دست میزنند؛ گاهی هم دف میزنند؛ حتی میرقصند...
مراسم خاکسپاری کشتهشدگان اعتراضات خونین دیماه ۱۴۰۴ در ایران شوکهکننده است. حتی کسانی که سالهاست با مرگ و خشونت حکومتی در ایران زندگی میکنند، این صحنهها برایشان غریب است. قلب انسان از این حجم از غم و اندوه و از این شیوهٔ عزاداری مچاله میشود.
اعتراضات دیماه ۱۴۰۴ با سرکوب خونین حکومت پاسخ داده شد؛ اعتراضاتی که در آن هزاران معترض در خیابانها، کوچهها و محلهها، در بسیاری از شهرهای ایران، با شلیک مستقیم مأموران امنیتی کشته شدند. گلولههای سربی به بدنها نشست؛ به سینهها، سرها، گردنها و چشمها. مرگ، ناگهانی، عریان و خشن بود.
پدران و مادرانی بودند که پسر یا دختر و حتی کودکشان در آغوششان با شلیک مستقیم مأموران جان دادند. پدران و مادرانی که در کنار فرزندان خود کشته شدند؛ همسران، خواهران و برادرانی که چند قدم جلوتر، پیکر بیجان عزیزشان را بر زمین دیدند.
خانوادههایی هم بودند که روزها و شبها به دنبال جنازههای عزیزانشان گشتند؛ در بیمارستانها، سردخانهها و قبرستانها.
بعضی پیکرها با تهدید مأموران تحویل خانوادهها شد و بر روی برخی از جنازهها هم نوشتند «ناشناس».
در میان کشتهشدگان، جوانانی بودند که تازهداماد یا تازهعروس بودند؛ زندگیشان هنوز بوی جشن میداد. برای برخی از آنها، لباس عروسی هنوز در کمد بود. آنچه در برخی خاکسپاریها بهعنوان شادیِ غمانگیز دیده میشود، نه انکار مرگ، که سوگواری برای جشنهایی است که هرگز برگزار نشد.
Your browser doesn’t support HTML5
چگونه «رقص در سوگ» بر روایت حکومت از سرکوب چیره میشود؟
و در کنار آنها، کسانی بودند که هنوز نوجوان بودند، خیلی جوان؛ جوانانی که زندگیشان هنوز در آغاز بالندگی بود که با گلوله متوقف شد. چقدر آنها زیبا بودند! چقدر رعنا بودند!
برخی در عزاداری آنها دست میزنند. آنچه میبینیم، فقط یک مراسم خاکسپاری نیست؛ شکافی است در تصویر آشنای ما از غم؛ سوگی که از دل یکی از خونینترین سرکوبهای یک دههٔ اخیر ایران بیرون آمده است.
در ایران امروز، بهویژه پس از اعتراضات، سوگواری فقط یک عمل شخصی یا مراسم سنتی، محلی و قومی هر منطقه نیست؛ یک رفتار سیاسی و اعتراضی است.
در کشوری که اعتراض با شلیک مستقیم مأموران پاسخ داده میشود، حتی عزاداری هم زیر سایهٔ تهدید و نظارت قرار دارد و حتی تحویل اجساد زیر سایهٔ تهدید و فشار حکومت است. گریهکردن میتواند جرم باشد. جمعشدن سوگواران میتواند تهدید تلقی شود. نام بردن از کشتهشده میتواند هزینه داشته باشد.
در بسیاری از موارد، خانوادهها حتی اجازه نداشتند آزادانه پیکر عزیزانشان را دفن کنند؛ مراسمهای سوگواری محدود شد، زمان دفن کنترل شد و هر نشانهای از انتقاد سرکوب شد.
سوگ، پیش از آنکه آغاز شود، محاصره شد.
در چنین شرایطی، سوگ شکل عادی خود را از دست میدهد. خانوادهها نمیتوانند آنطور که میخواهند عزاداری کنند؛ نه با صدای بلند، نه با صدای آزاد، نه با فریادهای صادقانه. و درست در همین نقطه است که بدن، راه تازهای برای حرفزدن پیدا میکند.
وقتی زبان بسته میشود، بدن شروع به حرفزدن میکند. بدن آخرین رسانهای است که هنوز کاملاً خاموش نشده است.
کفزدن در این مراسمهای سوگواری نشانهٔ شادی نیست؛ جای خالی فریادی است که نمیشود زد.
