لینک‌های قابلیت دسترسی

جمعه ۱۹ آذر ۱۳۹۵ تهران ۱۷:۲۳ - ۹ دسامبر ۲۰۱۶
در برنامه نگاه تازه به سراغ «سوسن تسليمی» رفته ايم. خانم تسليمی، از بازيگران مسلط سينمای ايران در دهه ۵۰ و ۶۰ بود. بازی های او در فيلم «باشو، غريبه کوچک»، «شايد وقتی ديگر» و سريال تلويزيونی «سربداران» از کارهای به يادماندنی است. سوسن تسليمی هم اکنون ساکن سوئد است.

خانم تسليمی ارتباط شما با سينما و تئآتر از کجا شکل گرفت؟

من در پنج سالگی متاسفانه مادرم را از دست دادم. اولين خاطراتی که از تئاتر دارم مربوط به مادرم می شود و پدرم چون ايشان هم بازيگر بودند.



چيزی که يادم است جزييات صحنه ها و تصاوير پراکنده است. مثلاً لباس های مادرم در تئآتر يادم است، رنگ ها يادم است، آن محيط که تمرين می کردند يا اجرا می شد، پرده تئآتر مثلاً صحنه عوض می شد يادم است، معمولاً مرا پشت صحنه می نشاندند. از کنار پرده نمايش را می ديدم.

بوی اتاق گريم يادم است. وسائل گريم و آرايش و بوی آنها در خاطرم هست. الان هم هر بار که کار می کنم بوی اتاق گريم مرا ياد آن زمان می اندازد. راهروهای تئآتر يادم است که ساندويچ می فروختند و بوی ساندويچ کالباس می داد. مادرم که فوت کردند، پدرم ديگر بازيگری را کنار گذاشتند. اصلاً از دو سه سال قبل از فوت مادرم وارد کار تهيه فيلم شده بودند.


به طور کلی اهل سينما رفتن هم بوديد و کار بازيگران مطرح آن دوره را دنبال می کرديد؟

من سينما خيلی می رفتم. فيلم های آن دوره را خيلی ديدم.

بيشتر بازی کدام بازيگر ها را می پسنديد؟

يادم است بازی های خانم خوروش (فخری خوروش) را خيلی دوست داشتم. در همان دوران کودکی. بازی های آرمان را دوست داشتم.

چطور شد فکر کرديد برای بازيگر شدن بهتر است به دانشگاه برويد و اين رشته را تحصيل کنيد؟ چون خيلی از بازيگرانی که اسم و رسمی هم دارند تحصيلاتی در اين رشته نداشتند. حتی خيلی ها معتقدند دانشگاه رفتن لزوماً نمی تواند بازيگر خوب تربيت کند.

کاملاً موافقم. مسئله اين است که در زمانی که من بزرگ شدم، بازيگران بدنام بودند.

من يادم است توی کوچه به بازيگران زن سنگ پرتاب می کردند. بعد که دانشگاه تشکيل شد و يک حالت آکادميک دادند، خيلی از بازيگران مخصوصاً بازيگران دختر به دانشگاه رفتند که بگويند يک احترامی برای اين حرفه قائل شوند. خود من در سالهای اول که دانشگاه رفتم در هر محيطی که وارد می شدم و جمعی که با تئآتر برخورد نداشتند، می گفتم بازيگرم، اول با يک چشم ديگر نگاهم می کردند.

اول نگاه می کردند ببينند لباس پوشيدن من چطور است، راه رفتنم… اصلاً می گفتند بازيگران زن نه اهل خانواده اند و نه اخلاق دارند. ما در جامعه ای متعصب و ناموسی و غيرتی زندگی می کرديم. جای زن در خانه بود. اصلاً زن نقش اجتماعی خيلی کم داشت.

ديگر اگر بازيگر بود و روی صحنه می رفت و مقابل چشم هزاران مرد که در سالن نشسته بودند خودش را نشان می داد، ديگر از آن بدتر. يکی از علت هايی که من وارد دانشگاه شدم. در مهمانی ها می گفتم بله من بازيگرم ولی دانشجوی دانشکده هنرهای زيبا هستم.

البته همه هم اينطور نبودند. ولی تعداد زيادی نگاهشان به بازيگر زن مثل بازيگران فيلم فارسی بود. با تمام احترامی که به بازيگران فيلم فارسی هم دارم. هيچکدامشان را محکوم نمی کنم.

به هيچ وجه. خيلی هايشان بودند که با استعداد بودند. علت ديگری که من به دانشگاه رفتم دانشگاه محيطی فرهنگی بود و دانشگاه تماس ايجاد می کرد. من در دانشگاه با سمندريان، پرويز ممنون، داود رشيدی آشنا شدم که زمينه ای شد که بعداً کار را ادامه دهم.

