لینک‌های قابلیت دسترسی

logo-print
دوشنبه ۱۵ آذر ۱۳۹۵ تهران ۰۴:۱۳ - ۵ دسامبر ۲۰۱۶

از هر زاويه ای که بنگريم، سنگينی نفوذ حزب توده بر تاريخ معاصر ايران انکار ناکردنی است و هفتادمين سال زايش آنرا نمی توان رويدادی ناچيز شمرد. شمار بازيگرانی که طی اين هفت دهه، در خدمت اين حزب و يا در پيکار عليه آن، به ميدان های سياسی و فرهنگی و اجتماعی ايران آمدند، انبوه تر از آن است که بتوان ناديده شان گرفت. نسل جوان امروز ايران نيز بدون آشنا شدن با پيدايش، بالندگی و زوال اين حزب، از شناخت عميق تاريخ کشور خود و نيز تاريخ جهان در قرن بيستم ميلادی، محروم خواهد ماند.

قبله تازه

حزب توده روايت ايرانی کمونيسم بود که به عنوان منسجم ترين، بسيج کننده ترين و در نتيجه نيرومند ترين ايدئولوژی سياسی دوران پايانی هزاره دوم ميلادی، بخش بسيار بزرگی از کره زمين را در بر گرفت. ولی کمونيسم تنها يک ايدئولوژی نبود و با انقلاب اکتبر ۱۹۱۷ به عنوان يک قدرت محرکه فکری در دولتی مقتدر تبلور يافت که يک پنجم زمين را، در همسايگی ايران، زير نگين داشت. از اين رو حزب توده نيز، از آغاز پيدايش و در مراحل بعدی تحول خود، همانند همتايانش در ديگر کشور های جهان، به مهم ترين اهرم اجرای خواست های اين «دولت – مکتب» در محدوده مرز های ايران بدل شد.

اين که آيا حزب توده در مهر ماه ۱۳۲۰ با اراده مستقيم شوروی در ايران پايه گذاری شد يا به صورت خود جوش، و اين که آيا از همان آغاز کمونيسم را به عنوان ايدئولوژی مسلط خويش پذيرفت يا نه، طبعا برای مورخين موشکاف موضوعی بی اهميت نيست. ولی درک ماهيت بعدی اين حزب، در گرو حل نهايی اين پرسش تاريخ شناسانه نيست.

حتی اگر زايش حزب توده به دست قابله روسی انجام نگرفته باشد، سازمان و ايدئولوژی و تاکتيک های تبليغاتی و گزينش های آن در سياست های داخلی و بين المللی، طی زمانی بسيار کوتاه، به «احزاب برادر» شباهت يافت. گسترش برق آسای نفوذ اين حزب در سال های پس از تبعيد رضا شاه پهلوی، از جمله رهيابی نمايندگان توده ای به مجلس و وزيران توده ای به دولت، بدون برخورداری از پشتيبانی نيرو های اشغالگر روسی، ناممکن بود.

با اين حال سنگين تر شدن هر چه بيشتر وزنه حزب توده در سياست ايران، تنها مديون پشتيبانی شوروی نبود. در فضای آنروز، کمونيسم استالينی، که هاله پيروزی باور نکردنی نظامی در جنگ دوم جهانی را نيز بر گرد سر داشت، بخش بسيار بزرگی از جهان را مسحور خود ساخته بود، و روشنفکران ايرانی نيز گروه گروه به اين قبله تازه روی ميآوردند.
در نيمه شرقی اروپا، زير چکمه ارتش سرخ، «جمهوری های توده ای» چون قارچ از زمين ميروئيدند. در بخش غربی اروپا، احزاب کمونيستی در کشور های مهمی چون فرانسه و ايتاليا در اوج قدرت بودند.

در آسيا، و به ويژه در چين، پيشروی کمونيسم غير قابل مقاومت به نظر ميرسيد.

در ايران نيز بخش بزرگی از نخبگان و جوانان تحصيلکرده (با مقياس های آن روزگار)، که برای رهايی از واپس ماندگی بيتاب بودند، بيش از بيش چاره درد های خود را در ادبيات تازه ای جستجو ميکردند که سيل آسا به کشور نفوذ ميکرد و در برابر خود رقيبی نمی ديد. اين ادبيات عمدتا دست پرداخته نظريه پردازان استالينی بود که به دور از پيچيدگی های فيلسوفان مارکسيست قرن نوزدهم اروپا، تحليل های عوامانه ای را در قالب های «علمی» برای شناخت طبيعت و تاريخ و سياست و اقتصاد عرضه ميکردند.
م. الف به آذين شيفتگی جوانان روشنفکر آنروز ايران را در برابر «کشور شورا ها» چنين خلاصه ميکند : «انقلاب سوسياليستی اکتبر زايش دشوار و دردناک جهانی تازه بود. آن نسل از مردم بزرگ روس و ملل اتحاد شوروی که همه خون و درد و ضايعات اين زايش غول آسا را از جان و تن خويش مايه گذاشت، تا جاودان بر گردن بشريت حق دارد... و چنين بود که جهان از بن بست هزاران ساله به در آمد.»