فریادی که در خیابانها با شلیک مأموران قطع شد، در خاکسپاریها به شکل حرکت بازمیگردد. وقتی نمیتوانی فریاد بکشی، وقتی نمیتوانی شعار بدهی، وقتی حتی گریهات زیر نظر است، دستها به هم میخورند؛ نه برای تشویق، بلکه برای بقا؛ برای ابراز وجود.
«جان عزیز ما را گرفتید، اما ما هنوز زندهایم». این یک واکنش غریزی و انسانی است به فشار بیش از حد؛ به مواجههٔ مستقیم با مرگهای خشونتبار.
هر ضربهٔ دست به دست، یادآور این است که هنوز ضربان قلبهای ما میزند؛ که بدن هنوز تسلیم نشده؛ که مرگِ تحمیلشده با گلوله، نتوانسته همهچیز را ساکت کند.
در تاریخ این سرزمین، سوگ همیشه فقط با گریه بیان نشده است؛ گاه با صدا، گاه با حرکت بدن. وقتی گفتن خطرناک بوده، وقتی نوشتن ممکن نبوده، وقتی نامبردن ممنوع شده، بدن روایت کرده است؛ با ایستادن، با کوبیدن پا، با چرخیدن.
بدن تجربهها را در خود حفظ میکند، حتی زمانی که زبان، کلمه، سند و رسانه اجازهٔ ثبت ندارند. پیش از آنکه تاریخ نوشته شود، پیش از آنکه سند و بایگانی وجود داشته باشد، بدن انسان محل ثبت تجربههای جمعی بوده است. مردم با حرکت عزاداری میکردند، با ریتم اعتراض میکردند و با ایستادن، کوبیدن پا یا سکوت معنا میساختند.
در موقعیتهای سرکوب، وقتی نامها ممنوع میشوند، وقتی آمار حذف میشود و وقتی روایت رسمی تلاش میکند خشونت خونین و عریان حکومت را انکار یا تحریف کند، بدن همچنان به یاد میآورد.
لرزش دست یک مادر، رقص مادری دیگر، پدری که دستانش را در هوا میچرخاند، حرکات رقص خواهر یا همسر، سنگینی شانهها و ریتم شکسته یا کند حرکت خانواده و فامیل و دوستان، همه نشانههایی از حافظهاند. اینها تصادفی نیستند؛ اینها حافظهٔ خشونت و فقداناند که در بدن رسوب کردهاند.
وقتی امکان فریاد زدن نام کشتهشدگان وجود ندارد یا بهسختی بیان میشود، وقتی فریاد زدن نامها خطرناک است، بدن آن نامها را بیصدا اجرا میکند. هر ضربهٔ دست یادآور یک فقدان است، هر حرکت جمعی یادآور یک جان ازدسترفته و هر مکث و رقص عزاگونه جای خالی یک نام.
قدرت زورگو میتواند سند را پاک کند، عکس را حذف کند و اسمها را ممنوع کند، اما نمیتواند لرزش بدن داغداران را پاک کند، ریتم رقص سوگواران را خاموش کند یا حرکت و آواز و فریاد خانوادهها را مصادره کند.
بدن عزاداران حالا نام هزاران کشتهشدهٔ دیماه را در خود حمل میکند؛ نام جوانانی که در آغوش عزیزان و دوستان و حتی در بیکسی و غریبانه جان دادند.
موسیقیای که گاهی در مراسم سوگواری کشتهشدگان اعتراضات پخش میشود، تناقضآمیز به نظر میرسد. اما این موسیقی قرار نیست حال کسی را خوب کند؛ این موسیقی قرار است معنا را از دست قاتل و قاتلان پس بگیرد. در برابر حکومتی که میکوشد شلیک مستقیم مأموران را انکار کند و کشتار معترضان را به «تروریستها» یا «اغتشاشگران» تقلیل دهد، موسیقی انتخابی صاحبان عزا حاوی پیام میشود.
پیامش ساده است: تو زندگی عزیزان ما را گرفتی، اما روایت مرگ را نه.
در جایی که قدرت میخواهد کشتار را بینام، بیچهره و بیاثر کند، موسیقی معنا را دوباره صدا میزند؛ حتی اگر این صدا لرزان باشد.
