۱۳۸۶/۱۲/۰۳
قسمت سوم و پايانی مصاحبه با دکتر ميلانی: شاه و انقلاب
يکی از خوانندگان که نام خود را ذکر نکرده پرسيده است: چه ارتباطی ميان انقلاب، گروگانگيری در سفارت آمريکا و جنگ با عراق وجود دارد؟ آيا کشورهای غربی بيش از هر کسی از اين ماجراها سود نبردند؟
ميلانی: گروگانگيری تبديل به ابزاری شد که به مدد آن آقای خمينی، قدرت را در دست بگيرند و آقای بازرگان و همراهانش را کنار بگذارند. وقتی که دانشجويان اقدام به گروگانگيری کردند، در فاصله کوتاهی، معلوم نبود که آيت الله خمينی چه کار خواهد کرد. سپس او تصميم گرفت از اين موضوع برای خارج کردن مهدی بازرگان و ليبرال ها از صحنه استفاده کند تا روحانيون قدرت را قبضه کنند.
اين خلاف صريح وعده ای بود که آيت الله خمينی درپاريس به مردم ايران داده بود. او گفت که اگر برگردم، به قم خواهم رفت و طلبه خواهم شد و روحانيون هيچ کاری را در ايران قبول نخواهند کرد.
اما امروز می بينيم که آنها تمام کارها را در دست گرفته اند و يا به آقازاده ها واگذار کرده اند. يعنی درست خلاف آن چيزی که وعده داده شده بود، تحقق يافت.وقتی که گروگانگيری شد، طبعا زمينه برای جنگ ايران و عراق آماده شد.
صدام حسين که ديوانه خونخواری بود، متوجه شد که ايران ضعيف است. به ويژه که پس از کودتای نوژه، نيمی از افسران نيروی هوايی ارتش را به اتهام مشارکت در تلاش برای کودتا بازداشت و ۳۰۰ نفر از آنان را اعدام کرده بودند.
بر اين اساس، صدام حسين ديد که ارتش ايران عملا ناتوان است، نيروی هوايی ندارد و دولت ضعيف است. پس تصميم به حمله گرفت و می دانيم که آمريکا، شوروی، چين، اروپا، انگليس و کشورهای منطقه، همه به صدام کمک کردند. دليل اين حمايت چه بود؟ برای اينکه در گروگانگيری به اين نتيجه رسيدند که اين رژيمی نيست که بتواند با آرامش در منطقه زندگی کند و منطقه را به هم خواهد زد.
آرمان از تورنتو نقش ژنرال هويزر در تحولات مربوط به سقوط شاه و پيروزی انقلاب تا چه اندازه بود؟
ميلانی: بدون شک، نقش داشت و در تحولات ايران سهيم بود. بدون شک، او به قصد فتنه آمده بود، وگرنه از مسير قانونی اش می آمد. هويزر بدون اينکه به دولت ايران اطلاع دهد، به ايران آمده بود.
او حتی بدون اينکه شاه را در جريان بگذارد، چندين بار به ايران آمده بود و اين مرتبه، دو روز پس از آمدنش، شاه متوجه اين موضوع و ديدارهايش با فرماندهان ارتش شد. اما اينها عامل انقلاب نبود. در شرايطی بود که غربی ها به اين نتيجه رسيده بودند که شاه نمی تواند بماند.
اگر به دو سال پيش از انقلاب برگرديم و تحولات را مرور کنيم. از شب های شعر در موسسه گوته تا نامه های علی اصغر حاج سيد جوادی و سايرمخالفان، می بينيم که تمام تصميمات شاه از آن هنگام در هر مقطع غلط بوده اند و به انقلاب کمک کرده اند.
برای مثال، زمانی که تصميم گرفته که حکومت آموزگار را کنار بگذارد و يک حکومت آشتی ملی را به روی کار بياورد، شريف امامی را آورد که يکی از بدنام ترين سياستمداران آن زمان ايران بود و به آقای پنج درصد شهرت داشت. نمی خواهم بگويم که آيا از هر قرارداد پنج درصد می گرفت يا نه، او به اين خاطر شهرت داشت. آزمون يکی از بدنام ترين وزيران آن زمان بود، سخنگوی دولت آشتی ملی بود. از اين ملغمه، آشتی ملی در نمی آمد.
