لینک‌های قابلیت دسترسی

یکشنبه ۲۱ آذر ۱۳۹۵ تهران ۱۰:۳۵ - ۱۱ دسامبر ۲۰۱۶
شايد کمتر کسی فکر می کرد که روزی نام کشور تونس در دنيای مجازی، از فيس بوک گرفته، تا وبلاگ ها و وبسايت های تحليلی، نقل محفل کسانی شود که دغدغه شان جنبش سبز، و حرکت اعتراضی مدنی در ايران است.

هفته گذشته و پس از پيروزی انقلاب موسوم به ياس در تونس، و کناره گيری زين العابدين بن علی از قدرت، پس از ۲۳ سال رياست جمهوری، صفحات کاربران ايرانی در شبکه های اجتماعی پر شد از جمله ها و عبارات مختلفی مبنی بر مقايسه جنبش سبز ايران، و قيام مردم تونس.

يکی از عباراتی که بيش از همه در اين ارتباط به چشم می خورد، عبارت «تونس تونست، ايران نتونست» بود؛ عبارتی کنايه آميز از موفقيت تونسی ها در خلع قدرت از رئيس جمهورشان، و در مقابل، عدم موفقيت جنبش سبز ايران در کنار گذاشتن دولت محافظه کار محمود احمدی نژاد.

در گفت و گو با «رسول نفيسی»، استاد جامعه شناسی در دانشگاه استرير واشينگتن، تلاش کرديم که پاسخی برای اين پرسش بيابيم: چرا «تونس تونست، اما ايران نتونست»؟ و اينکه آيا اساسا امکان مقايسه تحولات اخير تونس و ايران وجود دارد؟



آقای نفيسی پيش از هر چيز لطفا توضيحی درباره ساختار حرکت اعتراضی تونس بدهيد. آيا اين حرکت را بايد يک قيام دانست، يک انقلاب، يا يک جنبش مدنی؟

اين جريان در آغاز مدنی بود که به سرعت به يک شورش تبديل شد و در نهايت حالت انقلابی به خود گرفت. در تمام مراحل قابل توجه اين بود که مردم روش مسالمت آميز را ادامه می دادند ولی دولت خشن شد و حدود ۷۰ نفر کشته شدند. «بن علی» بلافاصله متوجه شد که اوضاع بسيار خطير است، وزير کشور را بيرون کرد و مانند شاه ايران از مردم عذرخواهی کرد و گفت صدای انقلاب آنها را شنيده و مانند شاه ايران کشوری را پيدا کرد و با مقاديری از ثروت کشور به عربستان رفت.

می توان گفت جريان تونس در حال شکل گرفتن است و به هيچ وجه به آخر جريان اين نهضت نزديک نيستيم.

قبل از اين که بپردازيم به زمينه های اختلاف و اين که چرا در تونس چنين حرکتی جواب داد اما درايران جواب نداد، توضيح دهيد جنبش سبزی که در ايران شکل گرفته بود از لحاظ ترکيب نيروها چه ماهيتی داشت؟

جنبش سبز ايران با جريان تونس شباهت هايی داشت ولی تفاوت های آن بسيار بيشتر بود. جنبش سبز ايران يک جنبش آنی و برخواسته از درون ملت ايران به خصوص جوانان شهری و تحصيل کردگان و به خصوص مردم تهران بود. اين جنبش در ابتدا قصد خاصی را دنبال نمی کرد مگر اعتراض به تقلب آشکاری که
می ديدند و در واقع گلايه ای از رژيم و احمدی نژاد بود.

