لینک‌های قابلیت دسترسی

جمعه ۱۹ آذر ۱۳۹۵ تهران ۱۳:۲۵ - ۹ دسامبر ۲۰۱۶

حزب توده؛ از بازسازی در دهه ۵۰ تا ضربات دهه ۶۰ و فروپاشی شوروی


نورالدین کیانوری، رهبر پیشین حزب توده در ایران، در حال سخنرانی برای هواداران حزب.

نورالدین کیانوری، رهبر پیشین حزب توده در ایران، در حال سخنرانی برای هواداران حزب.

حزب توده ايران که در سال ۱۳۲۰ خورشيدی تاسيس شد، در دوره فعاليت خود در ايران، دو ضربه سنگين را متحمل شد. نخست، پس از کودتای ۲۸ مرداد ۱۳۳۲. اين حزب البته در سال های دهه ۵۰، با تشکيل گروه های غير متمرکز هوادار خود در ايران، جان تازه ای گرفت و توانست پيامدهای ضرباتی مانند انشعاب هواداران مشی مائو و نيز لو رفتن تشکيلات تهران را جبران کند. تا جايی که به گفته مسئولان حزب توده ايران، تيراژ نشريه «نويد» از گروهی به همين نام به دهها هزار نسخه می رسيد.

ضربه دوم بين سال های ۱۳۶۱ تا ۱۳۶۲ به اين حزب وارد شد و در حقيقت، می توان آن را ضربه ای دانست که کار بازسازی اين حزب را بسيار دشوار ساخت. به ويژه که دو دهه پيش، اتحاد جماهیر شوروی فرو پاشيد و حزب توده ايران همانند احزاب ديگر چپ با انشعاب در درون خود مواجه شد.

در مورد فعاليت حزب توده ايران از دهه ۵۰ تاکنون، با حشمت الله رئيسی به گفت و گو نشسته ایم. آقای رئيسی که پيش از انقلاب از رهبران چريک های فدايی خلق بود، پس از انقلاب بهمن ۵۷ به حزب توده ايران پيوست و مدتی نيز در کادر رهبری اين حزب فعاليت کرد.

حشمت الله رئيسی: از سال های ۵۰ با پيدايش فعاليت مسلحانه در ايران، يک نوع تحرک سياسی در فضای دانشگاه ها و فضای روشنفکری کشور به چشم می خورد که يک رکود کوتاه مدت را پس از سال ۱۳۴۱ تجربه می کرد، و در اين فاصله به بازنگری می پرداخت.

اين تحرک در سطوح مختلف هم به چشم می خورد، به ويژه از سال های ۵۲ يا ۵۳ با دسترسی ای که من پس از انقلاب به برخی از اسناد ساواک داشتم، به ويژه در بخش کارگری که برای من از حساسيت برخوردار بود، متوجه شدم که ساواک به دقت فعاليت های کارگری را زير نظر داشته و پرونده هايی به طور مرتب تدوين می کرده است. ساواک در اين پرونده ها، نوع اعتصابات، کميت آنها و فعاليت گوناگون در اين اعتصابات را درجه بندی می کرد و در اين جزوه ها می شد سير صعودی اعتصاب ها را ديد.

اين اسناد نشان می دهد که به لحاظ کميت و کيفيت، فعاليت جنبش کارگری، دانشجويی و ساير جنبش ها رو به افزايش بوده است.

طبيعتا اين موضوع تاثير خود را بر روی اعضا و هواداران حزب توده در داخل ايران می گذاشت. آنها پس از رکود و سرکوبی ای که با لو رفتن تشکيلات حزب در تهران و با خيانت عباسعلی شهرياری تجربه کردند، يک بازسازی و بازنگری تشکيلاتی را تحت عنوان گروه های غير متمرکز آغاز کردند.

يکی از آن گروه ها، «نويد» بود که بيشترين فعاليت و تاثير را داشت. کيفيت اين فعاليت نيز به واسطه تشکيل دهندگان نويد بود. به خصوص رحمان هاتفی، که می توانم بگويم از معدود روزنامه نگاران برجسته ايران بود که توانايی فلسفی و تاريخی قدرتمندی داشت.

