لینک‌های قابلیت دسترسی

logo-print
یکشنبه ۱۴ آذر ۱۳۹۵ تهران ۰۲:۰۱ - ۴ دسامبر ۲۰۱۶

بخش دهم تاریخچه روابط ایران و آمریکا: تعليق روابط با فرمان رضاشاه


رضا شاه در دیدار با کمال اتاتورک، رییس جمهوری ترکیه

رضا شاه در دیدار با کمال اتاتورک، رییس جمهوری ترکیه

روابط واشينگتن، تهران؛ از آغاز تا امروز -بخش دهم

آلمانی ها روز بروز جای پای استوارتری در ايران می يافتند. درحالی که همزمان، آمريکايی ها از قلمرو اين سرزمين کهن، پای پس می کشيدند. رويدادهای تصادفی و گاه ناچيز به اين پای پس کشيدن شتاب بيشتری می بخشيد. در اين ميان، به دو رويداد جداگانه شاخص برمی خوريم که همراهی ايران زير فرمان رضا شاه با آمريکاييان شهره به خيرخواهی و ضديت با استعمار و استثمارگرايی ِ قدرت های بزرگ را در شاهراه مهر، دشوار ساخت.

رويداد نخست با تخلفی رانندگی در پيوند بود: سرعت بيش از حد مجاز خودروی نماينده ديپلماتيک ايران در آمريکا.

پاييز سال ۱۳۱۴، غفار جلال علاء (جلال السلطنه) وزير مختار دربار پهلوی در آمريکا، در اِلکتُن (۱)، روستايی در ايالت مريلند (۲) بازداشت شد.



اتهام : سرعت بيش از حد مجاز

غفار جلال علاء در ارائه مدارکی حاکی از مصونيت ديپلماتيکش به مامور راهنمايی و رانندگی درنگ نکرد. او، در توضيح به مامور آمريکايی، خود را «مينيستر» (۳) به معنای «وزير» می خواند، اما توجه ندارد که مامور معذور اين واژه را، به يکی ديگر از معناهايش، «کشيش»، تعبير می کند، و با خود می گويد: کشيش و روحانی هم، اگر سرعت مجاز را در نظر نگيرند، بايد جريمه شوند.! مامور ياد شده، سرانجام، هنگامی فرمان به رهايی او عاليجناب وزير مختار می دهد که جريمه تخلفش را از او تمام و کمال گرفته است. ساعت ها بعد، اندک اندک، روشن می شود که اين عاليجناب «مينيستر» در واقع «وزير مختار» دولت شاهنشاهی ايران است. از همين رو، «کُردل هال» (۴)، وزير خارجه آمريکا با غفار جلال علاء ديدار می کند و در ضمن پوزش خواهی از آنچه روی داده است، به نماينده شاه مقتدر پهلوی محترمانه يادآور می شود: مصونيت ديپلماتيک معنايش اين نيست که عاليجناب وزير مختار، مجاز به تخلف رانندگيست.

*آمريکای نورسيده چه گونه به خود جرات می دهد که به ايران سرفراز باستانی و کهن اهانت کند؟

گزارش وزير مختار نقره داغ شده به تهران، رضا شاه را سخت برآشفت. بخصوص که، از سر عمد يا از سر سهو، عبارت انگليسی «پليس ترپ» (۵) را که يعنی نقطه کنترل آمد و شد خودروها، واژه به واژه ، به «دام پليس راهنمايی» ترجمه کردند و به «عرض ملوکانه» رساندند و جلوه دادند که پليس آمريکا بر سر راه نماينده رضا شاه، «دام» گسترده است تا به آبروی ايران و ايرانی آسيب بزند. جوهر گزارش عاليجناب وزير مختار اين بود که چه گونه کشور تازه به دوران رسيده يی مانند آمريکا، به خود اجازه داده است به نماينده سرزمين باستانی و بيمانند ايران اين چنين اهانت کند؟

دومين دست انداز در پيشروی دوشادوش ايران و آمريکا در شاهراه مهر، اندکی پس از تخلف خبرساز عاليجناب وزير مختار دربار پهلوی در ينگه دنيا پديد آمد.