اما آقای خامنه ای با خام دستی اين جريان را تبديل کرد به جريان عظيم ملی و خود را هدف تمام جريانات مخالف قرار داد و جنبش بلافاصله آقای خامنه ای را هدف گرفت و هدف دو تکه شد. يعنی هدف اعتراضات ابتدا احمدی نژاد بود اما در فاصله کوتاهی خامنه ای هدف قرار گرفت. ما ديديم در جنبش مدنی ايران با اين که گهگاه اعمال خشونت آميز انجام می شد ولی جنبش مسالمت آميز و هدف آن اعتراض به انتخابات بود که يک هدف کاملا سياسی- مدنی بود. حتی در روز عاشورا ديديدم مردم ايران با شکلی مدنی و پيشرفته اعتراض کردند و اين اعتراض جنبه اجتماعی- سياسی داشت.

در اتفاقات تونس رهبری منسجمی وجود نداشت و از اپوزيسيون خاصی نام برده نمی شد که بخواهند اين حرکت را سامان دهند، در حالی که جنبش سبز ايران جنبشی بود که از ابتدا با رهبری سياسی مشخص ظاهر شد و سپس در بعد مدنی رهبری آن را کنشگران جامعه مدنی برعهده گرفتند. از اين جنبه چگونه می توان اتفاقات تونس را با ايران مقايسه کرد؟

مهم ترين عامل مقايسه اين دو جنبش جمعيت است. جمعيت تونس از شهر تهران کمتر است در حالی که ايران جمعيتی بيش از ۷۰ ميليون دارد با اقوام و فرهنگ های مختلف، بنابراين جريان در تونس خيلی سريع تر می توانست پيش برود.

در ايران رهبرانی که به عنوان رهبران جنبش سبز نام برده می شوند در واقع کسانی بودند که به جنبش ملحق شدند، يعنی جنبش ايران هم مانند تونس جنبش بی سر بود. کاری که اين رهبران کردند و جمهوری اسلامی هم هرگز از آنان تشکر نکرد اين بود که جنبش را محدود کردند به اين که در درون نظام حرکت کند و حرکت در چهارچوب نظام مقدار زيادی از حرکت جنبش را گرفت و باعث شد برای جنبش روشن نباشد که قدم بعدی چيست.

اگر روزی که تظاهرات ميليونی در تهران راه افتاد و آقای موسوی هم در آن حضور داشت از مردم می خواست کار ديگری کنند و شکل انقلاب به جنبش دهند، شايد اين اتفاق رخ می داد و اکنون شاهد وضعيت متفاوتی بوديم. اما از طرف ديگر اگر ميرحسين موسوی حضور نداشت شايد از ابتدا اين جمعيت جمع نمی شدند؟

هر فرد ديگری هم می توانست جای ميرحسين موسوی باشد. مسئله مردم ميرحسين موسوی و کروبی نبود بلکه مخالفت با احمدی نژاد و انتخابات قلابی بود که مردم آن را توهينی به شخصيت و رأی خود می دانستند و حضور کروبی و موسوی کند کننده اين جريان شد.

البته من اعتقاد نداريم اگر اين ها نبودند و مردم دست به شورش می زدند موفق می شدند، ولی به اين شکل محدود باقی نمی ماند. چون اين ها در تظاهرات بعدی خود را کنار کشيدند و از اين ها نمی توان توقع انقلابی بودن داشت و خودشان دستپاچه شدند. مانند مهندس بازرگان که در زمان انقلاب گفت ما از خدا تقاضای باران کرديم ولی سيل آمد. اين ها نيز از آقای خاتمی گرفته تا آقای هاشمی نمی خواستند سيل بيايد و کل نظام را ببرد.

در اين جريان دو نوع خواست وجود داشت، اول خواست مردم که دنبال تغييرات بنيادی بودند به خصوص مردم شهری و تحصيل کرده و دوم خواست افراد نظام از جمله رئيس جمهورها و نخست وزيران سابق که می خواستند از دولت امتياز بگيرند.

ما درتونس اين بازی ها را نداشتيم و جريان تونس شباهت بيشتری به انقلاب ايران عليه حکومت پهلوی داشت تا جريان جنبش سبز.