حزب توده ايران پس از پيروزی انقلاب بهمن ۵۷، از آنچه که «خط امام» می ناميد، حمايت می کرد. اين حمايت هم ناشی از اين تحليل بود که حزب توده ايران در تحليل های اش به اين نتيجه رسيد حاکمان جديد سياستی ضد امپرياليستی در پيش گرفته اند و در داخل نيز دست به اقدامات راديکال در جهت دفاع از خواست های مردم خواهد زد.

اين سياست تا بهمن ماه ۱۳۶۱ که ضربه اول به اين حزب وارد شد، و گويا به طور کج دار و مريز تا ارديبهشت سال ۱۳۶۲ ادامه يافت.

دليل اصلی اين خط مشی حزب توده ايران چه بود؟ در حالی که مجموع رفتارهايی که از طرف حاکميت ديده می شد، درستی اين خط مشی را زير سوال می برد. برخی منتقدين بر اين باورند که خط مشی حزب توده ايران ناشی از تاثير تئوری راه رشد غير سرمايه داری بود که اوليانفسکی، چهره شاخص و تئوريسين آن به شمار می رفت. اين مسئله تا چه اندازه درست است؟

ذهنيت شما کاملا درست است. يعنی در آن موقع اين ذهنيت وجود داشت که جهان دو قطبی است و در جهان دو قطبی هم کشورهای جهان سوم و يا جنبش های رهايی بخش، دو انتخاب بيشتر ندارند؛ يا به سمت سرمايه داری متمايل شوند که در راس آن آمريکا قرار داشت و برای حفظ منافع خود عموما از حکومت های سرکوب گر و اقتدارگرا حمايت می کرد. نمونه های گسترده ای هم در اين مورد وجود داشت. مانند حمايت از رژيم اقتدارگرای شاه و يا پينوشه در شيلی، مارکوس در فيليپين، سوهارتو در اندونزی و کشورهای آمريکای لاتين که نمونه های آن بسيار است.

به همين دليل، جنبش ها وقتی که عليه اين حکومت های اقتدارگرا و وابسته به امپرياليسم مبارزه می کردند، طبيعتا به تنهايی توانايی پيروزی نداشتند و به ناچار به سمت اردوگاه سوسياليسم که مخالف امپرياليست بود، کشيده می شدند. بنابراين، گذشته از اين که اين نيروها چه عقايد ايدئولوژيکی داشته باشند، اين تمايل جبری و اجتناب ناپذير است.

نمونه های اين تمايل در آن تاريخ زياد بوده است؛ از انقلاب کوبا گرفته تا کودتا در سومالی و مناطق ديگر دنيا.

طرفداران راه رشد غير سرمايه داری، اين تحليل را به ايران نیز تعميم می دادند و بر اين باور بودند که به طور اجتناب ناپذير اين سمت گيری را خواهد پيمود. آنها با توجه به همه اين مسايل، وظيفه خود می دانستند که اين روند را تسريع کنند. يعنی با متلاشی کردن بقايای آن نيروهايی که از انقلاب ضربه خورده و پايگاه امپرياليسم بودند، به تثبيت انقلاب کمک می کردند.

به عبارت ديگر، هدف، تثبيت انقلاب و بازگشت ناپذير کردن آن بود و در اين ميان، حمايت از خط امام که در راس جنبش بود، به وظيفه حزب تبديل شد.

اين تحليل حزب بود، که البته به چند دليل با واقعيت منطبق نبود، زيرا در مقطعی، روی می داد که خود اتحاد شوروی روند معکوسی را طی می کرد.
يعنی موج انقلاب که بعد از جنگ جهانی دوم رو به افزايش بود و کشورهای مستعمره، آزاد می شدند و به استقلال می رسيدند و از جمله، کشورهای قدرتمندی مثل هندوستان يا الجزاير پا به عرصه گذاشته بودند، در حال تجربه اين موج بودند ولی از سال ۱۹۷۹، اين روند برعکس شد. چنانچه بعد از مدتی هم شاهد فروپاشی شوروی بوديم.