بر بال های رويا

می بايست ده ها سال بگذرد تا اين حباب نيز همچون بسياری ديگر از حباب های زاييده خيالپردازی انسان ها، بترکد. البته در همان زمان، ديری بود که اين حباب در خود شوروی ترکيده بود و ده ها ميليون انسانی که در زنجير اسارت مافيای استالينی گرفتار آمده بودند، ميدانستند که انقلاب اکتبر نه تنها گره ای را از کار فرو بسته آنها نگشوده، بلکه بن بست وحشتناک ديگری را بر بن بست های پيشين افزوده است. امروز که بيست سال از فروپاشی شوروی ميگذرد، روس ها هنوز در اين بن بست دست و پا ميزنند.

ولی در سال های دهه ۱۹۴۰ ميلادی، همزمان با دهه ۱۳۲۰ شمسی، رويای بر آمده از انقلاب اکنبر هنوز در اوج تشعشع خود بود. حزب توده بر بال های اين رويا، و با تکيه بر پشتيبانی همه جانبه همسايه ای که ديگر يکی از دو ابر قدرت جهان بود، به نيرومند ترين سازمان سياسی ايران بدل شد و، مهم تر از آن، هژمونی فرهنگی را در جامعه روشنفکری و طبقه متوسط شهری از آن خود کرد.

با چنين تشکيلات و اعتباری، روشن تر ازآفتاب است که حزب توده خود را برای نشستن بر کرسی قدرت آماده ميکرد. نگين اين توانايی تشکيلاتی، سازمان نظامی حزب بود، که با صد ها افسر و درجه دار خود، مسلما برای برگزاری جلسات شعر خوانی به وجود نيآمده بود. چرخش نامنتظره رويداد ها در صحنه جهانی، و يا در فضای منطقه ای و داخلی، می توانست ايران را در نخستين سال های دهه ۱۹۵۰ ميلادی به «دموکراسی توده ای» تازه ای بدل کند.

ولی چرخ حوادث بر مدار ديگری به حرکت در آمد و ايران، در دنيای دو قطبی آن روزگار، در اردوی غرب باقی ماند. در فاصله کوتاهی پس از رويداد های بيست و هشتم مرداد ماه ۱۳۳۲، تشکيلات پر قدرت حزب توده، از جمله سازمان نظامی، در هم شکسته شد.

در پی اين رويداد ها از هيمنه تشکيلاتی حزب توده چيز زيادی بر جای نماند، ولی نفوذ ايدئولوژيک آن دست نخورده باقی ماند و حتی پيشروی خود را در کانون های فرهنگ سازانه کشور، از محفل های رو به گسترش روشنفکری و هنری گرفته تا فضای مطبوعاتی و مراکز آموزش عالی به ويژه دانشگاه ها، با آهنگی پر شتاب تر از گذشته، ادامه داد.

طی دوران پس از بيست و هشتم مرداد ماه، تا وقوع انقلاب اسلامی، ايدئولوژی حزب توده از بستر تشکيلانی آن (و يا آنچه از آن بر جای مانده بود) فراتر رفت و بسياری ديگر از محافل سياسی و اجتماعی و فرهنگی کشور را در بر گرفت.

نفرت از غرب و به ويژه امريکا، تحقير «دموکراسی بورژوايی»، کينه ورزی به سرمايه داری و شيفتگی در برابر «اردوگاه سوسياليسم»، چاره همه دشواری ها را در انقلاب جستن، به جنگ طبقاتی ايمان داشتن...، و بسياری ديگر از مفاهيم و هنجار هايی که پيش از اين به «جهان بينی» حزب توده تعلق داشت، کم کم به ادبيات مسلط در ميان بخش بسيار بزرگی از نيرو های سياسی ضد سلطنتی ايران راه يافت.

در فاصله بيست و هشتم مرداد ماه ۱۳۳۲ تا انقلاب اسلامی، شمار زيادی از با نفوذ تربن چهره های هنر و ادبيات ايران، از سر اعتقاد يا برای واپس نماندن از غافله، آداب کم و بيش مدون «رآليسم سوسياليستی» (هنر از ديدگاه کمونيسم استالينی) را مو به مو رعايت ميکردند تا در وفاداری آنها به «خلق» ترديدی نباشد.