در برخی از مراسم عزاداری کشتهشدگان، چند نفر میرقصند. گاهی پدر، گاهی مادر، گاهی هم خواهر، برادر یا همسر، حتی عمه و خاله! نه با لبخند، نه با سرخوشی؛ با اشکهایی که از صورتهایشان به روی زمین میریزد. و ما هم با آنها اشک میریزیم.
این رقص، حرکتِ بدنی است که نمیخواهد منجمد شود؛ بدنی که از دل شوک، خشم و اندوه ناشی از دیدن شلیک مستقیم به عزیزانشان بیرون آمده و میگوید: من هنوز زندهام، ما هنوز زندهایم. و زندهبودن، آنهم به این شیوه، خودش مقاومت است.
این رقصها رقص پیروزی نیستند؛ رقص زخماند. این بدنهای سوگوار، رقص را انتخاب نکردهاند؛ به آن پناه بردهاند. حرکتی برای فرو نریختن، برای دوام آوردن پس از دیدن مرگ عزیزانی که بسیاریشان هنوز جوان بودند؛ خیلی هم جوان.
در جهانی که مرگ به سیاست بدل شده، سوگ هم نمیتواند غیرسیاسی بماند. وقتی تصمیم گرفته میشود کدام مرگ دیده شود و کدام مرگ پنهان بماند، وقتی کشتار مأموران حکومتی انکار میشود، هر حرکت بدن به چالش قدرت مسلط تبدیل میشود؛ حتی اگر آن حرکت، رقص یا دستزدن باشد.
اینجا بدن رسانه میشود؛ نه به مجوز نیاز دارد، نه به تریبون. بدن، بیواسطه پیام میفرستد. بدنی که در سوگ حرکت میکند، روایت را از دست قدرت بیرحم پس میگیرد و اجازه نمیدهد کشتار به فراموشی سپرده شود.
در بسیاری از این صحنهها، زنان در مرکز قاباند؛ نه فقط بهعنوان مادر یا داغدار بلکه بهعنوان حاملان حافظهٔ اعتراض؛ زنانی که فرزندانشان را در آغوش از دست دادند یا سالها باید نبودشان را زندگی کنند.
بدن زن، در تاریخ این سرزمین کهن، بارها میدان مقاومت بوده است. وقتی سوگ زنانه علنی میشود، فقدان از خانه بیرون میآید و به مسئلهای جمعی بدل میشود؛ به یادآوری خشونتی که قرار بود دیده نشود.
این رفتارها، بیش از آنکه برای تسلی خانواده باشد، خطاب به قدرت بیوجدان است؛ خطاب به سیستمی که میخواهد شلیک مستقیم، خشونتآمیز و عریان مأموران و کشتار معترضان را بیصدا، بیاثر و فراموششدنی کند.
دستزدن و حتی دفزدنها یعنی: «نمیتوانی ما را به سکوت کامل برسانی.»
این یک پیام عمومی است؛ نه فقط برای امروز، که برای حافظهٔ جمعی فردای ایرانیان؛ برای ثبت اینکه دیماه ۱۴۰۴، همانند اعتراضات گذشته، با خون معترضان بیدفاع و گلوله نوشته شد.
ما انتظار داریم غم و اندوه، شکل مشخصی داشته باشد: گریه؛ سیاهی؛ سکوت.
اما این سوگ، از دل خیابان و کشتار آمده، از چارچوبها بیرون زده و دیدن آن، ما را با حقیقت تلخی روبهرو میکند: وقتی خشونت حکومتی از حد میگذرد، وقتی مرگ در آغوش خانواده و دوستان رخ میدهد، حتی سوگ هم تغییر شکل میدهد.
دربارهٔ اینکه با این حجم از مرگ، با این همه زندگی ناتمام، چگونه میخواهیم زنده بمانیم و فراموش نکنیم.
در این مراسمها، دستزدنها و دفزدنها نه جشن مرگاند و نه انکار درد؛ آنها آخرین ابزار انساناند، وقتی حتی گریه هم دیگر کافی نیست برای مواجهه با کشتاری چنین گسترده، خونین و غیرانسانی.
و شاید این، غمانگیزترین بخش ماجرا باشد: برای مقاومت در برابر فراموشی، باید در خاکسپاری دست زد و رقصید. برای اینکه گفته شود: ما اینجا بودیم، کشته شدیم، اما فراموش نشدیم.