من فکرمی کنم اين ارزيابی را در آن زمان حزب نمی توانست داشته باشد که خود قطب سوسياليستی از درون رو به زوال است يا تعادل و بالانس قدرت را دارد از دست می دهد.

در اين ميان، طبيعی است که بروز انقلاب ها و پيش آمدن درگيری های سياسی و سازمان يافته و نرسيدن جامعه به رفاه، زمينه مساعدی را برای سربرآوردن رژيم های اقتدارگرای پوپوليستی فراهم می کرد.

در اين ارتباط، به نظر من، آنچه که ما جنبش انقلابی سال ۵۷ خطاب اش می کنيم و دائما روی مردمی بودنش تاکيد می کنيم، يک جنبش پوپوليستی بود.

در چنين حالتی، برانگيختن توده ها در جريان انقلاب با شکست روبرو می شود و هيچ حزب سياسی منسجمی يا مجموعه ای از احزاب در يک روند توافق شده، نمی توانند هدايت جنبش را بر عهده بگيرند و در نهايت، رژيم اقتدارگرای پوپوليستی به سادگی می تواند برای کاهش تنش در جامعه، حتی دستيابی جامعه به يک حداقل ها يکپارچگی و چيره شدن بر بحران مشروعيت دولت، اقتدار را در دست بگيرد.

به نظر من، خط امام و جنبش آقای خمينی که اين انقلاب را رهبری می کرد، در نهايت به يک جنبش پوپوليستی انجاميد.

علت عينی شکل گيری اين جنبش پوپوليستی اين بود که در کشور ما، دولت سازی و ملت سازی بسيار بسيار ضعيف بود و با انحراف قابل توجه رشد کرد.

در اين ميان، اگر دولت اقتدارگرا به وجود آمد، ولی ملت سازی با ناکامی روبرو شد. بايد دانست که اين دو پديده در کنار هم هستند. يعنی اگر به جامعه مدرن غرب نگاه کنيم، به وِيژه در انگلستان و کشورهای پيشرفته سرمايه داری، پروژه ملت سازی از پايين شکل می گيرد و بين ملت ساخته شده از دل آن، پروژه ملت سازی و دولت ملی ارتباط ايجاد می شود. ولی متاسفانه در کشور ما بعد از مشروطيت، اين پروژه ملت سازی با مشکلاتی روبرو شد.

در نتيجه، اين دو عنصر نمی توانست سياست حزب را در آن دوره به لحاظ استراتژيک کامياب کنند. به همين دليل هم وقتی رژيم استفاده ابزاری لازم را انجام داد، به يک بی نيازی نسبت به حزب توده رسيد. يکی از ارزيابی های غلط هم اين بود که به دليل نيازهای شديد رژيم نوپا به اتحاد شوروی و اردوگاه سوسياليسم، به خصوص وقتی که در شرايط جنگی قرار دارد، باعث می شود که احتمال سرکوب بسيار پايين بيايد.

اين مسئله بر خلاف خطرات آشکاری بود که روز به روز خودش را نشان می داد. برای مثال، خود من در آن زمان دو گزارش ويژه به رهبری حزب توده دادم، مبی بر اينکه حمله به حزب، قريب الوقوع است، زيرا با اطلاعاتی که از دولت و از طريق دوستانم دريافت می کردم، اخباری را در اين مورد دريافت می کردم.

در عين حال، دوست بسيار نزديکم که در تهاجم نيروهای دولتی به تشکيلات نفت بازداشت شد، اين تحليل را برای من تقويت کرد.

برای توضيح بيشتر بايد بگويم که قبل از اينکه به حزب توده حمله کنند، به تشکيلات کارگری نفت حمله و آن را از وجود چپ ها پاکسازی کردند. همزمان آقای غبرايی از سازمان فدائيان ( اکثريت) را که مسئول نشريه «کار» بود و آقای پورهرمزان را که مسئول نشريه «نامه مردم» از حزب توده بود، همزمان در يک شب دستگير کردند.

