لینک‌های قابلیت دسترسی

جمعه ۱۹ آذر ۱۳۹۵ تهران ۱۸:۰۵ - ۹ دسامبر ۲۰۱۶
منصور تایید، سپیده خسروجاه و فرهاد آییش به علاوه بلا واردا، حمید احیا،‌ بهزاد گل محمدی، کیومرث حکیم،‌ فرید نبوی،‌ مینا شریف، ترانه حماسی و بسیاری هنرمندان دیگر در بیست و شش سال گذشته با بیش از ۵۰ نمایش بازار تئآتر را در سانفرانسیسکو کالیفرنیا و پیرامون آن در میان مهاجران ایرانی داغ نگاه داشته اند. با تاسیس گروه تئآتر داروگ که گاهی هنرپیشه های میهمانی مثل فخری خوروش و ویدا قهرمانی را با گروه به صحنه برده است.

به جز فرهاد‌ آییش که در دهه دوم فعالیت داروگ به ایران رفت و به هنرمندان تئآتر و سینمای ایران پیوست، بقیه اعضای داروگ کار را در همان سانفرانسیسکو ادامه دادند یا مثل سپیده خسروجاه پس از پایان جنگ هشت ساله ایران و عراق یک پا در وطن و پای دیگر در غربت دارند.

در این آخر هفته هم «داروگ» در ریچموند کالیفرنیا سه نمایش خوانی دارد: کپنهاگ، نوشته مایکل فریم،‌ راوی بحث دو دانشمند اتمی در آلمان هیتلری، مالی سوینی اثر برایان فرل، داستان زن نابینایی که در ۴۱ سالگی بینا می شود و چشم به دنیایی ناشناخته باز می کند و چهار مکالمه نوشته یوریک کریم مسیحی،‌ نمایشنامه نویس ایرانی حاکی چهار مکالمه جداگانه در چهار فصل سال در داخل یک اتومبیل در حال سفر در ایران امروز. نمایشنامه خوانی هایی از جمله با هنرنمایی مژده شمسایی، هنرپیشه تئآتر و سینمای ایران و نقش آفرینان دیگری که سپیده خسروجاه یکی از سه بنیانگذار گروه داروگ پس از مرور بر ۲۶ سال فعالیت هنری این گروه به ما معرفی می کند.

خانم سپیده خسروجاه، بپردازیم به تاسیس گروه داروگ ۲۶ سال پیش از این. چه نیازی موجب تشکیل گروه شد؟ چه شد که شما، فرهاد آییش و منصور تایید به این نتیجه رسیدید که آن موقع در سانفرانسیسکو باید کار تئآتر بکنید؟

قبل از تاسیس گروه داروگ هم من و هم فرهاد و هم منصور کار تئآتر می کردیم. ولی سال ۱۹۸۵ که داروگ را تشکیل دادیم برای هر کدام در زندگی هایمان یک چیزهایی اتفاق افتاده بود که تئآتر پاسخگوی تمام آن اتفاق هایی بود که افتاده بود. از لحاظ اجتماعی نوعی یاس و ناامیدی که دوری از مملکت در هرسه ما ایجاد کرده بود و یک احساسی که ما یک نوع رابطه ای هنوز با زبان فارسی، هنر فارسی و فرهنگ فارسی می خواستیم و این که به خاطر ناامیدی سیاسی دلمان نمی خواست دیگر یک کار سیاسی بکنیم. بلکه دلمان می خواست یک کار فرهنگی بکنیم. ما حالا دیگر می خواستیم کامیونیتی فرهنگی ایجاد کنیم اینجا و به همین دلیل دور هم جمع شدیم و خلاصه گروه تئآتر داروگ را تشکیل دادیم و شروع کردیم به کار کردن.

مشخصه اولین نمایش های شما که به دهه شصت و زمان جنگ هشت ساله ایران و عراق بر می گردد، چه بودند؟