خانم تسليمی اين در مورد همه بازيگران وجود داشت يا آنهايی که در فيلم هايی که شهرت پيدا کردند به عنوان «فيلمفارسی» بازی می کردند؟ مادر شما هم آيا چنين مشکلی داشت؟

مادر من هم کارش راحت نبود. مادر من در زمانی که در تئآتر گيلان بازيگران با او کار می کردند که يکی از تئآترهای معتبر کشور بود در زمان خودش و تاريخچه خوبی داشت نمايشنامه های جدی کار می کردند. شکسپير کار می کردند، چخوف کار می کردند، برنارد شاو و مولير کار می کردند.

کارشان جدی بود. ولی همين مشکل را آنجا هم داشتند. مادر من در زمانی که ايشان کار تئآتر را شروع کرد حتی در تئآتر گيلان يک سری مردم متعصب آن منطقه می گفتند اين چه وضعی است اين چه تئآتری است، خانم ها و آقايان اينجا بدون اينکه هيچ رابطه خانوادگی داشته باشند می روند روی صحنه. ازدواج پدر من به همين دليل بود.

پدر من خودش برای من تعريف کرد و از خاطراتش گفت: گفتند تئآتر را ببنديد. ما هم گفتيم تئآتر را نمی شود بست و ما هم برای اين که به اين کار علاقه داريم تنها کاری که می کنيم آقايان گروه با خانم های گروه ازدواج کنند. گفت اولی اش هم خود من با منيره تسليمی ازدواج می کنم. البته علاقه داشت به مادرم. که توانستند اجرا کنند بدون اينکه عکس العملی ايجاد کنند.

چطور شد که با آربی آوانسيان کارگردان فيلم چشمه آشنا شديد و شروع به همکاری کرديد.

من کار بازيگری و تجربيات بازيگری را در کار عملی از آقای آربی آوانسيان ياد گرفتم. در تمرينات و رو به رو شدن با تماشاگر برای اجرا. آقای آربی آوانسيان هميشه می خواستند راه های جديد بازيگری را در تئآتر کشف کنند. راه ها نو در تئآتر. اين تجربه همه کارگردانان بزرگ دنياست. به نظر من آربی آوانسيان يکی از کارگردانان مهم نه تنها ايران بلکه دنياست. هميشه آربی می گفت بايد با کار و نقش خودت صادق باشی.

نقش را از درون کشف کن. چيزی به آن اضافه نکن. اين در چشمه مشخص می شود. مثلاً چشمه را ببينيد با بازيگری های متداول آن زمان فرق می کرد. حتی تصاويری را که آربی گرفته بود تصاويری بود که خاص خودش بود.

اولين فيلم شما چريکه تارا بود که اولين تجربه سينمايی شما بود و با انقلاب همراه شد و هيچوقت اکران نشد.

علتش اين بود که چون آقای بيضايی را می شناختم و استاد من بودند در دانشگاه. می دانستم که نقش مرد و زن و بالاخص زن در کارهايشان از اهميت خاص برخوردار است، وقتی ايشان به من پيشنهاد کردند ديدم کارشان جدی است و بهشان اطمينان داشتم. اعتماد داشتم. اگر من با ايشان کار کنم ناراضی نخواهم بود. البته آقای بيضايی می خواستند من در فيلم رگبار برايشان کار کنم که نشد. کار با آقای بيضايی برای من ديگر شاگرد استادی دانشکده نبود.
من از آقای بيضايی کار مونتاژ فيلم ياد گرفتم. برای اينکه من در تمام فيلمهايی که ايشان مونتاژ کردند حضور داشتم. از آقای بيضايی دکوپاژ کردن را ياد گرفتم. که چطور صحنه را به تصاوير مختلف خورد می کنيم و چرا اين تصاوير گرفته می شود، چرا اين لنزها استفاده می شود. چرا دوربين حرکت می کند و چرا دوربين حرکت نمی کند. يعنی اين به من جرات دادم که کار اول سينمايی ام که خودم کارگردانی کنم، به دست بگيرم. وگرنه اين جرات را نداشتم.

چرا اين فيلم اصلاً توقيف شد؟

چريکه تئآتر که فيلمبرداری اش تمام شد و نتوانستيم صحنه آخر را بگيريم چون به دليل شلوغی های انقلاب بود. اصلاً تعطيل شد. خيلی از اداراتی که می ازشان کمک بگيريم، سياهی لشگر می خواستيم از جاهايی بايد آورده می شد. صحنه آخر را نگرفتيم. سه سال بعد گرفته شد. آن موقع اصلاً مسئله حجاب نبود. حتی فيلم که به جشنواره کن فرستادند، آقای بيضايی را تنبيه کردند که شما چرا به کن رفتيد. بعد هم ايشان را از دانشگاه اخراج کردند.

