لینک‌های قابلیت دسترسی

logo-print
دوشنبه ۱۵ آذر ۱۳۹۵ تهران ۰۶:۲۴ - ۵ دسامبر ۲۰۱۶

سى سال پس از درگذشت آخرين شاه ايران؛ مصاحبه با فرح پهلوى


محمدرضا پهلوی، آخرین پادشاه ایران همراه با فرح پهلوی، ملکه سابق در یک مراسم سلطنتی.

محمدرضا پهلوی، آخرین پادشاه ایران همراه با فرح پهلوی، ملکه سابق در یک مراسم سلطنتی.

در روز پنجم مردادماه سال ۱۳۸۹ سى سال از درگذشت محمدرضا پهلوى، آخرين پادشاه ايران مى گذرد.

محمدرضا شاه پهلوى پس از ۳۷ سال سلطنت در ۲۶ ديماه سال ۱۳۵۷ ايران را ترك كرد و پس از مدتى سرگردانى و اقامت و معالجه در مراكش، آمريكا، مكزيك و پاناما سرانجام به مصر رفت و در پنجم مردادماه سال ۱۳۵۹ در بيمارستانى در قاهره چشم از جهان فروبست و پيكر وى در مسجد الرفاعى قاهره به امانت گذاشته شد.

فرح پهلوى، همسر آخرین شاه ايران در گفت و گو با راديو فردا از ماجراهاى آن روزها مى‌گويد:

شهبانو فرح پهلوى! سپاسگزاريم كه دعوت راديو فردا را پذيرفتيد و در اين گفت و گو شركت كرديد.

فرح پهلوى:درود بر شما آقاى خاكزاد و درود بر هم ميهنان عزيز.

شهبانو! بيست و هفتم ماه ژوئيه كه برابر با پنجم ماه مرداد سى امين سال درگذشت محمدرضا شاه پهلوى، پادشاه فقيد ايران است. در نخستين سئوال از شما مى پرسم گفته شده كه پادشاه ايران از بيمارى كه دچار آن شده بودند، بى خبر بودند و اين بيمارى از ايشان پنهان نگاه داشته شده بود. اين مسئله درست است؟

بيمارى اعليحضرت همان طور كه گفته شده و در كتابم هم نوشته ام، سرطان سيستم لنفاوى بوده. از اينكه به ايشان بعضى وقت ها كلمه سرطان را نگفته اند، درست است. ولى ايشان كاملاً اطلاع داشتند از بيمارى شان. بزرگترين سندش اين است، در خاطراتى كه آقاى پروفسور ژرژ فلاندرن كه يكى از پزشكان ايشان بود، نوشته بود، اعليحضرت از ايشان پرسيده بودند كه آيا دو سال به من (فرصت) مى دى تا اينكه مثلاً پسرم به سنى برسد كه من بتوانم كناره گيرى كنم و پسرم به پادشاهى برسد و من بتوانم كارهايى كه شروع كرده ام تمام كنم، اين خودش دليل اين است كه ايشان مى دانستند بيمارى دارند. موقعى كه اين دكترها مى آمدند، معالجاتى مى شد، معلوم است كه مى دانستند چيست. شايد اگر بعضى از دكترها، دكتر ايرانى شان اين را نگفته بود، به دليل يك مقدار سنت هاى مملكت ماست در آن موقع كه بيماري هاى سخت را به افراد نگويند كه ناراحت نشوند.

من خودم يادم است كه با دكترها صحبت كردم گفتم كه نمى شود از ايشان قايم كرد اين موضوع را. به دو دليل. هم دليل انسانى و هم دليل مملكتى. دليل انسانى اين است كه ايشان الان قوى هستند، سلامت هستند و خيلى راحت مى توانند قبول كنند كه يك بيمارى را بهشان بگوييم. ثانياً از همه مهمتر پادشاه يك مملكتى هستند و بايد تصميماتى بگيرند. خود من يادم مى آيد وقتى نه ساله بودم و پدرم را از دست دادم، مادرم به من نگفت پدرم فوت كرده. خوب در آن موقع اين طورى بود، در صورتى كه امروز به بچه ها مى گويند وقتى پدرشان يا مادرشان به خاك سپرده مى شود، بايد بچه ها ببينند كه قبول كنند مرگ پدر يا مادر را.

