لینک‌های قابلیت دسترسی

logo-print
دوشنبه ۱۵ آذر ۱۳۹۵ تهران ۰۸:۱۰ - ۵ دسامبر ۲۰۱۶

ناصر تقوايی فيلم جنگی «چای تلخ » را دی ماه سال ۸۲ کليد زد، اما به دليل مشکلاتی که عمده آنها به مسائل مالی و عدم حمايت مراکز دولتی مربوط می‌شد نيمه‌کاره رها کرد. اين فيلم که فيلمنامه و مضمون متفاوتی با ساير آثار جنگی سينمای ايران دارد، درباره تعرض يک سرباز عراقی به يک دختر جوان ايرانی و عشق يک‌طرفه او به اين دختر بود. حسين ياری، مرضيه وفامهر، مرتضی احمدی، مهدی احمدی، حامد بهداد و گلاب آدينه از بازيگرانی بودند که جلو دوربين تقوايی رفتند. بخشی از فيلمنامه «چای تلخ» را می‌توانيد در ادامه بخوانيد.

سکانس D ۱ - داخلی ـ بعد از ظهر ـ اتاق نشيمن

در اتاق باز می شود و دختر جوان به نشيمن می آيد ، می دود به سمت پيرزن ، اما با ديدن يک سرباز مسلح ديگر در آن سوی پنجره ، مردد می ماند و از ترس دوباره دستها را روی سر می گذارد .

سرباز راننده: بيا جلو ، نترس ، ما کاری با شما نداريم .
دختر جوان می خزد به آغوش پيرزن . زن سالخورده دست پر از چروک خود را بر سر او می گذارد.