شماری از مطبوعات آمريکا، ناگهان، گزارش های انتقادی آتشينی درباره ايران و فرمانروايی خودکامه رضا شاه بر آن ، منتشر کردند.

آتش خشم شاه يکه تاز از رفتار پليس آمريکا با غفار جلال علاء(جلال السلطنه ) فرو ننشسته بود که مطبوعات آمريکا تلی از هيمه خشک بر آن افزودند.

در اين گزارش های ضد بنيادگذار دودمان پهلوی، از پيشينه رضا شاه، با تحقير و اهانت، البته به زعم هواداران او، ياد شده بود

اين رضا شاه بزرگی که با مشت آهنين و حربه خفقان و سرکوبی بر ايران فرمان می راند، مهتر بچه يی بيش نبوده و در اصطبل سفارتخانه بريتانيا خدمت می کرده است.... و انگليس ها بر پايه همين خدمات او ، به سلطنتش رسانده اند و لاجرم، رضا شاه چيزی بيش از بازيچه دست سياستگذاران لندن نيست.
در گزارش های مشابه ، ديگر مطبوعات آمريکا رضا شاه را در جايی يهودی زاده، در جايی زرتشتی و آتش پرست (گبر) و در جايی، به عنوان کسی معرفی می کردند که در نهان، به مسيحيت گرويده است.

آتشفشان خشم رضا شاه، به غرش در آمد. در اعتراض به اين گزارش های مطبوعات آمريکا، درباره بزرگ دودمان سلطنتی پهلوی، نامه شديداللحنی از تهران به واشينگتن فرستاده شد. تهران دراين نامه رسمی ، خواستار توقف انتشار چنين گزارش هايی و نيز پوزش خواهی دولت آمريکا شده بود.

پاسخ وزارت خارجه آمريکا به اين اعتراض، قاطع و ای بسا عاری از ظريف کاری های ديپلماتيک بود:
"نخست اين که مطبوعات و رسانه های گروهی در آمريکا از حق آزادی بيان برخوردارند و دولت نمی تواند آن ها را سانسور کند.
دوم، و ای بسا تلختر برای دربار پهلوی، وزارت خارجه آمريکا تاکيد کرده بود که توصيف رضاشاه به عنوان يکی از «مردان خودساخته» در کشوری که بسياری از مردمانش بلطف روابط، نه به حکم ضوابط، به جايگاه والا می رسند، نه تنها اهانت به آن شخصيت نيست که قلمفرسايی در بزرگداشت و ستايش اوست."

با فرمان رضاشاه روابط ايران و آمريکا به حالت تعليق در می آيد*

رضا شاه روز بيست و هفتم بهمن ماه ۱۳۱۴ فرمان تعليق روابط ايران و آمريکا را صادرکرد. فرمانی که از نيمه فروردين ۱۳۱۵ به کار بسته شد. غفار جلال علاء(علاءالسلطنه) وزير مختار ايران در آمريکا را به تهران فرا خواندند.

در همراهی ايران و آمريکا در شاهراه مهر وقفه افتاد. وقفه يی که دو سال بدرازا کشيد، بی آن که مسير اين دو به سوی کين منحرف شود.

سرانجام، در سال ۱۳۱۷، فرانکلين روزولت، رئيس جمهوری آمريکا، نماينده يی ويژه به تهران فرستاد تا با پوزش خواهی، زمينه را برای پايان دادن به اين وقفه در همراهی واشينگتن و تهران به سوی مهر فراهم آورد.

اين نماينده ويژه پرزيدنت روزولت، ماموريتش را با کاميابی انجام داد. وقفه از ميان رفت. تهران «محمد شايسته» را به وزير مختاری دربار پهلوی منصوب و روانه واشينگتن کرد. با اين حال روابط اين دو پايتخت ِ دو سرزمين نو و کهن، سرد و خالی از پويايی بر جای ماند. تا سرانجام، آتش خان و مان سوز جنگ جهانی دوم دامان ايران را نيز، برغم اعلان بيطرفيش، گرفت.

*مشک بساييد، عود بسوزيد! آلمانی ها با دامن دامن اميد، به ايران می آيند

آتش جنگ جهانی دوم زبانه می کشد. ماشين جنگی ويرانگر آلمان نازی با فرماندهی آدولف هيتلر به راه افتاده است.... به راه کين..... پيش به سوی استبدادی نوين!