چه زمانى پادشاه ايران متوجه شدند كه به بيمارى سرطان مبتلا شده اند؟

از همان موقعى كه دكترهاى فرانسوى آمدند... البته به خود من در سال ۱۹۷۷ گفتند. قبلاً نمى دانستم. موقعى كه دكترها آمدند و دكتر خون هستند و دكتر متخصص سرطان، بزرگترين پروفسور فرانسوى ژان برنارد، مى آيد به ايران... خوب ايشان مى دانند موقعى كه امتحان مى كنند مى گويند گلبول هاى خون تان بالاست و پائين است... مى دانند كه گرفتارى شان چيست. من فكر مى كنم از همان اول كه دكترها آمدند ايشان مى دانستند. يك چيزى را مى خواستم اضافه كنم براى اينكه شنيدم يكى از افرادى كه خيلى نزديك به ايشان بودند، در جايى گفته بودند آنهايى كه خبر داشتند از بيمارى پادشاه و نگفتند، خيانت كردند.

من مى خواستم بگويم خيانت موقعى هست كه وقتی پادشاهى نمی خواهد مطلبى به عموم گفته شود، آدم فاش كند آن موقع، خيانت است. و گرنه موقعى كه ايشان نمى خواهند به عموم بگویند كه بيمارى دارند، ما نبايست بگوييم. اين را مى خواستم اضافه كنم آنهايى كه اين فكر را مى كنند يا اين حرف را مى زنند، فكر مى كنند كه اگر اعليحضرت آن موقع گفته بودند بيمارند، آنهايى كه دشمنى با ايشان داشتند، در داخل و خارج دلسوز بودند و نمى كردند اين كار را. معلوم است كه ادامه مى دادند دشمنى هايشان را.

مى پردازيم به دوره ديگرى از زندگى شما و پادشاه ايران. خروج شما از كشور. شما از ايران خارج شديد. كشورهاى زيادى كه رهبران آنها خود را دوستان پادشاه ايران و شما معرفى مى كردند، براى ورود پادشاه و همينطور شما و اقامت شما در آن كشورها مشكل آفريدند. واكنش پادشاه به اين نوع برخورد دوستان چه بود و آیا اين مسئله جنبه سياسى داشت؟ آیا رهبران این كشورها سودى را در استقرار جمهورى اسلامى در ايران مى ديدند؟

من در زندگی ام سعى كرده ام و به هموطنانم هم مى گويم که سعى مى كنم روزهاى تلخ را فراموش كنم؛ در گذشته زندگى نكنم و امروز زندگى كنم با اميد به آينده. اين پيغامى است كه براى هم ميهنانم دارم. ولى به هر صورت اينها جزء تاريخ است و روزى كه خارج شديم از ايران فراموش نمى كنم اشك پادشاه را و آن فرودگاه سرد و خالى، و در طياره كه بوديم همين فكر كه اين براى هميشه است يا باز خواهم گشت.

اول به مصر رفتيم كه رئيس جمهور سادات ما را پذيرفتند. هنوز در ایران دگرگونى نشده بود و با محبت ما را پذيرفتند. بعد از آنجا به مراكش رفتيم. همينطور پادشاه مراكش، مرحوم ملك حسن، ما را با مهربانى و دوستى پذيرفتند. چيزها تغيير كرد موقعى كه بيست و دوم بهمن ۱۳۵۷ اين دگرگونى اتفاق افتاد.

من هيچ وقت يادم نمى رود كه در شهر مراكش بوديم و موقعى كه دائماً راديو روشن بود و دنبال مى كرديم اخبار را، اين اتفاق افتاد و بعد شروع شد ندانستن كجا برويم، كجا به ما اجازه مى دهند و بايد بگويم اعليحضرت خودشان را بالاى تمام دروغ ها، خيانت ها و پستى ها نگه داشته بودند.

تنها دغدغه ايشان، ايران و ايرانى بود و هيچ وقت گله نكردند. فكر مى كنم به عنوان يك سياستمدار مى دانستند كه اين افراد، این سياستمداران به دنبال منافع سياسى و اقتصادى خودشان هستند و موقعى كه يك رژيم ديگرى در يك مملكت هست سعى مى كنند روابط شان را با آن مملكت درست كنند. ولى خوب رفتار غيرانسانى كه داشتند واقعاً وحشتناك بود و دروغ ها و مطبوعات كه ديگر هر چيزى را مى نوشتند؛ كه سال ها من فكر مى كردم اگر همه شما دلسوز حقوق بشر بوديد در ايران، بعد از اينكه سال ها اتفاقات فجيعى در ايران افتاد، چطور هيچ كس دیگری از حقوق بشر صحبت نكرد. چون شاه كه رفت مثل اينكه ايرانى ديگر حقوق نداشت كه از حقوق بشرش صحبت كنند.