می شود گفت داروگ تقریبا سه نوع کار کرده،‌ شاید هم می شود گفت چهار نوع. کارهای ترجمه، کارهایی که خود اعضای گروه نوشتند، کارهای تئآترنویسان ایرانی و خارجی معروف مثل بهرام بیضایی و آدمهایی مثل هارولد پینتر و چخوف و خیلی آدمهای این جوری. جز آن کارهای انگلیسی کرده. کار اوریجینال و کار نوشته گروه همیشه ارجحیت دارد به بقیه کارها. یکی از خصوصیات کارهایی که خود من مثلا نوشته ام در این سالها، کارهایم شروع شد با یک زنی که گم شده و دنبال هویت خودش می گردد که در همان کار اولی که ماه آوگست در ۱۹۸۵ بردیم روی صحنه به اسم «آغاز آیینه» بیشتر یک هویت گمشده یک زن را ازش صحبت می کرد. بعد که جلوتر می آمدیم ما همینطور که این زن دنبال خودش می گردد به عنوان سمبل یک ایرانی... به خاطر این که ما اینجا که بودیم کاملا رابطه مان با ایران قطع شده بود. کاملا امیدمان از این که هیچ وقت نه تنها ایران را نخواهیم دید بلکه حتی خبری هم سر ایران نخواهیم شنید، فکر می کردیم و برای همین گم شده بودیم. بعدا که می شود گفت پانزده سال بعد از انقلاب رابطه با ایران تا حتی ما ایرانی هایی که خارج بودیم شروع کردیم برگشتن نمایشنامه ها شروع کرد تغییر کردن و این تضادی که توی ماها بود سر ایران یا خارج، این که ما اینجا چه کار می کنیم و آنجا چیست و هویت مان چیست در نمایشنامه ها تبلورش را می توانستیم ببینیم. مثل نمایشنامه «مرغ سحر»، «آغاز فصلی سرد»، کارهایی که من نوشتم و بعد از یک مدتی که رابطه با ایران یک رابطه ای بود که رفت و آمد زیاد شد، از طریق اینترنت، از طریق رادیو تلویزیون ها و از طریق تکنولوژی و رفتن و آمدن، دیگر رابطه تغییر کرد. ایران شد جزوی از ما. و در این آخرین نمایشنامه فارسی من به اسم «در سوگ کاظم اشتری» کاملا داستان من که یک آدمی هستم ۳۲ سال است در خارج از کشور زندگی می کنم داستانم در ایران می گذرد و داستان یک زنی است که از سانفرانسیسکو می رود ایران پیش خانواده اش. برای همین داستانهایی که ما نوشتیم دور و بر رابطه ما با ایران است.

خانم خسروجاه، از میان نمایشها کدام یک و به چه دلیلی نقطه عطفی شد در کار خود شما؟

نمایشنامه مرغ سحر من فکر می کنم نقطه عطف بود. داستان سه زن ایرانی است که همدیگر را در یک رختشورخانه در دمدمه های صبح ملاقات می کنند و هرکدام به خاطر یک داستانی احساس سرگردانی و غم می کنند ولی با ملاقات با هم یک جوری جای تنهایی هم را پر می کنند و با هم اند و می فهمند که در این دنیا تنها نیستند. اولین بار بود که اولا من نمایشنامه رئالیستی می نوشتم و نمایشنامه ام یک خط مشخص را تعقیب می کرد که متفاوت بود با نمایشنامه های قبلی ام که واقعا توی آن بیشتر سرگردانی بود و زنی که داشت دنبال خودش می گشت. و من فکر می کنم مرغ سحر اولین بار بود که این زن خودش را با زنهای دیگر ایرانی پیدا کرد. حالا زن برای من فقط زن نیست بلکه ایران است. هر کدام از این زنان چون خود من زن ام وقتی سمبلی احساس می کنم آن سمبل هم می تواند یک زن باشد. ولی سمبل تمام زن نسل بزرگتر از من، سمبل مادر بزرگ من،‌ مادر من، خاله من و تمام کسانی که از من گرفته شدند وقتی اینجا آمدم به عنوان مهاجر و دختر جوان تر از من سمبل آن بچه هایی بودند که بعد از انقلاب به دنیا آمدند و رابطه های ما با هم قطع شد و اینها ناگهان در مرغ سحر دوباره همه ما با هم به صورت سمبلیک به هم پیوستیم. بعد از آن دیگر من با ایران یک رابطه ای پیدا کردم که گسستن اش غیرممکن بود برایم و نمی گذاشتند دیگر کس دیگری مرا از ایران جدا کند.

یکی از آخرین نمایش هایی که گروه اجرا کرده همین نمایشی است که باز خود شما نوشتید:
It is not about pommegranade «درباره انار نیست»، از کی بود که کار انگلیسی گروه شروع شد؟


