لینک‌های قابلیت دسترسی

logo-print
دوشنبه ۱۵ آذر ۱۳۹۵ تهران ۱۲:۳۷ - ۵ دسامبر ۲۰۱۶

اولین مهاجران ایرانی چگونه به دبی آمدند؟


محمد علی انصاری در سال ۱۳۱۹ و زمانی که قحطی ايران را گرفته بود از جنوب ايران به دوبی مهاجرت کرد تا همراه پدرش که در این روستا بقالی خرید، کار کند.

محمد علی انصاری در سال ۱۳۱۹ و زمانی که قحطی ايران را گرفته بود از جنوب ايران به دوبی مهاجرت کرد تا همراه پدرش که در این روستا بقالی خرید، کار کند.

دبی که امروزه به شهر آسمانخراش ها، دارای مراکز خريد بزرگ، آپارتمان های فراوان، جزیره های مصنوعی و ماشين های رنگارنگ شهره شده است در ۷۰ سال پيش تنها يک روستا بود؛ روستایی با پنج هزار نفر جمعيت. اين را محمدعلی انصاری، صاحب ایرانی رستوران «استادی» می گويد.


محمد علی انصاری در سال ۱۳۱۹ و زمانی که قحطی ايران را گرفته بود از جنوب ايران به دبی مهاجرت کرد تا همراه پدرش که در این روستا بقالی خرید، کار کند.


سرنوشت باعث شد تا او ۷۰ سال در اين نقطه ساحلی خلیج فارس ماندگار شود و روز به روز شاهد تغييراتی باشد که از دو دهه پیش تاکنون آن را به یکی از قطب های تجاری در دنیا تبدیل کرده است.


او از ۳۰ سال پيش رستوران استادی را در اين شهر باز کرده است که «کباب ماستی با پلو» آن يکی از پر طرفدارترين غذاهای دبی است.


کباب استادی نه تنها دوستداران فراوانی بين مردم دبی دارد، بلکه اصحاب رسانه و روزنامه نگاران اين شهر را نيز، بارها به اين پاتوق کشانده است.


ديوارهای اين رستوران پر است از تکه روزنامه های انگليسی و عربی که شامل عکس و گزارش از آقای انصاری و خاطرات او از دبی قديم می شود.


نکته جالب ديگر اينکه کارگران اين رستوران به چهار زبان صحبت می کنند. انگليسی، فارسی، عربی و هندی «اردو» و تا حدودی هم روسی. تنوع مشتری ها باعث شده است که به مرور زمان اين کارگران همه اين زبان ها را ياد بگيرند.


اما دليل ديگر شهرت اين رستوران ميزهای آن است. زير شيشه هر ميز تعداد زيادی اسکناس قديمی است که ناخودآگاه بيننده را به ياد گذشته می اندازد.


محمد علی انصاری در باره آن روزهای دبی که تصوير خيلی روشنی از آن در دست نيست و علت مهاجرت خود به این نقطه می گوید:


محمد علی انصاری: جنگ جهانی دوم بود و قحطی مملکت را فراگرفته بود، نان گير نمی آمد. برای ما که در جنوب ايران زندگی می کرديم در واقع تنها جا برای فرار از گرسنگی همين دبی بود. ولله از سر بدبختی آمديم اينجا و اينجا هم خيلی بدبختی کشيديم.


چطور خودتان را به اينجا رسانديد ؟


از شهر خودمان «گراش» در جنوب ايران ۱۴روز پياده آمديم تا رسيديم به چارک. بعد از چند روز، يک کشتی بادبانی آمد و ما ۲۰ نفر را سوار کرد. اصلا باد نمی آمد و سرعت حرکت کشتی خيلی کم بود و همين شد که هفت روز طول کشيد تا رسيديم به جزيره ابوموسی و از آنجا چهار روز توی راه بوديم تا به دبی رسيديم.




کباب استادی نه تنها دوستداران فراوانی بين مردم دوبی دارد، بلکه اصحاب رسانه و روزنامه نگاران اين شهر را نيز، بارها به اين پاتوق کشانده است.

