لینک‌های قابلیت دسترسی

logo-print
جمعه ۱۲ آذر ۱۳۹۵ تهران ۲۳:۴۲ - ۲ دسامبر ۲۰۱۶

در برنامه پيشين شنيديم که آتش انقلاب در ايران دم به دم گسترش می يابد. دکتر شاپور بختيار زمام نخست وزيری را در دست گرفته است.
ژنرال رابرت ئی. هايزر، نظامی بلندپايه آمريکايی و معاون ژنرال الکسندر هيگ، فرمانده کل ناتو، بدون اطلاع مافوقش، و با فرمان مستقيم پرزيدنت جيمی کارتر، به تهران آمده است.



اما چرا؟ کسی نمی داند. با چه منظوری؟ هيچکس نمی داند؛ حتی شاه ايران نيز نمی داند.

از سوی ديگر، همه گروههای مخالف شاه زير علم روحانی تبعيدی، آيت الله روح الله خمينی، سينه زنی می کنند، و تنها در رکاب او شمشير می زنند.

ايران آبستن است.
ايران آبستن حوادثی سرنوشتساز است.
از همين حوادث بيشتر می گوييم.

***برای نخستين بار، اين يکی از شبکه های تلويزيونی آمريکا بود که خبر داد: واشينگتن رسماً از شاه ايران خواسته است کشورش را ترک کند...

ويليام شوکراس در کتاب «آخرين سواری شاه» که با نام «آخرين سفر شاه» به فارسی منتشر شده است، می نويسد:

« در اوايل پاييز،‌ شاه عقده های دلش را برای ويليام ساليوان - سفير واشينگتن در تهران - گشود. تقريباً تمامی رويدادها و ناآرامی های اخير را برشمرد و گفت: همه اين ها چندان ظريف و پيچيده است که بايد نتيجه توطئه خارجی بر ضد او بوده باشد.

شاه افزود که «کا.گ.ب» - سازمان اطلاعات و امنيت روسيه شوروی - توانايی هماهنگ ساختن چنين تظاهراتی را بتنهايی ندارد. پس بايد دست «اينتليجنس سرويس بريتانيا» و «سی.آی.ای»، هم در کار باشد.

شاه افزود که «کا.گ.ب» - سازمان اطلاعات و امنيت روسيه شوروی - توانايی هماهنگ ساختن چنين تظاهراتی را بتنهايی ندارد. پس بايد دست «اينتليجنس سرويس بريتانيا» و «سی.آی.ای»، هم در کار باشد.

شاه، آن گاه، ‌با اين يادآوری که از بی مهری بريتانيا به خود آگاه است، از سفير واشينگتن می پرسد: اما چرا سی.آی.ای، نهاد اطلاعاتی - امنيتی آمريکا بر ضد او دست به کار شده است؟ آيا خطايی ازاو سر زده؟ يا واشينگتن و مسکو محرمانه با هم به توافق رسيده اند که ايران را به عنوان پاره يی از منطقه نفوذ دو ابرقدرت، با يک ديگر قسمت کنند؟
دم گرم و توضيحات ويليام ساليوان درباره اين که هزينه تظاهرات ضد شاهی را بازاری های تهران می پردازند، و «سی.آی.ای» در آن ها نقشی ندارد، بر دل سرد شاه رنجور و دلشکسته کارگر نيفتاد.

با اوج گرفتن تظاهرات انقلابی،‌ آيت الله خمينی که در روستای نوفل لوشاتو در نزديکی پاريس به خبرسازترين چهره جهان بدل شده بود، اعلام کرد:

«هر کشوری که شاه را از ايران بيرون ببرد، به انقلاب ايران ياری داده است.»