ايران و آمريکا، در دو سوی اين کارزار خونين و مرگبار، در ظاهر، تماشاگرانی بيطرفند. در باطن، رضا شاه و همراهانش، آدولف هيتلر را با چشم ستايش می نگرند. اما آمريکاييان کوچکترين مهری برای نازی ها ندارند. از دريچه چشم آنان، نازی ها، ره آوردی جز استبداد و ضديت با مردمسالاری ندارند. در حالی که آمريکا خود را پيام آور آزادی و پيام آور احترام به حقوق بشر می داند. آمريکا دوران استعمارگران پير را بسر آمده می بيند و کشور ديگری را که می خواهد به صف اين استعمارگران کهنه کار بپيوندد، بر نمی تابد.

پيش از رسيدن شعله های آتش جنگ جهانی دوم به ايران، بر شمار کارشناسان آلمانی در ايران روز به روز افزوده می شود.

بسياری از ايرانيان، آلمان را فرشته نجاتی می دانند که برای رهايی آنان از چنگال خرس بزرگ (روسيه تزاری) و اکنون اتحاد جمهوری های شوروی سوسياليستی، و انگليس ابليس (بريتانيای کبير)، فرستاده شده است.

هيتلر در دامن زدن به آتش آلماندوستی ايرانيان، بی کار نمی نشيند. برای نخستين بار، بخش فارسی راديو آلمان براه می افتد.

بسياری از ايرانيان، با اشتياق پای راديوها جمع می شوند، سراپا گوش به گفته های آتشين «بهرام شاهرخ» گوينده ايرانی ِ زرتشتی ِ بخش فارسی راديو برلين.

در برنامه های تبليغاتی اين راديوی فارسی زبان، ايرانيان و آلمانی ها، برادران و خواهران تنی ِ نژاده يی هستند که دست ستمگران آنان را از يک ديگر جدا کرده است. بگفته اين راديو، اکنون، زمان آن رسيده است که اين خواهران و برادران تنی برای بخشيدن سيمايی نوين به "جهان آلوده به يهوديان"، دست به دست هم دهند.

همزمان ، ماموران مخفی و جاسوسان آلمانی در ايران به تکاپو می افتند. با سران قبايل و عشاير تماس می گيرند. از نقاط حساس ايران عکاسی و نقشه برداری می کنند. زمينه را برای منفجر کردن ذخائر نفتی ايران، در روز ضرورت، آماده می سازند.
نيروهای متفقين که زير ضربات کوبنده متحدين، برهبری آلمان نازی پرپر می زنند، از رضا شاه پی در پی می خواهند که آلمانی ها را از ايران براند.
درخواستی که ناشنيده گرفته می شود، بر پايه اين استدلال که ايران در اين جنگ رسما، اعلان «بيطرفی» داده است، و بيرون راندن آلمانی ها، مغاير اين «بيطرفی» خواهد بود.

هزاران فرسنگ دور از ايران، در آن سوی درياها، آمريکا نيز در جنگ جهانی دوم بيطرف مانده است. آمريکايی ها زادگاهشان را سرزمين انصاف و بيطرفی می دانند. سرزمينی که درهای آن به روی همه آزاديخواهان جهان گشوده است.

سرزمينی که در آن حتی بيگانگان نيز آزادانه می توانند انديشه های خود را با ديگران در ميان بگذارند. اين بيگانگان، گاه چنان در آمريکا می درخشند که بسياری از ياد می برند که آنان آمريکايی نيستند.

*چارلی چاپلين انگليسی آرمان های آمريکايی را فرياد می کند

چارلی چاپلين يکی ازهمين غير آمريکاييانی است که در جهان نو می درخشد. «چارلز اسپنسر چاپلين» (۶)، فرزند خانواده يی تنگدست که در يکی از محله های فقيرنشين لندن ديده به جهان می گشايد.
چارلی چاپلين با فيلم های صامتش، جهانيان را به خنده، بيشتر به خنده های تلخ می کشد و يا با نيش واقعيت قلقلکشان می دهد.

