۱۳۸۷/۰۱/۲۰
روایت ایرج پزشک زاد از «سوپر دائی جان» های جدید
توسط آرمان مستوفی
«گلگشت خاطرات» تازه ترين کتاب ايرج پزشک زاد، مجموعه ای از سيزده داستان کوتاه است که خاطراتی از دوران دانشجويی نويسنده، در نخستين سال های پس از جنگ دوم جهانی در پاريس، تا زمان حال و حتی پس از مرگ او را در بر می گيرد. بله، پس از مرگ نويسنده.
اين کتاب اخيرا از سوی بنگاه انتشاراتی «نشر کتاب» در لس آنجلس منتشر شده است.
در يکی از داستان های اين کتاب، پزشک زاد گزارشی از مراسم يادبود پس از مرگ خودش را می دهد و آن دسته از ايرانيانی را که در هيچ موقعيت و مناسبتی دست از خودستايی و چاپلوسی برنمی دارند، ريشخند می کند.
راديو فردا: سلام آقای پزشک زاد و هرچند کمی دير شد، سال نومبارک.
ايرج پزشک زاد: سلام به شما، سال نو به شما هم مبارک.
آقای پزشک زاد، دائی جان ناپلئون، شخصيتی که شما ساختيد، نه تنها در فرهنگ و زبان فارسی جا افتاده بلکه به واژه نامه ها و فرهنگ نامه ها هم راه يافته است اما در اين کتاب «گلگشت خاطرات» شما پديده تازه ای را به خواننده معرفی می کنيد که نامش را «سوپر دائی جان» گذاشته ايد. می توانم خواهش کنم سوپر دائی جان رابه شنوندگان راديو فردا معرفی کنيد؟
سوپر دائی جان پديده تازه ای نيست. اگر می توانستم صفت تفصيلی برای دائی جان پيدا کنم، می گفتم «دائی جان ناپلئون تر.»
اينها جماعتی هستند که امتيازی بر دائی جان داستان دارند و امتيازشان اين است که به سرنخ داری انگليسی ها در ايران قانع نيستند. يکی از اينها همين آقای دکتريست که من اظهارات او را جزء به جزء يادداشت کرده بودم و در اين کتاب آوردم، که انتخابات رياست جمهوری ايالات متحده امريکا را هم کار انگليسی ها می دانست.
يکی ديگر که در جايی ديگر از او ياد کردم، يکی از استادان معروف قديمی دانشگاه تهران بود که برای من نيم ساعت دليل آورد که توطئه يازده سپتامبر۲۰۰۱ و انفجار ورلد تريد سنتر نيويورک ( مرکز تجارت جهانی) کار انگليسی ها بوده است. سوپر دائی جان از اين بيشتر، چه می خواهيد؟
سوپر دائی جان مرا به ياد پرونده سازی روزنامه کيهان تهران عليه کتاب «دائی جان ناپلئون» انداخت که شما هم در کتاب «گلگشت خاطرات» به آن اشاره کرده ايد. به نوشته اين روزنامه اصلاً نوشتن و انتشار کتاب «دائی جان ناپلئون» خود توطئه ای برای انحراف اذهان عمومی از توطئه های خارجی بوده است.
آقای حسين شريعتمداری مدير کيهان که مشاور امورفرهنگی مقام رهبری هم هست، آن طور که می گويند قبلاً بازجوی اوين بوده و بازجويی سعيدی سيرجانی را هم به عهده داشته. اين شخص چند سال پيش، در بحرانی ترين ايامی که مملکت هزار نوع مسئله داشت، به من بند کرد. در شش شماره روزنامه و در هريک از آنها يک چهارم صفحه را به شرح «ذنوب و ذمائم» من اختصاص داد: مجرم فراری، همکار CIA، عضو موساد، حقوق بگير استازی و غيره... هر چه به دهانش رسيد. اما جرم عمده من همکاری در انتشار دايی جان ناپلئون بود و نه نوشتن آن.
خلاصه آنچه که نوشت دقيقاً اين است: « کارگزاران رژيم پهلوی برای ضربه زدن به حرکت مبارزاتی و مقاومت مردم، از سالها پيش، طرح مقدماتی دائی جان ناپلئون را آماده کرده بودند و در کميسيون های مختلف هنری و فرهنگی روی جزئيات آن کار کرده بودند. طرح آماده شده را به ايرج پزشک زاد دادند که آنرا بپروراند و منتشر کند.»
بايد به اين آقا گفت اگر رژيم پهلوی چنين کارگزاران پيش بين، زرنگ و برنامه ريزی داشت که به اين راحتی از هم نمی پاشيد تا زمام امور فرهنگی مملکت دست يک بازجوی اوين و آن هم با اين درجه از عقل و درايت بيفتد.