او آرزو داشت کشوری پيدا شود که شاه را ببرد و دور از ايران نگاه دارد تا ماموريتی که او برای خود قائل بود، آسانتر گردد.
آنچه آيت الله تبعيدی نمی دانست اين بود که خود شاه، برغم اصرار گاه با گريه و زاری شماری از اميران ارتش زير فرمانش، برای بيرون رفتن از ايران،‌ بيتاب بود و دقيقه شماری می کرد. او حتی بشی از خود آيت الله تبعيدی، بيتاب خروج از ايران بود.

چند روز بعد، شبکه تلويزيونی «سی.بی.اس» آمريکا برای نخستين بار صريحاً خبر داد که نمايندگان دولت پرزيدنت کارتر، از شاه خواسته اند که ايران را ترک کند.

ويليام شوکراس، نويسنده انگليسی، صحنه ديدار سفير آمريکا با شاه را برای دادن اين خبر، که بايد ايران را ترک کند، اين چنين تصوير کرده است:

«شاه با دقت و آرامش به گفته های سفير آمريکا گوش داد و سپس، رو به او کرد و کمابيش با التماس، دست هايش را به سوی او دراز کرد و گفت:
"بسيار خوب، اما کجا بروم؟"

ساليوان، بعدها، ادعا کرد که درباره مقصد شاه رهمنودی به او نداده بودند اما بياد آورد که شاه خانه يی در سويس دارد. اين را به ياد شاه آورد. اما شاه رفتن به سويس را نپذيرفت و گفت که اوضاع امنيتی آن کشور خوب نيست.

بنوشته ويليام ساليوان شاه ادامه داد: «ما در انگلستان هم خانه يی داريم، ولی آب و هوای آن جا خيلی بد است.»

درين جا، شاه به سفير آمريکا خيره می شود و خاموش می ماند. ساليوان می پرسد:

"اعليحضرتا! مايليد دعوتنامه يی برای سفرتان به آمريکا بفرستم؟"
شاه، ذوقزده، همانند کودکان، می گويد:
"وای! اين کار را برای من می کنيد؟ راستی اين کار را می کنيد؟ "
ساليوان، با توجه به اين گفته آيت الله خمينی که هر کشوری به خروج شاه از ايران ياری دهد، به انقلاب ايران ياری داده است، گمان می کرد که با دعوت شاه به آمريکا، برای کشورش از آيت الله انقلابی امتياز بزرگی هم گرفته است.»

همين ويليام شوکراس، بی درنگ،‌ توضيح می دهد که روايت شاه از اين ديدار، نه تنها با روايت سفير آمريکا از آن نمی خواند، که بکلی با آن فرق دارد:
«پس از رفتن ساليوان از کاخ، شاه با ايرانيانی که به ديدارش آمده بودند، گرم گفت و گو شد، و شگفتی زده، از آن ها پرسيد: «می دانيد سفير آمريکا به من چه گفت؟ می گفت : بايد از ايران بروم.»
گردونه فروپاشی شاهنشاهی در ايران شتاب گرفته بود:

سه شنبه، بيست و ششم دی ماه ۱۳۵۷

شاه و شهبانو در فرودگاه مهرآباد تهران چشم به راهند تا شاپور بختيار به عنوان نخست وزير جديد، از مجلس شورای ملی ايران رای اعتماد بگيرد و رسما آنها را بدرقه کند.

شاپور بختيار با هلی کوپتر می رسد. خيابان های تهران چنان انباشه از انقلابيون است که سران درمانده حکومت متزلزل ايران جز با هلی کوپتر نمی توانند رفت و آمد کنند.

چشمان شاه پر از اشک است.... در واقع هر که در کوشک شاهنشاهی فرودگاه مهرآباد است،‌ با اندوه گريه می کند. حتی چشمان دکتر شاپور بختيار هم که موافق با خروج شاه از ايران است، اشکبار می نمايد. تنی چند از سپاهيان بلند پايه به پای شاه بر خاک می افتند. سرگردانی های شاه رنجور و در هم شکسته آغاز می شود.

