سه شنبه ۱۱ شهریور ۱۳۹۳ تهران ۰۳:۵۳ - ۲ سپتامبر ۲۰۱۴

بایگانی

از ماست که بر ماست - شعرى از ملک الشعرا بهار

اين دود سيه فام که از بام وطن خاست از ماست که بر ماست
وين شعله سوزان که برآمد زچپ و راست از ماست که بر ماست
جان گر به لب ما رسد، از غير نناليم با کس نسگاليم
از خويش بناليم که جان سخن اين جاست از ماست که بر ماست
اسلام گر امروز چنين زار و ضعيف است زين قوم شريف است
نه جرم ز عيسی نه تعدی ز کليساست از ماست که بر ماست
گوئيم که بيدار شديم، اين چه خيال است؟ بيداری ما چيست؟
بيداری طفلی است که محتاج به لالاست از ماست که بر ماست
از شيمی و جغرافی و تاريخ، نفوريم از فلسفه دوريم
وز قال و ان قلت، به هر مدرسه غوغاست از ماست که بر ماست
گويند بهار از دل و جان عاشق غربی است يا کافر حربی است
ما بحث نرانيم در آن نکته که پيداست از ماست که بر ماست

به ما بپیوندید