لینک‌های قابلیت دسترسی

logo-print
شنبه ۱۳ آذر ۱۳۹۵ تهران ۱۳:۱۵ - ۳ دسامبر ۲۰۱۶
روز جهانی زن، از مهمترين روزهايی است که به گونه ای نمادين يادآور "هم سرنوشتی کل زنان"، "خواهری جهانی" و منافع مشترک زنان در پيکار عليه نظام قدرت جنسيتی (مردسالاری) در تمام جهان است. خصلت نمادين اين روز در برجسته کردن و تاکيد بر فراگيری ستم جنسيتی در دوره های گوناگون تاريخ بشری، در همه جوامع، در ميان همه تمام طبقات، همه گروه های قومی و ملی و در تمام رده های سنی است. حتی بسياری از مردم شناسان فمينيست برآنند که مردسالاری قديمی ترين نظام سلطه و نابرابری قدرت در تاريخ بشر است که بر نظام طبقاتی نيز تقدم داشته است. آنان با به پرسش کشيدن افسانه "جامعه مادر سالار" - که از جمله انگلس با تکيه بر تحقيقات مورگان مردم شناس پرآوازه مدعی وجود آن شده بود و پيدايش مالکيت خصوصی را منشا پيدايش پدرسالاری خوانده بود- تاکيد می کنند هيچ نشانه روشنی از جامعه مادرسالار و يا زن سالار در دست نيست. در بهترين حالت می توان جوامعی را که در آن زنان نقش قدرتمندی داشته اند زن محور و مادر تبار خواند، اما هيچ نشانه ای از نظام سلطه جنسيتی زنان بر مردان در دست نيست. آنان با به پرسش کشيدن نقش تعيين کننده توليد و مالکيت در تقسيم جنسيتی کار و شکل گيری نقش جنسی زنانه و مردانه تاکيد می کنند قدرت زايش (تجديد نسل)، توانمندی منحصر به فرد زنان است که نظريه مارکسيستی از آن غافل مانده و تمرکز خود را يکسره بر توليد قرار داده است و هم از اين رو در توضيح ستمديدگی زنان با "نابينايی جنسيتی" روبرو است. آنان تاکيد می کنند بدون زايش نه توليد امکان پذير است و نه مهمتر از آن نفس حيات بشری ادامه دار خواهد بود. هم از اين رو راديکال فمينيست ها تاکيد می کنند ستم ديدگی زنان را نه صرفا با تئوری "ستم مضاعف" که مارکسيست فمينيست ها بر آن انگشت می گذارند، بلکه با تئوری "نظام جنسيتی قدرت" مردسالارانه بايد توضيح داد که علاوه بر حوزه توليد، حوزه کنترل سکسواليته زنان، باروری، کارخانگی، خشونت، نقش های جنسيتی و سياست را نيز در بر می گيرد و به هيچ گروه و طبقه خاصی هم محدود نيست.

بدين ترتيب يکی از دستاوردهای جنبش فمينيستی در دهه های گذشته رد ديدگاه هايی بوده است که مسئله زنان را امری فرعی و يا تابع حل مشکلات ديگر نظير رهايی طبقاتی، رفع تبعيض قومی و يا رهايی ملی و يا برقراری دمکراسی و حقوق شهروندی می دانند؛ ديدگاه های يکسره پاترناليستی (قيم گرايانه) که بيشتر به ناديده گرفتن و در حاشيه قرار دادن موقعيت و خواست های زنان منجر می شوند.