محمود طلوعی در کتاب «پدر و پسر» می نويسد:
«شاه ناگهان تصميم گرفت شخصاً هواپيما را هدايت کند... کسی نمی داند که شاه در آن لحظه، برای تقويت روحيه خود هدايت هواپيما را بر عهده گرفت يا به سرهنگ (بهزاد) معزی،‌ خلبان مخصوص خود هم ظنين شده بود و از آن بيم داشت که او هواپيما را به جای ديگری، مثلا به سوی شوروی، هدايت کند!

«اگر شاه سوء ظنی هم در اين زمينه داشت، بيجا نبود، زيرا خلبان مخصوص شاه، سرهنگ معزی، بعد از پيروزی انقلاب، هنگامی که شاه در مراکش بود، به اتفاق چند تن از افسران و خدمه زير دست خود نزد شاه رفت و گفت : ما می خواهيم به ايران برگرديم.

«شاه که گويی انتظار چنين حرکتی را داشت، بدون کمترين مقاومت و اعتراضی، تقاضای آن ها را پذيرفت و گفت: هواپيمای سلطنتی را هم می توانند با خود به ايران برگردانند.

«معزی، پس از بازگشت به تهران، به سازمان مجاهدين خلق پيوست (او احتمالاً از زمانی که خلبانی شاه را بر عهده داشت، عضو اين گروه بود.) و در سال ۱۳۶۰، با ربودن يک هواپيمای نظامی، ابوالحسن بنی صدر(نخستين رئيس جمهوری اسلامی) و مسعود رجوی(رهبر سازمان مجاهدين خلق ايران) را با خود از ايران خارج کرد.»

از سوی ديگر، در پرجمعيت ترين استقبال در تاريخ ايران، آيت الله خمينی با هواپيمايی دربست کرايه شده از شرکت «ارفرانس» ده روز مانده به فروپاشی کامل پادشاهی در ايران، وارد تهران شد. درون هواپيما خبرنگاری از آيت الله که پس از پانزده سال دوری به ايران بازمی گشت، احساس او را پرسيد، "چه احساسی داريد از اين که داريد به ايران برمی گرديد؟". پاسخ آيت الله انقلابی کوتاه وختصر بود، تنها يک کلمه: "هيچ"!

از سوی ديگر، در پرجمعيت ترين استقبال در تاريخ ايران، آيت الله خمينی با هواپيمايی دربست کرايه شده از شرکت «ارفرانس» ده روز مانده به فروپاشی کامل پادشاهی در ايران، وارد تهران شد. درون هواپيما خبرنگاری از آيت الله که پس از پانزده سال دوری به ايران بازمی گشت، احساس او را پرسيد، "چه احساسی داريد از اين که داريد به ايران برمی گرديد؟". پاسخ آيت الله انقلابی کوتاه وختصر بود، تنها يک کلمه: "هيچ"!

اين «هيچ» بزرگ، در حالی در تاريخ ثبت شد که صادق قطب زاده، يکی از فعالان انقلاب اسلامی که به فرمان ديگر سران همين انقلاب اعدام شد، به عنوان مترجم در کنار آيت الله بود.

از سوی ديگر سرهنگی گری سيک، عضو شورای امنيت ملی آمريکا در دولت پرزيدنت کارتر- می نويسد:

«شاه در پی خروج از ايران، از هر گونه تماس و ارتباطی با آمريکايی ها اکراه داشت و هر چند قرار بود يکراست به آمريکا پرواز کند، بدنبال چند روزی توقف در مصر، دعوت ملک حسن، پادشاه مراکش را برای ديداری از آن کشور پذيرفت، و در مدت اقامتش در آن جا هم نه با سفارت آمريکا در رباط تماسی گرفت، نه با سران آمريکا در واشينگتن. در اوائل فوريه، يکی از بلندپايگان دولت آمريکا برای ديدار و گفت و گو با شاه، رهسپار مراکش شد تا از مقصود شاه از ماندن در مراکش، و برنامه سفر آينده اش به آمريکا، آگاه شود. اين عضو بلندپايه درست يازده فوريه ۱۹۷۹، (روز بيست و دوم بهم ماه ۱۳۵۷) که نظام شاهنشاهی در ايران فروپاشيد، با شاه ديدار کرد.»