در گيرو دار همين محبوبيت و در گرماگرم جنگ دوم جهانی است که چارلی چاپلين، نخستين فيلم واقعاً با گفتار خود را می سازد. فيلمی به نام «ديکتاتور برزرگ» که از سال ۱۹۳۷ يا ۱۳۱۷، نوشتن فيلمنامه اش را آغاز می کند و يک سال بعد به پايان می برد.

«ديکتاتور بزرگ» تلاش آشکاريست برای ريشخند زدن به آدولف هيتلر و هر مستبد خودکامه ديگری.... تلاش آشکاريست برای گرم و در تپش نگاه داشتن قلب آزاديخواهان در چهار گوشه جهان، اما آمريکا که درجنگ «بيطرف» مانده است، چه گونه می تواند به يک يهودی زاده مهاجر اجازه دهد بر ضد «طرفی» فرياد برآورد که ريشه همه بيدادگری ها در جهان را يهوديان می داند؟

تقريباً هيچ کس به همراهی چارلی چاپلين در راه ساختن اين فيلم برنمی خيزد. همراهی با چاپلين، با توجه به اعلان بيطرفی آمريکا در جنگ، خطريست بزرگ با احتمال ورشکستگی و به خاک سياه نشستن هر سرمايه گذاری.

چارلی چاپلين تنها می ماند. با خطر زيانی برابر با يک و نيم ميليون دلار... اما او باز نمی ايستد. هيتلر و هيتلرها را بايد در زير چرخدنده های طنر خرد کرد. اين جوهر پيامی است که سران آمريکا، همزمان با اعلان استقلال کشورشان از امپراطوری بريتانيا، به جهانيان فرستادند. بسياری از سران اين کشور نوپا، همچنان خود را چنين پيام آوری می دانند. يکی از آن ها ، «فرانکلين دلانو روزولت» (۷) تکيه زده بر کرسی رياست جمهوری آمريکا در کاخ سفيد واشينگتن.

بر پايه روايتی منقول از خود چارلی چاپلين، که البته سندی در تاييد يا رد آن نداريم، پرزيدنت روزولت، برغم بيطرفی آمريکا در جنگ جهانی دوم، نماينده وِيژه يی را محرمانه نزد چارلی چاپلين می فرستد تا او را در ساختن «ديکتاتور بزرگ» دلگرم کند.

سرانجام، «ديکتاتور بزرگ» در اکتبر ۱۹۴۰ بر پرده سينما به نمايش در می آيد.

اين فيلم که نخستين فيلم واقعاً با ديالوگ چاپلين است، بگفته بسياری از آمريکاييان، بيش از هر فيلم و اثر هنری ديگری ، نمايشگر آرمان آمريکا و آمريکاييان است.

چاپلين در «ديکتاتور بزرگ» در دو نقش اصلی متضاد با هم ظاهر می شود. ديکتاتوری که پيام آور مرگ است و ويرانی .
در يک سخنرانی که بگوش آلمانی می آيد، اما ملغمه يی است از واژه ها و عباراتی برای ريشخند ديکتاتور بزرگ، فرمان ويرانی و مرگ و نابودی داده می شود.

و در نقشی متضاد، چاپلين، فرمانروايی است که آزادی و آزادگی می خواهد. از مرگ و نيستی روی برمی تابد. آغوش به روی زندگی می گشايد.

چاپلين انگليسی است. آمريکايی نيست. اما بسيارند آمريکاييانی که معتقدند آمريکا را با شنيدن همين سخنرانی چاپلين، می توان بدرستی شناخت:



چارلی چاپلين: "متاسفم . اما من نمی خواهم امپراطور باشم. کار من نيست. من نمی خواهم فرمانروايی يا کسی را مغلوب کنم. من می خواهم اگر امکان داشته باشد، به همه، يهودی، غير يهودی، سياهپوست، سفيدپوست، ياری دهم. ما همه می خواهيم به يک ديگر ياری دهيم. انسان ها اين چنين اند.

ما می خواهيم با خوشبختی يک ديگر زندگی کنيم، نه با تيره روزیِ يک ديگر.

