لینک‌های قابلیت دسترسی

logo-print
دوشنبه ۱۵ آذر ۱۳۹۵ تهران ۲۰:۰۴ - ۵ دسامبر ۲۰۱۶
حيات معاصر،تاثير،نفوذ و برد هزار و اندی ساله و امروزين شاهنامه فردوسی را ارزش های هنری،زبانی و ساختاری و نقش اين اثر در زنده نگه داشتن هويت ملی، تاريخ،اساطير،فرهنگ و زبان فارسی سبب شده اند يا دوام بحران هويت ملی نزد ايرانيان و برنگذشتن ايرانيان از اين چالش بن مايه اصلی ماندگاری شاهنامه است؟

آئين های روز بزرگداشت فردوسی، ۲۵ ارديبهشت ماه،که امسال با هزاره شاهنامه نيز مصادف بود،چون سال های گذشته،به تکرار کليشه هائی گذشت که از دوران پهلوی اول تا کنون فردوسی را «زنده کننده زبان فارسی دری»،«احيا کننده اساطير و تاريخ کهن ايران» و شاهنامه را از مهم ترين مولفه های «هويت ملی ايرانيان»،حماسه خرد،داد،عدالت خواهی،ميهن دوستی،انسان گرائی و.. معرفی می کنند.مقامات جمهوری اسلامی،از جمله رئيس جمهور،بی اشاره به تضاد ماهوی اين کليشه ها با برخی از مهم ترين مبانی مکتب رسمی جمهوری اسلامی امسال نيز اين سخنان را تکرار کردند.

تحليل های درون متنی و بينامتنی،بازآفرينی و بازسازی تاريخ،اساطير و ادبيات کهن از منظر و نگاه معاصر و در پرتو چالش های فرهنگی نو،که از بسترهای مهم خلافيت های هنری،ادبی و فکری در اروپای غربی است،هنوز در ميان ايرانيان باب نيست و بر اين بستر در عرصه شاهنامه نيز،جز چند اثر از جمله دو کتاب ارزشمند شاهرخ مسکوب با نام های «مقدمه ای بر رستم و اسفنديار» و «سوگ سياووش»،که در دهه چهل منتشر شدند،کار با ارزشی خلق نشده است.

شاهنامه شناسی آکادميک در ايران هنوز در مرحله نسخه شناسی و ارائه متنی نزديک به اصل و تدوين زندگی نامه خالق اثر درجا می زند و بحث های ادبی نيز در حد و حدود تصوير و توصيف،استعاره،صنايع بديعی و. در شاهنامه مانده اند.

بحث در باره عقايد و افکار فردوسی نيز به تعلقات مذهبی و ملی او و به گرايش او به عقل گرائی،در حد و حدود عقل گرائی معتزله و اسماعيليان،متمرکز و تحليل هائی که در باره شاهنامه منتشر شده اند نيز اغلب به تفسير چند عنصر مشخص از متن،که با هويت ملی و مواضع سياسی مفسران پيوند دارند،محدود است.

ناسيوناليزم ايرانی شاهنامه را چون کتاب مقدس خود و چون مولفه هويت و مليت ايرانی تمجيد می کند،چپ سنتی در آثاری چون «حماسه داد» فردوسی را خردگرائی هوادار عدالت اجتماعی می داند و روحانيت و اغلب نويسندگان مسلمان شاهنامه را اثری ضداسلامی يا غيراسلامی ارزيابی می کنند اما و آن جا که پای مصلحت و ضرورت در کار است،با تاکيد بر ادعای اثبات نشده شيعی بودن يا اسماعيلی بودن فردوسی،می کوشند تا از محبوبيت او و از نفوذ و برد و تاثير اثر او در ميان ايرانيان بهره گيرند.

شاهنامه، معاصر يا کلاسيک ؟

از منظر همگان شاهنامه از درخشان ترين آثار زبان فارسی و از برجسته ترين آثار کلاسيک فرهنگ ايرانی است.

در اين گونه داوری های کلی اما کم تر به اين نکته مهم توجه می شود که شاهنامه به رغم ارزش های متعالی هنری،زبانی و ساختاری فقط اثری کلاسيک و متعلق به گذشته نيست و در عمر دراز خود اغلب کارکردی معاصر نيز ايفاء کرده است و کارکرد معاصر شاهنامه از دلايل ماندگاری،برد،نفوذ و تاثير آن است.

آثار کلاسيک به اعتبار برد و نفوذ خود در جامعه و فرهنگ،به اعتبار ارزش های ساختاری،زبانی،هنری و محتوائی و بر مبنای قابليت های تفسير و تاويل پذيری خود عمر می کنند اما شاهامه فردوسی در هزار و اندی سال گذشته علاوه بر اين همه کارکردی معاصر نيز داشته و هنوز نيز اين کارکرد را ايفاء می کند.