در اينجا مى خواستم بگويم بعد از همه اين سال ها، بعد از همه اين اتفاقاتى كه در ايران افتاد، يك مخلوطى بود از يك مقدار نارضايتى هاى داخلى، كمبودهاى داخلى و تمام گروه هايى كه مخالف بودند با پادشاهى و تمرين چریکی اين ور و آن ور مى ديدند، اعتقادات ايدئولوژى هاى سياسى مختلف داشتند، جنگ سرد بود، كمونيست ها بودند، شوروى بود، همه اينها دست به دست هم داد و با يك مقدار فشار خارجى كه براى من الان روشن شده، چون خودشان دارند در كتاب ها مى نويسند... من فكر مى كنم آن نارضايتى ها براى خيلى ها فكر مى كردند همچين دگرگونى و انقلابى لازم نداشت.

من واقعاً خيلى از سران جمهورى اسلامى را فرزندان ناسپاس همين سياست هاى سى سال پيش بعضى از ممالكى كه امروز آقايان هى مى گويند مرگ بر اين مرگ بر آن...(می دانم) به دليل اينكه خيلى واضح است كه سياست هاى خارجى آن موقع در اين انقلاب اسلامى دست داشتند.

باز بر مى گرديم به خاطره اى در سى سال گذشته. پاناما. شما و پادشاه به پاناما رفتيد. در آن زمان مقام هاى جمهورى اسلامى ايران از جمله آقاى صادق قطب زاده اعلام كردند كه قرار است پادشاه ايران را به ايران تحويل بدهند. اين ماجرا درست بود؟ و اگر درست بود شما چگونه مطلع شديد و توانستيد كه از پاناما خارج شويد؟

بله. اين مطلب درست بود. براى اينكه متاسفانه با گروگانگيرى در سفارت آمريكا كه ما بايستى از نيويورك خارج مى شديم و از آمريكا خارج شويم و تنها مملكتى كه به ما اجازه اقامت داد، پاناما بود... كه بعد از نيويورك رفتيم تگزاس و از آنجا به پاناما... اين موضوع پيش آمد و خيلى مسائل ديگر طولانى تر. اين شد كه خانم سادات به من زنگ زدند كه اگر بخواهيد مى توانيد بياييد مصر. مسائل ديگرى هم هست كه آن موقع يادم هست دولت آمريكا دو نفر را فرستاده بود كه با اعليحضرت صحبت كنند و ايشان بمانند و نروند به مصر. من در آن جلسه حاضر بودم و اصرار داشتيم كه ترك كنيم. براى اينكه بعضى از دوستان و روزنامه نويسان به ما زنگ مى زدند كه بهتر است آن مملكت را ترك كنيد.

بعد كه مصر قبول كرد ما به آنجا برويم، قرار بود كه يك طياره بفرستند ولى آخرين دقيقه آمريكايى ها گفتند طياره مصرى نيايد و ما خودمان يك طياره در اختيارتان مى گذاريم. و بعد داستان اين شد موقعى كه پرواز كرديم طیاره در جزيره اسور فرود آمد.

چندين ساعت آنجا منتظر بوديم و خيلى تعجب كرديم... يادم مى آيد كه بعد از چندين سال وزير خارجه پرتغال را ديدم، او به من گفت موقعى كه طياره آنجا چندين ساعت ماند، ما از مقامات آمريكايى پرسيديم كه به چه دليل اين طياره در آنجا مانده، گفتند كه ما نمى توانيم به شما بگوييم. حتى روز بعدش سفيرشان در واشنگتن رفته بود از وزارت خارجه آمريكا پرسيده بود، آنها باز جواب نداده بودند.

اينجا مى خواهم اين مسئله را بگويم درست است كه گويا پرزيدنت كارتر تلفن زده بود به اشرف غربال كه آن موقع سفير مصر بود در واشنگتن، سالها سفير مصر بود، گفته بود من چندين بار به پرزيدنت سادات زنگ زدم ولى جوابم را نمى دهد، مى دانم چرا جوابم را نمى دهد براى اينكه من مى خواستم بهش بگويم كه اجازه ندهد پادشاه ايران به مصر بيايد براى اينكه ممكن است به ضرر مصر و صحبت هاى صلح اعراب و اسرائيل شود.

به هر صورت اين طياره آمريكايى چندين ساعت ماند كه خيلى نگران كننده بود و اعليحضرت هم تب داشتند. طياره سرد مى شد و البته آنجا مقامات محلى آمدند، خيلى با احترام با اعليحضرت... بعد كه رسيديم در قاهره، سلينجر، روزنامه نويس در كتابش نوشت كه آن موقع هميلتون جردن، شايد حتى كارتر هم نمى دانسته... با آقاى قطب زاده تماس گرفته بود كه قطب زاده گفته بود اگر پادشاه ايران را برگردانيد به پاناما، ما گروگان ها را آزاد مى كنيم يا مى دهيم دست دولت.

