لینک‌های قابلیت دسترسی

یکشنبه ۲۱ آذر ۱۳۹۵ تهران ۰۵:۴۹ - ۱۱ دسامبر ۲۰۱۶
مجله آمريکايی «آتلانتيک» در مطلبی به قلم «کريستوفر دِ بِلِيگ» به رفتار خاص ايرانيان و مفهوم «تعارف» پرداخته است.

در اين مقاله نويسنده با اشاره به تجربه شخصی خود و استناد به مواردی از گفت و گوهای نمايندگان ايران با کشورهای خارجی نتيجه گيری کرده که تعارف را بايد به عنوان مؤلفه ای فراتر از تعاملات روزمره ميان مردم ايران مورد بررسی قرار داد. چکيده از نوشتار «دِ بِلِيگ» را در ادامه خواهيد خواند.

شايد اشتباه کنم، اما به گمانم بايد اولين مرد انگليسی ای باشم که از انقلاب ۱۹۷۹ ايران تا به امروز برای اخذ تابعيت ايرانی درخواست داده ام. ماجرا از اين قرار بود که از همان اول کار، يک آقای خوش رو و برخورد از ادامه امور اتباع بيگانه ی دولت ايران، با چهره ای خندان در پاسخ به درخواست من گفت، «خوشحال می شويم که درخواستتان را دريافت کنيم،» و ادامه داد، «مايه افتخار است که مورد [درخواست] شما را، با اين همه کمالات حضرتعالی، بررسی کنيم.»

بعدش هم تأکيد کرد که، «شانس خوبی داريد که پاسخ مثبت دريافت کنيد.»

من هم که حسابی از صحبت های آقای متبسم اداره اتباع بيگانه به وجد آمده بودم هر چه فُرم و سند بود را با کمال رضايت پر کردم و بعد هم رفتم منزل و به خانم ايرانی ام خبر خوش را دادم. ايشان هم پرسيد «خيلی هم خوب، اما کدام کمالات؟»

باری، شش هفته ای گذشت و من به فرموده آقای خوش اخلاق اداره اتباع برای دريافت نتيجه مراجعه کردم. همان مسؤول به کارم رسيدگی کرد، و عيناً مثل بار اول از ديدن منی که اين همه «کمالات» داشتم کلی خوشحال بود. گفت برايمان چای آوردند و از اوضاع سلامتم پرسيد و جويای احوال خانواده ام شد و از هر دری سخن راند. بعد هم به طور خصوصی و سِری مرا در جريان پيشرفت پرونده ام گذاشت که «همه چيز به خوبی پيش می رود.» دست آخر نيز از من خواست که شش هفته بعد مجدداَََََ به نزدش برگردم.

درد سرتان ندهم، هشت ماه بعد، چهار–پنج باری سراغ مسؤول مهربان اداره اتباع بيگانه رفتم و هر دفعه هم آش همان آش و کاسه همان کاسه، — پذيرايی مفصل، چای و کلی جملات محبت آميز. با اين برخورد، کوچکترين شکی نداشتم که اسمم رفته آن بالا بالاها و به کارم رسيدگی می کنند و لابد کاغذبازی ايرانی همين است ديگر، دارند درباره کارم تصميم می گيرند.
اما صبر هم حدی دارد و نمی توانم دقيق بگويم از چه زمانی بود که به کل اين روند مشکوک شدم.

بعد از اينکه کارم چند بار به جلسه بعد موکول شد تصميم گرفتم درباره پروسه درخواست تابعيت ايران تحقيق کنم و در کمال نااميدی متوجه شدم اساساً ‌در ايران چيزی تحت عنوان درخواست تابعيت وجود ندارد و تنها مرجعی که می توانست درباره چنين مسأله ای تصميم گيری کند کابينه دولت بود،— که آنهم در مورد من بعيد بود.

خلاصه، به اين نتيجه رسيدم که همه اسناد و مدارکی که به من داده بودند و ملاقات های مکرر من يکسره صحنه آرايی محترمانه ای بوده و من بی خبر از همه جا قربانی «تعارف» شده بودم.
يادم هست در تهران يک مستخدم داشتيم که اصرار داشت هميشه مرا «دکتر» خطاب کند و به اين وسيله مرا ارج و قرب بگذارد، من هم که دکتر نبودم هر بار می گفتم «ممنون اما من دکتر نيستم.» تا اين که يک روز کُفری شدم و بانگ برآوردم که «بابا جان به چه زبان بگويم؟ من دکتر نيستم.» مستخدم ايرانيمان هم پاسخ داد «خدا بزرگه، می شی، [!]»

برخی صاحبنظران بر اين باورند که تعارف ريشه در باورهای صوفيانه در رد دنيا و مطامع مادی دارد. شايد هم به «تقيه» مربوط باشد که بر پايه آن در مذهب شيعه، پيروان می توانند در صورت خوف ضرر و خطر، باورهای مذهبی خود را مخفی نگاه دارند. غربی های بسياری را می شناسم که با دلخوری از تعارف ياد می کنند و آن را نشانی از گرايش عمومی ايرانيان به مخفی کاری و پوشاندن همه چيز در هاله ای از ابهام می دانند.

تعارف به ويژه برای آمريکايی ها می تواند مايه سردرگمی و دردسر فراوان باشد، دليل اين امر نيز تفاوت ماهيت فرهنگ آمريکايی است که روراست بودن، سادگی و منش غير رسمی و بی تکلف را ارج می نهد.

«جان ليمبرت»، ديپلمات بازنشسته آمريکايی و از گروگان های سابق آمريکا در ايران حدود ۵۰ سال است که با فرهنگ و تار و پود جامعه ايران سروکار دارد.

اين ديپلمات آمريکايی می گويد «ما آمريکايی ها به طور غريزی به دنبال آشتی دادن تفاوت ها هستيم در حالی که ايرانيان ترجيح می دهند با آنها زندگی کنند.» ليمبرت ۴۴۴ روز از اقامت خود در ايران را به عنوان گروگان بين سال های ۱۹۷۹-۱۹۸۱ به سر برد و در همان دوره، در ۱۹۸۰ در کنار [حجت الاسلام] سيد علی خامنه ای در تلويزيون ايران ظاهر شد و با فارسی روان خود به شوخی به وی گفت که گروگان گيرهايشان «زيادی تعارف کرده اند.» و ادامه داد که اينقدر ميزبانان خوبی بوده اند که راضی نشده اند ميهمانان آمريکايی به خانه خود بازگردند.

گروگان های سفارت ايالات متحده در نهايت به کشورشان برگشتند و پرونده آن تعارف مورد اشاره «جان ليمبرت» نيز بسته شد؛ اما همه تعارف ها هم معمولاً به نتيجه ای ملموس ختم نمی شوند و پايانی آزاد دارند.

شايد بتوان گفت که پرونده هسته ای نيز يکی از همين موارد است. همان طور که در مورد شخص من و ديپلماسی خودم هم اتفاق افتاد: در سال ۲۰۰۴ ميلادی درخواست تابعيت ايران را تسليم کردم؛ در اين اثنا «کمالاتم» نيز به هيچ وجه کاسته نشده اما هنوز که هنوز است چشم انتظار پاسخم.

نمایش نظرات

XS
SM
MD
LG