در جمهوری اسلامی مسئله ای که مردم با آن روبرو هستند يک حکومت مستبد دينی است که عنصر مردم را قبول ندارد، ولی در تونس با وجود اين که بن علی ديکتاتوری مدرن بود ولی عنصر مردم را قبول داشت.

اعتراضات هم در تونس و هم درايران سرکوب می شد و به مردم تيراندازی می کردند، اما چه شد که درتونس اعتراضات نتيجه داد ولی سرکوب درايران باعث شد اعتراضات فروکش کند؟

دولت جمهوری اسلامی، زاده انقلاب و جنگ و سرکوب است که خشونت بی حدی را با خود حمل می کند و از روز اول هم خودش را برای کسانی که ضد انقلاب می ناميد آماده کرده بود و هميشه حالت دفاعی داشت دربرابر برپاخيزی مردم. جمهوری اسلامی لايه های مختلف و چندگانه ای به دور خود ايجاد کرده از جمله سپاه پاسداران، بسيج و انصار حزب الله که گذشته از نيروهای انتظامی دور حکومت جمع شده اند.

طبيعی است که در مورد انتخابات پيشين رياست جمهوری ايران هم، حکومت آمادگی داشت برای سرکوب. و از آن گذشته خود را برای اين سرکوب محق نيز می ديد، چرا که خود را برآمده از يک نيروی الهی هم می داند و ديديم که در سرکوب کردن مردم هم از هيچ چيز فروگذاری نکرد.

اما در جريان تونس، قضيه متفاوت است. در مورد تونس شباهت های زيادی با انقلاب ۵۷ وجود دارد. اولا که حکومت تونس در درجه اول غافلگير شد. دوم اين که خود را مانند جمهوری اسلامی دارای يک ضمانت الهی نمی دانست. و سوم اين که خود را در قبال جامعه جهانی تا حدی مسئول می دانست و نمی خواست که دارای کارنامه بدی در اين باره شود.

از اين گذشته جمهوری اسلامی هميشه اين دست آويز را داشته که تمامی گناه ها را به گردن کشورهای خارجی بياندازند. مثلا می گويند ما تحريم هستيم، يا اينکه آمريکا می خواهد ما را سرنگون کند، و از اين دست بهانه ها. اما دولت «بن علی» چنين بهانه ای نداشت. تمامی اين ها به علاوه صدها مساله ديگر، اين دو حرکت را از هم متفاوت می کند.

اما اصل قضيه اين است که دولت زين العابدين بن علی، يک دولت ديکتاتوری مدرن بود، اما جمهوری اسلامی، يک حکومت استبدادی دينی است که برای خود ماموريت هايی الهی فرض می کند

حالا اگر بخواهيم اين دو حرکت را از لحاظ فرم با هم قياس کنيم، جنبش سبز را بايد حرکتی مدنی بدانيم که در قالب يک جنبش اصلاح طلبانه ظهور کرد، و اگرچه سپس تا حدی تغيير ماهيت داد، اما همچنان به شکل يک حرکت مدنی باقی ماند. اين درحالی است که حرکت تونس را بايد بيشتر در رديف قيام های مردمی دسته بندی کنيم. می خواستم تفاوت اين دو نوع حرکت اعتراضی را در روند انتقال قدرت يا سرنگون کردن قدرت توضيح دهيد.

تمام انقلاب ها لطماتی به جامعه وارد می کند که تا سال ها قابل جبران نيست. يکی از بزرگ ترين ضربه هايی که انقلاب ها به جامعه وارد می کنند، ريشه کن کردن نهادهای مدنی است. انقلاب در پی بنا نهادن نهادهای تازه، به جای نهادهای کهنه است، که روند چنين پروسه ای، مدت ها طول می کشد.