ما نمی خواهيم از ديگران نفرت داشته باشيم. در اين دنيا، جا برای همه هست. و خاک خوب، پر بار و غنی است. و می تواند خوراک همه را تامين کند. راه زندگی زيبا و آزاد می تواند باشد ولی ما راه را گم کرده ايم.
آز، روح و روان انسانها را مسموم کرده است؛ جهان را با نفرت محصور کرده است. ما را به سوی خونريزی و تيره روزی منحرف کرده است. سرعت و شتاب را پيش برده، بر آن افزوده ايم. اما درها را به روی خود بسته ايم . ماشين، که فراوانی می بخشد، ما را نيازمند رها کرده است. دانش ما، ما را رياکار، و زيرکيمان، ما را سنگدل و نامهربان ساخته است.

ما بيش از حد می انديشيم و کمتر احساس می کنيم. ما بيش از ماشين، نيازمند نوعدوستی و انسانيتيم. بيش از زيرکی و زرنگی، نيازمند مهربانی و نرمخويی هستيم. بدون اين کيفيت ها، زندگی خشونتبار خواهد بود، و از دست رفته.

هواپيما و راديو ما را به هم نزديکتر کرده است. سرشت اين اختراعات، برای همه ما، فرياد يگانگی سر می دهد. حتی هم اکنون، صدای من به گوش ميليون ها تن در سراسر جهان می رسد. به ميليون ها زن، مرد و حتی کودک درمانده و نوميد: قربانيان نظامی حکومتی که انسان ها را به شکنجه وامی دارد. و مردمان بيگناه را به زندان می اندازد. به آنهايی که صدای مرا می شنوند، می گويم: نوميد و دلسرد نباشيد. تيره روزی کنونی ِ دامنگير ِ ما، چيزی جز آزی گذرا نيست. چيزی جز تلخکامی انسانهايی نيست که از راه انسان به سوی پيشرفت می ترسند. دوران نفرت و کين ِ آدميان خواهد گذشت. و خودکامگان خواهند مرد. و قدرتی که از مردم گرفته اند به مردم بازخواهد گشت. و چون انسانها می ميرند، آزادی هرگز فدا نخواهد شد.

سربازان! خود را به درندگان سنگدل وا مَگذاريد؛ به آدميانی که از شما متنفرند و شما را به بردگی می کشانند؛ زندگانی ِ شما را به فرمان خود، خواهند گرفت، به کسانی که شما را به بيگاری می کشند، همانند چهارپايان با شما رفتار می کنند، از شما مانند لاشه دم توپ بهره می گيرند. خود را به اين انسانهای غير طبيعی وا مگذاريد. آدميانی ماشينی، با اذهانی ماشينی و قلب هايی ماشينی!
شما ماشين نيستيد. شما چهارپا نيستيد! شما انسانيد. مهر به انسانيت در دلهای شماست. شما دچار نفرت نيستيد. تنها آنهايی که دوستشان نمی دارند نفرت می ورزند.

در راه بردگی جنگ مکنيد. برای آزادی پيکار کنيد. شما مردم قدرت داريد، قدرت آفرينش و خوشبختی و شادکامی!

شمامردم قدرت داريد که اين زندگی را آزاد و زيبا سازيد. اين زندگی را به ماجرايی شگفتی آور و متعالی بدل کنيد. پس بنام دموکراسی، بيايد اين قدرت را بکار بنديم. بياييد همه، دست به دست هم دهيم و يکپارچه شويم.

بياييد برای جهانی نوين پيکار کنيم. برای جهانی آبرومند که به انسانها فرصت کار می دهد، که به جوان آينده و به سالخورده امنيت می بخشد.

درندگان حيوان صفت با دادن چنين وعده هايی به قدرت رسيده اند. اما دروغ می گويند! آنها به اين وعده ها وفا نخواهند کرد. هرگز وفا نخواهند کرد. مستبدان خود را آزاد می کنند اما مردم را به بردگی می کشند.

پس اکنون بياييد برای وفای به اين وعده ها پيکار کنيم! بياييد برای آزاد ساختن جهان پيکار کنيم. مرزها را يک سو بگذاريم. آز را کنار نهيم. و نيز نفرت و کين و نا بردباری را . بياييد برای جهانی از منطق و خرد پيکار کنيم. برای جهانی که در آن، علم و پيشرفت رهنمای همه انسانها به سوی خوشبختی و شادکامی خواهد شد.

سربازان! بنام دموکراسی بياييد متحد شويم!"