آقاى قطب زاده نتوانسته بود چون زمان نوروز بود و تعطيل، نتوانسته بود كه آن شوراى انقلاب را جمع كند و تصميم بگيرند، گويا اشتباه كرده بود آقاى قطب زاده از لحاظ اختلاف ساعت بین ايران و پاناما گفته بود پادشاه را پس فرستادند. بعد به هم خورد برنامه شان که ما به مصر رسيديم.

شما از انورسادات، رئيس جمهور فقيد مصر، ياد كرديد كه به پادشاه و شما اجازه دادند كه به خاك مصر قدم بگذاريد. انور سادات اين كار را براى دوستى و معرفت انجام داد يا منافع سياسى هم پشت اين ماجرا بوده؟

كاملاً دوستى بود و كلمه خوب را خودتان گفتيد. معرفت انسانى و انسانيت. براى اين كه هيچ منفعتى نداشت. جمهورى اسلامى سر كار هست براى اين كه پادشاه ايران برود آنجا و هم مردم مصر و هم خود رئيس جمهور فراموش نكردند كه در يك زمان خيلى مشكل جنگ مصر و گرفتارى هايى كه مصر داشت، ايران خيلى كمك كرد به مصر، اين را فراموش نكردند.

من يادم هست موقعى كه ما رفتيم و اعليحضرت در بيمارستان بودند، خيلى از روزنامه هاى خارجى آمده بودند، فكر مى كردند از مردم كوچه و بازار قاهره عكس العمل منفى بگيرند، ولى برعكس. آن هندوانه فروش يا سبزى فروش توى خيابان و بازار مى گفت خيلى خوب شد كه پادشاه ايران آمد اينجا، ايشان برادر ما هستند و در موقع هاى سختى به ما كمك كرده اند. البته يك جايى شلوغى هايى شد و حرف هايى زدند ولى اينجا بايد بگويم كه خدا را شكر كه كسى بود مثل مرحوم انور سادات، و ملت و دولت مصر با دوستى ما را پذيرفتند و واقعاً بعد از ماه ها تنها موقعى كه يك مقدار احساس راحتى كرديم، موقعى بود كه پا در قاهره گذاشتيم و خود من و فرزندانم و خيلى از ايرانيان براى هميشه سپاسگزار خاطره انور سادات و مردم مصر و دولت مصر هستيم.

واقعاً رئيس جمهور انور سادات كه قوى ترين و پرقدرت ترين مملكت دنيا نبود به تمام سياستمداران دنيا نشان داد كه حتى در سياست يك مقدار انسانيت ارزش دارد و يك درس اخلاقى به همه دنيا داد.

به خاطرات تلخى در اين سى سال اشاره كرديد. خاطرات شيرينى هم احتمالا داشتيد. مى توانيد از خاطرات شيرين هم براى شنوندگان راديو فردا بفرماييد.

يك مقدار از خاطرات تلخ كه بر ما گذشت، خوب خاطرات شيرين هم در اين دوران سى سال بوده. خاطرات تلخى يكى از بزرگترينش درگذشت ليلاى نازنين بود كه من اينجا از تمام ايرانيان تشكر مى كنم كه شنيدم موقعى اين خبر را شنيدند با شمع روشن به دور كاخ نياوران رفتند و اين درد بزرگى بود كه از يك طرف خوب بود كه اعليحضرت نبودند كه چنين روزى را ببينند. به خصوص شايد خداوند ايشان را دوست داشت كه نباشند و ببينند چه به سر مملكت آمده و مى آيد و به خصوص حمله صدام حسين به ايران.

واقعاً درود به روان تمام سربازان و افسران ايران و ايرانيانى كه مبارزه كردند در اين جنگ چندين ساله خانمان سوز و نگذاشتند كه مملكت ما به دست خارجى بيافتد.

خاطرات خوش البته بوده، فارغ التحصيل شدن بچه ها از دانشگاه ها و ازدواج شاهزاده رضا با ياسمين و تولد نوه هايم و اخيراً فارغ التحصيل شدن نوه بزرگم «نور» كه سال آينده مى رود به دانشگاه و خبرهاى خوشى كه از ايران مى شنيديم كه قدرت مردم و پايدارى شان كه هنوز هم هست.

با تمام فشارها و زورهايى كه مى آورند، مردم ايران با قدرت دارند مبارزه مى كنند و موفقيت ايرانيان در داخل و خارج، خبرهاى خوش بوده است. چيزى كه هميشه مى گويم اين است كه نور بر تاريكى پيروز خواهد شد.

نمایش نظرات

XS
SM
MD
LG