من به لحاظ شخصی زياد موافق با انقلاب نيستم. اگر انقلاب های عصر مدرن را در نظر بگيريم. از انقلاب فرانسه به اين سو، تمامی انقلاب ها قدرت تخريبی شان نسبت به قدرت سازندگی شان بيشتر بوده است. من اصلا به آينده انقلاب تونس هم خوشبين نيستم. بايد ديد که گروه های بنيادگرا و اسلام گرايی که پيش از اين سرکوب شده بودند، و اکنون خواهان بازگشت به قدرت هستند، چه آينده ای را برای مردم تونس رقم خواهند زد. همان طور که گفتم، اساسا به انقلاب ها خوشبين نيستم. بهترين راه برای مردم خواهان تغيير، يافتن راهی برای محدود کردن و اصلاح عملکرد دولت هاست.

اين دو حرکت را در ايران و تونس، از نظر ايدئولوژيک چگونه بايد دسته بندی کرد؟ مفاهيمی مانند مذهب و آزادی کجای جغرافيای هر يک از اين حرکت ها قرار گرفته است؟

ايدئولوژی جنبش مدنی ايران کاملا مشخص است. همان طور که گفتم دو لايه داشت، يک لايه اجتماعی، و يک لايه سياسی. در لايه اجتماعی که عموما دربرگيرنده خواست های آنی طبقه جوان و تحصيل کرده و متوسط جامعه ايران بود، خستگی از محدوديت ها و فشارهای سبعانه و بی معنای حکومت، نقش اصلی داشت. لايه ديگر لايه سياسی است که در آن هنگامی که ديدند، سيستم رای گيری در ايران، به درستی کار نمی کند، و حکومت در حال تغيير شکل به نوعی ديگر از حاکميت است، به خيابان ها ريختند. که بيم از اين تغيير شکل هم ترس به جايی بود.

انتخاب آقای احمدی نژاد برای بار دوم، تلاشی بود برای يکپارچه کردن کامل سيستم، و تسلط کامل آقای خامنه ای بر همه چيز. مردمی که به خيابان ها ريختند، اين تغيير ماهيت جمهوری اسلامی به يک استبداد کامل اسلامی را حس کرده بودند، و به همين دليل طغيان کردند. در جريان تونس اما قضيه کاملا متفاوت است. در تونس مردی برای ۲۳ سال حکومت می کرد که دارای فسادهای مختلفی بود. و هنوز خواست اصلی مردم تونس مشخص نيست. تا اين جا تمامی شعارهای مردم تونس، شعارهای سلبی بوده است. يعنی هرچه را حکومت پيشنهاد کرده رد کرده اند، اما خواسته هاشان را به روشنی بيان نکرده اند.

آن چه می توان گفت اين است که خواست های مذهبی هيچ جايی در اين حرکت نداشته و با توجه به شعارهايی که تاکنون مطرح شده، تا اين لحظه می توان گفت که مردم تونس تنها دست رد به سينه اين ميزان فساد اداری و مالی می زنند، و خواستار حکومتی سالم تر هستند.

به عنوان پرسش آخر، اين که جنبش سبز در اين مرحله، فروکش کرده به چه معناست؟ آيا اين پايان جنبش اعتراض مدنی در ايران است، يا اين که می توان آينده ای برای آن مجسم کرد؟

اگرچه شايد جنبش سبز به عنوان يک جنبش سراسری، فعلا پايان گرفته باشد، و دولت هم خودش را برای برخورد با اين گونه جنبش ها بيش از پيش آماده کرده باشد، اما ديده ايم که مردم ايران هم از سوی ديگر هيچ گاه قابل پيش بينی نبوده اند، و همان گونه که دولت خودش را برای مقابله با اين جنبش آماده می کند، مردم هم از سوی ديگر راه های تازه ای را برای اعتراض خود طراحی خواهند کرد. در مجموع اين که اين نزاع، تا زمانی که تعادلی ميان خواست های مردم، و سياست های حکومت حاصل نشود، همچنان ادامه خواهد داشت.

نمایش نظرات

XS
SM
MD
LG