در دست کم دو داستان از اين مجموعه، چاپلوسی، خودستايی و خود مرکز بينی برخی از ايرانيان را در قالب طنز مورد انتقاد قرار داده ايد. يک جا سخنران مراسم يادبود پس از مرگ شما، همه وقت جلسه را به چاپلوسی و تعريف از خود می گذراند و در جای ديگری قهرمان داستان سنگ کليه کوچکی را، که بدون مشکل زياد، دفع کرده از همه بيماری ها و دردها شديد تر معرفی می کند. آيا اينها را می شود از معايب عمومی برخی از ايرانيان به شمار آورد؟
بله و نه. گزارش مراسم يادبود ايرج پزشک زاد که در کتاب آمده، تقليد مجالس يادبوديست که اين سالها، مرتباً و تقريباً به طور روزمره در ايران برگزار می شود و کم کم دارد به خارج هم سرايت می کند.
به ياد کسی مجلسی ترتيب می دهند. رييس جلسه، سخنران اول، سخنران دوم، سخنران سوم تا بالاخره می رسد به بانی مجلس که سخنران اصلی است. می آيد و بعد از ابراز امتنان و شرمندگی از لطف و کرامت سخنرانان قبلی، که بزرگوارانه و به ديده اغماض بضاعت مزجات من بنده ناچيز را در خور يادآوری دانستند و بعد از اشاره غير مستقيمی به درجات عاليه فضل و دانش قدر ناشناخته خود از طرف جامعه ناسپاس، عاقبت خاطره ای از آن شخصيت بزرگ داشته شده يا مورد يادبود را روايت می کند که البته آن هم چيزی نيست جز شرح اظهار ارادت و خاکساری آن زنده ياد نسبت به دريای ناپيدا کرانه دانش شخص شخيص راوی.
اين قطعه را من باب تفريح با صدای خودم ضبط کرده ام و به يکی از دوستان سپردم نگهدارد که اگر بعد از من اتفاقا، خواستند مراسمی برپا کنند، دنبال سخنران نگردند و همين را پخش کنند.
هرچند آن دوست، قبل از وقت، اين صفحه را از راديو پخش کرده و تازگی ندارد ولی همچنان قابل استفاده است. در صورت لزوم شما هم می توانيد از آن استفاده کنيد که محتاج سخنران نشويد.
خيلی متشکرم، آقای پزشک زاد. اميدواريم که سال های سال با تندرستی به فعاليتهای فرهنگی، ادبی و نويسندگی خود ادامه دهيد. اجازه بدهيد گفت و گو را با اين سئوال پيگيری کنيم: در داستان « سگ مادموازل ژولی » در همين کتاب «گلگشت خاطرات»، روی حيوان ستيزی و بويژه سگ ستيزی بسياری از ايرانيان انگشت گذاشته ايد. می خواستيد به ايرانيان، يا اکثر آنها، دوست داشتن حيوانات را ياد بدهيد؟
در باب سگ و سگ آزاری يا به قول شما سگ ستيزی، متأسفانه از دست من و شما کاری بر نمی آيد که بخواهيم مردم را به حيوانات علاقه مند کنيم.
قوم و خويشی سگ با سنگ که نزد ما سابقه هزار ساله دارد، به اين سادگی جداشدنی نيست.
سعدی هشتصد سال پيش فرمود :
هميشه بر سگ شهری جفا و سنگ آيد از آن که چون سگ صيدی نمی رود به شکار
در زمان ما هم سگ شهری همين سرنوشت را دارد. تازه شهر داريم تا شهر. در شهر قم سگی ديده نمی شود. به قول اين دوست قمی من، اگر سگ بخت برگشته ای راه گم کند و از قم سردر بيآورد، بچه های قم تا با قلوه سنگ از رخنه حاج زمون بيرونش نکنند، خوابشان نمی برد. در نتيجه، تا وقتی آخوند به ثواب سنگ زدن به سگ فتوی داده، کاری از دست من و شما ساخته نيست. در تمام ادب پربار فارسی برای اين که شاهد کمی عطوفت و رأفت نسبت به سگ باشيم، بايد منتظر صادق هدايت می مانديم.
در حکايات و روايات هم، تا آنجايی که به ياد می آورم، تنها سگ سنگ نخورده «قطمير» بايد باشد، سگ معروف اصحاب کهف.
يکی از بخش های بحث برانگيز کتاب «گلگشت خاطرات» انتقاد شديد شما از احمد شاملوست. البته همان طور که در کتاب توضيح داده ايد، انتقاد از شاملو به عنوان پژوهشگر و نه شاعر. می شود در اين باره قدری بيشتر توضيح بدهيد؟
در باب انتقاد از احمد شاملو، که به نظر شما شديد رسيده، بايد بياد بياوريد که هفده يا هجده سال پيش وقتی شاملو در سخنرانی در دانشگاه برکلی، شاهنامه را از نظر رئاليسم سوسياليست ژدانوفی تجزيه و تحليل کرد، چه غوغايی به پا شد.
اهل ادب از لحن او نسبت به فردوسی و خنده و شادی محصلين و نوجوانان حاضر در مجلس سخنرانی طوری عصبانی شده بودند که بسياری از آنها تا حد انکار و داوری در هنر شاعری شاملو هم پيش رفتند.
در واقع در آن زمان من ميانه را گرفتم، ضمن تمجيد هنرهای شاملو، حرفهايش درباره فردوسی را به حساب بذله گويی و شوخ طبعی او گذاشتم و حمله ای در اين باب به او نکردم.