با اين همه تئوری"هم سرنوشتی جهانی زنان" در دهه های اخير با چالش های جديدی (همچون کوئر فمينيسم، فمينيسم ميان برشی و ...) در درون خود روبرو شده است که ماهيتا با انواع نظريه های پاترناليستی (قيم گرايانه) که رهايی زنان را در گرو حل ديگر مشکلات اجتماعی می دانند يکسره متفاوت اند. پرسش اين جاست که آيا تاکيد يک سويه بر منافع مشترک زنان عليه تبعيض جنسيتی و همبستگی فراگيرشان عليه نظام جنسيتی قدرت، با اين خطر روبرو نيست که زنان را به قصد پرهيز از تضعيف "همبستگی زنانه" به سکوت در برابر ديگر نظام های نابرابر قدرت وادارد که خود زنان نيز در آن شريکند؟ از جمله در حوزه نابرابری های طبقاتی، سنی، قومی و گرايش جنسی و توان خواهی. آيا می توان مدعی شد که همبستگی زنان بر همبستگی طبقاتی، قومی يا "دگرباشان جنسی" ارجحيت خاصی دارد؟ در غير اين صورت آيا تاکيد بر تفاوت های موجود در ميان زنان، درعمل به معنای نامطلوب و يا ناممکن خواندن طرح خواست های همگانی، مشترک و فراگير زنان نيست؟ آيا چنين رويکردی با تاکيد بر تفاوت ها در درون جنبش زنان به کاهش قدرت آنان، انزواجويی و رواج فرقه گرايی از جمله درميان جنبش زنان ايران منجر نمی شود؟ آيا می توان از رويکرد سومی در اين حوزه سخن گفت که به انکار منافع مشترک زنان در پيکار عليه مردسالاری و لاپوشانی تفاوت منافع در ميان زنان در حوزه گرايش جنسی، طبقاتی، قومی و... منجر نشود؟ آيا سخن گفتن از رويکرد سوم، نظريه ای "التقاطی" است؟ يا می تواند به عنوان يک ابزار بديع در بررسی حوزه های يگانگی و چند گانگی های درون جنبش زنان به کار رود ؟ رويکردی که به جای محصور ماندن در گفتمان های فراگير Universalim)) و يا حرکت از موقعيت های غير قابل تعميم و ويژه (Particularism) زنان، سنتزی را به دست دهد که بر بافتار متن (Contextualism) استوار باشد.

به گمان من نظريه ميان برشی (Intersectionality)که امروز يکی از مطرح ترين گرايش ها در تئوری های فمينيستی است، ابزاری به دست می دهد که بتوان در پرتوی آن با بررسی گروه بندی های گوناگون رابطه قدرت و تاثير آن بر يکديگر، تصوير زنده تری از نابرابری های اجتماعی از جمله در ميان زنان يافت. چنين ديدگاهی به بررسی حوزه های گوناگون روابط نابرابر قدرت، نقاط اشتراک بين بخش های گوناگون و تاثير آن بر يکديگر می پردازد.

نظريه ميان برشی با حرکت از چند گانگی تضادهای اجتماعی و نابرابری های نظام قدرت، تصوير نسبی از مفهوم و ميزان همبستگی ها و تضاد منافع در جنبش های گوناگون اجتماعی به دست می دهد. برای نمونه همان گونه که پيش از اين سوسياليست فمينيستها تاکيد کرده اند همبستگی زنان کارگر با زنان بورژوا درمبارزه عليه تبعيض جنسيتی، با تضاد منافع اين دو گروه در حوزه خواست های طبقاتی توام است.

نقطه عزيمت نظريه ميان برشی به عنوان يکی از جديد ترين گرايش ها در جنبش فمينيستی، چالش ديدگاه های تک بعدی در تجزيه و تحليل نابرابری های اجتماعی است. نخستين بار (گذشته از سوسياليست فمينيست ها) اين پسا فمينيست ها و يا دقيقتر فمينيست های پسامدرن بودند که به ناسازه ( پارادوکس) انديشه فمينيستی اشاره کردند: نظريه ای که از يکسو با نقد مفاهيم عام چون انسان، فرد و يا طبقه و ناکافی دانستن آن برای بررسی تجربه متفاوت و خاص زنان، به شالوده شکنی در نظريه های عام و فراگير همچون هومانيسم، ليبراليسم و مارکسيسم می پردازد. از سوی ديگر خود با حرکت از مفهوم کلی و فراگير ديگری به نام "مردانگی" و "زنانگی" و رده بندی انسانها تنها در قالب مرد و زن، تصويری تعميم يافته و فراگير از جنسيت به دست می دهد که حتی "دگرباشان جنسی" نيز در آن جايی ندارند.