شاه خود را آماده پرواز به آمريکا می کرد که شماری از انقلابيون پيروزمند و به قدرت رسيده، سفارتخانه واشينگتن در تهران را برای مدتی کوتاه اشغال کردند. آتش احساسات ضد آمريکايی در ايران ناگهان گسترش يافته، در پی سوخت بود. با زبانه کشيدن اين آتش، دولت جيمی کارتر دو دل بر جای ماند که در چنين شرايطی پذيرفتن شاه سرگردان، صلاح است يا نه ؟

شاه خود را آماده پرواز به آمريکا می کرد که شماری از انقلابيون پيروزمند و به قدرت رسيده، سفارتخانه واشينگتن در تهران را برای مدتی کوتاه اشغال کردند. آتش احساسات ضد آمريکايی در ايران ناگهان گسترش يافته، در پی سوخت بود. با زبانه کشيدن اين آتش، دولت جيمی کارتر دو دل بر جای ماند که در چنين شرايطی پذيرفتن شاه سرگردان، صلاح است يا نه ؟

پرزيدنت کارتر گرم اين سنجش و صلاحديد بود که زير فشار سنگين ياران ديرين شاه، از جمله خانواده توانگر راکفلر و هنری کيسينجر جای گرفت.
خود پرزيدنت کارتر درباره مشکل و مساله پذيرفتن شاه در آمريکا، در مصاحبه با شماری از برجسته ترين استادان دانشگاه های کشورش اين گونه توضيح داده است:

«اين قضيه تقريباً نُه ماه مايه اختلاف بود، ماه هايش را نشمرده بودم، اين که بگذاريم شاه به آمريکا بيايد يا نه؟ از همان لحظه يی که شاه تصميم گرفت مستقيم به اين جا نيايد و در عوض به مصر و بعد به مراکش برود، اين بحث ميان ما ادامه داشت.

اين يکی از قضيه هايی بود که ما با جان مک کلوی، کيسينجر، ديويد راکفلر، هاوارد بيکر، و برژينسکی، هر هفته، هنگام صرف صبحانه در روزهای جمعه درباره اش بحث و مشورت می کرديم. گاهگاهی جرالد فورد(سلف بيواسطه پرزيدنت کارتر، و رئيس پيشين جمهوری) و ديگرانی که می توانستند با من ديدار کنند و خواستار اجازه ورود شاه به آمريکا بودند نيز به ما می پيوستند. هرولد براون - وزير دفاع - تا جايی که يادم می آيد، در اين قضيه بی طرف ماند.

«فريتس» - منظور والتر مانديل معاون پرزيدنت کارتر است - به آوردن شاه (به آمريکا) متمايل بود. به گمانم برژينسکی در خلوت روی «فريتس» کار می کرد. و در نتيجه فريتس در جلسه يی با او موافقت می کرد. اما (سايروس) ونس (وزير خارجه) و من قوياً مخالف ورود شاه به آمريکا بوديم.»

پرزيدنت کارتر درباره علت مخالفت شديدش با دادن اجازه ورود شاه به آمريکا را بالا گرفتن دشمنی حکومت جديد ايران با آمريکا، و نيز آغاز ارتباط واشينگتن با آيت الله خمينی می داند. او می گويد:
«بدنبال برانگيخته شدن دشمنی با ميهن ما( در ايران)،‌ و بايد به ياد بياوريد که ما تقريباً از مارس تا اکتبر ۱۹۷۹ روابط حسنه روزافزونی با ايران، حتی از جمله با (روح الله) خمينی داشتيم که فرستادگانی را مستقيماً نزد وی ونس فرستاد که می گفتند:

از انقلاب ايران پشتيبانی کنيد. برای سرنگونی حکومت ما نکوشيد.
و:
خواستار افزايش داد و ستديم.
و الی آخر... و (اين فرستادگان آيت الله خمينی) رفتار بسيار دوستانه يی داشتند. در واقع، آنها درباره اهميت ترميم روابط (ايران) با آمريکا سخنرانی های زيبايی هم می کردند.»