*بمباران «پرل هاربر» (۸) پای آمريکا را به جنگ جهانی می کشد

شرح عکس: با حمله ژاپنی ها به بندر «پرل هاربر» در ايالت هاوايی آمريکا، پرزيدنت روزولت به سربازان آمريکايی فرمان جنگ داد
حمله هوايی ژاپن به «پرل هاربر» بيطرفی آمريکا در جنگ جهانی دوم را با بن بست روبرو کرد. برای نخستين بار، و در پی گام کوتاه و زودگذری در جنگ جهانگير اول، آمريکا فرصتی يافت تا برای ايفاء نقش تنها ابرقدرت جهان، گامی بلند بردارد.

پای آمريکاييان تا کنون بيطرف به جنگ جهانی دوم کشيده شد. پای در راه پيکار، دوشادوش بريتانيا و شوروی با آلمان نازی، ژاپن و ايتاليا. در آن سوی درياها و درياها، اما، «بيطرفی» ديگر، درمانده و سرگشته، قصه ديگری دارد. در ايران، سرزمين هزار و يکشب و شاه پريان...

شهرزاد: سرداران و شهسواران ايرانزمين با شنيدن نخستين چکاچک شمشيرها، سپر انداختند و گريختند. ملک مالک الرقاب بلاد پارس، ناگهان خود را شهريار شهر سنگستان ديد.
رضا شاه ، ای بسا در دل می گريست. اما آتش غضب در چشمانش زبانه می کشيد. بروايتی: فرماندهان ارتش فروپاشيده اش را با عصا زير رگباری از ضربه گرفت و به محاکمه نظامی تهديدشان کرد. اما او نمی دانست که متفقين شيشه عمر پادشاهيش را، پيشاپيش، بر سنگ زده اند. و گرم گفت و گو بر سر جانشين او هستند: بازگرداندن قاجار بر تخت طاووس...برقراری نظام جمهوری اسلامی ايران برياست محمد علی فروغی، سياستمدار مغضوب دربار پهلوی که پس از سال ها خانه نشينی، بدرخواست خود رضا شاه، از کنج عزلت بدر آمده، قبای رياست وزراء بر تن کرده بود.


شرح عکس: کُردل هال، وزير خارجه آمريکا، به وزير مختار رضاشاه يادآور شد که مصونيت ديپلماتيک محترم است اما به کسی اجازه سرعت بيش از حد مجاز نمی دهد.
يا وانهادن اورنگ پادشاهی به محمد رضا، وليعهد جوان رضاشاه؟

انگليس ها، رضا شاه را ، که به گفته شماری از تحليلگران، برکشيده خود آنها بود، بی هيچ نشانی از مهربانی، روانه تبعيدی مرگبار کردند.

بزودی نخستين سپاهيان آمريکايی نيز به ايران آمدند. رايزنی کارشناسان متفقين، صلاح را در ادامه سلطنت دودمان پهلوی دانستند.

*تهران را برای گردهمايی سران متفقين آب و جاروب می کنند

همزمان، تهران را برای گردهمايی سران متفقين، آب و جاروب کردند. اين نخستين باری بود که سران سه قدرت بزرگ جهان، از جمله رئيس جمهوری آمريکا، به ايران زمين می آمدند.
.... و چون قصه بدين جا رسيد، شهرزاد لب از داستان فرو بست. دنيازاد، خواهر کهترشهرزاد، گفت: ای خواهر، طرفه حکايتی گفتی! اينک از ميزبانی ملکی جوان با خداوندگاران عالم نيز شمدی بگو...
شهرزاد گفت: شب بسر آمده، سپيده می دمد. ... اگر از هلاک برهم عجايب حکايت ها ترا خواهم گفت از چم و خم راه ايرانزمين و ينگی دنيا....

در دنباله اين رشته برنامه های ويژه از نخستين ديدار سران ايران و آمريکا با يک ديگر ياد خواهيم کرد.

کارگردان «رهروان مهر و کين»: کيان معنوی
l
۱. Elkton
۲. Maryland
۳. Minister
۴. Cordell Hall
۵. Police Trap
۶. Charles Spencer Chaplin
۷. Franklin Delano Roosevelt
۸. Pearl Harbour

نمایش نظرات

XS
SM
MD
LG