لینک‌های قابلیت دسترسی

یکشنبه ۲۱ آذر ۱۳۹۵ تهران ۰۴:۱۷ - ۱۱ دسامبر ۲۰۱۶
در اوت ۲۰۰۸ نيروهای روسيه به گرجستان حمله کردند. ليلا، رقصنده سابق و کولیا، شوهرش به راديو اروپای آزاد/راديو آزادی از ديدارشان با سربازان روسی می گويند.

لیلا به رادیو اروپای آزاد/ رادیو آزادی گفت [سربازان روسی] «پرسيدند می تونيم بياييم تو؟ گفتم بله بفرماييد. رفتم در را باز کردم. آمدند تو و به همه جا سرکشيدند. يک کمی پول روسی از جيبشان درآوردند و ريختند توی صندق اعانه. دو تا دختر جوان بودند يکی با موهای تيره و آن يکی روشن. خوب يادم می آيد. چند تا مرد هم بودند. من داشتم گريه می کردم. گفتم بچه ها خواهش می کنم ما را نکشيد. ما چند آدمهای پيری هستيم. خواهش می کنم ما را نکشيد.»
کولیا، شوهرش افزود «آنها کار بدی نکردند.»
لیلا ادامه داد «يکی از دخترها مرا بغل کرد و گفت مادربزرگ نترس. نگران نشو. همه اش مرا بغل کرده بود و هی می بوسيد. دلش برای من می سوخت. من خيلی شديد گريه می کردم.»
لیلا افزود سربازان گفتند «نترس ما شما را نمی کشيم. به ما دستور نداده اند آدمهای مثل شما را بکشيم.»

وقتی داشتند می رفتند من آنها را بدرقه کردم. داشتند خداحافظی می کردند که يکی از مردها به راننده گفت: «اون جعبه که عکس کاخ کرملين رويش هست بده بهش.»
لیلا گفت جعبه را به من دادند و گفتند: «مادر بزرگ اين جعبه مال تو.
بهش گفتم نه پسرم. خودت داشته باش. من لازمش ندارم.
بالاخره خيلی اصرار کردند و من هم گرفتم و تشکر کردم. برگشتم خانه چند تا هلو و گردو گذاشتم توی يک بشقاب و بردم توی ماشين به آنها دادم. گفتند مادربزرگ خودت بخور. ما نمی خواهيم. گفتم خدانگهدارتان باشد. ممنون. پسر جان. ممنون.
همه اش فکر می کردم می خواهند مرا بکشند. ولی به جايش به من هديه هم دادند. غير از تشکر چه کار می توانستيم بکنيم.
توی کليسا هم پول توی جعبه اعانه ريختند. خودم با چشمهای خودم ديدم. شمع را برداشتند و اطراف را نگاه کردند.
بعد يکی ديگر آمد تو. روی دوشش يک اسلحه بود. چه کار می توانستم بکنم. دستهايم را بلند کردم . گفتم پسر جان مرا نکش. گفتم نکش . نکش. نمی دانم مست بود يا چه. آمد تو نشست. گفتم پسر جان چی می خواهی؟ هنوز داشتم گريه می کردم.
يک کم شراب روی ميز بود. برايش شراب ريختم. خورد. گيلاس را گذاشت روی ميز. دوباره برداشت چند جرعه خورد. گذاشت روی ميز. شراب را يک دفعه سر نکشيد. وقتی رفت من منتظر بودم و نشسته بودم. زن همسايه ليلا در زد. او هم پنهان شده بود. او دوباره برگشت و از من پرسيد: مادربزرگ چرا جوراب هايت سوراخ است؟ گفتم چه می دانم پسرم. همه چی توی اين خانه همينطوری است. دستش را کرد توی جيبش و دو جفت جوراب درآورد. گفت مادربزرگ اينها را بپوش. گفتم نه پسرم مال خودت. گفت نه. ببين من جوراب دارم. يک جفت را توی جيبش گذاشت و يک جفت را گذاشت همين جا.
شرابش را تمام کرد و گفت ممنونم مادربزرگ و رفت.
وقتی رفت گفتم خدايا شکر مرا نکشتند. بعد از ترس زدم زير گريه. اگر مرا کشته بودند کسی نمی فهميد. منظره اش هنوز جلوی چشمم هست. وقتی می خوابم همه اين ها دوباره به ذهنم می آيد. خيلی سخت است برای ما. »

نمایش نظرات

XS
SM
MD
LG