خوشبختانه شانس با من همراه بود و در اين حمله دستگير نشدم. بعد از چهار ماه، دوست بسيار نزديکم که در زمان شاه هم با هم زندان بوديم و انسانی بسيار مقاوم بود، از کميته مشترک و بند معروف شکنجه آزاد شد و مستقيم پيش من آمد.

او ضمن آنکه يک پيام وِيژه از محمد پورهرمزان برايم آورد، گفت که علت آزادی اش، نوشتن توبه نامه بوده است. علت اش هم اين بود که يکی از زندانيان سابق که در دستگاه حکومت بود به دوست من اخطار شديد داده بود که همه شما را در نهايت خواهند کشت، پس هر چه زودتر توبه نامه بنويس و برو.
به هر صورت، اين دوست که آزاد شده بود، به من گفت که پورهرمزان پيام داده است که رهبران و اعضای حزب را بازداشت می کنند و جرم همه هم جاسوسی است و همه را هم اعدام خواهند کرد.

با وجود اينکه من اطلاع دارم که به جز اين پيام، پيام های بسيار گسترده ای به حزب داده شد، ولی با کمال شگفتی و عليرغم اينکه تلاش هايی صورت گرفت تا تصميماتی گرفته شود که يک عقب نشينی سازمان يافته تدارک ديده شود، ولی به اعتقاد من آقای کيانوری شايد به دليل ماجراجويی های اش و يا اعتماد بيش از حدی که نسبت به کانال های ارتباطی اش با حکومت داشت، امکان يک تصميم گيری قاطع ضروری و حياتی را فراهم نکرد.

البته اطلاع دارم که کميته ای برای خروج بخش بزرگی از رهبران تشکيل شد، ولی در اين مورد تعلل صورت گرفت.

امکانات لازم هم برای خروج بخش زيادی از رهبری حزب و کادرهای ارزنده آن وجود داشت. به اين کار عقب نشينی سازمان يافته می گويند که در آن زمان ضروری و اجتناب ناپذير بود، ولی تصميم گيری در نهايت صورت نگرفت.

بحثی که وجود دارد ضربه ای است که حزب توده ايران متحمل شد.
شما به يک سری موارد از جمله اخطارها و هشدارهايی که داده شده بود، اشاره کرديد. واقعيت اين است که اتهام های زيادی از سوی حکومت به حزب توده ايران وارد شد. اتهام جاسوسی و کودتا هم بخشی از اين ها بود. آيا اين اتهام ها واقعا درست بودند؟ يعنی حزب توده ايران داشت در مقابل جمهوری اسلامی قرار می گرفت يا اينکه اين جمهوری اسلامی بود که حزب توده را مثل ساير سازمان های سياسی سرکوب کرد؟


به اعتقاد من، نيروی حاکم در يک مرحله انتخاب قرار گرفت. مرحله انتخاب را هم جنگ تعيين می کرد. چون بعد از فتح خرمشهر و اينکه شرايط جبهه های جنگ به نفع ايران قرار داشت و ايران از نظر سياسی و روانی در شرايط بهتری بود، مسئله صلح در دستور کار قرار گرفت و مطرح شد. حزب توده هم يکی از آن احزابی بود که به طور قاطع بر روی اين مسئله پافشاری کرد.

در همين حال، آقای خمينی و مقام های جمهوری اسلامی به خوبی می دانستند که بدون تسليحات، امکان ادامه جنگ وجود نخواهد داشت. لذا بايد دست به انتخاب می زدند؛ انتخاب به سمت شرق يا تمايل به سمت غرب.

اگر اين انتخاب به سمت غرب بود، در درجه نخست، حزب توده به مثابه اقدامی برای نشان دادن حسن نيت ايران به غرب، بايد سرکوب می شد تا بتواند اسلحه و مهمات لازم را برای ادامه جنگ فراهم کند.

چون انتخاب جمهوری اسلامی استمرار جنگ بود، طبيعتا اين انتخاب، دوری گزيدن از اتحاد شوروی نيز می توانست تلقی شود. اين در حالی بود که سياست رسمی اتحاد شوروی ادامه جنگ نبود.