يکی از اساسی ترين انتقادهای نظريه های پساساختارگرا، پسا فمينيستی و از جمله نظريه ميان برشی Intersectionality به تئوری های عام فمينيستی آن است که جنسيت تنها يکی از عرصه های روابط ساختاری قدرت است و تقسيم بندی جنسيتی را به تنهايی شالوده هويت فردی و يا گروهی قرار دادن، مسئله برانگيز خواهد بود؛ همان گونه که تقسيم بندی انسان ها تنها بر پايه تعلق طبقاتی و يا قومی آن ها مسئله برانگيز است. در شرايطی که تئوری های عام فمينيستی با حرکت از تعلق جنسيتی از منافع مشترک زنان، وحدت آنان عليه مرد سالاری، هم سرنوشتی و خواهری جهانی زنان سخن می گويند، نظريه ميان برشی Intersectionality بر آن است که انسانها موجودی بيش از فقط زن و مرد بوده و ادعای خواهری جهانی زنان را غير واقعی می خواند.

جنسيت نمی تواند تنها مبنای اشتراک منافع انسانها باشد و ديگر روابط قدرت در درجه دوری و نزديکی انسانها به يکديگر و هم سرنوشتی شان نقش دارد. برای مثال موقعيت و منافع زنان کارگر و بورژوا يکی نيست و نمی توان تنها بر پايه تعلق جنسيتی شان انتظار هم سرنوشتی آنان را داشت. علاوه برآن گرايش جنسی، تعلق قومی، موقعيت سنی و نسلی، سلامت جسمی و دماغی و يا توان خواهی (نقص عضو فيزيکی و دماغی) و موقعيت شهری و روستايی از جمله ديگر حوزه های روابط نابرابر قدرت است که بر موقعيت، منابع قدرت و طرز تلقی افراد اثر می گذارد.

به اين ترتيب تئوری ميان برشی به عنوان نظريه ای چند بعدی به بررسی حوزه های گوناگون روابط قدرت می پردازد و بر آن است که منابع قدرت در طرز تلقی افراد و روشن ساختن جايگاه آنان تعيين کننده است. برای نمونه اين درست است که حتی زنان ميان سال، دگرجنس خواه، سفيد پوست و بورژوای جامعه غرب نيز از مردسالاری رنج می برند اما موقعيت، مصالح و طرز تلقی آنان نمی تواند بازتاب دهنده موقعيت زنان کارگر، جوان، همجنس خواه و متعلق به گروهای قومی و نژادی تحت ستم باشد و هم از اين رو نمی توان به سادگی از هم سرنوشتی اين دو سخن گفت. اين نظريه به ويژه با حرکت از تئوری های پسا استعماری (postcolonialism) بر آن است که گرايش نيرومندی در ميان فمينيست های غربی وجود دارد که با حرکت از تجربه زنان سفيد پوست دگرجنس خواه طبقه متوسط در جامعه غرب و تعميم آن به کل جامعه زنان، عملا نسبت به ديگر حوزه های روابط نابرابر قدرت بی توجه بوده و به ويژه در برابر گفتمان های نژادپرستانه بی تفاوتند و خواسته و يا ناخواسته به بازتوليد آن ياری می رسانند.

روابط گوناگون نابرابر قدرت می تواند به شرايطی منجر شود که بنابرآن برخی زنان تحت ستم چند گانه قرار گيرند، حال آن که در مورد ديگری ممکن است موقعيت طبقاتی ممتاز حتی بر ميزان ستمديده گی جنسيتی آنان سايه افکند. بنا براين سخن از هم سرنوشتی کل زنان افسانه ای بيش نيست؛ در مواردی حتی زنان می توانند بر اساس منافع متضادشان در حوزه های ديگر روياروی يکديگر قرار بگيرند همچون رويايی زنان بنيادگرای اسلامی و زنان مدرن سکولار در ايران.
به اين ترتيب هرنوع تحليل بر پايه تنها تعلق جنسيتی و تلاش به تعميم تجربيات يک گروه به ديگر گرو های زنان به سطحی نگری منجر شده و نمی تواند تنوع و تفاوت ميان منافع گروه های مختلف زنان را توضيح دهد.