پرزيدنت کارتر، سپس، از ديدار مشاور امنيت ملی کاخ سفيد، زبيگينو برژينسکی، با نمايندگان جمهوری اسلامی ياد می کند:

« بعد،‌ وقتی الجزاير بيست و پنجمين سالگرد استقلالش را جشن گرفت، زبيگ(برژينسکی) به الجزاير رفت. خيلی خيلی تيزهوشانه و زيرکانه! و وقتی به آنجا رسيد، البته، اثر خوبی روی(مهندس مهدی )بازرگان(اولين نخست وزير جمهوری اسلامی) گذاشت، (تا حدی که مهندس بازرگان) با او دست داد. رويداد بسيار خبرسازی بود. و اين يکی از دلايلی بود که وقتی (مهندس بازرگان به ايران) برگشت، به او بدگمان شدند. حاشيه روی می کنم تا به شما يادآور بشوم که حتی در آن روزهای روابط حسنه ما با ايران، فکر می کردم که ايجاد اختلال در اين پيشرفت و برانگيختن دشمنی با آدم های ما در ايران، بدليل آوردن شاه به آمريکا، خطای خطيری است. من بندرت علناً الفاظ رکيک به کار می برم. اما يک بار داد زدم: فلان لق شاه! او همان قدر می تواند از بازی تنيس در آکاپولکو(در مکزيک) کيف کند که در کاليفرنيا.

و هر چند يک بار از آن ها ( از هواداران دادن اجازه ورود شاه به آمريکا) می پرسيدم: «اگر يکی از تفنگداران دريايی ما را گرفته بودند، و بخصوص وقتی که تاسيسات شنود و نظارت ماهواره يی ما را در آمريکا گرفتند، چند آمريکايی را گروگان نگاه داشتند که بعد آزادشان کردند. می پرسيدم: «اگر بيست نفر از تفنگداران دريايی ما را بگيرند و هر روز صبح وقت طلوع آفتاب يکی از آن ها را بکشند، ما چه کار بايد بکنيم؟ » می دانيد، يعنی با ايران وارد جنگ خواهيم شد؟ اين از آن چيزهايی است که بايد از آن بپرهيزيم.»
جيمی کارتر، رئيس پيشين جمهوری آمريکا، در همين مصاحبه، از مشکل ديگری در ايران ياد می کند:

«ما همچنين ، در آغاز، اين مشکل را داشتيم که چهل هزار آمريکايی در ايران زندگی می کردند، ما همه اين آمريکايی ها را با دشواری عظيم، خيلی محرمانه از ايران بيرون کشيديم. چون گاهی، هفته ها بود که در گيرودار انقلاب، شرکت های هواپيمايی غير نظامی نه از تهران پروازی داشتند،‌ و نه به آن جا پرواز می کردند. و هزاران تن در ايران کشته می شدند. ما حتی يک آمريکايی را از دست نداديم. چون خيلی بی سر و صدا بيرونشان برديم، به (نزديکترين) پايگاه های نظامی (آمريکا) برديم، با سی ۱۳۰ يا غير آن، بيرونشان برديم.