بازآفرينی آثار کلاسيک اغلب به هنگامی رخ می دهد که نسل های معاصر از چالش ها،مسائل و از تفسير و تاويل های کهن برگذشته و در پرتو تحولات فرهنگی و اجتماعی جامعه با مسائل و چالش های نو مواجه شده و بر اين نياز برخی آثار کلاسيک را،متناسب با قابليت های تفسيرپذيری آن ها،بر بستر چالش ها و مسائل نو بازآفرينی می کنند.

در اين مقاطع آن گروه از آثار کلاسيک که به تفسيرهای متناسب با زمانه و چالش های نو راه نمی دهند به گذشته،به موزه ها و خاطره ادبی و هنری جامعه ارسال می شوند و آن گروه که بعد يا ابعادی از آنان راه را بر تفسير متناسب با چالش های نو باز می کنند،در هيات قرائت جديد خود بازآفرينی شده و زنده و معاصر می مانند.

شاهنامه اما در هزار و اندی سال گذشته بازآفرينی نشده و با حفظ کارکردی واحد،با فرهنگ جامعه ايرانی،يا گرايش های مهمی در اين فرهنگ، معاصر و از مولفه های هويت ملی تلقی شده است.

ثبات تفسير و کارکردی واحد و معاصر شدن مدام شاهنامه با گرايش هائی در جامعه ايرانی در هزاره و اندی سال گذشته نشانه آن نيز می تواند باشد که جامعه ايرانی،که دستکم از حمله اعراب به بعد با «بحران هويت» درگير است،هنوز اين بحران را حل نکرده و اين چالش را پشت سر نگذاشته است.

شاهنامه به اعتبار ارزش های متعالی هنری و محتوائی خود به تفسيرها و کارکردهای گوناگون امکان داده و قرائت های متفاوتی از خود را ممکن می کند اما دوام و ثبات يکی از قرائت های ممکن،که بر محور بازسازی هويت ملی بنا شده است،از دوام بحرانی عميق و چالشی حل ناشده در فرهنگ و جامعه ايرانی خبر می دهد.

اوج در حماسه،افت در ليريک

شاهنامه را به سه بحش اساطيری،پهلوانی و تاريخی تقسيم می کنند.بخش اساطيری شاهنامه نقشی مهم در زنده نگه داشتن اساطير ايرانی داشت و بخش پهلوانی آن،که از منظر هنری بهترين و جذاب ترين بخش شاهنامه نيز هست، خلاقيت هنری خالق خود را اثبات می کند.

منابع فردوسی در نگارش بخش تاريحی و دو بخش اول به متون دوران ساسانی از جمله کتاب های يادگار يا «کارنامه زريران»، «خدای نامه»، «دينکرد»، «بندهش» و بخش هائی از اوستا و..،روايت های شفاهی و شاهنامه های منثور و منظوم پيش از فردوسی از جمله «شاهنامه ابومنصوری»،سروده های دقيقی،شاهنامه های ابوالمويد بلخی و مسعود مروزی و يکی دو اثر از دست رفته ديگر محدود بود.

برخی شاهنامه شناسان بر آن اند که فردوسی با برخی منابع يونانی آشنا بوده و تراژدی رستم و اسفنديار را از منابع يونانی اقتباس کرده است.

در بخش تاريخی شاهنامه هخامنشيان،جز قصه داراب و اسکندر و اشکانيان،جز نام شاهان و يکی دو حکايت غائب اند.

نگاه فردوسی به جهان و ساختار موسيقائی و تصويری و زبان شاهنامه حماسی است.موسيقی بيرونی يا وزن عروضی شاهنامه،بحر متقارب مثمن محذوف،با روايت ها و مضامين حماسی همخوان و با مضامين عشقی ليريک و بزمی ناسازگار است.فرم مثنوی در شاهنامه نيز با منظومه سرائی و روايت هماهنگ است.

تقيد فردوسی به سرودن اثری بزرگ در وزن واحد،ناخوانائی بحر متقارب با مضامين بزمی و عشقی ليريک و نگاه حماسی فردوسی به جهان از دلايلی است که داستان های ليريک شاهنامه،چون بيژن و منيژه و زال و رودابه،از داستان های حماسی اين اثر ضعيف تراند.

رستم،قهرمان ملی يا قاتل انديشه های نو

ايرانيان تا روزگار فردوسی و پس از آن با تراژدی به مفهوم يونانی و کلاسيک آن اشنا نبودند.تراژدی يونانی بر شورش و مبارزه قهرمان تراژدی با تقدير ناگزير و خواست خدايان و بر مرگ ضروری و اجتناب ناپذير قهرمان تراژدی شکل می گيرد.

رستم و اسفنديار در شاهنامه تنها نمونه موفق تراژدی کلاسيک است و رستم و سهراب تراژدی ناقصی است که به دليل ناگزير نبودن مرگ قهرمان و برتری تصادف بر ضرورت به بافتی منسجم دست نيافته است.

سهراب جوان بر آن است تا با ياری رستم شاهان تورانی و ايرانی را براندازد و با پايان دادن به جنگ بين دو ملت يا قوم،نظامی مبتنی بر صلح و دوستی پايدار بنا کند.