بعدها البته مشخص شد که آمريکا و غربی ها هم استراتژی مهار دوگانه را در پيش گرفته بودند و طرفدار ادامه جنگ، البته به قيمت پيروز نشدن ايران و عراق بودند.

ولی آقای خمينی و رهبران سپاه پاسداران اين استنباط را داشتند که اگر اين حسن نيت را با سرکوب حزب توده نشان بدهند، که سرکوب حزب توده، عملا سرکوب شرق تلقی می شد، راه برای جاری شدن تسليحات به طرف ايران باز می شود و از اين طريق احتمال پيروزی در جنگ وجود دارد.

به نظر من، يکی از پارامترها هم اين بود که معامله پنهانی در اين مورد صورت گرفته بود.

در مورد اتهام کودتا بايد بگويم، مسئله کودتا حتی تا زمانی که اعضا و رهبران حزب را بازداشت کردند، در ذهن سپاه پاسداران که ابتکار عمل بازداشت و سرکوب حزب را به خرج داد، وجود نداشت که بخواهد برای پيشگيری از بروز کودتا اين موج دستگيری ها را راه بيندازد.

اين مسئله در جريان بازجويی ها، تنها از سوی فردی که موقعيت مهمی در تشکيلات حزب نداشت، مطرح شد.

حتی بعد از اينکه رهبران حزب را بسيار شکنجه کردند و گفتند که ۱۲ تن از آنان که ديگر تحمل شکنجه های قرون وسطايی رژيم را نداشتند، طراحی برای کودتا را تاييد کردند، خودشان متوجه شدند که طرح اين مسئله بسيار کودکانه است و ديگر دنبال آن را نگرفتند.

از سوی ديگر، اگر قرار بود کودتايی صورت بگيرد شوروی ها بايستی و حتما در جريان قرار می گرفتند. چرا که شوروی در افغانستان درگير مسائل نظامی بود و توانايی و ظرفيت اين را نداشت که جبهه جديدی در ايران به وجود بياورد.

در مورد اتهام جاسوسی و وابستگی چطور؟

در مورد مسئله وابستگی هم با آن همه شکنجه ای که به اعضای حزب اعمال کردند، يکسری افراد، به طور مشخص، حسن قائم پناه، در بازجويی ها اعتراف کردند که گويا با «کا.گ.ب» ارتباط داشته اند، ولی اين ارتباط، سياست رسمی حزب نبود.

طبيعتا حزبی که سال های سال در شوروی و اروپای شرقی بود، نمی توانست به طور کامل خودش را بی نفوذ کند. همان طور که در هر جای دنيا در درون احزاب نفوذ می کنند. همان طور که الان هم جمهوری اسلامی تلاش زيادی می کند تا در اعضا و سازمان های هوادار خود و يا اپوزيسيون نفوذ کند.

اين نفوذ، بحث ديگری است تا اينکه يک حزب را در کليت اش، جاسوس و يا وابسته بناميم. به نظر من، اتهام وابستگی به شدت نادرست است و تاريخ حزب هم ثابت کرده و نشان داده است که اعضا حزب از انسان های ميهن پرست و مدافع منافع ايران بودند و دوستی و علاقمندی شان به اتحاد جماهير شوروی نيز بر اساس انترناسيوليسم پرولتری و بر اساس کمک هايی بود که اتحاد شوروی به کشورهای استقلال يافته و جنبش های رهايی بخش می کرد.

اين کمک ها هم واقعی بودند. مثلا حمايت گسترده مالی و معنوی از نهضت آزادی بخش هند از سوی شوروی تا حدی بود که هندی ها بخش مهمی از استقلال خود را مرهون کمک های شوروی می داننديا کمک به ويتنامی ها موجب پيروزی شان بر آمريکا شد.

اين تعلق خاطر در اين چارچوب برای اعضا و هواداران و بخش بزرگی از رهبری حزب قابل بررسی و فهم بود، نه اينکه آن را تبديل به يک ابزار ايدئولوژيک يا پيش برنده منافع آنها کنند.