«جوهر و نهايت قضيه اين بود که ما با (مهندس مهدی) بازرگان و (ابراهيم) يزدی، روابط بالنسبه خوبی داشتيم. شمار کارمندان سفارت ما در تهران از يک هزار و صد تن، تا هفتاد تن کاهش يافته بود. سفارت ما، در تهران، در زمان شاه، بزرگترين سفارتخانه روی کره زمين بود. ما تدابير امنيتی آن جا را نوسازی و واحد قويتری از تفنگداران دريايی را در آن مستقر کرده بوديم. و از (مهندس) بازرگان و يزدی تعهد اکيد داشتيم که از آن جا حفاظت کنند.»
پرزيدنت کارتر، سپس، با اشاره به اشغال کوتاه مدت سفارتخانه آمريکا در تهران، می افزايد:

«بعد طرح عوض شد. در آن زمان، اين اقدام را تا حدی دستاويز هواداران شاه دانستم تا او را وارد آمريکا کنند. چون تا حد وخيمی بيمار بود. "سای" (صورت کوتاه شده و خودمانی سايروس، نام کوچک وزير وزير خارجه) و من چند بار در اين زمينه محرمانه بحث کرديم چون ما به صورت انحراف ناپذيری بر ضد شاه به آمريکا سنگر گرفته بوديم.

سرانجام "سای" و پزشکان بلندپايه اش با پزشکانی که در نيويورک اند، رايزنی کردند. آنها شاه را معاينه و تصديق کردند که هم او دچار بيماری مرگباری است، و هم ، بنظر آنها، نيويورک تنها جايی است که می توان در آنجا، بيماريش را باندازه کافی دقيقاً تشخيص داد و برای ادامه زندگيش، او را درمان کرد.

«"سای" ايالات متحده را برای شرکت در اجلاس وزيران خارجه، به گمانم در اکوادور- البته مطمئن نيستم - ترک کرد. اما يادداشتی برای وارن کريستوفر گذاشت مبنی بر اين که تحت فلان شرائط توصيه می کند که به شاه اجازه ورود به آمريکا داده شود. و پيش از آن، به بازرگان و يزدی اطلاع دهيم وببينيم که چنين کاری را تاييد می کنند يا نه ؟

«تعطيلی آخر آن هفته در کمپ ديويد بودم، و برژينسکی يادداشت ونس را برای من فرستاد که گفته بود بايد بگذاريم شاه به آمريکا بيايد. من حتی دو دقيقه هم مکث نکردم که بگويم بگذاريد تحت اين شرائط وارد شود. تنها چيزی که من و زبيگ(نيو برژينسکی) تغيير داديم اين بود که، در عمل، به بازرگان و يزدی قدرت ابطال تصميم (دادن اجازه ورود شاه به آمريکا) را نداديم، اما پذيرفتيم که بروس لنگن، کاردارمان در سفارتخانه آمريکا در تهران، خبر را به يزدی و بازرگان اطلاع دهد، و به آنها بگويد که شاه به آمريکا می آيد اما درگير فعاليت های سياسی نخواهد شد.

هر چند من آخرين سنگر(مقاومت در برابر ورود شاه به آمريکا) بودم اما در پذيرفتن يادداشت (سايروس ونس،‌ وزير خارجه) درنگ نکردم. در آن زمان قانع شده بودم که ما، فارغ از عواقبش، شايسته است به شاه اجازه ورود بدهيم، و دوم اين که عواقب خصمانه يی در کار نخواهد بود، و بازرگان و يزدی، براستی، از سفارتخانه ما محافظت خواهند کرد.

و عامل ديگر، تا جايی که من می دانم، در ششصد سال تاريخ اخير مکتوب جهان هرگز نمونه يی وجود نداشت که دولتی حمله به فرستادگان کشورهای خارجی يا ربودن آن ها را مجاز شناخته يا ناديده گرفته بوده باشد.»

آنچه جيمی کارتر، رئيس جمهوری، و بيشتر سران آمريکا نمی دانستند اين بود که نيروهای انقلابی از چهره هايی مانند مهندس بازرگان و ابراهيم يزدی بهره گرفته بودند تا خود را تثبيت کنند. و موقعش که رسيد، زمام ايران را در دست گيرند.

taherialireza@yahoo.com
کارگردان: کيان معنوی

نمایش نظرات

XS
SM
MD
LG