جوانان برآمده از گرايش های غير توده ای مخالف نظام پهلوی، از جمله جبهه ملی، در روی آوردن به دگم های جهان بينی توده ای سر از پا نمی شناختند، و تنها انتقادشان به حزب توده اين بود که در به کار بستن اين دگم ها قاطعيت لازم را از خود نشان نداده است. و يا آنکه در جريان رويداد های بيست و هشتم مرداد از خود سستی نشان داده و يک فرصت درخشان را، برای استقرار «دموکراسی توده ای» در ايران، از دست داده است.

حتی بعضی از جريان های سياسی - مذهبی ايران بسياری از مفاهيم پرورده ادبيات توده ای را البته با تغيير واژه ها پذيرفتند، و با ديدگاه هايی مشابه «حزب طبقه کارگر» به تحليل رويداد ايران و جايگاه آن در روابط بين المللی پرداختند. آنها با به عاريت گرفتن شماری از ابزار های فکری کمونيستی، که حزب توده متولی رسمی آن در ايران بود، به رقابت با اين حزب بر خاستند.

راديکاليسم ضد غربی

در اين شرايط چه جای شگفتی است که همزمان با به راه افتادن نخستين موج های انقلاب، حزب توده، به رغم ضربه های سختی که بر تشکيلات آن وارد آمده بود، در فاصله ای بسيار کوتاه بخش بزرگی از گرايش های چپ ايران را به گونه هايی آشکار و غير آشکار، زير پر و بال خود گرفت.

از آن مهم تر، راديکاليسم ضد آمريکايی توده ای به گونه ای دراز مدت بر جهتگيری های پيروزمندان انقلاب در عرصه سياست خارجی تاثير گذاشت. حتی امروز، سی و دو سال پس از استقرار نظام بر آمده از انقلاب، گفتمان ديپلماسی جمهوری اسلامی به راديکال ترين نظام های بر جای مانده از کمونيسم يا چپ انقلابی جهان سومی شباهت دارد. طنز تاريخ در آنجا است که جمهوری اسلامی، با تکيه بر همين راديکاليسم ضد غربی، مرگبار ترين ضربه ها را بر انقلابيون چپ، و به ويژه حزب توده، وارد آورد.

حتی در عرصه اقتصادی، سياست معروف به «راه رشد غير سرمايه داری»، که نظريه پردازان حزب کمونيست شوروی برای کشور های جهان سوم فراهم آورده بودند، از کانال حزب توده به برنامه ريزان نظام جمهوری اسلامی منتقل شد. اصل چهل و چهار قانون اساسی (ناظر بر دولتی کردن بخش بسيار بزرگی از اقتصاد ايران) و اصل هشتاد و يک همان قانون (که راه را بر سرمايه گذاری مستقيم خارجی می بندد) با الهام گيری از اقتصاد توده ای به مهم ترين سند حقوقی کشور راه يافت.

«اقتصاد دانان» توده ای به سردمداران نظام تازه توصيه ميکردند که در سياستگذاری اقتصادی از الگوی کشور های «مترقی» مانند الجزاير و ليبی و سوريه پيروی کنند و به راه کشور هايی چون کره جنوبی، که برای چپ جهان سومی «پايگاه امپرياليسم» به شمار ميرفتند، کشانده نشوند. اين توصيه ها تمام و کمال به کار بسته شد.

با اين حال چيزی نگذشت که حزب توده در چرخ و دنده نظامی که در خدمت آن از هيچ مجيز گويی پرهيز نکرده بود، گرفتار آمد و بر او همان بلايی رفت که «احزاب برادر»، در کشور های زير سلطه خود، بر نيرو های رقيب وارد آورده بودند.

اين بار نه تنها تشکيلات حزب توده زير ضرباتی به مراتب مخوف تر از گذشته از هم فرو پاشيد، بلکه (بر خلاف رويداد های پس از بيست و هشتم مرداد ماه) هژمونی سياسی و فرهنگی آن نيز به خاک ريخت.

استالين، الهام بخش اصلی دستگاه رهبری حزب توده، قربانيان سياسی خود را زير شکنجه های مخوف در هم ميشکست و سپس آنها را در «دادگاه پرولتری» به اعتراف واميداشت. همين تکنيک را «نظام مستضعفين» در مورد قربانيان توده ای خود به کار بست.

در شنزار تاريخ

ولی زوال حزب توده، علاوه بر عوامل داخلی، از رويداد های سترگی هم که در صحنه بين المللی ميگذشت، سرچشمه ميگرفت. آفتاب عمر شوروی بر سر بام رسيده بود و ديری نگذشت که «امپراتوری سرخ» نيز، همچون امپراتوری های ديگری که قرار بود جاودانی باشند، در شنزار تاريخ فرو رفت.

