوده، و شمار کل زندانيان سياسی در ايران، يک سال مانده به انقلاب اسلامی،‌ بگفته يی، از سه هزار تن بيشتر نبوده است.

از سوی ديگر تاکيد آشکارای محمدرضاشاه بر اين که يهوديان بر رسانه های گروهی جهان، بخصوص آمريکا مسلطند، اين که روسای جمهوری آمريکا عروسکهای خيمه شب بازی اند، و گروه فشار و تبليغ يهوديان، اگر نه همه نخ ها، که بخشی از نخهای حرکت دهنده آنها را در دست دارد، دست اندرکاران اين رسانه ها را خوش نمی آمد و پی در پی، و بيش از پيش، تهران را به باد حمله و انتقاد می گرفتند.

از اين که بگذريم، در دستگاه جديد رهبری آمريکا، با رياست جمهوری جيمی کارتر، شمار کسانی که نزديکی محمدرضاشاه با اعراب، بخصوص با محمد انورسادات، رئيس جمهوری مصر، را بر نمی تابيدند، اندک نبود.
اين عده يادآور می شدند که شاه در جنگ «رمضان»، بگفته اعراب، و «يوم کيپور» به گفته اسرائيل، در سال ۱۹۷۳ به هواپيماهای شوروی اجازه داد از حريم فضايی ايران، برای رساندن ياری به سوريه، بهره گيرد، و همزمان، چند فروند از هواپيماهای هرکولس سی ۱۳۰ آمريکايی ايران را در اختيار عربستان سعودی گذاشت تا در جنگ با اسرائيل ، واحدهای رزميش را به ياری اردن گسيل کند.

افزوده بر اين، محمدرضاشاه، و پسر ارشدش رضا پهلوی را در سال ۱۳۴۴ برای شرکت در مراسم بازگشايی تنگه سوئز به قاهره فرستاد.
شاهزاده رضا پهلوی، در واقع گرامی ترين ميهمان مصری ها در اين مراسم بود. همو بود که سوار بر يکی از شناورهای نيروی دريايی مصر، دوشادوش انورسادات، رهبر آن کشور، تنگه سوئز را رسماًً بازگشايی کرد.

مصری ها جنگ رمضان (يا بگفته اسرائيلی ها، «يوم کيپور) را نه تنها نمايشگر ابطال نظريه شکست ناپذيری اسرائيل می دانستند که خود را در اين جنگ پيروز هم می خواندند. آنچنان که من خود از نزديک ديدم، استقبال مصری ها از وليعهد و همراهانش در قاهره پر شور، گرم و سپاسگذارانه بود.

احسان عبدالقدوس، يکی از انگشت شمار روزنامه نگاران برجسته مصری دارای اعتبار جهانی، در گفت و گويی با من در قاهره، در طرح صريح اين سپاسگذاری درنگ نکرد. او به من گفت (نقل بمضمون):
«ما از اين که اعليحضرت (محمدرضا شاه)، برغم اتحاد و نزديکيشان با ابرقدرت آمريکا (که اسرائيل نيز از متحدان بسيار نزديک آن است)، در جنگ با اسرائيل در کنار ما، برادران مسلمانش ايستاده است، سپاسگزاريم، و خوب می دانيم که گرفتن چنين تصميمی چه قدر برای اعليحضرت شاه ايران، دشوار بوده است.»


به يادم می آيد که چهار سال پيش از اين جنگ تمام عيار اعراب و اسرائيل، در جنگ تمام عيار ديگری، در آخرين جنگ هند و پاکستان در سال ۱۳۵۰ در پايگاه نظامی «سرگودا» در پاکستان غربی، يکی از خلبانان پاکستانی که هواپيمايش پس از ماموريت بمباران هند، به زمين نشست، به جمع خبرنگاران و روزنامه نگاران پيوست و گرم پاسخ دادن به پرسش های آنان شد. اين خلبان، وقتی ديد که من در آن جمع تنها کسی هستم که از راست به چپ يادداشت برمی دارم، پرسيد:" کجا يی هستيد؟" گفتم: " ايرانی". گل از گلش شکفت! جمع خبرنگاران را رها کرد، دست مرا گرفت و مهربانانه به خيمه يی در آن نزديکی برد و گفت: "ما سپاسگزار و مديون ايرانيم. هر پرسشی تو داشته باشی جوابش را به تو خواهم داد، اختصاصی!"

سپس، برای من تعريف کرد که ايران نه تنها قطعات يدکی هواپيما به پاکستان می رساند که بسياری از خلبانان پاکستانی، در تنگنای هواپيماهای هندی که می افتند، با هواپيماهايشان بسادگی ناپديد می شوند!

"ناپديد می شوند؟" با ناباوری پرسيدم. خنده خنده کنان گفت: "آری. می رويم و در زاهدان می نشينيم! خلبانان هندی هم جرات نمی کنند با تجاوز به خاک ايران، به اين جنگ دامن بزنند."
پاکستان، در آن زمان، از متحدان نزديک آمريکا بود، و با هند متمايل به روسيه می جنگيد. اما می توان احتمال داد که برای واشينگتن، رساندن مستقيم قطعات يدکی هواپيما به اسلام آباد مرجح بود، تا امتياز اين همراهی را خود بگيرد، نه ايران.

بيهوده نيست که گفته ام، و بار دگر می گويم: اين تاريخ بيشتر به قصه های هزار و يکشب می ماند، تا به رويدادهای معمول! پس:
... چون قصه بدين جا رسيد، شهرزاد لب از سخن فرو بست. دنيازاد، خواهر کهتر شهرزاد گفت: ای خواهر! طرفه حکايتی گفتی. پس شمه يی نيز ما را بازگوی که آيا ملک ايرانزمين در اين رويارويی با بلاد غرب، از عده و عده کافی برخوردار بود يا نه ؟

شهرزاد گفت: شب بسر آمده، سپيده می دمد. اگر از هلاک رهايی يابم، حکايت ها خواهمت گفت از اين که ملک ايرانزمين چه سان، خام انديشانه، مردمان ايرانزمين را دلگرمی بخش و پشتوانه خود، و سد سديد در برابر اجانب می پنداشت، حال آن که يکه و تنها بود.
در دنباله اين رشته برنامه های ويژه خواهيم شنيد که مخالفت با سياست های شاه در دستگاه اجرايی آمريکا اندک اندک بالا گرفت. و همزمان نارضايی مردم در خود ايران نيز دامنه دارتر شد. مخالفان شاه در حکومت آمريکا فهرست بلند بالايی در پيش داشتند که بر پايه آن، شاه ديگر آن شاه يار و همراه آمريکا نبود. اين شاه ساز خود را می زد و سوداهای بسيار در سر داشت.

کارگردان: کيان معنوی
taherialireza@yahoo.com


نمایش نظرات

XS
SM
MD
LG