تمام سعی شريف امامی اين بود که ببيند اپوزيسيون چه می خواهد و قبل از آنکه درخواست کند، به آنها بدهد. همان کاری که ۱۸ سال پيش، وقتی در سال ۱۹۶۱ نخست وزير شد، انجام داد و آن مرتبه هم با شکست مواجه شد. اما شاه فکر کرد که او می تواند اوضاع را درست کند و نجات دهد.
بعد شاه تصميم گرفت که حکومت نظامی بياورد که قلدری کند. ازهاری را آورد که همان روز اول مضحکه شد. او که قرار بود حکومت نظامی تشکيل دهد، گفت که بايد از مجلس رای اعتماد بگيرد. اما حکومت نظامی که نبايد از مجلس رای اعتماد بگيرد، چون همه قوانين در زمان حکومت نظامی معلق است.
پس از اينها، وقتی که شاه تصميم گرفت جبهه ملی را بياورد، غلامحسين صديقی را به دليلی که هنوز هم مشخص نيست، کنار گذاشت و سراغ بختيار رفت.
در اينجا مقصر جبهه ملی بود که به جای آنکه بگذارد آقای صديقی که شخصيت وطن پرستی بود و حاضر شد وجهه خود را فدای مملکت کند، مشهور است که آقای فروهر به او گفت اگر نخست وزيری را بپذيرد، تمام وجاهتی که در ۲۵ سال اخير برای خود کسب کرده است، از بين خواهد رفت.
جبهه چنين شخصيتی را نابود کرد و نگذاشت که دولتی را تشکيل دهد که مملکت را نجات دهد. به جای آن، شرط اول هر سخنرانی آقای سنجابی، بازگشت آيت الله خمينی بود.
محمد از ونکوور پرسيده که نقش ايران در جنگ سرد از قبل از انقلاب تاکنون چه بوده است؟
ميلانی: جنگ سرد، به گفته بسياری از مورخان در آذربايجان شروع شد و شاه شايد اولين قربانی آن بود. به اين معنا که شاه بر اين گمان غلط بود که خطر اصلی درايران، چپگرايان، کمونيست ها و شوروی و در وهله بعدی، جبهه ملی ايران هستند. او گمان می کرد که دراين نبرد، روحانيون متحد شاه هستند. به همين خاطر، در دوران شاه، برخلاف دوران رضا شاه، او فکر می کرد که روحانيون می توانند جلو نفوذ چپ ها را بگيرند.
به همين خاطر می بينيم که تعداد مساجد که به نصف کاهش پيدا کرده بود، از شمار ۲۰۰ در زمان پدرش، به ۵ هزار در آستانه انقلاب رسيد. حتی او در کتاب پاسخی به تاريخ که پس از انقلاب نوشته شد، کر می کند که چپی ها برنده واقعی انقلاب بودند و آنها روحانيون را علم کردند و از آنها استفاده کردند.
به گمان من، اين تصور بسيار غلطی بود. آمريکايی ها هم در اين مورد اشتباه کردند.
البته نفوذ فرهنگی حزب توده در ايران در نشريات و انتشارات را بايد يادآور شد. برای مثال، می توان به رحمان هاتفی اشاره کرد که سردبير روزنامه کيهان بود و اگر به تيترهايی که اين روزنامه در جريان انقلاب می زد، نگاهی بيندازيد، ردپای نفوذ توده ای و فکر توده ای را آشکارا می بينيد.
اينها عامل کمکی بودند، اما عامل اصلی پيروزی روحانيون اين بود که در دوره شاه هيچ يک به جز آنان حق فعاليت نداشت و آنان می توانستند فعاليت کنند و به راحتی پول جمع آوری کنند، عضو گيری کنند و کادر آموزش دهند و يک شبکه به غايت پيچيده و چند لايه به وجود آورند.
اين در حالی بود که دست تمام نيروهای ديگر بسته بود و يا اعضايشان در زندان بودند. برای من عجيب است که هيچ کس به اين شبکه روحانيون کاری نداشت. منظورم هم ساواک و هم روشنفکران است که بهايی برای مذهبيون قائل نبودند.
اگر به قانون اساسی زمان رضا شاه و محمدرضا شاه نگاه کنيم می بينيم که در آن، سلطنت پديده ای است که بايد رای مردم را داشته باشد و هديه ای است که مردم به شاه می دهند و مشروعيت سلطنت، زمانی محقق می شود که در مجلس برگزيده مردم سوگند بخورد و نقشش پذيرفته شود. اما ولايت فقيه، يک مفهوم قرون وسطايی است که مشروعيتش، الهی است و هيچ کس حق تغيير دادن آن را ندارد.