فقط دو روز مقابل همين دبی ايستاده بوديم چون که باد مخالف می آمد و ما را به عقب می برد. يازده روز تمام روی آب بوديم و فقط از دريا ماهی می گرفتیم تا شکم مان را سير کنيم، حالا مردم با يک ساعت پرواز و با بهترين پذيرایی در هواپيما از ايران به دبی می رسند.


آقای انصاری در آن زمان به چه کاری مشغول شديد؟


بابای خدا بيامرزم يک بقالی کوچک را با ۹۰ روپيه خريد. اون موقع دبی پول رسمی نداشت و از روپيه هندی در اينجا استفاده می شد. هر روپيه هم يک تومان خودمان ارزش داشت. يعنی ما با ۹۰ تومان در اينجا صاحب مغازه شديم.


من بچه بودم و می رفتم توی محله های اينجا از خانواده هايی که مرغ داشتند، تخم مرغ هاشون رو می خریدم و می آوردم توی مغازه برای فروش. يا مثلا نون خرمايی درست می کردیم و چند تا می گذاشتیم روی سرمون و می بردیم به مردم می فروختیم.


اون روزها با شتر از عمان مواد غذايی به دوبی می رسید و توسط الاغ در بين مردم پخش می شد. حالا هواپيماهای سوپر جامبو از اون سر دنيا گوشت و مرغ می آورند برای رستوران مک دونالد. سخته باور کردنش.


آن موقع هر چاهی را که می کندیم فقط يکی دو روز آب داشت و هميشه آب کدر رنگ می خورديم، امروز دستگاه های پيشرفته آب شور دريا را با سرعتی باور نکردنی تصفيه می کنند تا دو ميليون نفر جمعيت شهر مشکلی نداشته باشند.


شما آن روزها را ديده ايد و اين روزها را هم می بینید. به نظرتان دليل پيشرفت دبی چيست؟


ایرانی ها از همون اول تاثير زيادی در آباد کردن دبی داشتند. پس از کشف حجاب توسط رضا شاه يک سری ايرانی فرار کردند اومدند دبی و کلی سرمايه با خودشون آوردند.


بعد از اون، مسئله جنگ جهانی پيش اومد و يک سری ديگه اومدند اينجا. بعدش هم که مشکلاتی در بندر لنگه خودمان بوجود آمد که باعث رونق گرفتن بندر دوبی شد. قبل از اون، کشتی ها کمتر اینجا می آمدند و همه می رفتند بندر لنگه.


خب همين شد که پايه دبی گذاشته شد. سال ۱۹۴۰ که من اومدم اينجا، جمعيت اینجا پنج هزار نفر هم نبود که اون هم حداقل سی چهل درصدش ايرانی بودند. بابا ديگه بيشتر از اين می خواهيد که آثار تاریخی فعلی دبی مال ايرانی هاست. محله بستکيه همين بغل خودمون رو ايرانی هايی ساختند که از شهر بستک در جنوب کشور خودمون اومده بودند و حالا شده دهکده ميراث فرهنگی دبی.


۷۰ سال پيش که آمديد اینجا دبی ، يک بندر کوچک بود و الان ابر شهری تجاری است با بلندترين و گران ترين برج های دنيا. با ديدن اين مناظر چه احساسی به شما دست می دهد؟


انگار دارم خواب می بینم، هنوز هم باورم نمی شه. خيلی خوب يادم هست اولين هواپيمايی که اومد اينجا روی آب خور- رودخانه- فرود اومد، چونک ه در اون زمان فرودگاهی وجود نداشت ولی حالا آسمون اين شهر حتی يک دقيقه هم خالی نيست و دبی يکی از شلوغ ترين فرودگاه های دنيا رو داره.


يا مثلا زمانی اينجا فقط يک دونه ماشين وجود داشت که مال شيخ راشد حاکم اون زمان دبی بود ولی حالا ۸۰۰ هزار ماشين در اين شهر هست و اين قدر ماشين های لوکس و آخرين مدل ريخته اينجا که ديگه حتی مرسدس بنز هم کلاس نداره و مردم می رند کلی پول خرج می کنند تا شماره پلاک رند برای ماشينشون بخرند.


XS
SM
MD
LG