برای نمونه تجربه يک زن روستايی و شهری از جايگاه سنت و محيط پيرامون و نقش آن در تجديد توليد پدرسالاری و يا برداشت زنان سکولار و دين باور از جايگاه دين در برخورد به مسئله زنان می تواند کاملا متفاوت باشد. همچنين تجربه زنان فارس تبار با زنان کرد و يا بلوچی که همزمان تحت ستم قومی اند در بسياری زمينه ها متفاوت بوده و فمينيسمی که نتواند اين موقعيت های متفاوت را بازتاب دهد تصوير کليشه ای از زنان ارائه خواهد داد. همچنين انتقاد سوسياليست فمينيستها نيز بسيار به جا است که می گويند تجربه زنان کارگری که می بايست محيط خشن پدرسالارانه حاکم بر فعاليت های سنديکايی را نيز به چالش بکشند بسيار متفاوت از تجربه زنان نويسنده و يا دانشگاهی است که از منابع قدرت بسيار بيشتری برای چالش هم صنفان خود برخوردارند. نظريه ميان برشی در عين حال بر خلاف نظريه های کلاسيک مارکسيستی و فمينيستی هر نوع ادعای "تعيين کننده گی" موقعيت طبقاتی و يا هر يک از حوزه های روابط قدرت نسبت به ديگری را رد کرده و بر آن است که شرايط و زمينه های مشخص ( بافتارمتن) تعيين کننده آنند که کدام يک از انواع سلسله روابط نابرابر در مقطع مورد بررسی تعيين کننده تر از ديگری خواهد بود.

برای نمونه در جامعه ای چون ايران سرکوب هم جنس خواهی شديدتر از سرکوب جنسيتی است. همچنين نتيجه تحقيقات من در سوئد نشانگر آن است که بسياری از زنان مهاجر در بازار کار بيشتر از تبعيض نژادی و قومی رنج می برند تا از تبعيض جنسيتی. حال آن که در مناسبات خانوادگی بيشتر به دليل نقش زنانه خود تحت ستم هستند تا به دليل تعلق قومی، پيشينه فرهنگی و مهاجر تبار بودن خود.

از اين رو به نمی توان از پيش تعيين کرد که کدام يک از سلسله روابط قدرت تعيين کننده موقعيت و رفتار زنان است. تنها زمانی که به صورت مشخص تاثير متقابل روابط گوناگون قدرت بر يکديگر در مورد افراد و يا گروه های اجتماعی در متن زمان و مکان مورد بررسی قرار گيرد می توان منافع مشترک و يا متفاوت آنها را روشن ساخت. گرچه به گمان من در بسيار موارد موقعيت طبقاتی نقش برجسته تری در بررسی رفتارهای اجتماعی حتی گروه های گوناگون زنان دارد.

يکی ديگر از ويژگی های بديع نظريه ميان برشی، فاصله گيری از دوانگاری عينيت يا ذهنيت ( ابژه و يا سوژه)، نقش تعيين کننده ساختار و يا فاعل اجتماعی است . اين نظريه با فرا رفتن از دوانگاری کلان نگری و خرد نگری، سنتزی از هر دو به دست می دهد. در عين حال نظريه ميان برشی در برابر تعميم گرايی های فمينيسم کلاسيک و خاص گرايی، بومی نگری ونسبی گرايی های انديشه های پست مدرنيستی از امکان ادغام عام و خاص در کليتی به هم پيوسته دفاع می کند. همچنين اين نظريه به دليل خصلت انتقادی آن به هنجارها و نرم های رايج، چند وجهی بودن آن در بررسی نابرابری ها، شالوده شکنی های دوانگاری های رايج در بررسی گروه بندی های اجتماعی همچون طبقه، جنسيت، قوميت، گرايش جنسی، سن، توان خواهی و..) و فاصله گيری از برداشت های کليشه، ايستا و تظلم خواهانه که يکی را يکسره در جايگاه قربانی، ستمديده و فرودست و ديگری را يکسره در جايگاه فرادست و ستمگر قرار می دهد، سازه های اجتماعی (Social construction)متعارف و ساده انگارانه را به زير پرسش می کشد. علاوه بر آن خصلت پسا استعماری نظريه ميان برشی، آنرا به ابزار قدرتمندی در دست فمينيسم ضد نژادپرست بدل ساخته است که به ويژه برای فهم دشواری های موقعيت زنان "جهان سوم"، زنان مهاجر تبار، زنان سياه پوست و زنان وابسته به "اقليت های اتنيکی" بسيار کارآمد است. نيز اين نظريه ابزاری است کارآمد برای فعالان جنبش زنان وابسته به "اقليت های اتنيکی" که هم در برابر برتری طلبی اتنيکی زنان "جامعه اکثريت" و هم برتری طلبانه کلام مردانه در ميان "اقليت های اتنيکی" چالش می کنند.

نمایش نظرات

XS
SM
MD
LG