موج های پی در پی مهاجران توده ای و فدايی، که در نيمه نخست دهه ۱۳۶۰ خورشيدی برای فرار از سرکوب جمهوری اسلامی به شوروی پناه بردند، با کشف واقعيت های درون «خانه عمو يوسف»، بخش بزرگی از رويا های خود را از دست دادند. آنها که توانستند، به سوی «جهنم سرمايه داری» پر کشيدند. ديگران بر جای ماندند و سقوط بت بزرگی را که ده ها سال از فروش بهشت دروغين تغذيه کرده و پروار شده بود، از نزديک ديدند.

از «دموکراسی های توده ای» اروپای خاوری نشانی بر جای نماند. احزاب و سنديکا های بزرگ کمونيستی در اروپای غربی و جنوبی چون برف در آفتاب تابستانی، آب شدند. حتی کشور های معدودی هم که هنوز رسما زير سلطه حزب کمونيست روزگار ميگذرانند، صحنه اقتصادی را به «سرمايه داری ملعون» سپرده اند. در اين ميان کره شمالی، با مردمی گرسنه، استثنايی است که قاعده را تاييد ميکند.

شماری از ايرانيانی که از تشکيلات توده ای و شبه توده ای بر جای ماندند، دلشکسته از اين تجربه درد ناک، با سياست بدرود گفتند. شمار ديگری، به ويژه در مهاجرت، به ليبراليسم يا سوسيال دموکراسی روی آوردند. جمع کوچک تری همچنان به گذشته خود وفادار مانده اند و «بازگشت به دوران طلايی» را انتظار ميکشند.

اتحاد جماهير شوروی سوسياليستی ديگر به تاريخ پيوسته، اما بسياری از زوايای زندگی هفتاد و چهار ساله آن هنوز برای ايرانيان در هاله ای از ابهام است. ولی بدون شناخت شوروی، پی بردن به واقعيت حزب توده ناممکن است. و بدون شناخت شوروی و حزب توده، پهنه های مهمی از تاريخ جهان و ايران در قرن بيستم ميلادی برای ايرانيان ناشناخته خواهد ماند.
در پی فرو ريزی شوروی، بخش بسيار بزرگی از آرشيو های آن بر پژوهشگران گشوده شده و آثار بسيار با ارزشی درباره ظهور و صعود و افول «امپراتوری سرخ» فراهم آمده است.

آنچه در اين هفتاد و چهار سال بر پهناور ترين کشور جهان گذشت، يکی از مخوف ترين کابوس هايی است که در صحنه تاريخ به واقعيت بدل شد. ولی شگفت تر از ابعاد اين کابوس، شور و شوق وصف ناپذيری است که در ستايش آن به حرکت در آمد. ميليون ها انسان، از جمله فرهيخته ترين آنها، در سراسر گيتی از جمله ايران، به اين تجربه دل باختند و در پرستش آن تا پای جان پيش رفتند.

در ايران نيز بخش بسيار بزرگی از توانايی های فکری کشور، طی دورانی طولانی و حساس، در خدمت ايدئولوژی شوروی بر باد رفت.
ادبيات مشروطه، تکيه گاه رستاخيز فرهنگی کشور، ايرانيان را به شناخت ريشه های درونی و تاريخی واپس ماندگی شان دعوت کرد. دوام اين گرايش می توانست ايران را با مدرنيته آشتی دهد.

در عوض تئوری «امپرياليزم»، در روايت لنينی-استالينی آن، ايرانيان را از متمرکز شدن بر ريشه های درونی واپس ماندگی خود بازداشت و ستيزه جويی با غرب را به چالش عمده آنها بدل کرد. نفرت مشترک از «غرب امپرياليست»، و به ويژه آمريکا، يکی از دلايل اتحاد شگفتی است که در نيمه دوم دهه ۱۳۵۰ خورشيدی ميان پيروان ولايت فقيه و طيف های گوناگون توده ای به وجود آمد.

امروز نيز بخش بزرگی از راديکال ترين گرايش های بر جای مانده از «چپ جهان سومی»، هنوز از گفتمان ضد غربی و ضد سرمايه داری رهبران جمهوری اسلامی به وجد ميآيد. پيوند های نزديکی که ميان محمود احمدی نژاد و هوگو چاوز به وجود آمده، ريشه در همان نفرت مشترک دارد.

...............................................
دیدگاه های مطرح شده در این مطلب، الزاما بازتاب دیدگاه رادیو فردا نیست.

نمایش نظرات

XS
SM
MD
LG