کار انگلیسی گروه تقریبا فکر می کنم از ۹۵ با نمایشنامه «شاپرک خانم» بیژن مفید اولین نمایشنامه انگلیسی بود که رفت روی صحنه و خانم زارا هوشمند نمایشنامه را کارگردانی کردند و بعد از آن نمایشنامه های دیگری مثل «هشتمین سفر سندباد» آقای بیضایی و خانم واردا ترجمه کردند به روی صحنه رفت و خیلی از بچه های داروگ مثل آقای دادگر و آقای تایید و آقای گل محمدی و همه این بچه ها خیلی هایشان بازی کردند نمایشنامه را و خیلی نمایشنامه های دیگر انگلیسی کار کردیم ولی نمایشنامه ای اوریجینال یکی از ماها انگلیسی نوشته باشیم و اجرا کرده باشیم می توانم بگویم نمایشنامه من اولین نمایشنامه بود برای داروگ که خود اعضای گروه نوشته باشند و برای من یک عکس العمل بود بیشتر تا هر چیزی. بری این که خیلی از ایرانی هایی که اینجا کار انگلیسی می کردند به این پیش فرضهایی که آمریکایی ها یا غربی ها سر ایران دارند جواب می گفتند. یعنی خودشان را به عنوان یک انسان نبود که تعریف می کردند برای این جامعه یا داستان خودشان را بگویند، این داستانی که اینها می خواستند بشنوند را به شان می گفتند. به حالت این که ما زنهایی هستیم که نمی دانیم ستم کشیده ایم... در صورتی که زنان ایرانی زنان خیلی مبارزی اند. می خواهند سرکوب مان کنند ولی سرکوب کردنمان به این آسانی نیست. برای همین من سعی کردم در نمایشنامه It is not about pommegranade
من عاشق انارم! ولی سعی کردم به عنوان این پیش فرضی که ما زنهای سرکوب شده مظلوم توسری خوری هستیم که حالا آمده ایم در جامعه غربی و حالا باید مبارزه کنیم تا یاد بگیریم چطوری باشیم،‌ با این تصور در کارم مبارزه کنم.

نسل دوم ایرانی ها که آنجا به دنیا آمده اند یا بزرگ شده اند به این نمایش ها چطور نگاه می کند؟

این یکی از بهترین اتفاقات زندگی شخصی من است در این ۳۰ سال و یا ۳۲ سال این است که یک نسلی از ایران آمده اینجا که زبان فارسی اش بهتر از ماست. بچه های فوق العاده فهمیده ای اند و اینها علاقه دارند به کار فرهنگی و خوشبختانه ما کار تئآترمان را... در همین نمایشنامه آخر من که به فارسی بود در سوگ کاظم اشتری، با خانم شادی یوسفیان که یکی از نقش ها را داشت که یکی از همین جوانها است در نمایشنامه بازی کردند،‌ آقای اردلان پایوار هم که شوهر ایشان هستند به ما همه گونه کمک کردند در صدا و گرافیک و رابطه ما را خانم یوسفیان با این نسل جوان شروع کرد که الان داروگ یک نمایش خوانی دارد که این بچه های نسل جدید قرار است در این نمایش خوانی شرکت کنند. امیدوارم اینها کسانی باشند که بیایند این راه را ادامه دهند. این بهترین اتفاق است که این بچه ها را ما اینجا دیدیم و با آنها آشنا شدیم و الان شانس این را داریم که با آنها کار کنیم.

نمایش خوانی هایی که گفتید چه محتوایی دارد؟

یک چیز دیگر که من باید بگویم قبل از آن این است که یک شانسی که گروه داشته که توانسته ۲۶ سال روی پایش بایستد شانس این بوده که با آقای منصور تایید همیشه کار کردیم که همیشه به فکر این بوده که ما احتیاج به یک جا داریم. و داورگ همیشه یک جایی داشته به خاطر آقای تایید و الان هم یک سالن داریم، صاحب سالن آقای تایید اند و ما این سالن را استفاده می کنیم. اسمش هست سنترال استیج که توی این سالن سه نمایشنامه است،‌ جمعه و شنبه و یکشنبه. اولین نمایشنامه «کپنهاگ» نوشته مایکل فریم است که حمید احیا ترجمه کرده که خانم بلا واردا و ارسطو سپهر و بهزاد گل محمدی می خوانند این نمایشنامه را که جمعه شب خوانده می شود. نمایشنامه دوم نمایشنامه «مالی سوینی» است که نوشته برایان فرل است که بازهم ترجمه آقای احیا است که واقعا خیلی خیلی در مورد این نمایشنامه خوانی خوشحال و ذوق زده ایم برای این که یک هنرمند عزیز مهمان که واقعا عزیز اند برای ما... خانم مژده شمسایی قبول کردند که نقش زن این نمایشنامه را بخوانند به همراه آقای منصور تایید و آقای کیومرث حکیم، و نمایشنامه بعدی هست «چهار مکالمه» که ما انتخاب کردیم از آقای یوریک کریم مسیحی که ایران نوشته شده که این نمایشنامه را من با بچه های جوانی که به گروه پیوسته اند و الان با ما می خوانند آقای یاور خوانساری،‌ خانم گلسانا حشمتی،‌ خانم مرجان یحیی نژاد،‌ راشین فاطمی و آقای ارسطو سپهر و آقای نادر شعیبی هستند که با ما این نمایشنامه ها را می خوانند.
XS
SM
MD
LG