لینک‌های قابلیت دسترسی

شنبه ۲۰ آذر ۱۳۹۵ تهران ۰۷:۲۹ - ۱۰ دسامبر ۲۰۱۶
حميد سمندريان از استادان و کارگردانان معتبر تئاتر ايران، روز پنج شنبه در تهران درگذشت.
راديو فردا در گفت و گو با سوسن تسليمی بازيگر شناخته شده تئاتر و سينما که از شاگردان آقای سمندريان هم بوده، از او درباره نخستين ديدارش با آقای سمندريان و همکاری با او پرسيده است.




سوسن تسليمی: سال ۱۳۴۸ بود که من وارد دانشگاه تهران شدم. دانشکده هنرهای زيبا، رشته تئاتر.

آقای سمندريان در آنجا استاد بازيگری و فن بيان بود. البته من زمانی که دانش آموز بودم و دبيرستان می رفتم و قصد هم داشتم که تئاتر کار کنم اسم ايشان را شنيده بودم.

به من گفته بودند که ايشان يک کلاس های بازيگری راه اندازی کرده اند و بعد از اين که ديپلم گرفتی به آنجا برو که ايشان استادند و جای مطمئنی است و برای کار جدی خوب و مفيد است.
بعدها که می رفتم دانشگاه خوشحال شدم که ايشان اصلا آنجا درس می دهند. روز اول اولش بايد بگويم که اصلا توی کنکور دانشگاه بود که ايشان به همراه شخص ديگری از ما امتحان می گرفتند.

به هر حال وقتی دانشگاه شروع شد بيشتر با ايشان آشنا شدم و بعد از آن هم برای نمايش «نگاهی از پل» من انتخاب شدم ، يکی واقعيت اين بود که يکی از بازيگران اين نمايش دو هفته قبل از اجرا به دلايلی گروه را ترک کرده بود و نمی توانست در تمرينات شرکت کند.

ايشان به دنبال يک بازيگر جايگزين بودند. آقای اکبر زنجان پور مرا پيشنهاد کردند. آن موقع آقای زنجان پور دانشجوی سال چهارم دانشکده هنرهای زيبا رشته تئاتر بودند.

من بازی در اين نقش را شروع کردم و سريع و در طول دو هفته خودم را برای بازی در آن نمايش آماده کردم. البته اين را مرهون کار و راهنمايی آقای سمندريان بودم . چون آنجا مسئوليت کارگردان خيلی بزرگ بود. من اين مسئله را بعد از گذشت اين همه سال هنوز هم حس می کنم.

در اين شرايط گاهی بازيگر اين موفقيت را به حساب خودش می گذارد که بله. من استعداد داشتم و اين پيچ را گذراندم و از عهده آن هم برآمدم. ولی بايد بگويم که کارگردان و استادی مثل ايشان آنجا بودند و من را راهنمايی می کردند و کمکم کردند تا وقتی اجرای شب اول آغاز شد من هم همپای بازيگران ديگر از عهده اجرای آن نمايش برآمدم.

بعد از آن ديگر فرصت همکاری با آقای سمندريان را نداشتيد؟

متاسفانه، متاسفانه افتخار همکاری مجدد با ايشان را نداشتم. البته با ايشان برخورد خيلی داشتم.ايشان چهار سال در دانشکده استاد من در علم فن بيان و بازيگری بودند.

من بعدها با خانم صابری که از همکاران نزديک ايشان بودند کار کردم. ولی تماس داشتم هميشه. من همه نمايش نامه های ايشان را می ديدم ولی متاسفانه امکان همکاری با ايشان ديگر فراهم نشد و من خيلی ناراحتم که چرا ديگر با ايشان کار نکردم.

ايشان دو سال پيش يعنی در سال ۸۸ توسط دوستی که به اينجا سفر کردند، کتابشان را که منتشر شده بود و به همراه يک نامه برای من ارسال کرده بودند که در اين نامه آرزوی قلبی شان را که آرزوی قلبی من هم بود نوشته بودند.

نوشته بودند که به زودی اميدوارم برگردی و من نمايشی کار کنم که تو درآن بازی کنی .
آقای سمندريان نمايشنامه های مهمی را اجرا کرده بودند که تقريبا بقيه هم همان ها را اجرا کرده بودند.

به نظر شما چه ويژگی هايی در اجرای آقای سمندريان بود که اين نمايشنامه ها را از نمونه های مشابه اش متمايز می کرد؟

آقای سمندريان کارگردان پشت ميز نشين نبود. چه در خانه و چه سر تمرين هميشه همراه بازيگران بود. در تمريناتش به اين مسئله مشهور بود و اين انرژی و اين نيرو و شور و حرارتی که به خرج می داد و به بازيگر منتقل می کرد ، پا به پای بازيگر راه می افتاد و همراهی می کرد، اين مسئله مشخصه کار نمايش او بود.

نمايش های ايشان هميشه حالت انفجاری داشت. مثل يک کوه آتشفشان بود. به جای حرارت ، انفجاری از حس و عاطفه هايی که در صحنه وجود داشت، انفجاری از برخورد آدم ها و سرنوشتی که بر آنها غالب است، تلاش و اراده انسان برای تغيير سرنوشت خودش بود.

سمندريان به تمام احساسات انسانی جسميت می داد. نمايشنامه های ايشان عينی و جسمانی بود. اين نيرو و انفجار به تماشاگر منتقل می شد و سالن و تماشاگر هميشه يکی می شدند.

حميد سمندريان چهره های شناخته شده ای از نسل های مختلف را به عنوان شاگرد به تئاتر ايران معرفی کرد.

چه چيزی در وجود ايشان بود که اين ميزان شاگرد و چهره های شناخته شده را پرورش می داد؟

او آدمی بسيار پخته و صميمی بود. آنقدر نزديک بود به آدمی. ولی يک کودک درون داشت.
وقتی آدمی کودک درون خودش را زنده نگه می دارد، اين کودک همواره در حال جستجو است. هميشه کنجکاو است نسبت به مسائل و نمی داند ولی می خواهد بداند.

آقای سمندريان وقتی اين حس را داشت هميشه به شاگردانش نزديک می شد. شاگردانش هم می خواستند از او بدانند و سمندريان هم می خواست از شاگردها بداند. او مسائل و نظريات خودش را تحميل نمی کرد. به شاگردش اجبار نمی کرد که تو حتما بايد در اين چارچوب فکری پرورش پيدا کنی. سعی می کرد کشف کند که شاگردش کيست و چه خصوصياتی دارد. از همان خصوصيات او می گرفت و او را رشد می داد.
XS
SM
MD
LG