چريکه تارا در حدود ۴۰ تا ۴۵ فستيوال دعوت شد. که هر جوری بود جلويش را گرفتند که اين فيلم نرود. چند فستيوال شرکت کرد. مثلاً من خودم خيلی از فستيوال ها دعوت شدم. گفتند نبايد برويد چون زن نبايد در فستيوال شرکت کند. زمانی که مرگ يزدگرد را کار کرديم، نمايشش اجرا شده بود و فيلمش هم گفتند ساخته شود و ساخته شد. خوشبختانه آنجا هم قوانين معلوم نيست چيست. يک آقايی بود آنجا در آن موقع در تلويزيون کار می کرد، مسئول قسمت بود، ايشان از تئآترمرگ يزدگرد خوشش آمده بود و شخصاً علاقه داشت و گفتند اين را فيلم کنيد. که فيلم شد.

بعد هم که آن آقا را برداشتند، گويا کسان بعدی که آمدند پشيمان شدند چرا فيلم شده. ما در زمان مرگ يزدگرد سال ۱۳۶۰ که کار می کرديم، مسئله حجاب موقعی که صحنه آخر را می گرفتيم گفتند… يعنی داشت… هنوز هم آنجوری نشده بود و توی کوچه می شد بی حجاب رفت که مسئله حجاب بيشتر عنوان شد.

بعد هم که ديگر باشو غريبه کوچک را بازی کردم همين مسئله پيش آمد. آنجا ديگر حجاب اجباری شده بود ولی مسئله اين بود که من چون زن روستايی را بازی می کردم، يک جوری حجاب منطقی می شد چون زنان روستايی لباس محلی دارند و روسری ها لباس های سنتی و محلی است و يک منطق پشت آن بود. علت ها خيلی زياد بود.

روی من خيلی تاکيد بود برای اينکه من قبل از آن فيلم سربداران را بازی کرده بودم. البته قبول هم کردم بازی کنم که زنده ياد کیهان رهگذار از دوستان خانوادگی ما بودند و سناريو را نوشته بودند و من هم شرطم اين بود که نقش بايد بيشتر رشد داده شود. قوی تر شود. که نقش را پرورش دادند.

نقشی بود که خودش حرف می زد و خودش عمل می کرد و خودش حرکت می کرد که روی آن خيلی حرف شد و خيلی از صحنه های مرا حذف کردند. اعتراض کردم به تلويزيون در نامه ای و گفتم که حتی اين صحنه هايی را که حذف کرديد به خود من بدهيد چون می گوييد صحنه ها خوب نيست اقلاً دست خودم باشد. اگر قرار است تماشاگر نبيند کس ديگری هم در تلويزيون انبار نشود ببيند، بگذاريد دست خود من. که دست هيچ نامحرمی نرسد. بيشتر هم کار خودم را خراب تر کردم.

بعد هم در يک مصاحبه ای که در مجله فيلم داشتم به من گفتند که نظرتان راجع به آن سريال چيست، گفتم من نظری نمی توانم بدهم چون کار من به طور کامل پخش نشده که اين باعث شد که يک عکس العملی ايجاد شود که از همان جا شروع شد که روی من نظر بدی داشتند. بعد هم که فيلم باشو غريبه کوچک در آمد اين وضع شدت گرفت. يک صحنه هايی را می گفتند اين اشکال دارد در بياوريد که آقای بيضايی در نياوردند و بعدش هم مسائل ديگر بود گفتند اين فيلم ضد جنگ است. يک چيزهايی عنوان کردند.

طرح فيلم باشو غريبه کوچک هم از خود شما بود؟

بله. من خودم در ذهنم بود که کاش يک داستانی فيلم شود که مربوط باشد به مسئله جنگ. بيشتر برای من مسئله بچه ها و زن ها در جنگ مطرح بود که يکی از قربانيان اصلی جنگ زن ها و بچه ها هستند. اين داستان به ذهن من رسيد و خوب جنگ هم بيشتر در مناطق جنوبی کشور بود گفتم يک ربطی داده شود که يک بچه ای از آنجا فرار می کند به طريقی به مناطق ديگر می آيد. خودم چون شمالی بودم گفتم بهتر است بيايد شمال که از هم خيلی فاصله دارد. يک کشور متحد را نشان دهيم اين خيلی جالب می شود. که يک طرح اوليه نوشتم دادم به آقای بيضايی و آقای بيضايی گفتند بنشين بنويس که گفتم وقتی شما هستيد من جرات نمی کنم دست به قلم ببرم. ايشان هم نشستند و طرح مرا تکميل کردند.