از اين نظر، به اعتقاد من، حمله به حزب در اين چهارچوب قابل فهم است که به خصوص شخصيت های برجسته ای از حزب هم در راس ارتش ايران قرار داشتند. ناخدا افضلی، فرمانده نيروی دريايی بود. سرهنگ عطاريان، فرمانده غرب کشور بود و آقای کبيری موقعيت حساسی در ارتش .

در مورد کاردار سفارت شوروی، کوزيچکين، فرار کرد و گفته می شود اطلاعات با ارزشی در اختيار غربی ها به خصوص دولت انگليس قرار داد و اين اطلاعات از طريق مقام های پاکستانی به عسکراولادی داده شد، بايد بگويم که اين اطلاعات، مربوط به سال ۵۸ بود که کوزيچکين ارتباط مستقيمی با خود آقای کيانوری داشت و در اين گفت و گوها هم بيشتر مباحث سياسی بين آنها رد و بدل می شده و چيز خاصی مطرح نبوده است.

به خاطر همين، وقتی که کوزيچکين پناهنده می شود، شوروی ها مايل اند که دو نفر از کشور خارج شود؛ يکی آقای فروغيان و ديگری آقای کيانوری که در اين زمينه آقای کيانوری تعلل می کند.

به اعتقاد من، اطلاعاتی که آقای کوزيچکين در زمينه حزب داشت زياد نبود و بيشترين اطلاعات را خود سپاه به دست آورده بود و وقتی بازداشت رهبران و اعضای حزب توده تاييد شد، بيشترين اطلاعات زير شکنجه به دست آمد.

متاسفانه آقای کيانوری در اين زمينه مقاومت زيادی ازخودش نشان نداد.
گر چه در دو مورد، او مقاومت بسيار سرسختانه ای از خودش نشان داد. يکی، در رابطه با مسئله کودتا و ديگری در رابطه با ارتباط با جاسوسی و ارتباط با شوروی.

ضربه ای که حزب توده ايران در سال های ۶۱ و ۶۲ متحمل شد، چه اندازه بود؟

ضربه ای که در اين مقطع به حزب وارد شد، بزرگترين ضربه در تاريخ حزب و حتی سنگين تر از ضربه کودتای ۲۸ مرداد بود، چرا که بيش از ۹۰ درصد رهبران حزب از آن هنگام تا اعدام های سال ۶۷ کشته شدند.

از اين نظر، تحليل گران حکومت تصور می کردند که حزب توده به نقطه پايانی خودش رسيده است. ولی خوشبختانه بلافاصله در خارج و از سوی بقيه کادر رهبری و کادرهای حزبی، کنفرانس ملی تشکيل شد و با وجود همه خطاها و اشتباهاتی که صورت گرفت، استمرار کار حزب امکان پذير شد.

فروپاشی اتحاد شوروی در پايان سال ۱۹۹۱ چه تاثيری بر حزب توده ايران داشت؟

فروپاشی شوروی ضربه ايدئولوژيکی بزرگی را به احزابی نظير حزب توده ايران وارد کرد.

بخشی که به اميد و به خاطر جاذبه های قدرت در اردوگاه سوسياليسم و شوروی به حزب پيوسته بودند، از حزب کنار رفتند و يک بحران تمام عيار ايدئولوژی، سياسی و تشکيلاتی، حزب را فراگرفت و جنگ قدرت هم به اوج خودش رسيد.

طبيعتا وقتی که خلا قدرت به وجود می آيد و رهبری يک تشکيلات نيز کشته شوند، اين خلاء قدرت، جنگ قدرت و بحران تشکيلاتی گسترده را به وجود می آورد.

اما به هر صورت، آقای علی خاوری و دوستانی که در اطراف او بودند، با وجود فشارهای سنگين، امکان ادامه کار حزب را فراهم کردند که امسال در هفتادمين سال تولد حزب، به نظر می رسد که اين ضربه ها با آن ابعاد و گستردگی و ياس و نااميدی ای که ايجاد کرد، به تدريج پشت سر گذاشته شده است.

نمایش نظرات

XS
SM
MD
LG