رستم،قهرمان ملی ايرانيان،پدری سنت گرا و پسرکش است که سهراب جوان و نوگرا را با مکر و حيله و فريب از پای درمی آورد و کهنه نو را نابود می کند.

اسنفديار شاهنامه اما پهلوانی است همسنگ رستم با کارنامه ای هم ارز که حتا پيروزی در آزمون سخت هفت خوان نيز در آن ثبت شده است.

اسنفديار مرد باور و مکتب است.در راه اشاعه دين زرتشت شمشير می زند و نه به سودای قدرت،که برای پيروزی خوبی بر بدی سودای جانشينی پدر را در سر دارد.

اسفنديار برای دستيابی به هدفی خير و نيکو به وسيله و راه شر،دست بستن ناعادلانه رستم،تن می دهد.رستم می داند که با کشتن اسنفديار به لعنت گرفتار شده و به مرگی حقير،مرگی نه درخور پهلوانان،می ميرد.بافت منسجم تراژدی ضرورت را بر دو هر قهرمان تحميل می کند.اسفنديار به تير رستم و رستم در چاه برادر جان می بازند.

مطهری و فردوسی،آن که رفت و آن که ماند

آيت الله مرتضی مطهری،که آيت الله خمينی او را «پاره تن خود»ناميد،پيش از انقلاب در باره فردوسی گفت«فردوسی با شاهنامه افسانه‌ای خود که کتاب شعر است خواست باطلی را در مقابل قرآن عَلم کند و موهومی را در برابر يقين بر سر پا دارد.خداوند وی را به جزای خودش در دنيا رسانيد و از عاقبتش در آخرت خبر نداريم».

فرودسی روزگار پيری را با تنگدستی گذراند و مطهری از اين دوران چون مجازات و «جزای خدا در اين دنيا» ياد می کند.

آيت الله مطهری در سال ۱۳۵۸،در نخستين سال استقرار نظام حکومتی دلخواه خود،در آستانه دستيابی به قدرت و جانشينی احتمالی رهبر جمهوری اسلامی به تير اعضای گرو فرقان از پای درآمد.

فرقان گروهی مذهبی و يکی از فرزندان،خلف يا ناخلف،جنبش اسلامی ايران بود که آيت الله مطهری از مهم ترين سازندگان فکری آن بود.

در کم تر از سه دهه آثار مطهری ارزش نظری خود را،حتا برای طرفداران او در حکومت جمهوری اسلامی،از دست داد و نوشته های نظری مطهری در مباحث نظری و حتی فقهی در ايران کنونی جائی نداشته و مطرح نيستندو رسانه های حکومتی نيز مطهری شهيد انقلاب می خوانند اما مطهری در عرصه نظری در حوزه های دينی و محافل فرهنگی مرده است.

هزار و اندی سال پس از مرگ فردوسی شاهنامه او از بن پايه های اصلی و از مولفه های مهم زبان فارسی و فرهنگ ايرانی و يکی از بهترين و با ارزش آثار هنری و ادبی جهان تلقی می شود.

«عاقبت»مطهری و فردوسی در « آخرت اسلامی»بر هيچ کس روشن نيست اما اين دنيای مطهری با گلوله فرقان و از آن فردوسی با تنگدستی و خلاقيت به سر رسيد.

اثر فردوسی جاودانه و آثار مطهری فراموش شد. تاريخ ايران از مطهری فقط به عنوان يکی از ياران خمينی،عضو شورای انقلاب و از فعالان فکری و نظری جمهوری اسلامی ياد خواهد کرد اما همين تاريخ فصلی بزرگ و درخشان را به فردوسی اختصاص داده است.


زندگی نامه موجز

فردوسی حدود ۳۱۹ هجری خورشيدی،حدود۹۴۰ ميلادی در باژ خراسان چشم به جهان گشود و بر اساس سروده های خود بيش از هشتاد سال عمر کرد.

به دوران کلاسيک کتاب ها با نسخه نويسی زنده می ماندند.دربار خلفا و شاهان و اميران و حوزه ها و مدارس دينی نسخه نويسی در در انحصار داشتند و اين مراکز دستکم تا دوران ايلخانان مغول،شاهنامه را کتابی غيراسلامی دانسته و بر آن بودند تا با نسخه برداری نکردن آن را نابود کنند.

اما شاهنامه در حافظه جمعی ايرانيان،در روايت نقالان و در نسخه نويسی هائی که دور از کنترل دربارها و حوزه های دينی بود،زنده ماند.

اغلب شاهان،مراجع روحانی و دينی و رهبران عرفان و تصوف،دستکم تا دوران صفوی،فردوسی را دشمن می داشتند.روحانی با نفوذ طوس بر جنازه فردوسی نماز نخواند و از دفن جسد او در گورستان مسلمانان جلوگيری کرد.پيکر فردوسی را در خانه او دفن کردند اما اکنون حتی رهبر و مقامات جمهوری اسلامی نيز زبان به ستايش او می گشايند. .


نظرات نویسنده در این یادداشت الزاما بازتاب دهنده دیدگاه های رادیو فردا نیست

نمایش نظرات

XS
SM
MD
LG