خيلی جاهايش را هم تغيير دادند. يعنی سناريوی باشو غريبه کوچک کاملاً متعلق به آقای بيضايی است. بعد هم به من دادند که من گفت و گو های گيلکی را ترجمه کردم.

آنطور که من شنيدم شما برای اينکه اين فيلم توقيف نشود يک جور راه رفتن و دويدن عجيب و غريب و خاصی را برای شخصيت نايی در فيلم باشو اختراع کرديد.

فيزيک و مختصات جسمانی يک زن هميشه ايراد داشت و دارد. آن زمان مسئله بود و الان هم هست دويدن زن، حرکت کردن زن، هميشه اين سئوال را ايجاد می کند که "وقتی زنها می دوند اندامشان تکان می خورد و اين باعث می شود که تماشاچی مرد دچار هيجاناتی شود که درست نيست ايجاد اين احساسات"، من چون دو فيلم توقيفی داشتم پشت سرم، چريکه تارا و مرگ يزدگرد، نمی خواستم اين فيلم هم توقيف شود.

خيلی فکر کردم که من به چه شکلی بدوم که اندام من يک جوری به صورتی که ممنوعيت دارد تکان نخورد که البته آنجا هم نمی شد نگاه کنی که اهالی دهات چگونه می دوند. گاهی ديده بودم دنبال گاو و گوسفند و بچه های خودشان می دوند ولی من بايد کلاً يک جوری می دويدم که دويدن من شهری نباشد، روستايی باشد. اين دويدن در کل و در نقش خودم سعی کردم يک دويدنی را اختراع کنم که دچار مسئله سانسور نشود. الان در صحنه هايی که در باشو غريبه کوچک هست، نايی دويدن خاص خودش را دارد.

در حين همکاری با داريوش فرهنگ با او ازدواج کرديد. زندگی زناشويی پدر و مادرتان چقدر برايتان الگو بود؟

زندگی پدر و مادر من واقعاً رويايی بود. واقعاً عاشقانه بود. ما هيچ موقع در آن دوران کودکی جز خنده و جز تفاهم و جز همکاری و محبت به هم نديديم ما سه تا بچه. و هميشه تاثير آن بود. زمانی که من با آقای فرهنگ ازدواج کردم ما در تئآتر با هم آشنا شديم و به ازدواج منجر شد.

به همان اندازه هم مثل پدر و مادرتان زندگی تان رويايی بود؟

نه. متاسفانه مسئله روابط زن و مرد بر عکس جامعه غرب خيلی محدود است آنجا. ما که به هم علاقمند شديم از آن طرف نمی شود که با هم روابط راحت و آزاد داشت، نمی شود با هم زياد رفت و آمد کرد و همديگر را شناخت. ما اين مسئله را نمی توانيم داشته باشيم در ايران. يعنی وقتی يک زن و مرد به هم علاقمند اند راحت نمی توانند با هم معاشرت کنند و بايد نامزد شوند و ازدواج کنند. زندگی ما هم نقاط مثبت خودش را داشت ولی بيشتر اختلافات ما اختلافات سليقه ای بود.

خصوصيات اخلاقی يک آدمی با يک آدم ديگر جور در نمی آيد. مقداری سليقه های تئآتری و سينمايی ما با هم مغايرت نداشت در کل. يعنی من کارهايی که ايشان می کردند و من با خود ايشان خيلی بازی کردم برايشان در گروه تئآتر پياده. کارهای سينمايی مرا خيلی تشويق می کردند و واقعاً هميشه پشتيبانی می کردند.

يک کم هم در مورد فيلم «شايد وقتی ديگر» صحبت کنيد.

در دهه ۵۰ فيلمنامه هايی که آقای بيضايی نوشتند دقيقاً برای بازی من نوشته بودند. هيچکدام آنها اجازه فيلمبرداری نگرفت. تنها سناريويی که اجازه گرفت شايد وقتی ديگر بود. فيلمبرداری را شروع کرديم. ولی من در آن موقع… چون قبل از فيلم شايد وقتی ديگر با کار من با آقای بيضايی مخالفت شده بود… علتش هم گفتند که همکاری شما دو نفر با هم لطمه و صدمه فرهنگی می زند.

وقتی اجازه مرا نداده بودند من همان موقع می خواستم از ايران بيايم بيرون. تصميم خودم را گرفته بودم. خيلی هم نگاه ها روی من بود. اسم های من روی آفيش مسئله بود. عکس های من روی آفيش يا روی تيتراژ فيلم اسم من کجا قرار بگيرد. صحنه آخر که گرفته شد من از ايران آمدم بيرون. پرونده کار سينمايی من در ايران هم بسته شد.

فیس بوک نگاه تازه: http://www.facebook.com/negah.tazeh#!/negah.tazeh?v=wall

نمایش نظرات

XS
SM
MD
LG