افسر جوان که پس از کاوش خانه با احساس امنيت به راهرو برگشته ، با نرمش از پيرمرد می پرسد :
افسرجوان: کجا هس اينجا ؟‌
پيرمرد خيره به او نگاه می کند ، اما پاسخ نمی دهد .
افسرجوان: اينجا اسمش چيه ؟
پيرزن: اينجا ؟‌
افسرجوان: ها …
پيرزن حرف نمی زند . افسر رو می کند به دختر .
افسرجوان: … بگو ، از چه ميترسی ؟
دختر: اينجا … اينجا اسمش ايرانه .
سرباز پشت پنجره می خندد .
سرباز راننده: اينجا ، اين روستای شما اسمش چيه ؟‌
پيرزن: چه بگم والله …
سرباز راننده: دروغ ، يه دروغی بگو ديگه .
پيرزن: دروغ يعنی چه ، اسم نداره اينجا .
سرباز راننده: دروغ ميگی ، عجما همه شون دروغ ميگن .
پيرمرد ، برافروخته از اين تهمت ، به حرف می آيد .
پيرمرد: ما عربيم ، اينجا هم اسمش نخلستانه ، مال خودم.
افسرجوان : نترس ، ما راهه گم کرديم ، اومديم راه بپرسيم و بريم . تشنه هم هسيم …
و مثل يک دوست مهربان می نشيند کنار پيرمرد .
سرباز راننده: سرکار بهتره زودتر بريم .
افسرجوان : بيا تو ، من تشنمه . خاله ، يه استکان چايی ميدی بخوريم ؟
سرباز از پنجره دور می شود . پيرزن به دختر نگاه می کند و او با ترديد به طرف راهرو می رود . افسر جوان کلاهخود را از سر بر می دارد و با کف دست صورت خودش را باد می زند .
افسرجوان : نگفتی اين جاده کجا ميره .
پيرمرد : هيچ جا ، همينجا …
سرباز بدبين که از در تو آمده می گويد :
سرباز راننده: بازم دروغ .
پيرمرد : آخر خط که عجما ميگن ، يعنی همينجا . اونطرف ديگه هوره … اين رفيق تو ميدونه هور يعنی چه ؟ … راه نداره خُب ، اما تو اگه ميخوای بری برو ، تا داخل خاک عراق مردابه .
سرباز که از کنار او گذشته ، جوری می ايستد پای پنجره که از لای در حياط جيپ را ببيند .
افسرجوان : سربازای ما کی اومدن اينجا ؟
پيرمرد : سرباز ؟ اينروزا هيچ دیّاری از اينجا رد نشده غير از شما دو تا .
افسرجوان : خونه ها همه خاليه ، مردم پس چرا رفته ن ؟
پيرمرد: جنگه ، تو خبر نداری ؟‌.. همون روز اول که جنگ شد ، همه با هم رفتن .
افسرجوان: تو چرا نرفتی ؟
پيرمرد پاسخ نمی دهد . سرباز که ديگر کم حوصله می نمايد ، به سوی او نشانه می رود .
سرباز راننده: بگو ، يه دروغ ديگه بگو .
پيرزن: سرتفنگشه بگو بگيره اونطرف . شما دو تا چه جور سربازی هسين که فرق عربه از عجم نميشناسين ؟ لابد طرفدار شما بوده که نرفته اينجا مونده .
پيرمرد به او چشم غره می رود . افسر جوان انگار که متوجه دروغ پیـرزن نشده ،‌تظاهر می کند به مهربانی .
افسرجوان: خسته شدی سر پا ، خاله بگير بشين .
پيرزن گوشه ی سکوی روبرو می نشيند .
افسرجوان انگار که بخواهد درستی حرف پيرزن را بيازمايد ، رادیــو را بــه طر ف خود می گرداند و به پيرمرد می گويد :
افسرجوان : به کجا داشتی گوش ميدادی ؟
و راديو را روشن می کند . مارش می نوازد و گوينده ی برنامه ی فارسی راديو بغداد ، برای توجيه ناکامی ارتش عراق در فتح سريع خرمشهر ، دارد جوانان مرزنشين عرب ولی ايرانی را به خيانت متهم می کند …
دختر با يک سينی کوچک و دو استکان چای داغ به سوی ميز می آيد . خشـم فرو خورده ی او از شنيدن اخبار استکانها را به لرزه انداخته . دختر استکانها را می گذارد روی ميز و به افسرجوان قند تعارف می کند ، ولی او که گوش سپرده به راديو با پشت دست قندان را پس می زند .
پيرمرد: قند اگه نميخوری خرما هس .
افسرجوان : من تلخ ميخورم .
پيرزن که از شنيدن اخبار کلافه می نمايد ، رو می کند به سرباز .
پيرزن: بيا . او دروغ ميگه يا ما ؟ ده روزه حالا ، بچه های خرمشهر هنوز دارن ميجنگن ، اما اين تو راديو هر روز ميگه گرفتيمش .
افسرجوان استکان را بر می دارد و نگاه می کند به چای خوشرنگ ، با غرور می گويد :
افسرجوان : امشب يا فردا محمره ديگه آزاد ميشه ،‌نيروهای ما اگه همينجور جلو برن ، چند روز ديگه کارون ميشه مرز عراق با ايران .
و يک جرعه چای می نوشد ، اما لب او می سوزد .
دختر جوان طاقت نمی آورد ساکت بماند .
دختر : شما دو تا راهتونه گم کردين يا اومدين مهمونی ؟‌
افسرجوان انگارکه تازه دخترک را ديده ، باتحقير اندام لاغروچهره ی برافروخته ی اورا برانداز می کند.
افسرجوان : دخترته ؟
پيرمرد: نه ، نوه مه .
پيرزن: با دخترمون چه فرقی داره .
افسرجوان : يه فرقی داره … اين نوه ی تو مثل دختر عربا حرف نميزنه .
پيرزن: اينجا ، تو مدرسه معلمه .
افسرجوان : ها ،‌ پس با سواده … عربی درس ميدی يا عجمی ؟
دختر خيره می شود توی چشم او ، اما سکوت می کند .
افسرجوان : … پس ننه ش کو ، باباش کجان ؟‌
پيرزن : اهواز . باباش کاسبه ، دکون داره تو اهواز .
دختر : اول گفتی راهته گم کردی ، بعد گفتی تشنه ته ، اگه اومدی از اوضاع اينجا سر در بياری ، من برات ميگم ، اونطرف همه ش مردابه ، اينطرف مرز شما، اونطرفم قشونتون . از روزی که شما حمله کردين از همه طرف ما تو محاصره افتاديم ، ده روزه از همه جا بيخبريم ، اگه تشنه ته چايی ته بخور برو .
افسر جوان استکان چای را يکنفس می نوشد و بر می خيزد. سرباز راننده می کوشد جلو شر را بگيرد .
سرباز راننده: سرکار بيا بريم .
افسرجوان : اين جنگه ما به خاطر خودمون شروع نکرديم ، خانم معلم … به خاطر آزادی محمره ، به خاطر نجات شما بيشعورا مجبور شديم بجنگيم …
دختر : اين شهری که تو خيال ميکنی امشب آزاد ميشه ، اسمش خرمشهره نه محمره . تو مستی …
افسر جوان با پشت دست ضربه ی سختی به صورت او می کوبد . پيرزن به هواداری دختر بين آن دو حايل می شود. افسرمچ دست اورا می گيرد و کشان کشان به سوی در می برد . پيرمرد يورش می برد به سوی او ، اما سرباز از پشت سر و با قنداق اسلحه ضربه ی مرگباری می کوبد به گيجگاه او . افسرجوان پيرزن را از در هل می دهد توی حياط ، دخترک وحشت زده به اتاق خود می گريزد و در را می بندد . پيرمرد کف اتاق افتاده و در خون خود غلت می زند . پيرزن جيغ کشان به سمت جاده می دود … سگ پارس می کند .
سرباز راننده: سرکار ول کن ، بيا بريم .
افسرجوان : چايی ته بخور ،‌ ميريم

XS
SM
MD
LG